چهارشنبه , مرداد ۳۰ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان پاورقی زندگی جلد یک

رمان پاورقی زندگی جلد یک

رمان پاورقی زندگی جلد یک

رمان پاورقی زندگی | پریبانو همدلی از همزبانی بهتر است(مولوی) فصل اول  بار دیگردر اینه به خودش نگاهی انداخت با آن پیراهن چهارخانه ابی و شلوار جین مشکی خوب به نظر می رسید شاید برای یک مرد ۵۰ ساله تیپ جوان پسندی  باشداما چهراش جوان تر از سنش بود…دستی بر …

ادامه نوشته »

پارت آخررمان پاورقی زندگی

خنديد:اره خوبه زود باش حاضر شو بريم مهيار فراموش کرده بود بعد از به دينا امدن ساينا بايد براي هميشه با مريم خداحافظي کند…فعلا نگران حالش بود وسالم دنيا امدن بچه اش نه جدايي…در راه پرويز به خواهرش زنگ زد وبه بيمارستان رفتند.دستان پسرش دردست داشت وبا خود همقدم مي …

ادامه نوشته »

پارت ۱۱ رمان پاورقی زندگی

-نمي دونم به گفته سايه فکر نکنم جمله بدي باشه..مِري فردا برو ديگه دختر خوبي باش -اول بگوجنسيت بچه چيه؟ -چون طبعت سرده دختر ميشه…سايناي باباش -چه ربطي به طبع داره؟ -من چند تا شکم بچه زاييدم اين چيزا رو مي دونم مشتي به بازوي مهيار زد:بي ادب -مياي يه …

ادامه نوشته »

پارت ۱۰ رمان پاورقی زندگی

-بله..البته نمي خواد گردنت بندازي يه يادگاريه…خواستم وقتي ازم جدا ميشي يه چيزي از من داشته باشي به مهيار که به سختي اين حرف زده بود نگاه کرد مي خواست بگويد شايد ماندم اما خودش هم مطمئن نبود:خيلي خوشگله..الان برشدارم؟ -نه بايد بره کوره محکم بشه -آها…راستي عمه زنگ زد …

ادامه نوشته »

پارت ۹ رمان پاورقی زندگی

مريم فکر مي کرد که معرفت اين دختر چقدر بيشترازاوست…بايد حق را به او داد که برادرش است و دوستش دارد نه او که هيچ حسي ندارد…به زحمت سايه را راضي کردند برود.دوروز پرستاري ترحم آميز مريم حالش را بدتر مي کرد.اما گلايه و شکايتي نداشت.همين که کنارش بود برايش …

ادامه نوشته »

پارت ۸ رمان پاورقی زندگی

دوباره خوابيد بين خواب وبيداري به صداي اذان گوش مي دادکه تمام شود…به الله اکبر پاياني که رسيد نفسي کشيد وبلندشد.به سمت سرويس که در انتهاي راهرو بود رفت…وضوگرفت يادش آمد سجاده ندارد.با همان صورت خيس پشت در اتاق پرويز ايستاد خجالت کشيد به سمت پايين رفت…به پله آخر رسيد …

ادامه نوشته »

پارت ۷ رمان پاورقی زندگی

يک قدم برنداشته بود که مچ دستش گرفت…به مچ دستش نگاه کرد فرخي رهايش کرد:يه خبري بايد بهت بدم در چشمان پر از ناراحتي و غم فرخي نگاه کرد…دو قطره اشک ريخت:مريم من هرجا باشم با هر کي باشم تورو دوست دارم،هيچ کس ونمي تونم جاي تو توي قلبم بذارم..من …

ادامه نوشته »

پارت ۶ رمان پاورقی زندگی

سايه:اره..مي خواي بهت نشون بدم؟ -اگه صاحبش اجازه بده؟ مهيار:صاحبش اجازه مي ده ولي..بهتر اول به کار تولد برسيم…ميز ومن جمع مي کنم  مريم جلو رفت:اجازه بديد من جمع …. اخم کرد..مريم بيش از اندازه نزديک بود …او به راحتي مي توانست چشم هاي کشيده وزيباي مهيار ببيند سياهيش بيشتراز …

ادامه نوشته »

پارت ۵ رمان پاورقی زندگی

-يه جايي که تو اصلا حوصلش ونداري لبخندي زد بعد از مکث چند دقيقه اي مهيار حرفي که در دلش بود به زبان آورد:يه چيزي بگم باور نمي کني -بگو شايد باور کردم -هوووم…اين دختره که بهم خورد….هموني بود که از دست اون دوتا پسره نجاتم داد – واقعا؟!!از کجا …

ادامه نوشته »

پارت ۴ رمان پاورقی زندگی

لبخند خسته اي زد که در باز شد پرويز با ديدن آنها گفت:چه خبرتونه چقدر صدا ميدين…(پرويز رو به سايه گفت)گفتي بهش؟ -آره من بي سيم چي داداشمم -اين کلمه رو کي بهت گفته؟ -داداشم پرويز خنديد ورو به پسرش گفت:براي خواستگاري آمادگيش وداري؟  -اگه نداشته باشمم بايد خودم وآماده …

ادامه نوشته »
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.