یکشنبه , اسفند ۵ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان من یک بازنده نیستم

رمان من یک بازنده نیستم

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۴۱

    -بگید حمیرا قاضی زاده. منشی سر تکان داد و اسمش را برای شادان تکرار کرد. انگار سکوتی پشت خط برقرار شد. -هستین خانم مهندس؟ حمیرا منتظر به منشی چشم دوخته بود. -بله، چشم. گوشی را روی دستگاه گذاشت و گفت: متاسفانه خانم مهندس امروز خیلی شلوغ هستن نمی …

ادامه نوشته »

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۴۰

    شاهرخ به شوخی گفت: آخری هم همیشه منم. -نق نزن آقا. دور سر شاهرخ هم چرخاند. فربد بدون اینکه حواسش باشد یکباره گفت: جای فردین خالی… می خواست حرفش را ادامه بدهد که شادان تیز نگاهش کرد. زبان به دهان گرفت. خیلی ناشیانه از فروزان پرسید: نعیم و …

ادامه نوشته »

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۳۹

    درست بود که به بن بست خورد… ولی تلاشش را کرد. حتی همان موقع که سارا باردار بود و نمی دانست بچه مال خودش است یا نه؟ باز هم به سراغ شادان رفت. رو زد که رویش را بگیرد. ولی فایده ای نداشت. شادان برای همیشه ترکش کرده …

ادامه نوشته »

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۳۸

    -چیزی نگرانت کرده؟ -برگشته ایران! کاملا واضح بود در مورد چه کسی حرف می زند. چشمانش درشت شد. -کی؟ -همین امروز! -خبرها موثقه؟ سر تکان داد و گفت: حتی می دونم الان کدوم هتله! فروزان دستش را جلوی دهانش گذاشت. -چرا برگشته؟ -نمی دونم، ولی اومده که موندگار …

ادامه نوشته »

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۳۷

    گوشی را از جیبش در آورد. شماره اش را گرفت. از فربد گرفته بود. دست خوش بود که نمی داد. هی رو می گرفت. نمی دانست این ملخک می تواند هزار بار جست بزند ولی آخر و عاقبت در مشت بود. این بازی سر دراز دارد. گوشی را …

ادامه نوشته »

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۳۶

    کم کم می توانست از زندگیش لذت ببرد. وجود فردین هیجان به زندگیش می داد. خوبیش این بود که اخلاق تند ۴ سال پیش را نداشت. نرم تر و مردانه تر شده بود. چشمانش هنوز همان بود. رنگ نگاهش همان بود. با همان جسارت سابق! از جایش بلند …

ادامه نوشته »

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۳۵

    شادان با لکنت گفت: چی می خوای؟ -معجزه ی زندگیم باش! شادان مستاصل گفت: نمیتونم. -نشد هم مگه تو فلسفه ی تو وجود داره؟ متنفر بود که با کلمات بازی می کند. -راحتم بذار. -شادان… از مقابل فردین کنار رفت. جلویش که می ایستاد تپش قلب می گرفت. …

ادامه نوشته »

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۳۴

    تماس که برقرار شد سلامی داد و گفت: کجایی؟ -رفتم دنبال الهه، چطور؟ -خونه تو برای امشب می خوام. نیما مکث کرد و گفت: میام کلیدشو بهت میدم. لب هایش کش آمد. -ممنون داداش! نیما با بدجنسی گفت: حساب می کنیم. حرفش را گرفت. -هستم. -حله! -خوش بگذره. …

ادامه نوشته »

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۳۳

    ماتیار دورهایش را زد و روی مبل سبز رنگ خانه ی خانم جان نشست. ظاهرش مهربان بود. از مردهایی که فخر نمی فروختند خوشش می آمد. اخلاقیات زیادی شبیه مازیار داشت. انگار خود مازیار باشد در ورژنی دیگر… منتها برعکس مازیار دختر باز نبود. یک پسر سر به …

ادامه نوشته »

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۳۲

  شادان لب زد:مامان؟ -تو یکی حرف نزن. شادان نفس عمیقی کشید. نگاهش بست نشین خوش رنگ چشمان فردین شد. حتم داشت این مرد با دمش گردو می شکست. شب خیلی خوبی بود. مخصوصا که همگی یا سربه سر فردین می گذاشتند یا شادان. جمع کوچک دوست داشتنی شان که …

ادامه نوشته »