چهارشنبه , مرداد ۳۰ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان من یک بازنده نیستم

رمان من یک بازنده نیستم

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۸۲

  بلوط نگاهی به اطراف انداخت. یک کافه ی دنج و نیمه تاریک! جان می داد برای نقشه کشیدن های شیطانی! همان کاری که بلوط قصد انجامش را داشت. -نقشه ی اصلی با توئه آیلار، می خوام رهاش کنی… آیلار چشمکی زد. -خودم صحنه شو ریختم، با حضور تو. بلوط …

ادامه نوشته »

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۸۱

  -بخاطر رامتین، اینجا کار می کنه نمی خواستم ببینمش. پس ماجرا وخیم تر از این حرف ها بود. فقط نمی دانست چه مشکلی هست؟ باید این قضیه را می فهمید. همان موقع گوشی آرزو زنگ خورد. ندید چه کی زنگ زده. ولی اخم های آرزو درهم رفت. دکمه ی …

ادامه نوشته »

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۸۰

  وط حتی نگاهش هم نمی کرد. مدام سعی می کرد نگاهش را بدزد. سختش بود. حس خجالت شدیدی به دلش وارد می شد. اینگونه نبود. خجالتی نبود. مردها ارزشی برایش نداشتند. ولی حالا… -لزومی نمی بینم که بخوام توضیح بدم، یه چیزی بود که تجربه کردم، سرگرمم می کرد …

ادامه نوشته »

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۷۹

  مادرش بود دیگر… همیشه بداخلاق بود. ولی به شدت مهربان. آدم دلش می خواست سیر ببوسدش. با همین بدخلقی ها هم روزی هزار بار شکر می کرد که سایه ی مادرش بالای سرش است. به سمتش رفت. گونه ی مادرش را محکم بوسید. -من در خدمتم عشقم. یاسمن به …

ادامه نوشته »

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۷۸

  سوال بیشتری هم نپرسید. درست م نبود دختر بیچچاره با سوالاتش بمب باران کند. تازه از خارج شهر وارد شهر شدند. چراغ ها ردیف به ردیف روشن بود. خیابان ها همگی شلوغ بودند. مانده بود الوند چرا گیر می دهد. اما همان تکه ی باشگاه تا اول شهر بد …

ادامه نوشته »

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۷۷

  به شدت معذب بود. فورا پیاده شد. الوند به رسم ادب پیاده شد. -ممنونم. -خواهش می کنم. به سمت خانه ی آشتیانی رفت. زنگ را فشرد. خجالت می کشد این روزها مدام مزاحم می شد. ولی چاره ای نداشت. الوند ایستاد تا در باز شود. بلوط دستش مشت شد. …

ادامه نوشته »

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۷۶

  به محض رفتن الوند، کیان فورا گوشی را برداشت و به بلوط زنگ زد. -سلام عشقم. -جانم کتی. -یه خبر دارم برات توپ. بلوط مشتاقانه گفت: خب؟ -بگو الان کی اینجا بود؟ بلوط با تمسخر گفت: حتما الوند؟ -زدی به هدف. صدای بلوط ناباور شد. -شوخی می کنی؟ -قسمت …

ادامه نوشته »

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۷۵

  * اجازه را از پدرش گرفته بود. مادرش کلی غرغر کرد. کار همیشگیش بود. اگر غرغر نمی کرد که مادر نبود. لباسی که با کمک کیان خریده بود را درون پاکت قهوه ای رنگی گذاشت و از خانه بیرون زد. نمی خواست جوری مادرش به خودش برسد. حساس بود. …

ادامه نوشته »

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۷۴

  مطمئنا او را نمی دید. پوفی کشید. تاکسی جلوی باشگاه نگه داشت. پیاده شد و کرایه را داد. نگهبانی از بس دیده بودش کارت عضویتش را درخواست نکرد. داخل شد. آفتاب گرمتر از همیشه بود. دیروز که حسابی طوفانی بود. جوری باد می آمد انگار می خواهد سقف را …

ادامه نوشته »

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۷۳

  شهرزاد هم با لبخند و هیجان برایش دست تکان داد. بعد از تمرین حتما برود و ببیندش. دختر خوبی به نظر می رسید. از کنار دو تا پسر رد شد. صدای جون گفتنشان را شنید. حرصش گرفت. ولی جوابی نداد. فعلا نمی خواست برای کسی شاخ و شانه بکشد. …

ادامه نوشته »
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.