سه شنبه , تیر ۴ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان من یک بازنده نیستم

رمان من یک بازنده نیستم

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۷۴

  مطمئنا او را نمی دید. پوفی کشید. تاکسی جلوی باشگاه نگه داشت. پیاده شد و کرایه را داد. نگهبانی از بس دیده بودش کارت عضویتش را درخواست نکرد. داخل شد. آفتاب گرمتر از همیشه بود. دیروز که حسابی طوفانی بود. جوری باد می آمد انگار می خواهد سقف را …

ادامه نوشته »

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۷۳

  شهرزاد هم با لبخند و هیجان برایش دست تکان داد. بعد از تمرین حتما برود و ببیندش. دختر خوبی به نظر می رسید. از کنار دو تا پسر رد شد. صدای جون گفتنشان را شنید. حرصش گرفت. ولی جوابی نداد. فعلا نمی خواست برای کسی شاخ و شانه بکشد. …

ادامه نوشته »

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۷۲

  -به حد کافی تونستی با اسب پیاده روی کنی، از حالا باید دویدن رو یاد بگیریو کمی ترس به جانش افتاد. به نظر سخت می رسید. -میشه… الوند محکم و قاطع گفت: نه! خودش به آرامی سرعت حرکت اسب را زیاد کرد. -کاری که می کنم بکن. -یه ذره… …

ادامه نوشته »

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۷۱

  بلوط کمی به مادرش نگاه کرد. انگار درست متوجه منظورش نشد. -چی؟ -میگم ترلان حامله اس. گل لبخند روی صورتش دوید. -شوخی می کنی مامان؟ -شوخی دارم من؟ جیغ کواهی کشید. -چه خبر خوبی. دو سالی بود همه منتظر بودند ترلان این خبر را بدهد. شوهرش کمی مشکل باروری …

ادامه نوشته »

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۷۰

  حق پدرش را از تک تکشان می گرفت. از قبل به دیانا زنگ زده بود که می آید. خیالش راحت بود. ولی اول می رفت دیدن کیان. اگر کیان را نداشت چه می کرد؟ مستقیم به سمت موبایل فروشی رفت. به محض رسیدن برایش بوق زد. کیان از پشت …

ادامه نوشته »

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۶۹

  رامتین با خنده به سمت الوند آمد. الوند اسب را به سمت نرده ها کشید. -چطوری پسر؟ -این دختره کی بود؟ رامتین شانه بالا انداخت. -نمی دونم. -اسمش چیه؟ -بلوط. هر دو پقی زیر خنده زدند. -چه مسخره! رامتین با تامل گفت: ولی یه جور خاصی بود قبول داری؟ …

ادامه نوشته »

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۶۸

  الوند با ماشینش که درون پارکینگ باشگاه بود از آنجا بیرون زد. کمی از شهر فاصله داشت. پا روی گاز داشت و خودش را به شهر رساند. سر راه گل خرید. مادرش علاقه ی زیادی به گل ها داشت. فرقی نداشت چه رنگی باشد. چه بویی بدهد. چه شکلی …

ادامه نوشته »

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۶۷

  فردین با مهربانی نگاهش کرد. دخترک زیبا! همسر نازش… -می دونی که مهم نیست. اشکش دم مشکش بود انگار. فورا پایین می آمد. -من خیلی بهت ظلم کردم. -حقم بوده، گذشته ی خوبی نداشتم. -منو ببخش. -خل شدی دختر؟ محکم فردین را بغل کرد. -حس بدی دارم. -از بس …

ادامه نوشته »

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۶۶

  -نترس دختر جون، چرا اینقد ترسیدی؟ -هیچی! مازیار نزدیکش شد. -از اول می دونستم کی هستی. -مهمه که کی هستم؟ قراره منفعتی برسونم یا ضرر؟ مازیار بی خیال گفت: هیچ کدوم، فقط میگم آشنایی برای من، حمید شریک خوبی بود. -ممنونم. مازیار این بار رک و جدی گفت: این …

ادامه نوشته »

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۶۵

  زود همه ی کارهایش را کرد. وقتی به طبقه ی بالا صدای خنده ی شیلا و بازی کردن شاهرخ با او می آمد. خیالش راحت شد. دوباره برگشت و ته مانده ی کارهایش را انجام داد. اول از همه نعیم و لادن آمدند. پسرکشان تپلی شده بود. بعد از …

ادامه نوشته »
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.