یکشنبه , مرداد ۲۷ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان دیازپام

رمان دیازپام

رمان دیازپام پارت ۳۷

-الانم خستم و میخوام استراحت کنم. -فردا شب عمه خانوم همه رو دعوت کرده. -خب به من چه؟ احساس کردم کلافه است. دستی به صورتش کشید و فاصله ی بینمون رو با یه گام پر کرد. نگاهمو به پشت سرش دوختم. -به من نگاه کن! -می شنوم. -امشب کم حرف …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۳۶

رمان دیازپام پارت 35

-چه شب هایی که برای سلامتیت دعا کردم … من با تو بزرگ شدم اسپاکو، تو خواهرمی! -میدونم. اون روزهای سخت، تنها نگرانیم تو و دائی بودین. اگر بلائی سرتون میومد هیچ وقت خودمو نمی بخشیدم. -خیلی بهت سخت گذشت؟ قطره اشکی از چشمم روی گونه ام چکید. -هر روزش …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۳۵

هرچی به غروب آفتاب نزدیک می شدیم شدت سرمای هوا بیشتر می شد. روی سکوی نزدیک تئاتر خیابونی نشستیم. اون طرف خیابون مردی در حال پختن ذرت روی آتیش بود. بوی وسوسه کننده ی ذرت تا این سر خیابون می اومد. نگاهمو به نمایش دوختم تا حواسم رو از ذرت …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۳۴

شیرین و کاوه نوجوون بودن که اومدیم آلماتی. جز ما کس دیگه ای تو این کشور نبود. اولین بار که وارد این خونه شدم برام غریبه بود. در و دیوار خونه بهم دهن کجی می کردن. یادمه تا یکماه کارم فقط گریه بود. آقا مجتبی هر روز سر کار می …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۳۳

بعد از گذشت ساعتی، با اعلام مهماندار، هواپیما تو شهر الماتی به زمین نشست. از هواپیما پیاده شدیم. اواخر شهریور بود اما این شهر عجیب سرد بود. با نشستن تو ماشین از سردی هوا کاسته شد. ویهان به زبان غلیظ قزاقستانی آدرسی رو به راننده گفت. تا چشم کار می …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۳۲

لنگ لنگان زیر نگاه سنگین ویهان وارد حموم شدم. بخار کمی فضای بسته ی حموم رو برداشته بود. چندین شمع دور وان روشن بودن و از دستگاه بخار رایحه ی اسطوخودوس پخش می شد. نگاهم به آیینه ی قدی حموم افتاد. یک لحظه از دیدن دختر توی آینه شوکه شدم. …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۳۱

کامل روی سرم خم شد. با دو انگشت آروم روی گونه ام زد. -میدونی، دلم برای این صورت زیبا میسوزه وقتی فکر می کنم قراره تا چند وقت دیگه به یه صورت زشت و کریه تبدیل بشه! خودت خواستی … اگه لج نمی کردی و اون اسناد و امضا می …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۳۰

سری تکون داد. -آره، پدر و مادرت عاشق هم بودن. این وسط زانیار هم عاشق دلباخته ی مادرت بود اما با جواب ردی که داد باعث شد زانیار از هر دوشون متنفر بشه. -اول پدر و مادرم ازدواج کردن؟ -آره اما سالها بچه نیاوردن. وقتی پدربزرگت پدر و مادرتو از …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۲۹

اشک صورتمو خیس کرد. صداش توی سرم فریاد می زد. “من عموتم … دروغه، دروغه محضه … عمو چیه؟ این همه سال شماها کجا بودین … حالا بعد از مرگ مادرم این همه فامیل پیدا کردم …” در اتاق و پشت سرم محکم بهم زدم. داشتم دیوونه می شدم. هضم …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۲۸

  نگاهمو از رو شونه اش رد کردم و به پشت سرش دوختم اما دست بردار نبود. دستش روی چونه ام نشست و سرم و بالا آورد. -به من نگاه کن اسپاکو. نگاهم توی صورتش چرخید و آروم بالا اومد و روی چشمهاش نشست. همینطور که دستش هنوز زیر چونه …

ادامه نوشته »
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.