سه شنبه , اردیبهشت ۳ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان دیازپام

رمان دیازپام

رمان دیازپام پارت ۲۴

خونسرد نگاهش و به چشمهام دوخت. ذهنم درگیر دست حلقه شده ی الی به دور انگشتهای ویهان بود. اومدن سمتمون. آرین آروم گفت: -این دختره چرا دستش و دور دست ویهان حلقه کرده؟ -میخوای از خودش بپرس! چشمهاشو برام چپ کرد. خنده ام گرفت. الی: می بینم که حالت خوب …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۲۳

اتاق بیرون اومدم. تمام لامپ های سالن خاموش بودن و فقط چند تا چراغ خواب روشن بود. فکر کردم نیستن. به وسط سالن نرسیده بودم که نگاهم به مبل سه نفره افتاد. النا روی پاهای آریا نشسته بود و هر دو دستش و دور گردن آریا حلقه کرده بود و …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۲۲

جوابم رو نداده بود. دلم برای خودش و با هم بودنهامون تنگ شده بود. میدونستم آریا دیر میاد. لباس اسپورت عروسکی تن آرین کردم. موهای بلندش رو سشوار کشیدم و با اصرارم آرایش ملیحی کرد. خودمم پیراهن حریر کوتاهی که تا زیر زانوم بود پوشیدم و موهامو بافتم. ذکیه خانوم، …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۲۱

طره ای از موهام که روی صورتم اومده بود رو کنار زدم. نگاهش به حلقه ی توی دستم افتاد. هول کردم و دستم و پایین آوردم. بی حرف سمت میز نهار رفتیم. همه دور میز نشسته بودن. سلامی زیر لب دادم و روی صندلی کنار فرانک نشستم. یهو فرانک سرش …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۲۰

از مطب دکتر بیرون اومدم. با شنیدن صحبت های دکتر کمی آروم گرفتم. اینکه اگر روحیه اش. برگرده میتونه خوب بشه. زمان بر هست اما خوب میشه. نمیدونستم باید چیکار می کردم! یک هفته ای کامل فکر کردم. از واکنش آریا می ترسیدم. اصلاً نمیدونستم قبول می کنه یا نه! …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۱۹

-تنها یادگاری مامانه … همیشه برام می زد. ویهان هر دو دستش و زیر سرش گذاشت و روی چمنها دراز کشید. کنارش دراز کشیدم. -از اینجا ماه چقدر قشنگه! -آره قرص ماه کامله. هر دو به ماه خیره بودیم. ویهان بلند شد. -برو بخواب، دیروقته. فردا مسابقه اسب سواریه. -دلم …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۱۸

  -مشخص نیست؟ سمت میزش رفتم و کمی روی میز خم شدم. -جناب آقای آریا دیوانسالار، توجه دخترها به شما نیست؛ به پول و لباسهای مارکیه که می پوشید نه به چشم و ابروتون! به صندلیش تکیه داد و نیشخندی زد. -یعنی دخترها عاشق چشم و ابروی من نمیشن؟ جذاب …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۱۷

  ازروی زمین بلند شدم و سمت کمدهای مامان رفتم. -پسر خوبی باشی برات یه شالگردن می بافم. -تو مگه از این هنرها هم بلدی؟ برگشتم سمتش و دست به سینه شدم. -چی فکر کردی؟! از روی زمین بلند شد و اومد سمتم. تو دو قدمیم ایستاد و نگاهش رو …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۱۶

  داشت علنی جلوی بقیه بی محلی می کرد. -منم که حتماً میشناسه … امکان نداره دختری منو نشناسه! پوزخندی زدم. فرانک: امشب آشنا شد. سری تکون داد و رو کرد به ویهان. -کار و بار چطوره؟ -مثل همیشه! -امسال قراره یه مسابقه ی اسب سواری بذارم، میای؟ آشو: حتماً …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۱۵

  قاب عکسش بود افتاد. “حتی نتونستم برای چهلمت بیام سر خاکت!” -اینم دختر ماه بانو! زنی میانسال از بالای عینک های گردش نگاهم کرد. -چقدر شبیه جوونی های مادر خدا بیامرزت هستی! -اسپاکو، عزیزم، ایشون عمه فخری هستن. عمه ی بزرگ ما که همه بهشون عمه خانوم میگن. دست …

ادامه نوشته »