چهارشنبه , بهمن ۹ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان دیازپام

رمان دیازپام

رمان دیازپام پارت ۴۹

آشو کنار در آرایشگاه نگهداشت. با هم وارد شدیم. بعد از چند ساعت، هاویر آماده از اتاق عروس بیرون اومد. با دیدن هاویر و اونهمه زیبائی با شوق سمتش رفتم. تو اون لباس سفید مثل یه ملکه شده بود. چرخی زد. -چطور شدم؟ -عین ملکه ها شدی … عاااالی … …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۴۸

-من تو اون باتلاق گیر کردم هاویر. خشمم باعث شد دست کسی رو بگیرم که یه زمانی بخاطرش هر روز آرزوی مرگ می کردم. همیشه کامل ندونستن خوب نیست چون غرق میشی. دست هاویر روی شونه ام نشست. -نمیدونم چرا این روزها همه ی سختی ها برای توئه اما میدونم …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۴۷

-اما در مورد حال روحیش هنوز نمیتونم حرفی بزنم چون از لحظه ای که بهوش اومده هنوز یه کلمه حرف نزده. هاویر اومد سمتم. -حالت خوبه؟ پلک زدم و نگاهمو ازش گرفتم و به سمت دیگه ی اتاق نگاه کردم. -بهتره بذارین استراحت کنه. همه از اتاق خارج شدن. چشمهام …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۴۶

روزها می اومدن و می رفتن بدون اینکه متوجه بشم تنها چیزی که روز به روز قلبم و تهی می کرد یاد و خاطره ی دائی و ویهان بود. دلم فراموشی می خواست؛ اصلاً دلم مرگ می خواست شاید اونطوری این قلب ناآرام، آرام می گرفت. در اتاق باز شد. …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۴۵

قدمی سمت ماشین در حال سوختن برداشتم. پاهام توانائی سنگینی وزنم رو نداشت. با زانو روی خاک ها افتادم. قطره اشکی روی گونه های سِر شده ام غلطید. گلومو چنگ زدم و فریادی از ته گلو کشیدم. تمام اون روزها جلوی چشمهام اومدن. دست بردم و خاک رو چنگ زدم. …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۴۴

یک هفته از شب مهمونی میگذره. یک هفته ای که برام مثل یکسال گذشت. فکر کردن به گذشته، به پدری که هیچ وقت نبود و مادرم همه ی زندگیم بود. کسی که نزدیکانم با بیرحمی تمام ازم گرفتن. باید می رفتیم عراق. اون روزها و اتفاقات دوباره توی سرم مرور …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۴۳

آماده به همراه آرشام از خونه بیرون اومدیم. آسمان همچنان ابری بود اما از بارون خبری نبود. هوا سوز بدی داشت. دلم بهار می خواست؛ عطر گلهای وحشی … توی دشت بودن مامان و ساختن اون عطر خاص دست ساز. نفسم مثل آه از گلوم خارج شد. سکوت ماشین و …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۴۲

-تنها کسی که این سالها کمکم کرد همین آرشام بوده. اونجا بود که فهمیدم جاساز کردن اون مواد کار دائیت بود تا حواس پلیس ها رو سمت من پرت کنه و خودش به کارهاش برسه. -آخه چرا دائی باید اینکارو بکنه؟ -منم نمیدونم اما ازت میخوام به پدرت کمک کنی. …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۴۱

سمت عمارت راه افتاد. رو پاشنهپا برگشت سمتم. -نمیخوای بیای؟ قول میدم اینجا در امانی. -آدم دو بار از یه سوراخ گزیده نمیشه! خونسرد دست توی جیبش کرد و نگاهش و به نگاهم داد. -نمیخوای پدرت و پیدا کنی یا از بابت مرگ مادرت انتقام بگیری؟ با شنیدن اسم بابا …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۴۰

-چی؟ -هی هاویر، چته؟ -اووف اسپاکو، اووف … -میگی چیکار کنم؟ این شغل منه. -آره اما اون آرین مار صفت داره از این موضوع سواستفاده می کنه. من موندم چرا ویهان سکوت کرده! شونه ای بالا دادم. -چون عاشقشه. هاویر پوزخندی زد. -خَرَم میفهمه ویهان راضی به این وصلت نیست …

ادامه نوشته »

codebazan