دوشنبه , مهر ۲۲ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان دیازپام

رمان دیازپام

رمان دیازپام پارت ۴۲

-تنها کسی که این سالها کمکم کرد همین آرشام بوده. اونجا بود که فهمیدم جاساز کردن اون مواد کار دائیت بود تا حواس پلیس ها رو سمت من پرت کنه و خودش به کارهاش برسه. -آخه چرا دائی باید اینکارو بکنه؟ -منم نمیدونم اما ازت میخوام به پدرت کمک کنی. …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۴۱

سمت عمارت راه افتاد. رو پاشنهپا برگشت سمتم. -نمیخوای بیای؟ قول میدم اینجا در امانی. -آدم دو بار از یه سوراخ گزیده نمیشه! خونسرد دست توی جیبش کرد و نگاهش و به نگاهم داد. -نمیخوای پدرت و پیدا کنی یا از بابت مرگ مادرت انتقام بگیری؟ با شنیدن اسم بابا …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۴۰

-چی؟ -هی هاویر، چته؟ -اووف اسپاکو، اووف … -میگی چیکار کنم؟ این شغل منه. -آره اما اون آرین مار صفت داره از این موضوع سواستفاده می کنه. من موندم چرا ویهان سکوت کرده! شونه ای بالا دادم. -چون عاشقشه. هاویر پوزخندی زد. -خَرَم میفهمه ویهان راضی به این وصلت نیست …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۳۹

نیم ساعتی می شد توی راه بودیم. جاده خاکی رو رد کرد. جاده به دلیل خاکی و بیراهه بودن تاریک بود. کمی ترسیدم. -صد بار به آرش گفتم رستورانتو عوض کن اما عجیب اونجا رو دوست داره. از دور چراغ های روشن نمایان شد. با دیدن چراغ ها نامحسوس نفسم …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۳۸

جیرجیرک ها بود. نگاهم و به تاریکی شب دوختم. قطعاً اینجا خیلی راحت می تونستم فریاد بزنم … فریادی از درد، از بغض، از اینهمه حجم تنهائی … با درد به گلوم چنگ زدم. صدای فریادم سکوت وهم انگیز شب رو شکست. با زانو روی زمین نشستم. حتی خودم هم …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۳۷

-الانم خستم و میخوام استراحت کنم. -فردا شب عمه خانوم همه رو دعوت کرده. -خب به من چه؟ احساس کردم کلافه است. دستی به صورتش کشید و فاصله ی بینمون رو با یه گام پر کرد. نگاهمو به پشت سرش دوختم. -به من نگاه کن! -می شنوم. -امشب کم حرف …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۳۶

رمان دیازپام پارت 35

-چه شب هایی که برای سلامتیت دعا کردم … من با تو بزرگ شدم اسپاکو، تو خواهرمی! -میدونم. اون روزهای سخت، تنها نگرانیم تو و دائی بودین. اگر بلائی سرتون میومد هیچ وقت خودمو نمی بخشیدم. -خیلی بهت سخت گذشت؟ قطره اشکی از چشمم روی گونه ام چکید. -هر روزش …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۳۵

هرچی به غروب آفتاب نزدیک می شدیم شدت سرمای هوا بیشتر می شد. روی سکوی نزدیک تئاتر خیابونی نشستیم. اون طرف خیابون مردی در حال پختن ذرت روی آتیش بود. بوی وسوسه کننده ی ذرت تا این سر خیابون می اومد. نگاهمو به نمایش دوختم تا حواسم رو از ذرت …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۳۴

شیرین و کاوه نوجوون بودن که اومدیم آلماتی. جز ما کس دیگه ای تو این کشور نبود. اولین بار که وارد این خونه شدم برام غریبه بود. در و دیوار خونه بهم دهن کجی می کردن. یادمه تا یکماه کارم فقط گریه بود. آقا مجتبی هر روز سر کار می …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۳۳

بعد از گذشت ساعتی، با اعلام مهماندار، هواپیما تو شهر الماتی به زمین نشست. از هواپیما پیاده شدیم. اواخر شهریور بود اما این شهر عجیب سرد بود. با نشستن تو ماشین از سردی هوا کاسته شد. ویهان به زبان غلیظ قزاقستانی آدرسی رو به راننده گفت. تا چشم کار می …

ادامه نوشته »