سه شنبه , تیر ۴ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان دیازپام

رمان دیازپام

رمان دیازپام پارت ۳۲

لنگ لنگان زیر نگاه سنگین ویهان وارد حموم شدم. بخار کمی فضای بسته ی حموم رو برداشته بود. چندین شمع دور وان روشن بودن و از دستگاه بخار رایحه ی اسطوخودوس پخش می شد. نگاهم به آیینه ی قدی حموم افتاد. یک لحظه از دیدن دختر توی آینه شوکه شدم. …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۳۱

کامل روی سرم خم شد. با دو انگشت آروم روی گونه ام زد. -میدونی، دلم برای این صورت زیبا میسوزه وقتی فکر می کنم قراره تا چند وقت دیگه به یه صورت زشت و کریه تبدیل بشه! خودت خواستی … اگه لج نمی کردی و اون اسناد و امضا می …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۳۰

سری تکون داد. -آره، پدر و مادرت عاشق هم بودن. این وسط زانیار هم عاشق دلباخته ی مادرت بود اما با جواب ردی که داد باعث شد زانیار از هر دوشون متنفر بشه. -اول پدر و مادرم ازدواج کردن؟ -آره اما سالها بچه نیاوردن. وقتی پدربزرگت پدر و مادرتو از …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۲۹

اشک صورتمو خیس کرد. صداش توی سرم فریاد می زد. “من عموتم … دروغه، دروغه محضه … عمو چیه؟ این همه سال شماها کجا بودین … حالا بعد از مرگ مادرم این همه فامیل پیدا کردم …” در اتاق و پشت سرم محکم بهم زدم. داشتم دیوونه می شدم. هضم …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۲۸

  نگاهمو از رو شونه اش رد کردم و به پشت سرش دوختم اما دست بردار نبود. دستش روی چونه ام نشست و سرم و بالا آورد. -به من نگاه کن اسپاکو. نگاهم توی صورتش چرخید و آروم بالا اومد و روی چشمهاش نشست. همینطور که دستش هنوز زیر چونه …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۲۷

اخمی کردم. -مگه من لباس خواستم؟ -تو، نه اما خودم حس کردم. با اینکه تو دلم خوشحال شدم از اینکه تو یادش بودم و فهمیده که بیرون نرفتم اما بی تفاوت ابروئی بالا دادم. -هرچند لباس لازم نداشتم اما به هر حال ممنون. پاکت و روی تخت گذاشت. -میدونم خوشت …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۲۶

سمت در تراس رفتم. بوی سیگار از اون سمت تراس به مشامم خورد. قدمی سمت دیوار بینمون برداشتم اما با یادآوری رفتار سرد ویهان به عقب برگشتم و وارد اتاقم شدم. روی تخت دراز کشیدم و نگاهم و به پلاک اهدائی ویهان دوختم؛ پلاکی که همیشه همراهم بود. آروم بال …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۲۵

مجبور شدم دنیل رو بیارم ایران. حرفهاش برام سنگین بود. باورم نمی شد انقدر سنگدل باشه. داشتم خفه می شدم. از روی مبل بلند شدم. نگاهش باهام بالا اومد. نفس نفس می زدم مثل کسی که کلی راه و دویده. بریده بریده گفتم: -تو چطور آدمی هستی؟ به اون زن …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۲۴

خونسرد نگاهش و به چشمهام دوخت. ذهنم درگیر دست حلقه شده ی الی به دور انگشتهای ویهان بود. اومدن سمتمون. آرین آروم گفت: -این دختره چرا دستش و دور دست ویهان حلقه کرده؟ -میخوای از خودش بپرس! چشمهاشو برام چپ کرد. خنده ام گرفت. الی: می بینم که حالت خوب …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۲۳

اتاق بیرون اومدم. تمام لامپ های سالن خاموش بودن و فقط چند تا چراغ خواب روشن بود. فکر کردم نیستن. به وسط سالن نرسیده بودم که نگاهم به مبل سه نفره افتاد. النا روی پاهای آریا نشسته بود و هر دو دستش و دور گردن آریا حلقه کرده بود و …

ادامه نوشته »
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.