یکشنبه , اسفند ۵ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان دیازپام

رمان دیازپام

رمان دیازپام پارت ۱۶

  داشت علنی جلوی بقیه بی محلی می کرد. -منم که حتماً میشناسه … امکان نداره دختری منو نشناسه! پوزخندی زدم. فرانک: امشب آشنا شد. سری تکون داد و رو کرد به ویهان. -کار و بار چطوره؟ -مثل همیشه! -امسال قراره یه مسابقه ی اسب سواری بذارم، میای؟ آشو: حتماً …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۱۵

  قاب عکسش بود افتاد. “حتی نتونستم برای چهلمت بیام سر خاکت!” -اینم دختر ماه بانو! زنی میانسال از بالای عینک های گردش نگاهم کرد. -چقدر شبیه جوونی های مادر خدا بیامرزت هستی! -اسپاکو، عزیزم، ایشون عمه فخری هستن. عمه ی بزرگ ما که همه بهشون عمه خانوم میگن. دست …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۱۴

  چیزی خواستم به فرانک بگم که پیرمرد گفت: -تا تموم شدن شام کسی سر میز صحبت نمی کنه! آراد، این پسرا کجا موندن؟ -گفتن تو راه هستن، باید الانا بیان. صدای زنگ آیفون بلند شد و بعد از چند دقیقه صدای در سالن اومد. با شنیدن صدای رسائی که …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۱۳

  چیزی خواستم به فرانک بگم که پیرمرد گفت: -تا تموم شدن شام کسی سر میز صحبت نمی کنه! آراد، این پسرا کجا موندن؟ -گفتن تو راه هستن، باید الانا بیان. صدای زنگ آیفون بلند شد و بعد از چند دقیقه صدای در سالن اومد. با شنیدن صدای رسائی که …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۱۲

  -تو چقدر بی کس بودی و من نمیدونستم. مامان خوشگلم جای خالیتو با کی پر کنم؟ دیگه کی بغلم می کنه که عطر تنت رو داشته باشه؟ آخه من بی تو چطوری زندگی کنم؟ … خدااااا من بدون مامانم نمی تونم …. تو رو خدا مامان منم با خودت …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۱۱

  -اسپاکو، منم با عمه و بابا موافقم. روستا دیگه برای شما امن نیست. پسر خان فهمیده تو دختری … اون الان فکر می کنه تو دست اون داعشی های لعنتی هستی. بذار همین فکر و بکنه؛ بیاین تهران و با خیال راحت کنار هم زندگی می کنیم. دنبال کار …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۱۰

  گوشه ی لبش کمی بالا رفت. لبه ی تخت نشوندم. صندلی پایه بلند استیل رو کشید و رو به روم روی صندلی نشست. -تو کلاً تشکر بلد نیستی؟! -بلدم اما به وقتش؛ الان شما می خواین ازتون تشکر کنم؟ سلیمه وارد اتاق شد. آشو جعبه ی کمکهای اولیه رو …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۹

شیخ: بریم. همه سمت سالن اصلی راه افتادیم. ویهان اومد سمتم. -به هیچ عنوان سمت ما نمیای؛ اگر اون شیخ شکم گنده ی پسر باز ببینتت، مطمئن باش هر طوری شده تو رو میخواد! نگاهم به همون شیخی که ویهان گفت افتاد. پیراهن سفید بلند عربی تنش بود و قد …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۸

  ماشین و کنار خونه ای نگهداشت. بعد از دو بوق در باز شد. با ماشین وارد حیاط شدیم. -پیاده شو! از ماشین پیاده شدیم. مردی اومد جلو. -خوش اومدین آقا. -بقیه کجان؟ -همه داخل هستن آقا. ویهان سری تکون داد و سمت ساختمون راه افتاد. وارد سالن شدیم. گرشا …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۷

    بالاخره مدارک آماده شد. قرار شد از استانبول به تهران بریم. یه دست لباس از دنیز گرفتم. توی فرودگاه بودیم اما استرس داشتم. اولین بارم بود. با مدارک یکی دیگه قرار بود سوار هواپیما بشم. موقع نشون دادن مدارکمون ویهان اومد کنارم و دستش و گذاشت روی کمرم. …

ادامه نوشته »