دوشنبه , آذر ۱۸ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان دیازپام

رمان دیازپام

رمان دیازپام پارت ۴۵

قدمی سمت ماشین در حال سوختن برداشتم. پاهام توانائی سنگینی وزنم رو نداشت. با زانو روی خاک ها افتادم. قطره اشکی روی گونه های سِر شده ام غلطید. گلومو چنگ زدم و فریادی از ته گلو کشیدم. تمام اون روزها جلوی چشمهام اومدن. دست بردم و خاک رو چنگ زدم. …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۴۴

یک هفته از شب مهمونی میگذره. یک هفته ای که برام مثل یکسال گذشت. فکر کردن به گذشته، به پدری که هیچ وقت نبود و مادرم همه ی زندگیم بود. کسی که نزدیکانم با بیرحمی تمام ازم گرفتن. باید می رفتیم عراق. اون روزها و اتفاقات دوباره توی سرم مرور …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۴۳

آماده به همراه آرشام از خونه بیرون اومدیم. آسمان همچنان ابری بود اما از بارون خبری نبود. هوا سوز بدی داشت. دلم بهار می خواست؛ عطر گلهای وحشی … توی دشت بودن مامان و ساختن اون عطر خاص دست ساز. نفسم مثل آه از گلوم خارج شد. سکوت ماشین و …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۴۲

-تنها کسی که این سالها کمکم کرد همین آرشام بوده. اونجا بود که فهمیدم جاساز کردن اون مواد کار دائیت بود تا حواس پلیس ها رو سمت من پرت کنه و خودش به کارهاش برسه. -آخه چرا دائی باید اینکارو بکنه؟ -منم نمیدونم اما ازت میخوام به پدرت کمک کنی. …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۴۱

سمت عمارت راه افتاد. رو پاشنهپا برگشت سمتم. -نمیخوای بیای؟ قول میدم اینجا در امانی. -آدم دو بار از یه سوراخ گزیده نمیشه! خونسرد دست توی جیبش کرد و نگاهش و به نگاهم داد. -نمیخوای پدرت و پیدا کنی یا از بابت مرگ مادرت انتقام بگیری؟ با شنیدن اسم بابا …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۴۰

-چی؟ -هی هاویر، چته؟ -اووف اسپاکو، اووف … -میگی چیکار کنم؟ این شغل منه. -آره اما اون آرین مار صفت داره از این موضوع سواستفاده می کنه. من موندم چرا ویهان سکوت کرده! شونه ای بالا دادم. -چون عاشقشه. هاویر پوزخندی زد. -خَرَم میفهمه ویهان راضی به این وصلت نیست …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۳۹

نیم ساعتی می شد توی راه بودیم. جاده خاکی رو رد کرد. جاده به دلیل خاکی و بیراهه بودن تاریک بود. کمی ترسیدم. -صد بار به آرش گفتم رستورانتو عوض کن اما عجیب اونجا رو دوست داره. از دور چراغ های روشن نمایان شد. با دیدن چراغ ها نامحسوس نفسم …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۳۸

جیرجیرک ها بود. نگاهم و به تاریکی شب دوختم. قطعاً اینجا خیلی راحت می تونستم فریاد بزنم … فریادی از درد، از بغض، از اینهمه حجم تنهائی … با درد به گلوم چنگ زدم. صدای فریادم سکوت وهم انگیز شب رو شکست. با زانو روی زمین نشستم. حتی خودم هم …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۳۷

-الانم خستم و میخوام استراحت کنم. -فردا شب عمه خانوم همه رو دعوت کرده. -خب به من چه؟ احساس کردم کلافه است. دستی به صورتش کشید و فاصله ی بینمون رو با یه گام پر کرد. نگاهمو به پشت سرش دوختم. -به من نگاه کن! -می شنوم. -امشب کم حرف …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۳۶

رمان دیازپام پارت 35

-چه شب هایی که برای سلامتیت دعا کردم … من با تو بزرگ شدم اسپاکو، تو خواهرمی! -میدونم. اون روزهای سخت، تنها نگرانیم تو و دائی بودین. اگر بلائی سرتون میومد هیچ وقت خودمو نمی بخشیدم. -خیلی بهت سخت گذشت؟ قطره اشکی از چشمم روی گونه ام چکید. -هر روزش …

ادامه نوشته »

codebazan