پنج شنبه , مهر ۲۵ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان حرارت تنت

رمان حرارت تنت

رمان حرارت تنت پارت ۵۹

کسری ـ بابا خودشم نمیاد … ماهرخ ـ اون به خاطر من نمیره … کسری عصبی بلند میشه : منم به خاطر خودم نمیرم … به خاطر خواهرم و برادرم نمیرم … شاید اگه بابا نمیرفت اینطوری نمیشد … شاید اگه خانوم بزرگ اینطور نمیکرد اصال ما تنها نمی موندیم …

ادامه نوشته »

رمان حرارت تنت پارت ۵۸

  لحنش آرومه … آروم بودنش رو دوست ندارم … آروم و دلگیر … هدفش از سوالی که می پرسه رو نمی دونم که باز میگه: من که دیگه دست روت بلند نکردم، کردم ؟ از وقتی گفتم مردونه پات میمونم … نامردی کردم ؟ قطره اشکم روی گونه م …

ادامه نوشته »

رمان حرارت تنت پارت ۵۷

  شب عروسی به رفتن و قید شرکت رو زدن قانع بود تا من با مازیار ازدواج نکنم … قرار بود بریم … اما االن که با مسیح عقد کردم و مدارک الزمه و البته اجازه ی همسر … گیر کرده … نمی خواد غیر قانونی منو ببره … تورج …

ادامه نوشته »

رمان حرارت تنت پارت ۵۶

کسری پوزخند میزنه … چشماش سرخ شده و میگه : هواخواهشم که هستی … همون الدنگ جلوی شرکت که عرضه نداشتی و نهان به خاطرت فرار کرد؟! پوزخند میزنه : بزرگ شدی کسری! اخم میکنه … ترسیده سمت کسری میرم و میگم : به خدا داری اشتباه میکنی …. کسری …

ادامه نوشته »

رمان حرارت تنت پارت ۵۵

– قبول کردم .. باید قبول می کردم … یه زنه تنهای مطلقه با سه تا بچه … ناشکری کردم .. گفتم چه خبره چرا باید زایمانم چند قلو باشه ؟ .. که کم بیارم ؟ … که پشت کمال رو خالی کنم … اما کمال خالی کرده بود … …

ادامه نوشته »

رمان حرارت تنت پارت ۵۴

  گوش میکنم و به آشپزخونه میرم … سودابه یخ ها رو توی پارچ آب می ندازه و مامان ماهی برنج می کِشه … سودابه با دیدنم چشمکی میزنه و به مامان ماهی اشاره میکنه که ینی برم پیشش … نفس عمیقی میکشم و کنار مامان ماهی می ایستم … …

ادامه نوشته »

رمان حرارت تنت پارت ۵۲

  ماهنوش پوزخند میزنه و میگه : مادر ؟! ماهرخ نگاه تندی بهش میندازه و میگه : فکر میکنم دخترت پیدا شده و حاال دیگه می تونی برگردی خونه ت .. ماهنوش بیخیال از این لحن زننده از جا بلند میشه و ماهرخم همینطور … ماهرخ بی اهمیت از پله …

ادامه نوشته »

رمان حرارت تنت پارت ۵۱

رمان حرارت تنت پارت 51

  تورج چرا نمیاد و مستقیم با مسیح حرف نمی زنه ؟… چرا از مسیح نفرت داره ؟ … از مسیح و خانواده ش … دور هم شام می خوریم .. مسیح قول میده که خودش هوای سحر و یاشار رو داشته باشه و قرار می ذارن که خود یاشار …

ادامه نوشته »

رمان حرارت تنت پارت ۵۰

ساغر از آشپزخونه صدا میزنه : سحر میای کمک ؟ … سحر به آشپزخونه میره و مسیح بیخ گوشم میگه: بهتری از ظهر ؟ دلگیر اخم میکنم و به کنایه میگم : زود نیست برای احوال پرسی ؟ اونم از صبح تا حاال ؟ دستش رو دور شونه م حلقه …

ادامه نوشته »