دوشنبه , آذر ۱۸ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان حرارت تنت

رمان حرارت تنت

رمان حرارت تنت پارت ۷۰

  چشمام رو می بندم و میگم : من عاشقه مسیح شدم ـ تقلب که میکردی ایلگار دعوات میکرد … همیشه می گفت ماه پشت ابر نمی مونه … می گفت بار کج به نمنزل نمیرسه … کی فکرشو می کرد بعد از ۱۸ سال با مسیح ازدواج کنی تا …

ادامه نوشته »

رمان حرارت تنت پارت ۶۹

  چشمکی میزنه : آخریش تو بودی ! … از خانواده طرد شده بود به خاطر ازدواج با کمال … حتی عروسی من با ماهنوش هم نبود ! … ماهنوش رو من نخواستم ، ازدواجمون کامال سنتی بود … پدر من با پدرش حرف زد و جور شد و تا …

ادامه نوشته »

رمان حرارت تنت پارت ۶۸

  چیزی نمیگه … مرد هنوزم لبخند به لب داره و می دونه که این کارش بی پاداش نمی مونه … اما مگه میثم منو حبس کرده بوده ؟ … اون فقط می گفت من باید سالمتیم رو کامال به دست بیارم … باید استراحت کنم … چقدر من احمقم …

ادامه نوشته »

رمان حرارت تنت پارت ۶۷

  نگرانم … نگرانه تورج و مسیح ! … لباس که می پوشم از اتاق بیرون میام … پایین میرم و به سمت خروجی قدم برمی دارم که خدمتکار جلوم می ایسته و تعجب میکنم … … می خوام از کنارش رد بشم که بازم راهم رو سد می کنه …

ادامه نوشته »

رمان حرارت تنت پارت ۶۶

  گیج و مَنگَِمَ …. یه صدای نا مفهوم رو می شنوم : پشت سرمونه … ۲۰۶ آلبالویی … … جلوشو بگیرین !نمی فهمم خوابم یا نه … خوابم میبینم یا نه ؟! … خسته م فقط * مسیح جلو میاد … با لبخند… لبخندی که عشق از توش داد …

ادامه نوشته »

رمان حرارت تنت پارت ۶۵

  کسری رو به من میگه : تو میای ؟ … ـ نه ، با یاشار همینجا میمونم ، شاید اجازه دادن برم ببینمشون از ماشین کسری پیاده میشم و اونا هر دو با هم میرن … یاشار که تلفنش تموم میشه … میگه : چیشد ؟ کجا رفتن ؟ …

ادامه نوشته »

رمان حرارت تنت پارت ۶۴

  داشته باشم … من هر دو رو می خوام … زیاده خواه نیستم .. اما هر دوی اونا تنها ! آدمای مهمه زندگیمن نزدیک ساعت ۳ صبح میشه که میرسیم … هر دو پیاده میشیم و سمت ورودی میریم که صدای باز و بسته شدن در یه پرشیا که …

ادامه نوشته »

رمان حرارت تنت پارت ۶۳

  دستش رو تند میکشه که من رو به جلو سکندری می خورم … میگه : تورج آدرس داده که برم … همون شرکته نمی دونم چیه مزخرفش که حتمی مدیر عامل اونجاست … و من میرم … اولش سراغ اهورا میرم که تکلیف روشن کنه … یا آسو یا …

ادامه نوشته »

رمان حرارت تنت پارت ۶۲

  سودابه و مامان ماهی بیرون میرن … خب منم دوست داشتم تو افتتاحیه ی کافی شاپ دوست سودابه باشم … تلفن مرتب زنگ میخوره و برنمی دارم … می دونم مسیحه … می دونم می خواد مطمئن بشه که خونه موندم … بدجنس میشم و گوشی رو برنمی دارم …

ادامه نوشته »

رمان حرارت تنت پارت ۶۱

لبخند کج و کوله ای میزنم … عمال نمی دونم چی کار کنم … سودابه و کسری با اخم نگاه میکنن و مسیح میگه : سالم! اما حواس خانوم بزرگ به من پرته و یسنا میگه : خانوم بزرگ ، نهان که گفتم همینه … خیلی خانومه ! خانوم بزرگ …

ادامه نوشته »

codebazan