شنبه , اسفند ۴ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان استاد خاص من

رمان استاد خاص من

رمان استاد خاص من پارت ۲۳

    دور هم ناهار مفصلی خوردیم. زندایی مرغ شکم پر پخته بود و من هرچی از طعم خوبش میگفتم کم بود! دوسه روز اول زندگی تو خونه دایی خیلی خوب گذشت و حالا ساعت ٢ونیم بعدظهر بود و من تا ساعت ۴ باید میرفتم دانشگاه. جلو آینه وایساده بودم …

ادامه نوشته »

رمان استاد خاص من پارت ۲۲

    از شر آوا گوشی و وسایلم و برداشتم و به اتاقم پناه بردم که همون لحظه پونه زنگ زد بهم. لم دادم رو تخت و جواب دادم: _سلام،خانم! صدای پر انرژیش تو گوشی پیچید: _سلام چطوری،رسیدن بخیر و با خنده ادامه داد: _اگه افتخار میدی ناهار و باهم …

ادامه نوشته »

رمان استاد خاص من پارت ۲۱

    لبام و از رو لباش برداشتم و گفتم: _بسه خفه شدم! یه لحظه با اخم نگاهم کرد: _هیس!من هنوز سیر نشدم! و دوباره افتاد به جون لبام،غرق یه حال خوب داشتم از بوسه هاش لذت میبردم که سرش و برد عقب: _سیر شدم! خندیدم: _خب حالا اجازه هست …

ادامه نوشته »

رمان استاد خاص من پارت ۲۰

    چند دقیقه بیشتر به رسیدنمون نمونده بود.. تو حال خودم بودم و با صدای آروم آهنگ گوش میدادم که یه دفعه صدای یلدا رو شنیدم، انگار خانم از خواب ناز بیدار شده بودن! _نرسیدیم؟ آهی از عمق دل سر دادم و گفتم: _یه چند دقیقه دیگه میرسیم که …

ادامه نوشته »

رمان استاد خاص من پارت ۱۹

    خودم و زدم کوچه علی چپ و یه لبخند فوقِ ضایع زدم و خواستم بتمرکم رو زمین که با دوباره شنیدن صداش سرجام میخکوب شدم: _از کجا میدونی از بهروز بهتر نیستم؟ نمیدونستم چی بگم یا اصلا چطوری گندم و جبران کنم و پشتم و کردم بهش: _یه …

ادامه نوشته »

رمان استاد خاص من پارت ۱۸

    نگاهی به نقاشی تکمیل شده ی روی پام انداختم که عماد با خستگی خمیازه ای کشید: _خوابم میاد! با لبخند نگاهش کردم: _پاشو برو خونه خودتون بخواب قربونت! و شونه ای بالا انداختم که از روی تخت بلند شد: _یعنی همینطور خشک خشک برم؟! نمیدونم چرا اما از …

ادامه نوشته »

رمان استاد خاص من پارت ۱۷

  با حرص نفسم رو بیرون فرستادم: _آره،تو خوبی که صدای آروم و پر حرصش و تو چند قدمیم شنیدم: _بروبابا داشتم از حرص آتیش میگرفتم که پونه به دادم رسید و من و چرخوند سمت خودش و دکترم در رو محکم بست که نگاهش کردم و در کمال ناباوری …

ادامه نوشته »

رمان استاد خاص من پارت ۱۶

    هنوز به قدم دوم نرسیده بودیم که قامت نحس فرزین و نحس ترِ امیرعلی از اون طرف پیاده رو به چشممون خورد و سوژه ی خندشون شدیم! فرزین با دست اشاره ای بهمون کرد و بعد دوتایی ‘هرهر’ کردن! که حرصم گرفت اما خب فعلا توان کاری و …

ادامه نوشته »

رمان استاد خاص من پارت ۱۵

    رامین که از شدت خنده دیگه حتی صداش درنمیومد و فقط یه بدن لرزون جلوی چشمم خودنمایی میکرد و من در حالی که داشتم قهقهه میزدم بالاخره خودم و رسوندم بالا سر عماد: _زنده ای؟ صورتش سرخ سرخ شده بود و همچنان پخش زمین بود که فقط چشماش …

ادامه نوشته »

رمان استاد خاص من پارت ۱۴

    نزدیکای خونه بودیم که یه دفعه یلدا دستم و گرفت: _عماد ‘جونم’ی گفتم و به مسیر روبه روم چشم دوختم که ادامه داد: _بریم خونه چیکار کنیم؟! و منتظر نگاهم کرد که با خنده ابرویی بالا انداختم: _یه دختر و پسر دوتایی زیر یه سقف وقتی شیطون سربه …

ادامه نوشته »