سه شنبه , اردیبهشت ۳ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان استاد خاص من

رمان استاد خاص من

رمان استاد خاص من پارت ۳۵

  از سونوگرافی که بیرون اومدیم،ذوق همراه با غمی تموم دلم و پر کرده بود، گلوم پر از بغض بود و حالم گرفته! سوار ماشین که شدیم عماد آبمیوه ای که از قبل برام خریده بود و داد دستم: _بخور مگه ضعف نداشتی نگاه بی رمقم و به آبمیوه دوختم: …

ادامه نوشته »

رمان استاد خاص من پارت ۳۴

  فقط میدونستم نباید بند و آب بدم، نباید میذاشتم کسی بویی از این ماجرا ببره و حالا باید یه جواب درست حسابی میدادم که رفتم سمت آوا و خیره تو چشماش گفتم: _این چه حرفیه؟مگه ما جشن عروسی گرفتیم که حالا بخواد… حرفم و قطع کرد: _وا!حالا تو چرا …

ادامه نوشته »

رمان استاد خاص من پارت ۳۳

  چند دقیقه ای که گذشت قصد رفتن کردیم. ساعت از ۲نصفه شب گذشته بود و با وجود تموم اصرارای خانواده عماد ،من باید میرفتم خونه و قصد داشتم این چند روزی که تهرانم و بیشتر خونه کنار مامان آذر و بابا و آوا و … باشم و بعد هم …

ادامه نوشته »

رمان استاد خاص من پارت ۳۲

  دلم میخواست با همین دستام خفش کنم، هرچی نباشه اون باعث و بانی این بلای خانمان سوز بود! جلوی ماشین وایساده و منتظر پیاده شدنم بود که نفسم و عمیق بیرون فرستادم و سعی کردم با کمال آرامش پیاده بشم! در خونه رو باز کرد و باهم وارد شدیم. …

ادامه نوشته »

رمان استاد خاص من پارت ۳۱

  با کمک عماد دیگه خیالمم از بابت غذا راحت شده بود و داشتم به خودم میرسیدم. تونیک فیروزه ای رنگم و با شال کرم فیروزه ای و شلوار کرم و صندل مشکیم ست کردم و تو آینه خودم و مرتب کردم. همه چیز برای رسیدن مهمونا مهیا بود که …

ادامه نوشته »

رمان استاد خاص من پارت ۳۰

  امروز به سرعت برق و باد گذشت و فردا از راه رسید. نرسیده به حراست یه کمی مقنعم و کشیدم جلو و بعد به قدمام ادامه دادم که یه نفر بی هوا از پشت کوبید بهم! واسه با فحش شستنش آماده شده بودم که صداش و شنیدم: _سلام عروس …

ادامه نوشته »

رمان استاد خاص من پارت ۲۹

بعد از خوش و بش تو خونه،همراه عماد اومدم تو پاركينگ و داشتم دور ماشين چرخ ميزدم كه دست به سينه تكيه داد به ماشين و گفت: _صفره خيالت راحت! خنديدم و رفتم روبه روش وايسادم: _خب از اول بگو كه من انقد بررسيش نكنم! نفسش و فوت كرد تو …

ادامه نوشته »

رمان استاد خاص من پارت ۲۸

    بعد از خوردن شام و تموم شدن مراسم يك ساعتي طول كشيد تا خل و چل بازي هاي آوا و پونه و ارغوان كه هي من و ميبردن وسط و ميرقصوندن به پايان برسه! با رفتن خانواده ها، حالا من و عماد تنها مونده بوديم تو خونه دماوند. …

ادامه نوشته »

رمان استاد خاص من پارت ۲۷

رمان استاد خاص من

    از شدت خنده عقب عقب رفت و نشست رو تخت: _خب چي بايد ميگفتم؟ بدون اينكه بخندم چپ چپ نگاهش كردم: _هيچي،فقط اگه ميخواستي نسلت بقا پيدا كنه چرا اين همه پاي من موندي؟اوني كه زياده دختر! خنده هاش و جمع و جور كرد: _واقعا نميدوني؟ ابرويي بالا …

ادامه نوشته »

رمان استاد خاص من پارت ۲۶

    سر کوچه دایی اینا نگهداشته بود و خیره تو چشمام داشت حرف میزد: _این آخرین باری بود که قایمکی اومدم دیدنت،حالا برو! ابرویی بالا انداختم: _یعنی دفعه بعد میخوای بابام و در جریان بذاری؟ و آروم خندیدم که سرش و به نشونه آره تکون داد: _برسم تهران بابارو …

ادامه نوشته »