سه شنبه , تیر ۴ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان استاد خاص من

رمان استاد خاص من

رمان استاد خاص من پارت ۴۲

  با همون خنده هاش اومد کنارم و اونطرف بچه ها دراز کشید: _یلدا،با وجود همچین بابای توپ و خفنی این دوتا چرا انقدر زشتن؟ و پوفی کشید: _متاسفانه انگار کشیدن به تو! پوزخندی تحویلش دادم: _اتفاقا الان دقیقا شبیه تو هستن، یه یکی دوماه دیگه مثل مامانشون زیبا و …

ادامه نوشته »

رمان استاد خاص من پارت ۴۱

  دلم میخواست بخوابم اما مگه این دو نفر یه لحظه راحتم میذاشتن؟ ارغوان حرف میزد آوا هرهر میخندید، آوا حرف میزد ارغوان از خنده وا میرفت و خلاصه بساطی برامون درست کرده بودن البته بماند که با لبخند هرهر و کرکرشون و تماشا میکردم و با نثار فحش های …

ادامه نوشته »

رمان استاد خاص من پارت ۴۰

  چند ساعتی گذشته بود و حوالی غروب بود، حالش بهتر از قبل بود و من هم کنارش نشسته بودم که گفت: _چرا بچه هام و نمیارن ببینمشون واسه صدمین بار بهش توضیح دادم: _عزیزم، هفت ماهه به دنیا اومدن نیاز به مراقبت بیشتر دارن این بار بی اینکه چیزی …

ادامه نوشته »

رمان استاد خاص من پارت ۳۹

  و با داد شدید بعدیم عماد دیگه جوابی نداد و دو طرفم و گرفت و همراه یکی از دانشجوها که نمیشناختمش و ظاهرا دانشجوی عماد بود در حالی راهی بیرون از کلاس شدیم که یه دانشگاه و بهم ریخته بودم! عماد که بدجوری نگران اوضاعم بود به دقیقه نکشید …

ادامه نوشته »

رمان استاد خاص من پارت ۳۸

    هوا انقدر خوب و دلپذیر بود که احوالم و عوض کرده و تماشای دریا آرامش بی حدی و بهم القا میکرد!   بیخیال تموم دنیا غرق تماشای این آبی بیکران بودم و عماد داشت واسم بلال درست میکرد! با آماده شدن بلال هامون، یکیش و داد دستم و …

ادامه نوشته »

رمان استاد خاص من پارت ۳۷

  دستم و گرفتم جلو دهانش: _هیس! هیچی نگو آوا که سری تکون داد، دستم و برداشتم که سرش و چرخوند سمت ارغوان: _یلدا حاملست! و ارغوان هم سرش و به بالا و پایین تکون داد که آوا گفت: _تو میدونستی؟ و دوباره سکانس سر تکون دادن ارغوان تکرار شد: …

ادامه نوشته »

رمان استاد خاص من پارت ۳۶

  این کارش واقعا دیوونم میکرد که نفس های بلند و پی در پی ای کشیدم و گلدون آلبالو تزئینی کنار آینه رو برداشتم و با صدای بلند گفتم: _یا فرار کن یا صدای ماهوارو خفه کن! و ۴چشمی زل زدم به هدف که حالا دیگه ترسیده بود و به …

ادامه نوشته »

رمان استاد خاص من پارت ۳۵

  از سونوگرافی که بیرون اومدیم،ذوق همراه با غمی تموم دلم و پر کرده بود، گلوم پر از بغض بود و حالم گرفته! سوار ماشین که شدیم عماد آبمیوه ای که از قبل برام خریده بود و داد دستم: _بخور مگه ضعف نداشتی نگاه بی رمقم و به آبمیوه دوختم: …

ادامه نوشته »

رمان استاد خاص من پارت ۳۴

  فقط میدونستم نباید بند و آب بدم، نباید میذاشتم کسی بویی از این ماجرا ببره و حالا باید یه جواب درست حسابی میدادم که رفتم سمت آوا و خیره تو چشماش گفتم: _این چه حرفیه؟مگه ما جشن عروسی گرفتیم که حالا بخواد… حرفم و قطع کرد: _وا!حالا تو چرا …

ادامه نوشته »

رمان استاد خاص من پارت ۳۳

  چند دقیقه ای که گذشت قصد رفتن کردیم. ساعت از ۲نصفه شب گذشته بود و با وجود تموم اصرارای خانواده عماد ،من باید میرفتم خونه و قصد داشتم این چند روزی که تهرانم و بیشتر خونه کنار مامان آذر و بابا و آوا و … باشم و بعد هم …

ادامه نوشته »
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.