دوشنبه , مهر ۲۲ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان استاد خاص من

رمان استاد خاص من

رمان استاد خاص من پارت ۴۴

  عماد که مثل خر تو گل گیر کرده بود و نمیدونست باید چیکار کنه نفس عمیقی کشید و گفت: _خب مهتاب جون پس پاشو برو بالا یه دستی به سر و روت بکش امشب دوستامم دعوتن شاید تونستی یکیشون و زمین بزنی! و با لبخند چشم و ابرویی واسه …

ادامه نوشته »

رمان استاد خاص من پارت ۴۳

  چند روزی از رفتن مهمونا میگذشت و بالاخره ماهم امروز بعد از روزها دوری از تهران برگشتیم. منتها با این تفاوت که دو تا بچه هم همراهمون بود و از جایی که خونه ای نداشتیم نمیدونستم الان باید کجا ساکن شیم؟ هنوز نرسیده بودیم خونه بابا سهراب و بحث …

ادامه نوشته »

رمان استاد خاص من پارت ۴۲

  با همون خنده هاش اومد کنارم و اونطرف بچه ها دراز کشید: _یلدا،با وجود همچین بابای توپ و خفنی این دوتا چرا انقدر زشتن؟ و پوفی کشید: _متاسفانه انگار کشیدن به تو! پوزخندی تحویلش دادم: _اتفاقا الان دقیقا شبیه تو هستن، یه یکی دوماه دیگه مثل مامانشون زیبا و …

ادامه نوشته »

رمان استاد خاص من پارت ۴۱

  دلم میخواست بخوابم اما مگه این دو نفر یه لحظه راحتم میذاشتن؟ ارغوان حرف میزد آوا هرهر میخندید، آوا حرف میزد ارغوان از خنده وا میرفت و خلاصه بساطی برامون درست کرده بودن البته بماند که با لبخند هرهر و کرکرشون و تماشا میکردم و با نثار فحش های …

ادامه نوشته »