پنج شنبه , آبان ۲۳ ۱۳۹۸
خانه / 2019 / سپتامبر

بایگانی ماهانه: سپتامبر 2019

رمان دیازپام پارت ۴۱

سمت عمارت راه افتاد. رو پاشنهپا برگشت سمتم. -نمیخوای بیای؟ قول میدم اینجا در امانی. -آدم دو بار از یه سوراخ گزیده نمیشه! خونسرد دست توی جیبش کرد و نگاهش و به نگاهم داد. -نمیخوای پدرت و پیدا کنی یا از بابت مرگ مادرت انتقام بگیری؟ با شنیدن اسم بابا …

ادامه نوشته »

رمان حرارت تنت پارت ۵۶

کسری پوزخند میزنه … چشماش سرخ شده و میگه : هواخواهشم که هستی … همون الدنگ جلوی شرکت که عرضه نداشتی و نهان به خاطرت فرار کرد؟! پوزخند میزنه : بزرگ شدی کسری! اخم میکنه … ترسیده سمت کسری میرم و میگم : به خدا داری اشتباه میکنی …. کسری …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۶۱

  با رسیدن به خونه یکراست به اتاقمون رفتم و کِسل روی تخت دراز کشیدم و یه جورایی زانوی غم بغل گرفتم امیرعلی درحالیکه لباساش رو عوض میکرد نیم نگاهی سمتم انداخت و گفت : _نمیخوای بری پایین چرخی بزنی توی حیاط … حال و هوات عوض شه !! با …

ادامه نوشته »

رمان حرارت تنت پارت ۵۵

– قبول کردم .. باید قبول می کردم … یه زنه تنهای مطلقه با سه تا بچه … ناشکری کردم .. گفتم چه خبره چرا باید زایمانم چند قلو باشه ؟ .. که کم بیارم ؟ … که پشت کمال رو خالی کنم … اما کمال خالی کرده بود … …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۴۰

-چی؟ -هی هاویر، چته؟ -اووف اسپاکو، اووف … -میگی چیکار کنم؟ این شغل منه. -آره اما اون آرین مار صفت داره از این موضوع سواستفاده می کنه. من موندم چرا ویهان سکوت کرده! شونه ای بالا دادم. -چون عاشقشه. هاویر پوزخندی زد. -خَرَم میفهمه ویهان راضی به این وصلت نیست …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۶۰

  از درد به خودم پیچیدم و زیرلب نالیدم: _داداش تو رو خدا !! فشار بیشتری به موهام داد و عصبی گفت : _خفه شوووو…. من داداش تو نیستم ! از شدت درد اشک توی چشمام نشست که مامان دست نیما رو گرفت و درحالیکه سعی میکرد دستش رو از …

ادامه نوشته »

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۸۶

انگار بدنش طاقت این همه خستگی را نداشت. پلکش منتظر خواب بود. حتی وقتی الوند هم داخل شد از خواب بیدار نشد. الوند از نبود سر و صدا تعجب کرد. نگاهش را چرخاند. با دیدن بلوط که خوابیده بع سمتش رفت. روبرویش روی زمین نشست. نگاهش کرد. مژه های بلند …

ادامه نوشته »

رمان حرارت تنت پارت ۵۴

  گوش میکنم و به آشپزخونه میرم … سودابه یخ ها رو توی پارچ آب می ندازه و مامان ماهی برنج می کِشه … سودابه با دیدنم چشمکی میزنه و به مامان ماهی اشاره میکنه که ینی برم پیشش … نفس عمیقی میکشم و کنار مامان ماهی می ایستم … …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۵۹

  ” نـــــورا “ با شنیدن صدای داد و بیداد امیرعلی که هر لحظه بالاتر میرفت حالم بد شد و با حس سرگیجه دستم رو به سرم تکیه دادم و چشمام روی هم فشردم خدای من …! چرا با دیدن اون نامرد تا این حد باید حالم بد شه که …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۳۹

نیم ساعتی می شد توی راه بودیم. جاده خاکی رو رد کرد. جاده به دلیل خاکی و بیراهه بودن تاریک بود. کمی ترسیدم. -صد بار به آرش گفتم رستورانتو عوض کن اما عجیب اونجا رو دوست داره. از دور چراغ های روشن نمایان شد. با دیدن چراغ ها نامحسوس نفسم …

ادامه نوشته »

codebazan