دوشنبه , تیر ۳۱ ۱۳۹۸
خانه / ۱۳۹۸ / خرداد

بایگانی ماهانه: خرداد ۱۳۹۸

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۴۴

  حس میکردم خواب و خیاله ، تیشرت مشکی که بازوهای بزرگ و تنومندش رو به نمایش گذاشته بود با شلوار مشکی و کت کوتاهی سورمه ای رنگی که روی دستش انداخته بود نفس گیر شده بود درحالیکه یک دستم داخل روپوش کرده بودم و نصفه نیمه تنم بود ناباور …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۲۹

اشک صورتمو خیس کرد. صداش توی سرم فریاد می زد. “من عموتم … دروغه، دروغه محضه … عمو چیه؟ این همه سال شماها کجا بودین … حالا بعد از مرگ مادرم این همه فامیل پیدا کردم …” در اتاق و پشت سرم محکم بهم زدم. داشتم دیوونه می شدم. هضم …

ادامه نوشته »

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۷۰

  حق پدرش را از تک تکشان می گرفت. از قبل به دیانا زنگ زده بود که می آید. خیالش راحت بود. ولی اول می رفت دیدن کیان. اگر کیان را نداشت چه می کرد؟ مستقیم به سمت موبایل فروشی رفت. به محض رسیدن برایش بوق زد. کیان از پشت …

ادامه نوشته »

رمان استاد خاص من پارت ۴۰

  چند ساعتی گذشته بود و حوالی غروب بود، حالش بهتر از قبل بود و من هم کنارش نشسته بودم که گفت: _چرا بچه هام و نمیارن ببینمشون واسه صدمین بار بهش توضیح دادم: _عزیزم، هفت ماهه به دنیا اومدن نیاز به مراقبت بیشتر دارن این بار بی اینکه چیزی …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۴۳

  نیما اینجا چیکار میکرد ، با لبخند نزدیکم شد و درحالیکه برندازم میکرد با افتخار گفت : _چطوری خانوم دکتر !! با تعجب دستش رو گرفتم _عجب سوپرایزی اینجا چیکار میکنی داداش ؟؟ بغلم کرد و با لحن خاصی گفت : _اومدم سری به یه دونه آبجیم بزنم عیبی …

ادامه نوشته »

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۶۹

  رامتین با خنده به سمت الوند آمد. الوند اسب را به سمت نرده ها کشید. -چطوری پسر؟ -این دختره کی بود؟ رامتین شانه بالا انداخت. -نمی دونم. -اسمش چیه؟ -بلوط. هر دو پقی زیر خنده زدند. -چه مسخره! رامتین با تامل گفت: ولی یه جور خاصی بود قبول داری؟ …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۲۸

  نگاهمو از رو شونه اش رد کردم و به پشت سرش دوختم اما دست بردار نبود. دستش روی چونه ام نشست و سرم و بالا آورد. -به من نگاه کن اسپاکو. نگاهم توی صورتش چرخید و آروم بالا اومد و روی چشمهاش نشست. همینطور که دستش هنوز زیر چونه …

ادامه نوشته »

رمان حرارت تنت پارت ۴۰

لبخند بی جونی میزنم : خوبم … پاشو عزیزم … پاشو آماده شو باید بریم آمپولت رو بزنی … لبم رو گاز میگیرم و بچه گانه پتو رو روی سرم میکِشم : خوابم میاد … میخنده … بازوم رو میگیره و بایه حرکت بلندم میکنه که آخم در میاد : …

ادامه نوشته »

رمان استاد خاص من پارت ۳۹

  و با داد شدید بعدیم عماد دیگه جوابی نداد و دو طرفم و گرفت و همراه یکی از دانشجوها که نمیشناختمش و ظاهرا دانشجوی عماد بود در حالی راهی بیرون از کلاس شدیم که یه دانشگاه و بهم ریخته بودم! عماد که بدجوری نگران اوضاعم بود به دقیقه نکشید …

ادامه نوشته »
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.