دوشنبه , خرداد ۶ ۱۳۹۸
خانه / ۱۳۹۸ / خرداد

بایگانی ماهانه: خرداد ۱۳۹۸

رمان استاد خاص من پارت ۴۰

  چند ساعتی گذشته بود و حوالی غروب بود، حالش بهتر از قبل بود و من هم کنارش نشسته بودم که گفت: _چرا بچه هام و نمیارن ببینمشون واسه صدمین بار بهش توضیح دادم: _عزیزم، هفت ماهه به دنیا اومدن نیاز به مراقبت بیشتر دارن این بار بی اینکه چیزی …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۴۳

  نیما اینجا چیکار میکرد ، با لبخند نزدیکم شد و درحالیکه برندازم میکرد با افتخار گفت : _چطوری خانوم دکتر !! با تعجب دستش رو گرفتم _عجب سوپرایزی اینجا چیکار میکنی داداش ؟؟ بغلم کرد و با لحن خاصی گفت : _اومدم سری به یه دونه آبجیم بزنم عیبی …

ادامه نوشته »

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۶۹

  رامتین با خنده به سمت الوند آمد. الوند اسب را به سمت نرده ها کشید. -چطوری پسر؟ -این دختره کی بود؟ رامتین شانه بالا انداخت. -نمی دونم. -اسمش چیه؟ -بلوط. هر دو پقی زیر خنده زدند. -چه مسخره! رامتین با تامل گفت: ولی یه جور خاصی بود قبول داری؟ …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۲۸

  نگاهمو از رو شونه اش رد کردم و به پشت سرش دوختم اما دست بردار نبود. دستش روی چونه ام نشست و سرم و بالا آورد. -به من نگاه کن اسپاکو. نگاهم توی صورتش چرخید و آروم بالا اومد و روی چشمهاش نشست. همینطور که دستش هنوز زیر چونه …

ادامه نوشته »

رمان حرارت تنت پارت ۴۰

لبخند بی جونی میزنم : خوبم … پاشو عزیزم … پاشو آماده شو باید بریم آمپولت رو بزنی … لبم رو گاز میگیرم و بچه گانه پتو رو روی سرم میکِشم : خوابم میاد … میخنده … بازوم رو میگیره و بایه حرکت بلندم میکنه که آخم در میاد : …

ادامه نوشته »

رمان استاد خاص من پارت ۳۹

  و با داد شدید بعدیم عماد دیگه جوابی نداد و دو طرفم و گرفت و همراه یکی از دانشجوها که نمیشناختمش و ظاهرا دانشجوی عماد بود در حالی راهی بیرون از کلاس شدیم که یه دانشگاه و بهم ریخته بودم! عماد که بدجوری نگران اوضاعم بود به دقیقه نکشید …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۴۲

  ” نــــــــورا “ چند روزی بود که توی بیمارستان مشغول کارم و حال روحیمم بهتر شده بود و به کل بیخیال قضیه سقط شده بودم ولی میدونستم زمان زیادی ندارم و قبل از اینکه شکمم بالا بیاد باید فکری به حال خودم میکردم ولی انگار تموم راه های جلوی …

ادامه نوشته »

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۶۸

  الوند با ماشینش که درون پارکینگ باشگاه بود از آنجا بیرون زد. کمی از شهر فاصله داشت. پا روی گاز داشت و خودش را به شهر رساند. سر راه گل خرید. مادرش علاقه ی زیادی به گل ها داشت. فرقی نداشت چه رنگی باشد. چه بویی بدهد. چه شکلی …

ادامه نوشته »
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.