شنبه , بهمن ۵ ۱۳۹۸
خانه / رمان / پاورقی زندگی جلد دوم / پارت ۱۷رمان پاورقی زندگی (جلد دوم )

پارت ۱۷رمان پاورقی زندگی (جلد دوم )

مجيد با لبخندي از انجا دور مي شود فرزين:به ببين کي اينجاست، خوش اومدي رئيس
همديگر در اغوش مي گيرند:فکر نمي کردم به اين زوديا از اون غار بياي بيرون
با لحن شوخي گفت:چيه ناراحتي ديگه نمي توني رياست کني؟؟
سرش کج مي کند:ما که غلام شما هستيم
مهيار خوش نداشت از ان کلمات براي او استفاده کند:چرا وقتي مي دوني بدم مياد بازم مي گي؟
مي خندد:چشم تکرار نميشه ..بيا بشين
به سمت صندلي رياست نمايشاه هدايتش مي کند و لي او روي مبل راحتي که براي مشتري گذاشته اند مي نشيند:
-صندلي بزرگ دوست نداري؟
-قربونت اينجا راحت ترم(به دوستش فرزين خيره مي شود)چطوري؟
-مگه بهتر از اين هم ميشه دوستمو با چشم سالم اينجا مي بينم اونم بعد هشت ماه؟
-حس کار کردن نيست
-مي دونم،چطورن؟
-عالي…همه خارجي؟
-قاطي..بيشتر ايراني کمتر خارجي.اخه ديدم کيفيت جنسا در يک حده گفتم چه کاريه پول کمتر ميدم جنس خوب مي خريم..
-خوبه اقتصادي هم فکر کردي
-چون کارمون اقتصاديه،جنس خارجي هم اوردم بخاط کسايي که دنبال سرويس ترک واروپايي ان
مجيد با دوفنجان نسکافه به سمتشان مي ايد با تشکر او مي رود بحث عوض مي شود مهيار بالا نگاه مي کند:دخترمو چيکار کردي؟
-داره تخت خوابا رو مي بينه
–کارم در اومد،الان مياد ميگه يکيشو مي خواد
قلپي از نسکافه داغش قورت داد و گفت:به تو چه مال باباشه
خنديد فرزين سابق بود چيزي از او جز بالا رفتن سنش عوض نشده بود فرزين ادامه داد:با چي اومدي؟
پا روي پا مي اندازد فنجانش بر مي دارد و به مبل راحت و نرم تکيه مي دهد:ماشين
سرکي به بيرون مي کشد:کو؟؟؟!!
-آژانس
-مهيار..
-ميشه نصحيت نکني داداش خوبم!!!؟؟
-۶سال وچند ماه از اون تصادف گذشته
به ميز چوبي خيره مي شد فنجان به لبانش نزديک مي کند بخار نسکافه به صورتش مي خورد:
-تمام اون ۶سال مثل کابوس براي من گذشت به علاوه اون يک سال که با اون زن بودم
باز هم زن خطابش کرد..دوستش مي دانست او اهل کينه بودن و دشمني کردن نبود اما آن زن چه بلايي سرش آورده که اينطور شده است.
-برو پيش يه روانشناس
فرزين اين را گفت بخاطر فراموش کردن آن زن و کنار آمدن با اين مو ضوع که ديگراو نيست و شايد ديگر بر نگردد.
فنجان روي ميز مي گذارد:حوصله اين دکترا ندارم..همش حرفاي تکراري مي زنن…اين ترس از رانندگي رو بذار کنار….تو مي توني فقط بايد در برابرش مقابله کني
-تا اخر عمرت که نمي توي…
حرفش قطع مي کند:بحثو عوض کنيم؟
فرزين نفسي مي کشد و سرش تکان مي دهد:نمي خواي برگردي نمايشگاه؟
سرش در نمايشگاه مي چرخاند:ميام ولي اينجا نه…يه شعبه دوم مي زنم مي رم اونجا،تا اون موقع هم همينجا هستم
-چرا؟
-همينجوري دلم مي خواد
فرزين مي دانست بحث کردن با او بي فايده است نفسي کشيد و گفت:يه چيزي بگم تو گوشم نمي زني؟
-اگر چيز بي روبط باشه چرا
لبانش جمع مي کند چشمانش به حالت فکر کردن بالا نگاه مي کندوگفت:بي ربط نيست ولي شايد عصبي بشي
-خوب
محتاطانه حرفش را مي زند:ساينا…شبيه مادرشه اخلاقش، سرسنگين بودنش حتي راه رفتنش قدم هاي کوتاه و شمرده بر مي داره…از نظر چهره شبيه خودته اما خلق خو اونو داره
فرزين هم جرات آوردن اسمش را نداشت..مهيار دوست داشت جزئيات بيشتري از او بداند حالا که دوستش اين لطف رو در حقش کرده بايد از او تشکر هم کند با حالت چهره خنثي گفت:
-مي خوام فراموشش کنم..هر چيز که متعلق به اونه و بريزم دور،پس ديگه در موردش حرف نزن هيچ وقت
-حتي ساينا رو
از لاي دندان هاي به هم فشرده اش گفت: ساينا دختر منه
-مثل اينکه نشنيدي چي گفتم،دخترت ظاهرا توئي اما باطن مريم
فرزين انگار کلمه اخر قصد حرص دادن مهيار را داشت..با چشمان بسته که سعي مي کند عصبانيتش را کنترل کند پيشانيش را مي خاراند:اسمشو نيار
-باشه نميارم اما مطمئن باش ساينا يه روزي سراغ مادرش و ازت مي گيره اونوقت مجبوري اسمشو بياري
-من..
ساينا آرام پايين مي ايد، فرزين:حلال زادست
مهيار برگشت و به دخترش که به سمت آنان مي امد نگريست.فرزين از فرصت استفاده کرد و آخرين حرفش را زد ولي آنقدر صدايش پايين مي آورد که فقط گوش هاي مهيار بشنود:
-مطمئنم نمي توني فراموشش کني،چون اگر مي خواستي اين کارو کني تا حالا ازدواج کرده بودي
مهيار فقط توانست نگاهش کند،ساينا به پدرش نزديک شد:
-بابا
-جونم
-برام تخت خواب خوشگل ميخوري؟؟
فرزين:بله که مي خره کدومو مي خواي؟
-کيتي
-احسنت به حسن انتخابت
ساينا:يعني چي؟
مهيار:يعني خوش سليقه
فرزين:فردا صبح دم در اتاقته
-ممنون
ساينا به فنجان پدرش سرکي کشيد و گفت:چي ميخوري؟
-نسکافه…مي خواي؟
-آره
فرزين:الان مي گم يه ليوان گندشو برات بياره
ساينا فقط لبخندي مي زند و کنار پدرش آرام مي نشيند؛سرويس خوابي چهار تيکه که ساينا انتخاب کرده بود شامل ميز آرايش،بوفه، تخت وکمد لباسي زيبا که انها با طرح کيتي زيبايش کرده بود.
با يک خدا حافظي بلند مي شود فرزين گفت:مي رسونمتون
-دستت درد نکنه بذار يه دور اين اطراف بزنم و ساينا رو هم يه پارک ببرم
سر تا پاي مهيار نگاه کوتاهي انداخت و گفت:ولي با اين تيپ بهت نمياد بدون ماشين باشيا
خنديد:عيب نداره…مردم از مشکل من که خبر ندارن خداحافظ
-خداحافظ عمو
-خوش امدي ساينا خانم گلم بازم بيا پيشم باشه؟
-اين دفعه تو بيا
-چشم خانوم بابات دعوتم کنه که ميام
– اين لوس بازيا در نيار فرزيناهر وقت خواستي بياي يه زنگ بزن بهم..من بلد نيستم تورو دعوت کنم
-دعوتم نمي کني حداقل دعوام نکن
تا دم در بدرقه شان مي کندمهيار برگشت:راستي..اون سرويس خواب سفيده هست
-کدوم؟روتختي قرمز داره؟
-نه کناريش روتختي بنفشه؟
-آهان خوب
-اون و هم با سرويس ساينا برام بفرست
-چشم
-يه وقتم کردي بيا با هم بريم گوشي درست و درمون بخريم
-چشم
با پشت دست و جديت،آرام چند بار به سينه اش مي زند:اينقدر نگو چشم بگو باشه
فرزين خنديد:باشه بابا باشه
-خدا حافظ
-به سلامت خير پيش مادر…مطمئني نمي خواي برسونمتون
بله اي مي گويدو دست در دست دخترش حرکت ميکند.به اطرافش نگاه مي کند خيلي چيز ها عوض شده است بعضي چيزها دست نخورده همان طور باقي ماندهاست.ساينا در ان هواي آفتابي و سرد به پارک مي رود.به زناني که با بچه هايشان بازي مي کرد چشم دوخت .چرا دختر او نبايد مادر داشته باشد؟انگار ان زن قصد ندارد دست از افکار او بردارد هر دفعه جايي آرام مي گيرد به سراغش مي آمد.سرش را به طرفين داد.وبا دخترش به خانه برگشت.
ساينا خانه را براي پيدا کردن خرگوش هايش گشت… به سمت پرويز که مشغول روزنامه خواندن بود رفت.
-اقا جون شاينا و شايلي کجاست؟
-فاطمه خانم گذاشتشون توي اتاق سفالي بابات
مهيار با شنيدن اسم آن اتاق ياد روزگاربدش افتاد اما ساينا از سر رضايت لبخندي زد جاي گرم و راحتي بود:غذا هم خوردن؟
-اره عمه سايه بهش داد
فاطمه يک فنجان چاي برايش آورد اما او در افکار خودش غرق بودفاطمه صدايش مي زند:اقا مهيار
-بله
-چاي
-ممنون نمي خورم
بلند شد و به اتاقش رفت…پدرش نفس عميقي کشيد و روزنامه اش را کنار گذاشت بايد کاري براي پسرش مي کرد وگرنه از دست مي رفت.
براي شام صدايش مي زنند،اما ميلي به خوردن ندارد.
سايه با تقه اي که به در مي زند وارد مي شود مهيار جلوي اينه مشغول پوشيدن لباسش بود:فکر کنم بايد بهت اجازه مي دادم
با ديدن تغيير دکواراسيون اتاق برادرش چشمانش از شوق باز مي شود:اوه اوه اينا رو ببين،سرويس خواب عوض مي کني خبر نمي ديا
خودش را روي ان پرت مي کند:واي چقدر نرم و راحته ..حالا چرا دو نفره؟؟
از توي اينه به او نگاه کرد:چون دلم خواست
با شيطنت گفت: شايد دل مي خواد…
با همان خنده بر لب گفت:سايه يه حرف اضافه تر بزني از اتاق پرتت مي کنم بيرونا
-مبارکت باشه بابا، کي خريدي؟
-ديروز اوردنش
-منم مي خوام سرويس خوابمو عوض کنم
-برو نمايشگاه هر چي خواستي بردار
-ميشه من نيام تولد؟
-چرا؟
-هم کادو نخريدم هم حوصله ندارم
-اخه دختر يازده ساله چه به بي حوصله گي تو بايد الان شاد باشي..کادو هم سر راه يه چيزي مي خريم ديگه؟
خنديد:ديگه بهونه اي ندارم
-برو حاضر شو بريم
-حوصله ندارم
با لبخندی بر لب بر مي گردد:ميگم بيا برو بيرون مي خوام شلوارمو عوض کنم
-همين خوب ديگه چيو مي خواي عوض کني
مهيار به شلوار کتان مشکي اش نگاهي انداخت و گفت:اينو دوست ندارم مي خوام عوضش کنم
-ميشه چشمامو ببيندم و بيرون نرم؟… اخه حوصلم نمي کشه برم
-بچه هاي اين دوره زمونه معلوم نيست چشونه همش مي گن حوصه نداريم حوصله نداريم…انگار صد تن بار باهاشون کشيدن
-ما نسل خسته اي هستيم…همونطوري که شما نسل سوخته ايد
مهيار با خنده سرش را تکان داد و او با بي رمقي از اتاق خارج شد…فاطمه مشغول اماده کردن ساينا شد لباس هاي زيبا به تن اوکرد مو هايش به زيبايي شکل داد و ناخن هايش لاک صورتي زد.
-خوشکل خانم تموم شد
ساينا خودش را در اينه بر انداز کرد وبا خنده اي از اتاق بيرون رفت از پله ها سرازيز شد و سمت پدر و پدربزرگش رفت:خوشگل شدم؟
مهيارخم شد:عالي شدي
ناخن هايش را نشان پدرش مي دهد و او هم از زيبايش تعريف مي کند فاطمه و پسرش امير رضا از پله ها پايين مي ايند.آن دو نيز به دعوت راحله در جشن تولد يک سالگي دو قلو هاي مستانه دعوت بودند.
پرويز:همگي اماده ايد؟
مهيار:خانم بي حوصله هنوز نيومده
چند دقيقه اي منتظر ماندن سايه زيباترين لباسش پوشيده بود مهيار با طعنه مي گويد:از روي بي حوصله گي اينار و پوشيدي؟
سايه چشم غره اي رفت و گفت:دلم به حالتون سوخت معطلتون نکردم
سوار ماشين مي شوندو به سمت خانه پدر شوهر مستانه حرکت کردند. در ماشين موسيقي شادي گذاشتند.هيچ کس جز سايه خودش را تکان نمي داد.
مهيار:بابا اين چه عطر يه زدي؟
–بوش بده؟
-نه…اتفاقا ملايم وخوش بوئه
-يه جوري گفتي فکر کردم بوبدي مي ده…مي خوايش برشدار براي خودت
-ممنون اسمشو بگوخودم مي گيرم
-باشه رسيديم خونه شيشه شو نشونت مي دم
به مقصد رسيدن در حياط حر کت کردند.سايه و مهيار پشت به بقيه حرکت مي کردند سايه چشمش به دو عروسک خرسي قرمز دست فاطمه افتاد گفت:
-داداش
-چيه حوصله نداري راه بري؟کولت نمي کنم
-واي خدا چه سوژه اي دادم دست اين
خنديد:بگو
-ميگم پونصدهزار تومن کم نيست؟
نگاهي به او انداخت:نه بابا در حد خودت زياد هم هست…کارت هديه است ؟
-آره..آخه هيچي به ذهنم نرسيد…تو چي گرفتي؟
-تو دستم چيزي مي بيني؟منم عين تو کارت گرفتم
-نگو؟؟!آبرمون رفت که دست خالي اومديم
-دست خالي نيستيم شيريني خامه اي گرفتيم
-حالا چقدر اوردي؟
-فضولي نکن
-تورو خدا
-دوتومن
-دو ميليون چه خبره؟
-خواهر گلم ابرو داري کردم ..بعد مي گن باباش رئيس بيمارستان و خودش نمايشگاه به اون بزرگي داره اونوقت اينقدر پول اورده…حوصله حرف شنيدن ندارم
بلند خنديد:تو هم بي حوصله اي که …نکنه بابا هم کارت اورده؟
-آره خوب
به پيشانيش زد:واي…چرا امشب همه کارت اوردن،خداااا
با خنده ي مهيار وارد سالن بزرگي مي شوند که مهمان چنداني نيامده بود.بعد از سلام و احوال پرسي مي نشيند.ساينا بچه هاي ديگر که هم سن و سال خودش بود را رها مي کند وبه سمت دختر ان دوقلوه ي مستانه مي رود و با آنها بازي مي کند.فاطمه ظرف ميوه اي بر مي دارد که براي مهيار ببرد اما با ديدن مستانه که به سمت پسر داييش مي رود جايش مي نشيند.
-سلام
مهيار سر بلند مي کند و دختر عمه اش را در لباس زيبايي مي بيند:سلام،تو که بيشتر به خودت رسيدي تا اون دوتا
مهيار بشقاب از دستش بر مي دارد و مستانه کنارش مي نشيند:خوب ديگه محمدم دوست داره
-آره بندازش گردن اون
مهيار به چهره اش خيره مي شود:خوبي؟
-آره ممنون
-فرزين نمي بينم نيومده؟
-مگه اونم دعوت داشت؟
-آره مامانم دعوتش کرد
-اون ديگه چرا فرزين که بچه نداره
-گ*ن*ا*ه داره خوب تنها ست…گفتيم بياد شايد اين بچه ها رو ببينه و زن بگيره
-اون اگر با اين چيزا گول مي خورد…صبح تا شب بچه تو خيابون و کوچه مي بينه
-خوب تو به فکرش باش
-کي به فکر منه
به پهلويش مي زند:کلک زن مي خواي؟
با جديت به صورتش نزديک مي شود:مستانه برو کيک و بيار تا کتک نخوردي
هر چند مستانه از ترس اب دهانش را قورت داد اما وانمود کرد حرفش به شوخي متوجه شده خنديد وگفت:
-اول بيا وسط يه کمي برامون برقص تا کيکو بيارم
نفس حرصداري کشيدوگفت:نه مثل اينکه فايده نداره(سرش به طرف شوهرش چرخاند وگفت)محمد
-با محمد چيکار داري؟
-مي خوام بگم بياد زنشو جمع کنه
-محمد
-باشه منم مي گم قبلا چطور با دخترا مي رقصيدي؟
-هه، ترسيدم
-پس مي گم مي خوا ستي کتکم بزني
با اين حرف مهيار خلع سلاح مي شود..محمد نزديکش شد:بله مهيار؟
-هيچي مي گم بيا بشين يه کم حرف بزنيم
مستانه با يک نيشخند پيرزمندانه و حرصداري آن دو را ترک مي کند…دقايقي بعد مستانه کيک آورد وشعر تولدت مبارک براي ان دو خواهر خواندن…کادو داده شد تنها کسي که موقع کادو دادن حرص مي خورد سايه بود نوبت خانواده اش که رسيد همه کارت هديه داده بودند.چون کسي از مقدار پول خبر نداشت و مي ترسيد مهمان ها تصور کنند مقدار پول کم است…نتوانست خودش را کنترل کند و موقع شام خوردن بلند طوري که همه بشنوند گفت:
-مستانه جون داداشم دو ميليون کادو برا دوقوهات اورده ها منم پونصد تومن بابامم نمي دونم
پلو در گلوي مهيار مي پرد به صرفه شديد افتاد…نمي داند بخندد يا غضب ناک به خواهرش بنگرد به زحمت و با اب هايي که فاطمه به او ميداد توانست صرفه اش را کنترل کند سايه زير لب گفت:
-نتونستم..اگر نمي گفتم تا صبح خفه ميشدم
مهيارخنديد و سرش را تکان داد…مهمان ها يکي پس ازديگري مي روند مي ماند يک جمع خانوادگي کوچک…سايه با موسيقي بلند شروع به رقصيدن مي کند…ساينا از فرط خستگي روي مبل لم داده و فقط به عمه اش مي خندد…مهيار خيره به دخترش که موهايش صورتش پوشانده مي نگردواز مريم ممنون بود که همچين فرشته اي به او هديه داده است.مهيار بلند مي شود و به سمت دخترش مي رود دستش به سمت او مي گيرد:
-برقصيم؟
خنده دلنشيني مي کند:بلد نيستم
مثل مادرش او هم بلد نبود مهيار گفت:يادت مي دم
-قد تو از من بلندتره
-حلش مي کنم
به دست دراز شده پدرش مي نگرد با وجود خستگي که داشت دست او را مي گيرد مهيار تعظيم کوچکي به او مي کند..ساينا از خجالت مي خندد قبل از پايين آمدن از مبل در اغوش مي گيرد و مي بوسد.ر*ق*ص زيبا و هماهنگي بين دختر و پدر بود هرچند ناهماهنگي در بين قدهايشان وجود داشت.عزيز در کنار پسرش نشسته و آرام در مورد ازدواج مجدد مهيار صحبت مي کند واوترجيه مي دهد فعلا در اين مورد با مهيار صحبت نکند.فاطمه تمام مدت به خنده هاي مستانه ي ساينا و نگاه هاي پر از محبت و عشق مهيار به او نگاه ميکرد آه با حسرتي کشيد يعني يک روز مهيار مال او مي شود؟
سرش را انقدر در بالشت فرو برده است که به زحمت صداي موبايلش را مي شنود دستش را از زير پتو بيرون آورد و روي عسلي دست مي کشيد پيدايش کرد و با صداي خواب الود و گرفته اي گفت:الو
فرزين: خواب بودي؟ساعت نزديک يکه
-دير خوابيدم
-خوش گذشت؟
-اوهوم…چرا نيومدي؟
-تو چرا صدات عين آدماييه که ته چاه افتادن؟
با خنده پتو روي سرش بر ميدارد:زير پتو..خوب شد؟
-آره بهتر شد..چي گفتي؟
همانطور که طاق باز خوابيده با چشم بسته گفت:مي گم چرا ديشب نيومدي؟
-بچه نداشتمو مي آوردم؟
-خودت مي اومدي دلت شاد بشه
-حالا ايشا ا… تولد ساينا
چند ثانيه اي سکوت بيشان رد و بدل مي شود که فرزين گفت:چي شد خواب رفتي؟
خنديد:نه بيدارم
-خوب يه چيزي بگو فکر نکنم دوباره خواب رفتي
– چي بگم تو زنگ زدي…حتما تو کار داشتي ديگه
-آره خوب راست مي گي…ميگم ديروز به تنهايي ساينا خيلي فکر کردم…نمي خواي بفرستيش مهد؟
چشمانش که تا آن زمان بسته بود باز شد:چي مهد؟نه براي چي بفرستمش؟
-مهيار گ*ن*ا*ه داره نه دوستي داره نه رفيقي…هم بازيش شده تو فاطمه يه وقتايي هم سايه و بابابزرگش..همش تو خونست،درسته مي بريش بيرون و لي بالاخره اين بچه تو سنيه که نياز به يه دوست داره
مي نشيند و دستي به صورت خواب آلودش مي کشد:نمي دونم تا حالا بهش فکر نکردم
-من يه مهد خوب پيدا کردم،اگر خواستي ببريش که حتما هم بايد اين کار و بکني خبرم کن
-باشه ممنون که به فکر ساينايي
-خواهش مي کنم
با يک خداحافظي تلفن قطع مي کند و مي خوابد که باز موبايلش زنگ مي خوردبا ديدن اسم فرزين گفت:ديگه چيه؟
-امشب مياي مهموني؟
-نه يعني اصلا حوصله هيچ کدومشونو ندارم…يه مشت آدماي لاشخورين
-ولي کاش مي اومدي يه ذره حالشنو مي گرفتيم
-نه خدا حافظ
-باشه باي
خواب از سرش پريده بود.دست وصورتش مي شورد در اينه نگاهي به خودش مي اندازد،به گذشته اش فرو مي رود،که چقدر خوشگذران بودو در مهماني هاي مختلط دختران زيادي به سمتش مي امدند وحالا حتي يک دوست به جز فرزين برايش باقي نمانده است.پوزخندي ميزند که چقدر خرج ان دختراني که فقط بخاطر پول او را مي خواستند کرده است.به سمت موبايلش مي رود و به فرزين پيام مي دهد:
-مهموني امشبو ميام فقط قبلش بيا برم دست لباس بخرم
دو دقيقه بعد فرزين جواب داد:اوه چه سريع نظرت عوض شد…باشه ده مهموني شروع مي شه پنج ميام دنبالت
گوشي روي تخت پرت مي کند و به سمت آشپزخانه مي رود..دران خانه بزرگ کسي جز فاطمه و ساينا که خواب است نبود.مهيار با استشمام بوي غذاي مورد علاقه اش گفت:
-عجب بوي قرمه سبزي مياد
فاطمه سر مي چرخاند و به مهيار که هميشه سعي مي کرد بخاطر حضور او در خانه لباس هاي پوشيده بپوشد نگاه کرد تمييز و زيبا مثل هميشه :
-سلام
-سلام بابت قرمه سبزي ممنون
فاطمه که مي دانست غذاي دوست داشتني مهيار است بيشتر از غذاهاي ديگه درست مي کرد:خواهش ميکنم
-چيزي پيدا ميشه قبل ناهار بخوريم؟
دلش قنج مي رفت وقتي اينطور راحت با او حرف مي زدمثل زن وشوهرهاي واقعي :اگه ميشه نخوريد چون يکي دو ساعت ديگه وقت ناهاره
لبخندي مهرباني زد:چاي که ميشه خورد؟
هنوز ايستاده و فاطمه مشغول چاي ريختن است مهيار گفت:هنوز بيدار نشده؟
-چرا رفته پيش خرگوشاش
چاقويي بر مي دارد که سيب را پوست بگيريد ولي از روي بي حواسي انگشتش را مي برد”آخ”با فشار دادن انگشت اشاره اش خون بيشتري بيرون مي ايد.
فاطمه با ديدن انگشت خوني مهيار هول شد وگفت:چيکار کردين؟
قبل از اينکه مهيار حرفي بزند آنقدر با عجله دنبال چسب زخم بود که دو کاسه شکست، مهيار با تعجب به او نگاه مي کرد…فاطمه دستش جلو مي برد که به انگشتش چسب بزند ولي مهيار دستش عقب مي کشد،با اخمي که روي پيشانيش نشسته متوجه فاصله کمي که بينشان است مي شود.دمپايي اش چسبيده به دمپاي اوست،اب دهانش قورت مي دهد وقدمي عقب مي رود:
-ببخشيد
دستش دراز مي کند:چسب و بديد خودم مي زنم
از روي شرمندگي سرش پايين مي اندازد چسب به او مي دهد؛قصد بيرون رفتن از آشپزخانه دارد که مهيار گفت:فاطمه خانوم؟
با همان حال شرمندگي برگشت:بله
-شما فقط پرستار ساينا هستين،هر موقع خواستين مي تونيد بريد…هم ساينا بزرگ شده هم من مي تونم از پس کارام بر بيام
فاطمه گيج شده مي گويد:ببخشيد متوجه نمي شم
مهيار نمي خواست مستقيم به او بگويد”به من فکر نکن”در لفافه حرفش را زده بود.فاطمه بخاطر اتفاقي که چند لحظه قبل افتاده بود گيرايش را از دست داده بود.
مهيار به جاي خوردن چايي که فاطمه برايش خريده،چاي در فنجان ريخت و نشست:از فردا ميرم نمايشگاه… يعني سر کارم،براي ناهار هم نميام
فاطمه با سر پايين با انگشتانش بازي مي کرد:چرا؟
-چون راهش دوره نمي ارزه بخاطر يه ناهار بيام
اين چند سال دل شاد بود که ناهار و شام را باهم سر يک ميز مي خورند اما حالا بايد دلخوش به يک وعده غذا باشد ان هم شايدشام به خانه برسد.ناراحتي و غم رنگ صورتش را تغيير مي دهد ،مهيار که متوجه حالش مي شود گفت :
-حالتون خوبه؟
لبخند تلخي مي زند:آره خوبم
مهيار که فکر مي کرد بخاطر برخورد ش او را ناراحت کرده چيزي نمي گويد. چايش مي نوشدوبه پيش دخترش که در اتاق سفالي است مي رودبعد از بينا ايش هنوز به آنجا سر نزده بود. در را باز مي کند هجمي از هواي اتاق به سمتش هجوم اوردند نمي توانست همه را يک جا به ريه اش بفرستد تنگي نفس از ان خاطرات بد به سراغش امد با يک نفس عميق حالش بهتر شد در مي بندد.ساينا که به خرگوش هايش غذا مي داد با ديدن پدرش برگشت:
-سلام،اومدي خرگوشامو ببيني؟
به خرگوش ها که آزادانه در آنجا مي چرخيدند نگريست:آره..مواظب باش زير اين گوزه ها گم نشن
-مواظبم
به هنرهاي دست خودش نگاه مي کرد.و ياد روزي که براي همسر سابقش گردنبد سفالي ساخت افتاد.نمي دانست با خودش برده يا او را در سطل آشغال انداخت است.با تصور فکر دوم درست تر است لبخند تلخي روي لبانش مي نشيند.به همه آنها نگاه کرد، بايد جمع کندهيچ چيز نبايد اينجا باشد،ديگر به دردش نمي خورد.
امير رضابا سرويس زود تر از سايه به خانه مي امد.ناهار در يک جمع پنج نفره خورده شد مهيار متوجه حال دمغ و گرفته فاطمه شد که با بي ميلي قاشق را بلند مي کند و در دهان مي گذاشت و غذا را قورت مي داد. وگاهي متوجه نگاه هاي سنگين او به خود مي شد و به محض سر بلند کردن نگاهش را مي دزديد.
مهيار حس مي کرد فاطمه با اين کار منتظر عذرخواهي از طرف مهيار است.اما خودش را توجيه مي کرد هيچ عذرخواهي بدهکار فاطمه نيست اگر به او اجازه دهد هر کاري مي خواهد انجام دهد،به جاهايي مي کشد که فقط يک دل شکسته مي ماند.اما فاطمه عذر خواهي نمي خواست نگاهش به مهيارفقط از روي علاقه وعشق بود.
با شنيدن صداي موبايلش گوشي را از روي تخت برداشت :اومدم فرزين
به ساعت مچي اش که پنج و يک دقيقه نشان مي داد نگريست،با ديدن دوستش که به ماشين هيوندا توسانش تکيه داده به سمتش مي رود با او دست مي دهد بعد از سلام کرن فرزين دستش را رها نمي کند مهيار به او نگاه مي کند:
-چيه؟
در ماشين باز مي کند:بشين
به صندلي راننده نگاه مي کند:الان وقت اين کارا نيست
مي خواهد دستش را آزاد کند ولي او محکم تر مي گيرد :يک دقيقه بشين،فقط يک دقيقه
به اجبار و اکراه آرام روي صندلي مي نشيند حس خوبي ندارد،بغض سنگيني در گلويش جمع مي شود فرزين کنارش مي نشيند:ديدي چيزي نيست؟
به فرمان خيره است:فرزين..جاي که نشستم چندشم ميشه،از ماشين ورانندگي بدم مياد
سوئيچ رو به رويش مي گيرد:فقط تا سر کوچه…بقيشو خودم رانندگي مي کنم
با لحن ناراحتش گفت:نمي تونم اصلا نمي تونم اگر تصادف کردم چي؟اگر دوباره براي يکي يه اتفاق بيوفته چي؟مي ترسم….مي فهمي مي ترسم
با ملايمت و مهرباني گفت:من کنارتم تاز ماني که اعتماد به نفستو به دست بياري،تا وقتي که بتوني تنهايي رانندگي کني
لحنش عصبي مي شود:يعني يه بلايي سر تو بياد مهم نيست؟؟آخه اين چه حرفيه مي زني؟
چند دقيقه اي سکوت مي کنند مهيار با ياد اوري ان شب نحس چشمانش نمدار مي شود به فرزين مي نگرد صداي خفه شده از بغضش گفت:
-من مامانمو کشتم… من کشتمش،منِ عوضي، بخاطر کي؟اون دختر احمق که الان تو آلمان زندگيشو مي کنه و مامان من زير خاکه…خودمو نمي بخشم،
-تقصير تو نيست
فرياد مي زند:چرا هست من پشت فرمون نشسته بودم من با سرعت رانندگي کردم من با مامانم دعوا کردم ..(به فرمان مشت مي زد)من من من، مقصر فقط منم
فرزين دستانش را مي گيرد:آروم باش ميهار بسه…
سرش را روي فرمان مي گذارد و گريه مي کند دوستش حس مي کرد خيلي وقت پيش بايد خودش را اينطور خالي مي کرد،اجازه مي دهد کمي سبک شود…حوصله خريد نداشت هر چه به نظرش خوب بود خريد و براي اماده شدن به خانه فرزين مي رود.دوشي مي گيرد شامي مي خورند و به محل مهماني مي رود..خانه اي ويلايي که براي يک شب اجاره شده بود.در حياط آن قدم بر مي داشتند.
مهيار:مهموني کيه؟
-شاپور
-اين دلقک هنوز اسمشو عوض نکرده؟ آدم ياد خلافکارا مي افته
-سيبيلشو ببيني ميگي خودته رستمه
پوزخندي مي زند با ديدن شاپور که سمتشان مي ايدگفت:يک ساعت بيشتر نمي مونيم
-باشه
شاپور با آن سيبيل ها که تا زير چانه اش رفته با دستي باز و شبيه کسي که دلش براي کسي دتنگ شده مهيار را در آغوش گرفت..اما او هيچ عکس العملي از خود نشان نمي دهد:
-خيلي خوشحالم دوباره مي بينمت…نمي دوني وقتي فرزين گفت دوباره چشمات مي بينه چقدر خوشحال شدم،گفتم دوباره مهمونيامون جون گرفت.مگه نه فرزين؟
فرزين فقط شانه اي بالا مي اندازد که يادم نمي ايد مهيار با اخم مي گويد:خوبه هنوز پاچه خواري يادت نرفته
اين را گفت ووارد خانه شد شاپور از ان دسته از دوستان بود که گاهي پول کم مي اورد،فقط مهيار را مي شناخت و براي پس دادن الزايمر مي گرفت.رفتار و برخورد سرد دو دوست او را شوک زده کرد انتظار هر چيزي را داشت جز اين بي مهري…پشت سرشان وارد مي شود و صداي موسيقي کم مي کند و رو به جمعيت دختر و پسر گفت:
-خانوم ها و اقايون،ايشون مهيار خان هستند کساني که مي شناسنش که هيچ اونايي که نمي شناسنش ايشون بهترين رفيق، بهترين پشتوانه عين کوه پشتونه بهترين…
دنبال واژه اي بهتر بود که مهيار گفت:بهترين ادمي که ميشه ازش سواري گرفت و بعد ولش کرد
عده اي خنديد و عده اي متعجب از حرفش فقط نگاهش کردند و شاپور ناراحت از طعنه اي به او زده با اخم نگاه ش کرد:داشتيم مهيار خان
مهيار دو دستش در جيبش بود پوزخندي به او زد،شاپور ادامه داد:چي مي خوري برات بيارم؟
-يه جور معرفت اول بخور، بعدش براي من بيار
-نخير مثل اينکه امشب قراره منو تيکه بارون کني…خودم يه چيزي ميارم
زير لب به فرزين گفت:دلم مي خواد لهش کنم
-حالا صبر کن اگر جاي باريک کشيد خودم هم کمکت مي کند
لبخند باريکي زد در ميان جمعيت به دنبال چهره هاي اشنايي بود تمام کساني که مي شناخت نبودند به جزدو دختر به زحمت شناختشان به آن دو نگاه کرد و گفت:
-فرزين اين دو تا چرا اينقدر چاق شدند؟
-لابد رفتن بدن سازي
نتوانست جلوي خنده اش بگيرد بر مي گردد و مي خندد:درد…يعني جزبمو از بين بردي
-مهيار يکي داره مياد
-کي؟
به محض بر گشتند دختري لوند و زيبا از پله ها پايين مي آمد..نازنين پاي ثابت تمام مهماني ها هر جا مهيار بود او هم بود،سعي زيادي براي نزديک شدن به مهيار کرد موفق هم شد. او هم براي سرگرمي يا شايد دوستي چند صباحي دوست بودند و خرج زيادي براي او کرد.شاپور همزمان با نازنين به مهيار مي رسند.
نازنين پيش دستي مي کند:سلام
شاپور:بفرماييد اينم دو اب ميوه مشتي…گفتم خلق و خوت عوض شده شايد از اين اب بد مزه نخوايد ..ادميزاده ديگه
فرزين بازويش گرفت و گفت :اينقدر حرف نزن بيا بريم
شاپور را با خود مي برد هنوز به هم خيره بودند گفت:جواب سلام جوابه ها
-سلام
-نمي شيني؟
-زياد نمي مونم مي خوام برم
-يعني برم؟
-دعوتت نکرده بودم
-۶ساله نديدمت..خيلي عوض شدي رفيق،همچين جا افتاده شدي چند سالت شده؟(چشمانش ريز کرد)سي و دوسال
مهيار يک نگاه کوتاهي به او مي اندازد همچون سابق لباس باز و کوتاه مي پوشيد:هنوز شوهر نکردي اينجوري لباس مي پوشي؟
حرف نيشدارش پاسخ مي دهد:چرا شوهر هم کردم..جدا شديم…يه يُمن وجود تو
-به من چه
لبخند عصبي زد:به تو چه؟!!مثل اينکه فراموش کردي يه روز زنگ زدي گفتي ديگه نمي خوام دوست باشيم جواب تلفن هام و نمي دادي منم از سر لج با تو رفتم با اشکان ازدواج کردم گفتم اگر دوستم داشته باشي بر مي گردي
-احمقي ديگه
-توهين نکن
روي مبلي که پشت سرش است مي نشيند دستش به سمت دختران مي گيرد:اگر حرف زدن با من ناراحتت مي کنه برو اونور
کنارش مي نشيند مهيار از اين همه نزديکي خوشش نمي امد گوشه مبل مي نشيند و کوسني بينشان مي گذارد،نازنين گفت:
-اوه، يعني چي الان اين؟
-يعني حد خودتو بدون
-چشماتو عمل کردي يا مغزتو؟
جوابش را نمي دهد براي حرف زدن با او بحث را عوض مي کند:تو چي هنوز ازدواج نکردي؟
-دختر دارم
-ازدواج کردي؟بچه هم داري؟تو؟
-مگه قراره بود ديگه ازدواج نکنم ؟
-نه آخه اونجوري که تو بي خيال زندگي بودي گفتم حتما چهل سالگي زن مي گيري از اينکه بچه هم داري بيشتر تعجب کردم…وقتي شنيدم از دخترعموت جدا شدي خيلي خوشحال شدم…اما کدوم دختر بوده که تو نابيناييت حاضر شده باهات ازدواج کنه؟(لبخند شيطنت آميزي زد)شايد زيباييت مجذوبش کرده
مهيار به رو به رو خير بود او که نمي دانست در چه وضعيتي ازدواج کرده است.نگاهش مي کند:هر چي بود از تو بهتره
به ظاهر خود را خوشحال نشان مي دهد:خيلي دوست دارم زن و دخترتو ببينم
-فکر نکنم ببيني
-نمي خوام زندگيتو خراب کنم و بگم دو ماه دوست شوهرت بودم
وقتي سکوت مهيار را ديد جلويش مي ايستد دستش دراز مي کند:برقصيم؟
سرش بلند مي کند:نشيندي؟گفتم خانواده دارم
-پس چرا اومدي؟
-اومدم که بگم اگر مُردم کسي سر قبرم نيايد
نازنين که تلاشش براي به دست اوردن دوباره مهيار بي نتيجه مي ديد با گفتن يک جمله از او جدا مي شود:
از ديدن دوبارت خوشحال شدم،اميد وارم دوباره مثل سابق با هم باشيم
مهيار به صورت سفيد ارايش شده اش و چشمان ابي رنگ و موهاي بلوند رنگ شد نگريست:خداحافظ
با لبخندي از او دور مي شود ومهيار هنوز به او نگاه مي کند،چطور در آن دوماه با او دوست بوده؟چرا با او ازدواج نکردوهم زيبا بود هم دوستش داشت..صداي شاپور رشته افکارش پاره مي کند:
-ميگم بد جور ازدست ما شاکي هستيا
مهيار:نباشم؟!! بي معرفتي و نامردي در حقم تموم کردي،همه تون
همانطور که خيار در دستش گاز مي زد گفت:
-مي خواستي چيکار کنم؟منم زندگي داشتم.. چند بار بهم گفتن خودکشي کردي خيلي ناراحت شدم به خدا،دلم نمي اومد توي اون حال ببينمت
پوزخندي زد:آره از قيافت،خوشگل معلومه چقدر دل نداشتي؟
-باور ک…
حرفش قطع مي کند با حالت عصبي و چشمان بسته دستش بالا مي آورد:بسه همه تون از دم شناختم
شاپور از شرمندگي سرش پايين مي اندازد که مهيار ادامه داد:بچه هاي قديمي کجان؟
به مهيار نگاه مي کند:بعضي هاشون ازدواج کردند ..خيلي هاشون هم رفتن خارج بقيه هم مثل تو و فرزين ديگه اينجور مهموني ها نميان
-کار درست و اونا کردن که ديگه نميان
-مي دونستم اگر اتفاقي برات مي افتاد بازم مي اومدي
-کاش قبل از اون اتفاق دوستامو مي شناختم
مهيار بلند مي شود:بازم هم مياي؟
– هيچ وقت نميام
با يک خداحافظي به سمت فرزين که با دختري حرف مي زد رفت:بريم
بر مي گردد: اره بريم
-توبه کردي و باز با اين دخترا حرف مي زني؟
-من کاريش نداشتم خودش گير داده شمارتو بده
-آره جون خودت
-باور کن
-باشه
-مهيار
-گفتم باشه ديگه…
مهيار به خانه بر مي گردد و با افکار اشفته و پريشان از تصادف مادرش و آن زن به خواب مي رود…پرويز مشغول اماده کردن ميز صبحانه بود و سايه در حالي که کيفش در روي شانه اش انداخته و کتابش براي خواندن روبه روي صورت گرفته روي صندلي مي نشيند پرويز نگاهش مي کند:
-سر ميز صبحونه جاي کتاب خوندن نيست سايه خانم
-چاي، چاي بابا
پرويز سرش تکان مي دهد:از دست اين دختر
فنجان چاي براي او مي ريزد.سايه دهانش در اثر لقمه باد کرده بود هم مي خواند هم با زور چاي لقمه اش پايين مي فرستاد مهيار داخل اشپزخانه مي شود و با ديدن سايه نچ نچي مي کند و مي نشيند:
-اين چه وضع درس خوندنه ها؟قشنگ همه رو جمع کردي واسه امروز
لقمه اش را يک طرف صورتش مي فرستد و ميگويد:نه به خدا خوندم استرس دارم..مي ترسم يادم بره
-هر دفعه اينجوري خوندي بعدش با ناله اومدي گفتي دو سوال بلد بودم يادم رفت
-خوب چيکار کنم؟
-نخون خواهر من…درست يادشون بگير،به مغزت بسپار که مجبور نشي سر ميز صبحانه اينجوري به جون کتاب بيوفتي از ديروز تو اتاق در نيومدي الانم ميگي مي ترسم يادم بره
پرويز فنجان چاي براي مهيار مي گذارد پرويز به سايه گفت:تمام نشد اين کتاب
سرش به معني نه بالا مي فرستد حالا حرکات تند پا و بلند بلند خوندن و بازي با دستانش هم به او اضافه شده بود مهيار خم مي شود و کتابش بر ميدارد…سايه چشمانش باز مي کند:
-اِه چيکار مي کني بده کتابو
-هر چي خوندي بسه..با اين کارات من بيشتر استرس گرفتم
سايه با گردن کچ کرده و لبخند انگشت اشاره اش بالا آورد : يک سوال…همين اخري قول
کتاب رو به رويش گرفت:اگر بياي و بگي امتحان خراب کردم من مي دونم تو،دفعه اخرت هم باشه سر ميز صبحونه درس مي خوني
سرش به حالت اطاعت خم مي کند کتاب از دستش بر ميدارد و با برداشتن کيف يک خداحافظي مي کند مي رود.سايه بخاطر هوش زيادش در مدرشه تيز هوشان درس مي خواند و هميشه جز بهترين هاي مدرسه بود اما با اين وجود مي ترسيد کم کاري کند و از رقباي ديگر مدرسه اش عقب بيوفتد.
پدر و پسر سر ميز مشغول خوردن صبحانه شدن مهيار همانطور که پنير لاي نان سنگگ مي گذاشت گفت:بابا چرا اون ماشينو نمي فروشي؟
-ماشين مريم؟
چشمانش فشار داد:آره
-اون که با تو کاري نداره که يه گوشه پارکينگ افتاده
براي پايين فرستادن لقمه اش چاي مي نوشد:چيه منتظري عروست برگرده ماشين بهش برگردوني؟
با لحن دلخوري گفت:مهيار
-وقتي مي بينمش اعصابم خورد ميشه
-باشه مي سپارم به يکي بفروشتش(به پسرش که با سر پايين صبحانه ميخورد نگاه کرد)امروز مي ري نمايشگاه؟
-آره..از تو خونه موندن خسته شدم
-ساينا چي تو خونه بمونه؟
بايد فکري براي ساينا هم کند حالا ديگر در خانه تنها مي شد از ترس اينکه او را مادر خطاب کند دوسال اجازه نداد محبتي از فاطمه در دلش بگنجد وحالا که تنها تر مي شود ممکن است وابسته شود،واين چيزي نبود که دلش مي خواست.
-فرزين گفت يه مهد خوب براش پيدا کرده..مي رم مي بينم اگر خوب بود ثبت نامش مي کنم
-واقعا مي خواي بذاريش مهد؟
-آره خوب مگه چيه؟
پرويز از ترس اينکه کسي نوه اش را اذيت کند گفت:دست يه مربي مطمئن بسپارش
مهيار خنديد:بابا..شما که داريد بيشتر لوسش مي کنيد
-لوسش نمي کنم نگرانشم همين
-چشم…راستي بابا يه مقداري پول مي خوام
-چقدر؟

-اونقدري که بشه يه زمين خريد و شعبه دو نمايشگاه رو بسازم..خودم دارم ولي مطمئنم کم ميارم
-باشه ببيننم تو حسابم چقدره هر چي هست مال تو
-همه پول و که نمي خوام
-منم لازمشون ندارم دارو ندارم مال توئه چه الان بدم چه بعدا..الان که لازم داري بهت ميدم
-ممنون
پرويز براي زدن حرفي اب دهانش قورت مي دهد و با لحن ارام مي گويد:مهيار
-بله
-مي خوام ازت يه خواهش کنم
-امر کن
-عرض مي کنم…ميشه خواهش کنم ساينا رو براي ديدن مادر بزرگش ببري؟
مهيار فکر مي کند مادر خودش که مرده کدام مادر بزرگ را مي گويد با به ياد اوردن مريم به صندلي تکيه مي دهد و به پدرش مي نگرد:
-بازم اومد خواهش و التماس؟!!
-نه اخرين بار همون دوسالگي ساينا اومدن،اما من يه وقتايي بهشون زنگ مي زنم و حالشون ومي پرسم
عصبي مي شود :چرا؟؟!!!چرا اينکارو مي کني؟من مي خوام کلا مارو فراموش کنن اونوقت شما…
-مهيار…تو وضع اونا خبر نداري
-چرا خبر دارم..يادم نرفته بخاطر همين اوضاع ماليشون اون دختره رو انداختي تو بغلم
-خيلي دلخوري؟اشکال نداره سر من خاليش کن..راست مي گي تقصير منه تو که اصلا عاشقش نبودي،و منم بخاطر عشق تو نبوده که يه طومار شرط و شروط براش گذاشتم
نفس صدا داري مي کشد هنوز عصبانيست اما خود را آرام نشان مي دهد:
-ببخشد…دست خودم نيست ولي حال من و بفهم …اگر به ساينا بگم اين پدر بزرگ و مادربزرگ هستن نميگه مامان کجاست؟…بعد من چه جوري براش توضيح بدم مادرش رفته؟
-نگو خانواده مادرشن بگو يه دوست،فاميل، يه چيز ي بگو…اونا هم حق دارن نوه شونو ببين چه گناهي کردن که بايد پا سوزه دخترشون بشن
-نه نميشه… نمي خوام تا اخر عمرم اين خانواده رو ببينم
-بد نشو مهيار
-نيستم
بلند مي شود و به سمت اتاقش مي رود روي تخت مي نشيند..از کشوي عسلي عکس چروکيده مريم را که از قاب عکس عزيز بيرون کشيده نگاه مي کند.
-چرا عکستو نگه داشتم؟ديونه ام ديگه…
کمد لباسي اش باز مي کند همه چيز تمييز و مرتب و اتو کشي شده در جايش قرار داشت. يک تاي ابرويش بالا مي فرستد:
-يک روز کمد من نامرتب نيست افرين به اين همه کد بانويي
پدرش به بيمارستان مي رود. رياست ان بيمارستان و جراحي هاي هر روزه اش او را خسته کرده است احساس مي کند کم کم بايد بازنشسته شود.اما فکر اينکه بايد در خانه بيکار بماند پشيمان مي شود.مهيارتا آمدن فاطمه منتظر مي ماند و در اين مدت به فرزين پيام مي فرستد:
-سلام امروز ميام نمايشگاه
با امدن فاطمه و سپردن ساينا به او به سمت محل کارش مي رود.موقع برگشت به خانه جعبه کارتن هاي زيادي را با خود مي اورد. در خانه صداي فاطمه مي زند:
-فاطمه خانوم..فاطمه خانوم
-بله اقا مهيار
مهيار با ديدن سر ووضع فاطمه مي خندد سرش پايين مي اندازد:
-ببخشيد نمي دونستم داريد…(به موهاي خود ش اشاره مي کند)…کارِ تون که تموم شد اگر کارتن اضافه تو انباري هست برام بياريد
با چشمان گشاد شده از تعجب که چرا اين موقع روز آمده فقط سرش تکان مي دهد بعد از رفتن مهيار تازه متوجه مي شود در چه وضعيتي او را ديده، موه هاي رنگ شده در پلاستيک وصورت ماسک زده بخاطر آبرويش که پيش مهيار رفته به گريه افتاد. اما بعد از دقايقي خنديد و به خودش دلداري داد که سرش پايين بوده چيزي نديده است.
بعد از اتمام کارش سعي مي کند آرامش چهره اش را حفظ کند. شال بافت سفيد روي موهاي کاراملي اش انداخت و آرايش ملايمي کرد نفس عميقي کشيد پشت در ايستاد و تقه اي زد بااجازه اي که داد وارد شد.مهياربا ديدن او و ياد اوردي صحنه قبل خنده اي کرد.
با همان لبخند غير ارادي گفت:دستتون درد نکنه بزاريد اون گوشه بر مي دارم
بوي عطر گرم و تلخ مهيار که فضاي آن اتاق کوچک را پر کرده بود ايستاد، جعبه کارتن ها را گوشه اي مي گذارد.باز نگاهش به او که عضله اش در تيشرت جذب مشکي مشخص است افتاد خوش تيپي اش با شلوار لي ابي روشن وکفش کالج مشکي کامل شده بود نفس عميقي کشيد که هيجانش را کنترل کرد:
فاطمه:مي خوايد چيکار کنيد؟
-مي خوام اين کاسه کوزه ها رو جمع کنم ديگه به دردم نمي خوره
-کمکتون کنم
-نه ممنون خودم جمع مي کنم
مهيار با لبخند و سر پايين مشغول جمع کردن بود گفت:بهتون مياد
با گيجي گفت:چي؟
نگاهش کرد و با دست به موه هاي فاطمه اشاره کرد:موهاتون خوشگل شده

گوه هايش از حرارت زياد قرمز شد:ممنون
-تعريف نکردم جدي گفتم
فاطمه به او نزديک مي شود و به مهيار کمک مي کند زودتر کارش را تمام کند مهياراز اين نزديکي استفاده مي کند و به صورتش که فقط با يک رژ صورتي شده دقيق مي شود،نمي دانست چرا او اينقدر به خود و زيبا اي اش مي رسيد هميشه تمييز و خوش بو بود لباس هاي صبح تا شبش عوض مي شد.محبت هايش براي مهيار بيش از اندازه بود،مراقبت و مواظبت از او تمامي نداشت بيش از انکه به ساينا برسد به او مي رسيد اميدوار بود حدسش اشتباه باشد، امروز بايد توضيحي براي رفتار هايش داشته باشد… مهيار بلند مي شود و گوشه اي ديگر را جمع مي کند.
مهيار:اگر امروز کمک من کنيد يه خرج رو دستم مي مونه ومجبور ميشم ناهار بخرم
-ماکاروني درست مي کنم سريع اماده مي شه
-امروز و بهت استراحت مي دم
-نه احتياجي نيست
-چرا هست بد عادتم کردي، هر روز غذاي خونه..بذار يه تنوعي هم به غذامون بديم
چيزي نمي گويد و به کارش اداه مي دهدبعد از اتمام کار مهيار چهار زانو روي زمين مي نشيند و کارتن هاي تلنبار شده مي نگرد رو به فاطمه مي کند:
-يه استکان چاي کمر باريک برام مياري؟
-کمر باريک ؟
-اره خو ب ه*و*س کردم تو اونا چاي بخورم
-باشه ولي خستگي تون و در نمي کنه
-پس…يک ليوان چاي بيار ذره ذر ه تو استکان کمر باريک مي ریزم مي خورم
با خنده اي گفت:باشه
قبل از اينکه در را باز کند گفت: دو تا بيار …يه دونه هم براي خودت
ذوق زده گي اش براي دعوت يک فنجان چاي با لبخند نشان مي دهد .فاطمه با سینی چای در دست رو به روی اینه ایستاد و لبخندی زد.از انکه مهیار از او تعریف کرده خوشحال بود،با دست موهایش کنار زد، اگر مهیار اورا بخواهد حاضر است به خاطر او چادری که از روی عادت نه علاقه هر روز می پوشید، را هم کنار بگذراد.بخاطر اصرار های مادرش از بچه گی آن چادر را روی سر می گذاشت.
بعد از آوردن چاي رو به رويش مي نشيند مهيار معذب بودن فطمه را مي بيند لبخندي زد وگفت:
-بافتم پشتتونه بهم بديد
بافت آبي که با دکمه هاي سياه بسته مي شد پوشيد گفت:حرف بزنيم؟؟
به يک باره به او نگاه مي کند،ضربان قلب فاطمه بالا مي رود عرق پيشانيش را مي گيرد، تا به ان روز مهيار انقدر با او صميمي حرف نزده بود سرش پايين مي اندازد:
-اره
-من ادم فضولي نيستم ولي الان دو سال و چند ماه پرستاره دخترمي هيچي ازتون نمي دونم جز اينکه همسرتون فوت کرده
-مي خوايد از زندگي من بدونيد؟
-تا جايش که مي دونيد حريم خصوصيتون نيست
پوزخندي زد:من حريم خصوصي ندارم همه زندگيم و مي دونن
نفس صداري مي کشيد:از کجا بگم؟
-از هر جا که خودتون راحت تريد
بعد از کمي فکر کردن گفت:
-من عاشق درس خوندن بودم دوست داشتم برم دانشگاه چون تو محله فقير بوديم خرج وخوراکمون هم به زور داشتيم. مادرم من وتو سن هيجده سالگي به عقد پسر همسايمون در آورد اونام وضعشون بهتر ما نبود اما کار مي کرد و دستش تو جيب خودش بود
-دوستش نداشتي؟
به چشمان بزرگ وخوش حالت مشکي اش خيره مي شود از اين فاصله ي نزديک رگ هاي قهوه اي چشمش مشخص تر بود:
-نه..هيچ وقت دوستش نداشتم،چون آرزوهامو خراب کرد
-اون تقصيري نداشت مادرت مي تونست بگه نه دخترم داره درس مي خونه
-مشکل مادرم نبود..خودش بود، که دوسال بعد از زندگي معتاد شد يه معتاد که هميشه تو جوب افتاده بود ومردم جمعش مي کردند، تو اون محله آبرو برام نذاشته بود
اشک مي ريزد مهيار يک برگ دستمال کاغذي از جيبش بيرون مي آورد و به او مي دهد:
-ببخشيد نمي خواستم ناراحتتون کنم…ديگه نمي خواد تعريف کنيد پاشيد بريم
با همان دستمالي که بوي عطرش مي دهد اشک هايش پاک مي کند:نه بشين
با لفظ صمييمانه اش مهيار متحير مي نشيند براي فاطمه درد و دل کردن بامهيار که چهره اي آرام و مهربان داشت ارامش بخش بود:
-دوستاش معتادش کردند توي يه تعمير گاه ماشين کار مي کرد..از سيگار شروع شد کم کم به تزريق… تهديدش کردم طلاق مي گيرم، چون دوستم داشت چند بار ترک کرد اما بي فايده بود، چون تو محله اي که ما بوديم همه معتاد و مواد فروش بودند…بوش به سرش مي زد و دوباره شروع مي کرد.شب روز گريه مي کردم و از خدا مي خواستم يا بميره يا نجاتش بده که يه شب خبر اوردن به خاطر اور دوز مرده
با لحن مهرباني گفت:سوالم بي ربطه ولي چرا ازواج نکردي؟
نگاهش مي کند:شما چرا ازدواج نکرديد؟
سوال غافلگيرانه اي براي مهيار بود:خوب..چون شرايط من فرق مي کنه…من خواستم اون نخواست
-يعني اگر بگرده دوباره باهاش ازدواج مي کنيد؟
تا الان لحظه به اين موضوع فکر نکرده بود تنها چيزي که تمام مدت ذهنش را مشغول مي کرد کينه اي بود که وجودش گرفته است با کمي فکر گفت:
-نمي دونم…الان نمي تونم راجع به اينده تصميم بگيريم ..شايد اره شايد نه،شايد اون هيچ وقت به اين فکر نکرده که برگرده ايران
شايد اخر مهيار اشتباه بود…تمام ان چهار سال که در استراليا بود به کاميار فهماند دلش براي ايران و کساني که درايران دارد تنگ شده،حتي دختري که ترکش کرده اما او هر دفعه با بهانه اي در خواستش را رد مي کرد.
فاطمه چيز جالبي نشنيده بود..حرف هايش بوي نا خوشايند مي دهد،شايد دوباره به زندگي با مريم برگردد.
-با وجود اينکه اين همه زجرتون داده يعني بازم ازدواج مي کنيد؟
مهيار با خونسردي ولبخند جوابش مي داد:
-من نگفتم ازدواج مي کنم گفتم شايد…بعدشم کي گفته اون من و زجر داده..مگه شکنجه گر بوده؟يه وقت هايي بهش حق مي دم
حرف اخر حرف دل مهيار نبود.اما اين را گفت که در نگاه فاطمه عشق سابقش بد جلوه ندهد. خودش هم ميان دوست داشتن مريم، کينه ونفرت نسبت به او گير افتاده است.
-ولي اگر من جاي شما باشم هيچ وقت بهش اجازه نمي دم به زندگيم نزديک بشه
با لبخندي به فاطمه نگاه مي کند،چقدر بد جنسانه حرف مي زد انگار بدي از او ديده مهيار گفت:از زندگي من چي مي دوني؟
-همونقدر که بقيه گفتن
-هيچ وقت از روي حرف ديگران راجع به کسي قضاوت نکن…اونا تو خلوت ما نبودند،من دوستش داشتم زياد، با اينکه نمي ديدمش،اونم اوايل سعي مي کرد با من خو ب باشه اما نمي تونست چون دلش پيش کس ديگه اي بود…اوني که عاشقش بود اومد و با خودش بردش منم کور بودم نتونستم کاري کنم
دلش گريه مي خواست اما غرور مردانه اش چه مي شود؟ چاي سرد شده اش را سر مي کشد تا بغضش فرو کش کند باز ادامه مي دهد:
-شايد اگر منم جاي اون بودم عشقم يه دختر ديگه بود، بخاطر شرايط زندگيم يه دختر نابينا به زور بهم مي دادن بد ترازاون رفتار مي کردم
فاطمه به چشمان مهيار که به فنجانش زل زده مي نگرد نگاهش مشخص است سال ها طول مي کشد تا او رااز ياد ببرد واين ممکن است به نفع او نباشد.
-پس بهش حق مي ديد؟
سرش پايين مي اندازد و به استکان کمر باريک خالي نگاه مي کند:اگر بتونيم ادماي اطرافمون و درک کنيم زندگي راحت تره ميشه
منظور مهياررا نمي فهمد درک چه کسي؟مريم يا خودش که فعلا نمي تواند به زن ديگري فکر کند.مخصوصا حالا که با ديدن عکس همسر سابقش به زيبايي او پي برده نه انقدر زيبا که لوند به نظر برسد انقدر زيبا که هر کس او را ببيند بگويد،او يک خانم با وقار وبا شخصيت است.
مهيار:نگفتيد!!
-چي؟
-ازدواج؟
از خجالت سرش پايين مي گيرد:خوب مو قعيتش پيش نيومده
-يعني اگر مرد خوبي پيدا بشه حاضريد ازدواج کنيد؟
با خيال اينکه آن مرد مهيار باشد سرش بالا گرفت:آره
مهيار لبخندي زدبا شنيدن صداي ساينا که صدايش مي زد بلند شد:ساينا بيدار شد من برم،بابت چاي ممنون
فاطمه ماند و افکارش که چطور به مهيار بگويد دوستش دارد و با او مي تواند خوشبخت شود.
اسفند ماه است و ميهار براي رفتن به سرکار بيرون مي ايد که با ديدن جاي خالي ان ماشين لبخند رضايت مندي مي زند که بالاخره رفت.مثل صاحبش….چند قدمي به سمت ماشيني که پدرش براي او گذاشته مي رود اعتمادش نسبت به رانندگي اش هنوز انقدر نشده که بتواند سوار شود.سرش تکان مي دهد و بر مي گردد ترجيه مي دهد هنوز با آژانس برود.
نمايشگاه شلوغ است مردم بالا شهر براي سال جديد وسايل منزلشان تعويض مي کنند.مهيار همانطور که کار خريداران را راه مي انداخت افکارش سمت ديگري هم بود.روي صندلي که به بيرون ديد خوبي دارد نشسته .خودکارش را مرتب روي ميز مي کوبد.به فرزين که طبقه دوم نمايشکاه است پيام مي دهد:
-من ميرم تا يه جايي ميام
-باشه
به خانه برمي گردد قبل از ورود زنگ ايفون را مي زند بعد از ان اتفاق ديگر بي خبر وارد خانه نمي شد.با ورودش به خانه گفت:
-سلام ساينا کجاست؟
فاطمه دم در ايستاده بود گفت:برنامه کودک مي بينه
ساينا که از پشت مبل راحتي، مشخص نبود سرش بالا اورد:سلام
-سلام خوشگل بابا..مي خوايم بريم يه جايي؟
-کجا؟
-يه جاي خوب
-پارک؟
-نه.. يه جايي که تا حالا نرفتيم
از فرط کنجکاوي براي رفتن به مکان جديد ذوق زده با فاطمه به اتاقش رفت..بعدا از اماده شدن پايين امدند مهيار با ديدن مو هاي بافته شده شل که سمت چپش افتاده گفت:
-بالاخره رضايت داد مو هاشو ببنده؟
-فعلا فقط بافت اجازه داده چون خوشش اومده
با تبسمي گفت:ممنون دستت درد نکنه
-خواهش مي کنم ..ناهار ميايد؟
-ساينا رو ميارم خونه ولي خودم بر مي گردم نمايشگاه
-باشه بريد به سلامت
مهيار براي رفتن عجله داشت. ادرس مورد نظرش را از پدرش پرسد…يک راست به آنجا مي رود…خودش هم از ان خيابان هاي شلوغ و پرترافيک تعجب کرده بود که مريم در چنين جايي زندگي مي کرد.زماني که به اين محله آمده بود فقط در مورد آن شنيده بود،در کوچه هاي نه چندان زيبا و پر از دختر و پسر کوچک که مشغول بازي کردن بودند قدم برداشت ساينا دست در دست پدرش به آن بچه هايي که با تعجب وحسادت به لباس هاي مارک دار وزيبايش خيره بودند نگريست و لبخندي مهربان به انان زد.
سرش بلند مي کند:بابا اينجا کجاست؟
نمي توانست راستش را بگويد، بدون نگاه کردن به او گفت:خونه يکي ازدوستام
-دوست؟کي؟!
-تو نمي شناسيش
هنوز سرش بالاست که بتواند چهره پدرش را ببيند:چرا اينجا زندگي مي کنه؟
-چون مجبوره
ديگر سوالي نپرسيد و سرش پايين مي گيرد.پرسان پرسان، خودش را به خانه انان رساند.رو به روي در کوچک خانه شان ايستاده…دستش به زنگ نمي نرود..راه زيادي را اماده نبايد پشيمان شود.همه نيرويش را جمع و زنگ را فشرد.
صداي زن اشنايي در حياط مي پيچد:کيه؟
صدايش ضعيف بود ما سعي مي کرد خودش را قوي نشان دهد:منم
پرويز از قبل هماهنگ کرده بود که خودشان را به ساينا معرفي نکند تا مهيار مجبور نباشد براي او توضيح داد که چرا مادرش او را تنها گذاشت. و با اين وجود آنها باور نکردند.
ناهيد با باز کردن در مردي آَشنا وخوش پوش مي بيند، در چشمان ناهيد شادي و تعجب مشخص است به رسم ادب سلام مي کند:سلام ناهيد خانم
نمي دانست چه بگويد،شوک زده بود سرش پايين گرفت و با ديدن دختري که شباهتي به مريم نداشت خم شد و در اغوشش گرفت و گريست،به خودش مي فشرد حس مي کرد بوي مريم مي دهد نمي خواست او را از خود جدا کند..چندين بار بوسيدش…نگاهش کرد….در آغوشش گرفت،از نوه اش سير نمي شد مهيار همانجا ايستاده بود و اجازه داد آرام شود.رهگذارن به انان نگاه مي کردند و ساينا از حرکات ناگهاني زن نمي توانست کاري کند.فقط در جايش ايستاده بود.
مهيار با لحن مهرباني گفت:نمي خوايد رامون بديد؟
به ساينا نگاه مي کرد مي ترسيد نوه اش را ببرد و ديگر نتواند او راببيند اگر مهيار حرفي نمي زدساعت ها همانجا ساينارا در اغوش مي گرفت با همان اشک ها که صورتش خيس کرده بود سرش تکان داد و بلند شد:
-چرا بيايد تو بيايد…شرمنده اينقدر از ديدنش ذوق کردم که يادم رفتم تعارفتون کنم بيايد تو
چادرش از سرش افتاده است به مهيار نگاه مي کند:ممنون که اورديش
-خواهش مي کنم
همانطور که به سمت خانه مي رفتند گفت:خودت چطوري خوبي؟
با همان لبخند جوابش مي دهد:خدا رو شکر خوبم
مهيار از رفتار مهربان و صميمي مادر زن سابقش تعجب کرده بود.گمان مي کرد اول با دعوايي از او شکايت کند که چرا بعد از اين همه سال الان نوه اش آورده بعد نوه اش را قبول کند اما استقبال گرم و بدون کينه و دشمني ناهيد پشيمان شد که چرا زودتر به ديدن اين خانواده بي ريا نيامده است.
به داخل خانه تعارف مي کند:بفرماييد داخل…خيلي خوش اومدي
حياط کوچک خانه شان چندين درخت بلندداشت…و گلدان هايي که کنار درختان صف داده بودند…وارد خانه قديمي مي شوند از مبل گران قيمت و پرده هاي سلطنتي و ظروف عتيقه که به ديوار زده باشند خبري نبود. تجملات در آن خانه با صفا و قديمي جايي نداشت روي زمين تکيه به پشتي مي نشيند.ساينا چسيبده به پدرش نشست.
-بابا اين خانمه کيه؟چرا اينجوري بغلم کرد؟وسه چي گريه مي کرد؟
سوالات مسلسل وار ساينا مهيار را مجبور کرد سوالات را پشت هم جواب دهد، به چشمان زيبايش که از خودش به ارث گرفته نگاه کرد:
-مامان دوستمه،خيلي وقت بود تورو نديده بود دلش برات تنگ شده بود.
مهيار به اين فکر کرد اگر مي دانست اينان خانواده مادريش هستند مطمئنا سوالاتش تماميش نداشت ناهيد با دو فنجان چاي بر مي گردد کنارشان مي نشيند رو به سايناکرد:
-بيا اينجا پيش خودم بشين
براي اجازه گرفتن به پدرش نگاه مي کند و مهيار زير لب برويي مي گويد بلند مي شود و کنارمادر بزرگش مي نشيند:ماشاا..چقدر خوشگله وماه
موهايش نوازش مي کند مي بوسدش، موهاي مريم داشت مهيار اجازه داد راحت باشد شايد ديگر هيچ وقت به ديدن آنان نيايد:
ساينا با ديدن طوطي سفيد زيبا که با شيطنت خودش را اويزان کرده بود گفت: اون چيه؟
ناهيد خواست بگويد طوطي دايي امين دهانش بست و چشمانش فشرد:طوطيه پسرم…الان براي دختر نازم ميارمش
ان طوطي زيبا را پريسا براي برادرش خريده بود قفس رو به روي ساينا گذاشت و مقداري تخمه به او داد:نگاش کن چقدر قشنگ تخمه مي خوره
طوطي با يک پايش تخمه بر مي داشت و در دهانش مي گذاشت،مهيار لبخندي زد وساينا آرام خنديد ناهيد رو به مهيار کرد:
-به جواد گفتم قراره ساينا رو بياري باورش نشد رفت مغازه(با دقيق شدن در چهره ي مردانه مهيار که به طوطي نگاه مي کرد با لبخندي آرام گفت)ازدواج کردي؟
سرش بلند کرد و با انگشت اشاره اش عينکش بالا فرستاد:فکر کردم پدرم همه چيز رو براتون گفته
به دست بدون حلقه اش نگاهي مي اندازد:پدرتون با ما در تماس هست ولي جزئيات زندگيشون رو به ما نمي گن
به بخار چاي نگاه مي کند:هنوز نه…در اينده شايد(به ناهيد نگاه مي کند)زنگ مي زنه؟
داغ دل ناهيد تازه مي شود با بغض گفت:نه..تو اين چهار سال حتي يه بار هم زنگ نزد..نمي دونم زنده است مرده است،چيکار مي کنه…آخه دختر اينقدر بي عاطفه؟
ناهيد بي خبر از حال دخترش بود ونمي دانست چندين بار سعي کرد زنگ بزند اما هر بار بغض وترس ازطرد شدن تلفن قطع مي کرد.
مهيار با لحن دلجويانه گفت:نگران نباشيد ان شا ا..حالش خوبه،امين چيکار مي کنه؟
با گوشه روسري اش اشک هايش پاک مي کند:
-درس مي خونه..خدا پدرتو خير بده مي خواست درس و ول کنه وبره دنبال کار،اما پدرتون بهش اجازه نداد گفت خودم خرج زندگيتون وميدم تو برو درس بخون
حالا متوجه شد چرا پدرش اينقدر جوياي حال آنان بود.
ناهيد رو به ساينا که مشغول بازي کردن با طوطي بود کرد:الان ميرم ميوه برات ميارم بخوري
ناهيد ايستاد که مهيارگفت:لطفا بشينيد..مي خوايم بريم، زحمت نکشيد
متعجب و ترس از اينکه همسرش ساينا را نديده گفت:چرا اينقدر زود؟ناهار فقيرانه اي داريم با هم مي خوريم
-ممنون… ولي من فقط اوردمش که ببينيدش
اب دهانش قورت مي دهد:پس مي مونيد به جواد هم زنگ بزنم بياد؟
با لبخندي سرش تکان داد:بله
به سمت تلفن مي رودبعد از صحبت کوتاهي که مي کند جواد خودش راسرا سيمه به خانه مي رساند.آنقدر براي امدن عجله داشت که فراموش کرد دستانش در اثر فروش ميوه ها کثيف شده بشويد.با ديدن داماد سابقش ثانيه اي ايستاد که مطمئن شود خودش است به سمتش رفت مهياربه احترامش ايستاد،دست دادند:
-سلام
-خيلي خوش اومدي
-ممنون
نمي دانست بابت تشکر مهيار را در آغوش بگيرد يا نوه اش که دل تنگش بود.براي ديدن نوه اش هيجان زده شد،بايد خودش را از آن احوال پرسي رها کند و به سمت نوه اش برود که ناهيد نجاتش داد:
– جواد ببين دخترمون
لفظ دخترم باعث شد ساينا به ناهيد بنگرد.چرا گفت دخترم؟ چشمان پرسشگرانه اش به پدرش مي دوزد،چراگفت دخترم؟ اما مهيار به او نگاه نکرد که پاسخش دهد جواد نگاهي به مهيار انداخت انگار مي خواست کسب اجازه بگيرد وقتي با لبخند مهيار رو به رو شد جلوي ساينا که ايستاده زانو زد…صورتش در دست گرفت و خيره به ساينا شد او هم دنبال مريم بود…اما نبود… در اغوشش گرفت و گريست.ساينا نمي دانست انان واقعا پدر و مادر دوست پدرش هستند؟ يا پدر و مادر خودش که اينطور از شدت دلتنگي ابراز محبت مي کنند؛ پس چرا به جاي پدرش او را در اغوش مي گيرند؟دقايقي طول کشيد تا جواد از ساينا دل بکند.آرام شده بود.
مي ايستداشک هايش پاک مي کند:خيلي ممنون که گذاشتي ببينيمش
وقتي پدر و مادرآن زن اينقدر با محبت و مهربان و خونگرم هستند چرا او اينگونه نبود؟
مي نشيند چند دقيقه اي صحبت مي کنند. جواد و ناهيد همه حواسشان به ساينا بود که چقدر آرام و با متانت کنار پدرش نشسته رفتارش شبيه دختري بودکه رفت. او هم همين گونه بود هيچ شيطنت بچه گانه اي نداشت.مهيار کم کم عزم رفتن مي کند.
-خوب با اجازتون ما ديگه رفع زحمت کنيم
جواد گفت:چرا اينقدر زود ميريد؟ناهار بموند
-ممنون، کار دارم
ناهيد:از ما کينه به دل نداشته باشيد،ما هم مثل…
ميان حرفش آمد با لحن آرام و تبسمي گفت:
-اين حرف و نزنيد..من از اول نبايد اشتباه اونو پاي شما مي ذاشتم،شما اينقدر با من خوب رفتار کرديد که من خجالت زده شدم،اگر شما تربيتش کردين که مطمئن باشيد يه روزي به ديدنتون مياد
جواد:تقصير خودمون بود وقتي مي خواست بره،براي خداحفظي درروش باز نکرديم
متعجب گفت:بخاطر اينکه از من جدا شده بود؟
-ناهيد:بله
از اينکه پدر و مادر مريم حق را به او داده بودند خوشحال شد و لبخندي زد:
-اگر اون موقع از من بدش مي اومد..الان ديگه نمي خواد سر به تنم باشه،فکر مي کنه من پدر و مادرش وازش گرفتم
جواد:اون بايد يه جور معرفت داشته باشه که حا ل ما رو بپرسه،شايد ما يکيمون مرده باشيم نبايد بياد سرخاکمون؟
مهيار دست روي شانه اش گذاشت:ان شاا.. زنده ي صد ساله باشيد با بدن سالم
-دعا کن زود تر بميرم و راحت شم..صد سال نمي خوام زنده باشم
ميهار اشک هاي آرام ناهيد که روي صورتش جاري مي شد ديد، احساس مي کرد اگر دقايقي ديگر آنجا بنشيند..هر دوي آنها به ياد مريم و سختي هايشان گريه مي کنند:
-زندگي با تمام سختي هاش مي گذره اين ماييم که بايد صبر کنيم(رو به ساينا کرد)بريم؟!
ساينا تا آن زمان ساکت بود و فقط به حرف هاي نا مفهوم آنان گوش مي داد ونگاهش بين آنان مي چرخاند..نمي دانست در مورد چه کسي صحبت مي کنند.مي ايستد.
ناهيد اخرين ب*و*س*ه هايش را به صورت ساينا مي زند.و دقيق به او مي نگرد…چهره اش به حافظه مي سپارد که فراموش نکند.
جواد:بازم مي ذاري ببينيمش؟
با کمي تامل گفت:ببخشيد ولي نه، شايد بخوام ازدواج کنم نمي خوام که….
با ناراحتي سرش تکان مي دهد:مي فهمم باشه، باشه دستت درد نکنه خيلي خوشحالمون کردي
مي توانست او را براي ديدنشان ببرد به شرط انکه براي هميشه دوست خانودگي پدرش باقي بمانند.جواد در را باز مي کند که امين در چارچوپ نمايان شد، با ديدن مهيار و دختري که دستش دردست دارد با حيرت مي نگرد.او را مي شناسد ولي بدون توجه به او با لحن سردي سلام مي کند و وارد خانه مي شود.
مهيار:امين بود؟!
ناهيد:بله ببخشيد اينجوري کرد.الان ميگم بياد
-نه نه ولش کنيد، بذاريد راحت باشه شايد از من خوشش نيايد
در دلش گفت”مثل خواهرش” ناهيد دستپاچه گفت:نه بابا اين چه حرفيه حتما شما رو نشناخته الان مي گم بياد عذر خواهي کنه
قدمي برداشت که مهيار گوشه ي چادرش گرفت:خواهش مي کنم بذاريد راحت باشه..مي دونم منو شناخته
ناهيد از روي شرمندگي سرش پايين انداخت…امين از پنجره اتاقش که روزي متعلق به پريسا و مريم بود به ساينا که با لبخند زيبايش نگاهش مي کرد نگريست، دوست داشت او را در اغوش بگيرد.او هم فقط لبخندي زد.چقدر مادر ساينا را دوست داشت.حالا که رفته و يادگاري از خود گذاشته چرا نمي تواند او را در اغوش بگيرد و به ياد مريم او را ببوسد؟مهيار بدون آنکه بفهمد امين با حسرت ديدن دختر خواهرش به او نگاه مي کند دست دخترش را مي گيرد و مي رود.امين مي نشيند و گريه مي کند دلش تنگ شده، دلتنگ خواهر بزرگ و مهربانش است.رفتار سرد امين بخار آن بود که حس مي کرد مقصر مهيار است که خواهرش رفت اگر براي ماندن همسرش بيشتر تلاش مي کرد شايد مي ماند.
فرزين دو جعبه پيتزا روي ميز مي گذارد ودو نوشابه باز مي کند، يکي از آن دو را جلوي مهيار قرار مي دهد.
-بفرماييد اينم ناهار
در جعبه بازمي کند و مهيار طبق معمول پا روي پا انداخته وتکيه اش به مبل داده، او را تماشا مي کند.
-فرزين
-بلي؟
-من زن ها رو بهتر مي شناسم يا تو؟
لبخند کجي روي لبانش مي نشاند:جفتمون
با موبایلی که در دست دارد به ظرف غذاي روي ميزاشاره ميکند:به نظرت چرا فاطمه هر روز برام غذاآماده مي کنه؟
با خنده سس روي پيتزامي ريزد:الهي…خوب بهش بگو فعلا قصد ازدواج نداري
-يعني من کار اشتباهي کردم که اون فکر کرده من بهش علاقه مندم
گازي به غذايش مي زند و شانه اش با بي قيدي بالامي فرستد:
-من که پيشتون نيستم بدونم چيکار مي کنيد..ولي اون با اين کارش مي خواد بگه دوست داره
-چه جوري بهش بگم؟
غذايش قورت داد:به دو صورت يا رک بگي بره دنبال زندگيش يا با يکي دوست بشي که اون با دلي شکسته ترکت کنه
مهيار خنديد:ديگه همين مونده با يه بچه برم دنبال دختر بازي
به غذايش اشاره مي کند:بخور يخ کرد..فکرشو نکن،کم محلي کني مي دونه خبري نيست مي ره
تکيه اش بر مي دارد و براي برداشتن پيتزا خم مي شود،فرزين ادامه مي دهد:عيد کجايي؟
به تکه پيتزايش نگاه مي کند:ايتاليا
-يه جاي ديگه مي رفتين
-مثلا؟؟
-اسياي شرقي الان مد شده همه ميرن اونجا..استراليا هم جاي قشنگيه
نگاه دقيقي به فرزين مي اندازد سرش تکان مي دهد،فرزين:چيه مگه فحشت دادم اينجوري نگام مي کني؟
-چرا گفتي استراليا؟
فرزين چشمانش بست و دستي به موهايش کشيد:ببخش بابا غير عمد بود…اصلا حواسم نبود،اصلا ايتاليا خيلي هم قشنگه
نگاهش هنوزنگرفته بود پوزخندي مي زند:پيشنهاد بدي نيست عيد بريم اونجا تو هم مياي؟
-مهيار..خواهش ميکنم
موبايلش زنگ مي خورد به صفحه اش نگاه مي اندازد با ديدن اسم پدرش پيتزايش در جعبه مي گذارد،جواب مي دهد:بله
-سلام خوبي؟
-خوبم
-بعد از ظهر قراره بچه ها رو ببرم شهر بازي تو هم مياي؟
-بچه ها يعني کي؟
-امير رضا و ساينا..سايه که درس داره
به چشمان آبي فرزين نگاه مي کند:فاطمه که نيست؟
-نه نيست،چطور؟
-هيچي!!!باشه ميام…بيايد نمايشگاه دنبالم
-نمي خواي بياي خونه ؟اخه شب خونه عزيزم
-موهاي نسبتا بلندش به هم مي ريزد:نه خونه نميام لباسم خوبه
-باشه پس خداحافظ
-خداحافظ
گوشيش روي مبل کنار خودش پرت مي کند فرزين گفت: گوشي چند ميليوني تو چرا اونجوري پرت مي کني؟!!
با گردن کج شده وشاکي نگاهش مي کند:چي؟
فرزين خودش را جمع مي کند:گاز نوشابت رفت بخور
پيشانيش مي خاراند:فرزين…به نظرت تو اين سالا امده ايران؟
-واي خدا واي …نمي خواي فراموش کني نه؟اصلا نيت کردي تا اخر عمرت فقط اون تو فکرت باشه،اگر اومده ايران چرا به ديدن خانوادش نرفته؟
خم مي شود و جعبه ها را جمع مي کند:فقط الکي رفتم غذا گرفتم…هيکلت دو برابره منه و هيچي نمي خوري
-بابت پيتزا ممنون…نمي تونم از فکرش بيام بيرون،دلم مي خواد يک بار ببينمش و بهش بگم چرا؟
-مي دوني چي بهت مي گه؟ميگه من عاشق يکي ديگه بودم تو غلط کردي وسط زندگي ما اومدي
-يعني هيچ وقت منو دوست نداشته؟حتي يه ذره؟مگه ميشه؟من حتي يه بارم باهاش بد نبودم
-ببين تو اگر بخاطر رانندگيت نري پيش يه روانشناس،بخاطر فراموش کردن اون زن بايد بري.. يعني خودم مي برمت
فرزين بلند مي شود وجعبه ها با پيتزاهاي درونش را در سطل اشغال مي اندازد،غرولند کنان گفت:
-دفعه ديگه يادم باشه اضافه غذاهاي گنجشک ها رو براش بيارم
مهيار با شنيدن تبسمي کرد:امروز رفتم پيش خانوادش
متعجب سر چرخاند:بيرونت نکردن که چرا بعد چهار سال الان نوه ام اوردي؟
با ياد آوري برخورد خوبشان لبخندي زد:نه،اينقدر با هام خوب بودن که خودم شرمنده شدم
-آفرين..عجب خانواده با فرهنگي
-آره واقعا،نمي دونم اون به کي رفته بود که ذره محبت حاليش نبود
-محبت بلد بود…نمي خواست خرج تو کنه
مهيار نفسش با صدا بيرون داد وبلند شد که فرزين گفت:مَهي
با چشمان گشاد خنديد و گفت:کوفت…اين وکجا ياد گرفتي ديگه؟
-همينجوري اومد برام ديگه…يه شرکت هست که بايد باهاش قرار داد امضا کنيم…براي واردات مبل
-خوب؟!!اونا که منو نمي شناسن..اون موقع خودت مي رفتي حالا هم خودت انجام بده
قدمي برميدارد که با حرف فرزين بر مي گردد:اون موقع من در غياب تو کارهارو انجام مي دم الان که هستي
نزديک تر مي رود..رو به رويش مي ايستد:از کي تا حالا من و تو شديم؟(با پشت دست به بازويش مي زند)ديگه از اين حرفا نزن …من مهمون چند روزه اينجام بعد ميرم
فرزين لبخندي مي زند:حداقل با هم بريم
-باشه کي؟
-فردا يا پس فردا
-باشه ميام
فرزين به مهيار که قدم هايش پر درد و غم بر ميداشت نگريست نفسي کشيد کاش مي توانست برايش کاري کند.
مهيار با ديدن ماشين پدرش سوار مي شود..کاپشنش را روي پا مي گذارد، با ديدن دخترش و اميررضا سلامي به آن دو مي کند.
با خنده سرش به عقب مي چرخاند:نگاشون کن چه جوري لم دادن،انگار تازه از بنايي ساختمون برگشتن (رو به پدرش کرد)چي شد يهويي تصميم گرفتي بيايم بيرون؟
-مگه بيرون اومدن دليل مي خواد؟ساينا تو خونه حوصلش سر رفت امير رضا هم گ*ن*ا*ه داشت يا مدرسه بود ياخونه..گفتيم داريم ميريم تو رو هم با خودمون ببريم
با خنده به پدرش نگاه مي کند:يه دفعه بگو داشتم رد مي شديم گفتيم تو رو هم ببريم
پرويز: حالا بيا و خوبي کن
از آينه ماشين به ان دو نگاهي مي اندازد اميررضا باآب وتاب اتفاقي که در کلاس افتاده براي ساينا تعريف مي کرد و اووهم به دقت گوش مي داد و مي خنديد.با رسيدن به شهر بازي و اصرار بچه ها براي سوار شدن ماشين کوبنده موافقت کردند.
هر دو با تکيه به ميله ها به بازي امير رضا و ساينا نگاه مي کردند. مدتي بود مهيار براي گفتن موضوعي به پدرش تعلل مي کرد.مکان وجاي مناسبي براي حرف زدن پيدا کرده بود.
-بابا مي خوام يه چيزي بهتون بگم
-خوب بگو
نگاهش به ساينا بود که چقدر از سوار شدن ماشين خوشحال است:خيلي وقته يه تصميمي گرفتم که مي دونم مخالفت مي کنيد
پرويزبه حرف هايش گوش مي دهد:بگو شايد مخالفت نکردم
به پدرش چشم مي دوزد: من و ساينا مي خوايم بريم
شوک ناگهاني رنگ چهره اش را تغيير داد:کجا؟
-مي خوام يه خونه بگيريم…فکر کنم به اندازه کافي پيشتون موندم
نفسي از سر اسودگي مي کشد او تصور مي کرد قرار از براي هميشه ترکشان کند:يعني اينقدر از دستم خسته شدي؟
-بابا اين چه حرفيه مي زني؟
-اون خونه به اندازه همه مون هست؟چرا مي خواي بري؟
مهيار مي دانست حق با پدرش است و ان خانه بزرگ به اندازه همه شان جا دارد اما ماندن بيشتر در ان خانه جايز نبود:
-منم همين فردا عزم رفتن که نکردم تا بگردم يه خونه خوب پيدا کنم طول مي کشه
پرويز هيچ علاقه اي به رفتن پسرش از ان خانه نداشت:اگر بري تنها مي شم
-بهتون سر مي زنم تنهاتون نميذارم، بابا من سي سالمه خيلي وقت پيش بايد مي رفتم بخاطر شرايطم مجبور بودم بمونم
-يعني اگر اون اتفاق برات نمي افتاد…زودتر از اينا از پيشم مي رفتي؟
يک نگاه به پدرش مي اندازد جوابي براي گفتن نداشت .. براي پرويز فکر کردن به ان خانه بدون مهيار ونوه اش غير تحمل بود بغض نامحسوسش را فرو فرستادمانع رفتنش نمي شود:
-باشه برو ولي حداقل بعد از اينکه ازدواج کردي
فکر ازدواج مهيار به خنده انداخت:باشه..اما اگر بخوام تا اخر عمرم تنها بمونم چي؟
-اين کارو نکن..اون داره زندگيشو مي کنه تو چرا بايد خودتو شکنجه بدي؟
-خودمو شکنجه نمي دم ..امادگي ازدواج مجدد ندارم،فعلا نمي تونم يه زن ديگه تو زندگيم بيارم
ماشين ها مي ايستند..بچه ها پياده مي شوند و به سمت ان دو رفتند.مدتي در ان شهر بازي ماندند، براي آنکه ساينا تنها نباشد اميررضا را با خودشان به خانه عزيز بردند.صداي در در فضاي خانه مي پيچد راحله در راباز مي کند. پرويز ومهيار بعد از سلام کردن نشستند.اميررضا به يک سلام کوتاه کفايت مي کند.
ساينا به طرف عزيز مي دود واو را در اغوش مي گيرد:سلام عزيزجونم
عزيز با محبت دراغوشش مي گيرد:سلام دختر خوشگلم..خوبي؟
-اره خوبم
-خرگوشات بزرگ شدن؟
-نه همونقدرن..فقط تپلي شدن
عزيز مي خنديد و قربان صدقه اش مي رود.مستانه با چاي به طرف دايي اش ميرود بعد از برداشتن به سمت مهيار مي گيرد که سرش روي تاج مبل گذاشته و چشمش به سقف دوخته مستانه لبخندي زد وگفت:
-اگر اونجا چيزي هست بگو ما هم ببينيم
سرش بر ميدارد و به سيني نگاه مي کرد چاي بر ميدارد:عليک سلام…چيزي که به درد تو بخوره اونجا نيست
-اوه جمله ي سنگيني بود
-دوقلوهات کجان؟شوهرت کو؟
-دوقلو ها خوابن..محمدم گفت کار داره دير مياد
-آها
-خوبي؟
-اره چطور؟
-قيافت رو به راه نيست
-خستم
مستانه مي دانست چهراش از روي خستگي اينطور نشده دليلش را هم نمي دانست… به طرف ساينا و اميررضا که مشغول بازي ايکس باکس بودن رفت ودسته ساينا گرفت و مشغول بازي شد هيجان مسابقه رالي اتومبيل راني انقدر زياد بود که هر سه جيغ و داد مي کردند مهيار خنديد:
-اين دختر با دوتا بچه هنوز بزرگ نشده
نگاهي به پدر و مادر بزرگش که مشغول حرف زدن بودن انداخت بلند شد وبه اشپزخانه رفت،با ديدن عمه اش که مشغول درست کردن سوپ است و وسايل سالادي روي ميز است تک صرفه اي کرد راحله برگشت:
-سلام اقااا،بفرما تو
به سمت ميز رفت ويک کاهو تازه برداشت و گاز زد..راحله با اخم برگشت:
مهيار:چيه عمه فقط يه کاهو
ملاقه اش تکان داد:وقتي ميدوني از ناخنک بدم مياد چرا بر مي داري؟
-محض اذيت کردن شما
مهيار کارد اره ای بر مي دارد و گوجه فرنگي ها را تکه مي کند راحله مي گويد:چيکار مي کني؟
-مي خوام ببينم سالاد درست کردن يادم نرفته
راحله تبسمي مي کند ويادش مي افتد برادرزاده اش سالاد را دوست دارد و تنها پيش غذايي که از عهده درست کردنش بر مي امد همين سالاد است. او هم چاقويي بر ميدارد و کمکش مي کند.
-عمه
-جونم
-هنوز دستتون به خير هست؟براي ازدواج؟
راحله با شوق و لبخندي روي لب نگاهش مي کند:مي خواي ازدواج کني؟
مهيار که عمه اش منظورش اشتباهي گرفته بود سريع گفت:نه براي خودم نيست
شادي چند ثانيه اش از بين رفت:فرزين؟
با لبخند به گوجه هاي خورد شده نگاه مي کرد:نه عمه..براي فاطمه خانوم مي گم
چشمان از فرط تعجبش به او مي دوزد:خودش گفت؟
به چهره عمه اش مي نگرد:نه بابا..ميگم حيفه جونيش و تو کار کردن خونه مردم بگذره…اگر يه مرد خوب پيدا شد اولويتت فاطمه باشه
-حالا چرا تو به فکرشي؟
خنديد:به عمه ام رفتم
با چشم غره اي نگاهش مي کند:قبل از اينکه تو بگي من چند نفررو بهش پيشنهاد دادم ميگه فعلا نمي خواد ازدواج کنه
-يعني چي فعلا نه؟پس کي؟!
-چه مي دونم،اگر ازدواج کنه بايد به فکر يه نفر ديگه باشم، براي شما
مهيارکاهو براي خورد کردن بر مي دارد:من که لازم ندارم..مي خوام خونه بگيرم
دست از خوردن کردن خيار برمي دارد:بري؟کجا؟..پس بابات چي؟
مي خندد:واسه بابام زن بگير
کارد به سمتش مي گيرد:تو چرا همه رو مي خواي شوهروزن بدي اما خودت هيچ؟؟!!به فکر خودتم باش
لبخندش از لب مي چيند:چرا بايد ازدواج کنم؟
-اين چه سواليه؟هم از تنهايي در بياي هم ساينا يه مادر داشته باشه
به عمه اش که مشغول خورد کردن بود نگاه کرد:يه بارم بابام خواست از تنهايي درم بياره که تنهاتر شدم
راحله اخم هايش در هم مي کشد اما لحنش مهربان است:
-چرا مقصر بابات مي دوني؟طلاق توافقي نمي گرفتي مجبورش مي کرد باهات زندگي کنه
لحنش عصبي اش را کنترل مي کند:به خواست خودش نيومده بود که به اجبار نگهش دارم
نگاه پرسشگرانه به او مي اندازد:نکنه هنوز بهش فکر مي کني؟
راحله نمي دانست برادرزاده اش شب و روزش فکر کردن به ان زن شده…دوست دارد يک بار او را با چشمان بينايش ببيند …و شايد يک انتقام شيرين از او بگيرد اما دلش رضا به اين کار نبود..فقط سوال داشت ايا فقط بخاطر چشم هايش رفت؟
سرش پايين مي اندازد که از چشمانش چيزي نفهمد:نه بهش فکر نمي کنم
هر چه مهيار در صحبت کردن لحن آرامي تري داشت،عمه اش راحله با حرص و عصبانيت از کارهاي برادرزاده اش حرف مي زد:
-دروغ نگو مهيار اگر بهش فکر نمي کردي تا حالا ازدواج کرده بودي؟اون زنيکه تو اين چهار سال يک بار نيومد دخترشو ببينه..دخترش هيچ، به خانودشم سر نزده؛آدمي به سنگ دلي اون نديده بودم
از اينکه او را “زنيکه” خطاب کرده ناراحت مي شود:
-عمه قضاوت نکن،شايد شرايط زندگيش جوري نيست بياد ايران،ما که از زنديگش خبر نداريم
-داري ازش دفاع مي کني؟بعد مي گي فکرش نيستم…همين که نمياد يعني خانوم داره بهش خيلي خوش ميگذره
چيزي نمي گويد، براي انکه بحث بالا نکشد بلند مي شود کارد روي ميز مي گذارد:خسته ام شد بقيه شو خودتون خورد کنيد
از اشپزخانه بيرون مي رود راحله سري تکان مي دهد.نمي دانست چطور برادر زاده با سماجتش را به ازدواج مجدد راضي کند.
مهيار کنار دخترش روي مبل مي نشيند،متوجه حالت پر از بغض ساينا مي شود:
-ساينا..ببين منو،(چشمانش به او مي دوزد)چيه بابا؟
-فاطمه جون مامان من نيست؟!
دهانش از حرف دخترش باز مي ماند:معلومه که نيست؟کي در مورد فاطمه خانوم باهات حرف زده؟
نگاه کوتاهي به اميررضا که مشغول تماشاي تلويزيون بود مي اندازد رو به پدرش مي کند:اميررضا مي گه فاطمه جون فقط مامانه منه
از دست اميررضا عصبي مي شود بخاطربچه بودنش نمي توانست سرش فرياد بزند که چرا به يادش اورده مادري داشته :
-آره راست ميگه
-خوب چرا من بهش مي گم فاطمه جون؟
-چون اسمش و صدا مي زني…مثل عزيز که اسمش ريحانه است
مجاب نمي شود هنوز صدايش بغض دار است:چرا فقط مامان اميررضاست؟
شروع شد…از اين به بعد بايد توضيح دهد مادرش کجاست و چرا رفت؟آنقدر بزرگ شده که ادم هاي اطرافش را بشناسد.مهيار هر چقدر دروغ بگويد بهانه بياورد،زماني فرا مي رسد که بايد راستش را بگويد.
-چون فاطمه خانوم اميررضا رو به دنيا آورده
-يعني من و به دنيا نيورده؟
-نه
-پس کي من و به دنيا آورده؟
نفسش باکلافگي بيرون مي فرستد منتظر به پدرش چشم مي دوزد.مهيار بايد پاسخي دهد:ساينا ميشه تمومش کني؟
با لجاجت گفت:مامان من کو؟
ظرفيت مهيار پر شده بود،ياداوري آن زن در ثانيه ثانيه هاي زندگي اش عذابش مي داد وحالا نق زدن هاي ساينا براي مادرش هم اضافه شد، بر سرش فرياد پر از خشم مي زند:
-ساينا بسه
لبانش در اثر لرزش بغض مي لرزد و به گريه مي افتد،فرياد مهيار همه را متوجه خود مي کند بلند مي شود با کلافگي و عصبانيت دستي به موهايش مي کشد:
-يکي بياد اينو آروم کنه
اين را گفت و بيرون رفت.مستانه اولين کسي بود که خودش را ساينا مي رساند:چيه عمه چرا گريه مي کني؟
سرش روي سينه مستانه فرو مي برد:بابا ميگه فاطمه جون مامانت نيست
مستانه فقط نگاهش مي کند،او هم بغض مي کند اما لبخندي مي گويد:آره مامانت نيست
-من مامانم ومي خوام، مامانم کجاست؟
مستانه گيج وگنگ شده، نمي دانست جوابش را چه بدهد.
مستانه ملتمسانه به مادرش نگاه کرد که ساينا را آرام کند،او فقط سرش تکان داد که نمي تواند.عزيز بلند شد کنار ساينا نشست و د رآغوشش گرفت.مهيار با دستان قفل شده در پله هاي ورودي ساختمان نشسته است.پرويز بالاي سرش ايستاد.
-بشينم؟!
تنها به تکان دادن سرش اکتفا کرد،براي آرام کردنش کنارش نشست و به لباس آستين کوتاهش نگاهي انداخت:يه چيزي برات بيارم بپوشي؟
بغض مانع حرف زدنش بود،از ته گلويش”نه”اي بيرون آمد.پرويز گفت:ساينا بزرگ شده دير يا زود ازت مي پرسيد
با سر پايين به انگشتان پايش نگاه مي کند:چي بهش بگم؟
-الان که کوچيک تره يه دروغ بهش بگو بعد که بزرگ تر شد و تونست آدماي اطرافش و درک کنه..حقيقت و بگو
به پدرش نگاه مي کند:فکر مي کني اگر ازدواج مي کردم اين مشکل پيش نمي اومد؟
دست روي شانه اش مي گذارد:فرقي نمي کرد يک روز مي فهميد مادر واقعيش کيه
-اخه چه جوري تو اين دوسال فکر کرده فاطمه مادرشه؟
-شايد بخاطر محبت هاي که بهش مي کرده، چون فرقي بين اميررضا و ساينا نمي ذاشت
نفسش بيرون فرستاد:فردا بهش مي گم بره
پرويز با اخم به او نگاه مي کند:فکر مي کني اگر بره ساينا ديگه ازت سوال نمي کنه مادرش کجاست؟
با دلخوري به پدرش گفت:يعني مي گيد بمونه؟از اولش نبايد مي ذاشتيم دو سال بمونه که اينجوري بشه
سرش از روي تاسف تکان مي دهد:مهيار واقعا….
راحله در باز مي کند و حرفش نيمه تمام مي ماند:مهيار بيا باهاش حرف بزن آروم شده
کلافه بود:عمه خودتون يه چيزي بهش بگيد
با تحکم در کلامش گفت:سرش داد زدي حالا بايد از دلش در بياري
پرويز بلند مي شود به شانه اش مي زند:پاشو بيا تو با اين لباست سرما مي خوري..سخت نگير بچه است حواسش به يه چيز ديگه پرت کن يادش ميره
پوزخندي مي زند:يادش بره مادر داشته؟غير ممکنه،مي دونم کلافه ام مي کنه
با رفتن پرويز وراحله سرش بالا مي گيرد،چشمانش مي بيند و اب دهانش قورت مي دهد:بيا جواب دخترتو بده
بخار سفيد دهانش را بيرون مي فرستد، سرماي هوا در بدنش لرزش خفيفي مي اندازد بلند مي شود،با ورودش به خانه ساينا از ترس فرياد دوباره بيشتر به عزيز مي چسبد،مهيار لبخندي مي زند و پايين مبل زانو مي زد و دستانش مي بوسد:
-معذرت مي خوام عصبي شدم
حالا کمي آرام تر مي شود ميهار با همان لحن مهربانش گفت:يه سوال بپرسم جواب بابا رو ميدي؟
سرش تکان مي دهد که مهيار گفت:زشته سرتو تکون نده بگو بله
آرام گفت:بله
-افرين…خوب حالا بگو کي بهت گفته فاطمه خانوم مامانته؟
سرش پايين مي اندازد و با لبان اويزان گفت:هيچ کس
مهيار دستش زير چانه اش مي برد و سرش بالا مي گيرد:به من نگاه کن(چشمان ساينا حالت ترس و خجالت گرفته بود)پس چرا فکر کردي مامانته؟
-چون بهش مي گم فاطمه جون…مثل اقاجون که به مامانش مي گه عزيز
عزيزبه خود فشردش و با لبخندي بوسيدش:قربونت برم که اينقدر باهوشي
مهيار نگاهي به عزيز انداخت بعد رو به ساينا گفت:مگه مامانا نبايد شبا پيش بچه هاشون باشن؟فاطمه که شبا خونه ي ما نيست فقط پيش اميررضاست
ساينا به پدر بزرگش که با لبخندي به بحث پدر و دختر گوش مي داد نگاه کرد و گفت:خوب عزيز هم شبا پيش اقا جون نيست ولي مامانشه
پرويز سرش پايين انداخت وبي صدا خنديد…مستانه بي اراده قهقه بلند سر داد و راحله همانطور که با حرص به آشپزخانه مي رفت گفت:

همچنین ببینید

پارت ۲۰ رمان پاورقی زندگی (جلد دوم )

مريم متعجب به او نگاه کرد انتظار نداشت اين حرف را بشنود،تکرار دعوت شدن او …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan