سه شنبه , تیر ۴ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان همسر دوم

رمان همسر دوم

 

رمان همسر دوم

 

رمان همسر دوم 

 

و را دیدم… امروز هم. خواب بودی …نگاهت کردم. باور که نمیکنی! اما درست با همان شور و اشتیاق روزهای اول این رابطه چند ماه و چند روز و چندساعته نگاهت کردم .تو اما مرا ندیدی….درست مثل تمام ندیدن های این چند ماه و چند روز و چند ساعت .آرام بودی… قانونت را شکستم و در فاصله ای که قدغن کرده بودی نشستم … یک دل سیر نگاهت کردم و به اندازه تمام روزهای غیر مشترکمان در این رابطه، به تو فکر کردم و بعد آهسته جوری که اوغاتت مکدر نشود نوازشت کردم.
باورش برایت سخت است، میدانم …اما من امروز هم از پس پلک های بسته ات احساست را دیدم…هنوز خسته …هنوزکلافه..هنوز هم بی میل. حق با تو بود…عبث بود تلاشم… زندگی مشترک و فاعل مفرد مزاح است! من به چنگ و دندان بگیرم تو رهایش کنی،معلوم است ریسمان رابطه رها می شود.
اقرار میکنم که کم آوردم … امروز بالاخره کم آوردم،همینجا،پشت پلک های بسته ات،پشت درب مهر و موم شده قلبت کم آوردم و زانو زدم..حال اعتراف میکنم که تلاش بیهوده ام حاصلی جز رنجش خاطر خودم و بی میلی روزافزون تو نداشته،بیهوده دست و پا زده ام،حال میخواهم این دور باطل را بس کنم .
خودم را نخواهم بخشید …تو هم مرا نبخش چون دیر فهمیدم که رهاورد سفرم به سمت تو کولباری درد بود و بار اضافه بر قلب هایمان… اقرار میکنم که این خیال خام نرم شدنت بود که مرا این همه روز به ماندن حریص کرد و لحظه ها را بر تو تلخ .امروز تمامش میکنم و با تو از نو بیدار میشوم.
حالا که به قول تو “سر عقل آمده ام” دیگر اسیر نمان،برو..برو و بگذار این جرم تپنده ناآرام که گاه و بیگاه با نگاهی، لبخندی ،عنایتی بی تاب میشد برای همیشه سرجایش آرام بگیرد..بپوسد ..بمیرد و رهایم کند. امروز که شهامتش را پیدا کردم که در سلامت عقل بگویم برو، این خواسته ام را به گوش جان بشنو و از این خانه، از این زندگی و از تمام خاطرات آینده ام برو. می دانی؟ اینجا همیشه من بوده ام و خیال تو، رفتنت نباید سخت باشد .من میمانم بی تو، با عشق.
طاهره همانطور که دستمال نخی گردگیری را روی ساعت ایستاده ی پاندول دار حرکت میداد زیر لب گفت:
-خیلی جاشون خالیه خانوم…خدا همه رفتگان خاک رو بیامرزه
روزبه شنید اما نگاه مستقیمش را از قاب عکس مادر نگرفت…وقتی که صدای طاهره ،پرستار مادر مرحومش، را میشناخت نیازی نمیدید خودش را به اجبار بیندازد و چشم از لبخند مادر عزیزش بردارد و به او نگاه کند …در جواب طاهره مانند تمام لحظه های این هفته شوم پس از بازگشت به وطن، باز هم سکوت کرد .
طاهره نگاه دقیقی به روزبه انداخت و حس کرد این مرد جوان سنگین تر از آن است که بتواند جوابی به او بدهد…هم دردش ،هم بغضش و به او حق داد… آخر کم غمی که بر شانه مرد نبود…مادرش..عشقش…تمام دلبستگیش از دستش رفته بود.
نگاهش را به قاب عکس میخ شده بر دیوار دوخت و زیر لب فاتحه ای خواند …صلواتی ختم کرد و خواست زحمت را کم کند که روزبه با سوالی غافلگیرش کرد:
-از کِی؟
طاهره ماند که روزبه از شروع کدام ماجرا می پرسد؟ و در کسری از ثانیه حوادث مهم سال های اخیر از ذهنش گذشت …اول ازدواج دوم پدر روزبه ،هفده سال قبل…. شروع بیماری مادر روزبه ، پنج سال قبل و بعد روزی که خانوم خانه بیهوش شد و دیگر از بیمارستان به خانه بازنگشت که همین ده روز پیش بود ..روزبه از کدام واقعه میپرسید؟
گیج از نیافتن جوابی درخور، به سوال کننده نگاه کرد و قبل از اینکه لب باز کند و توضیح بخواهد روزبه بالاخره نگاهش را از قاب عکس مادر گرفت و نگاه سرخ از اشکش را به زن میانسال دوخت و با لحنی خسته و ناامید پرسید:
-درباره اون زن…زن بابام… هر چی میدونی بهم بگو!
طاهره آنقدری سرد و گرم روزگار چشیده بود که بداند سخن چینی عاقبتی ندارد…راه انکار در پیش گرفت تا برایش شر نشود..دست هایش را با نگرانی به هم مالید و نگاهش را به گوشه ای دوخت و با استرس گفت:
-راستش رو بخواید… هیچ..کس …جز مادرتون… از اخباراون خونه خبر نمیشد…

روزبه کلافه ،عصبی و حتی میشد گفت منزجر از جا بلند شد و مستقیم به سمت زن یورش برد…آنقدر حرکتش بعید و یکباره بود که طاهره از ترس چند قدم عقب عقب رفت تا به جسم سختی خورد و متوقف شد
در این فاصله کم به وضوح میتوانست رگه های خشم را در چشمان به خون نشسته روزبه ببیند و قلبش چون قلب گنجشکی ترسیده بی امان بطپد… روزبه یقه طاهره رو چسبید و با صدایی که به زور از لای دندان های به هم قفل شده اش بیرون می آمد گفت
– داری دروغ میگی…تو میدونی چه بلایی سر مامانم اومده!…میخوام بدونم اون زن کیه تو زندگی بابام؟…میخوام بدونم..همه اون چیزایی که سال ها مامانم ازم مخفی کرده بود رو باید همین الان بهم بگی…
آنقدر عصبی بود که نگاه ملتمس طاهره را ندید وقتی زن به گریه افتاد و التماس کرد نمیداند تازه فهمید که تا چه حد او را ترسانده
طاهره اگر شک هم داشت حال دیگر مطمئن شد که نباید لب وا کند و حرفی بزند …از شدت ترس شکسته شکسته گفت
-من …هیچی…نمیدونم…ولم کن روزبه خان.
روزبه دانست که از آن زن چیزی دستگیرش نمیشود … یقه زن را رها کرد و با انزجار رو از او برگرداند… طول سالن را عصبی قدم زد و یکباره انگار چیزی به او الهام شده باشد به سمت زن بازگشت و اسمی را ادا کرد
-“عترت”…
زن با این اشاره گذشته ای دور در ذهنش روشن شد و کورسویی امید برای رها شدن از چنگ سوال و جواب های روزبه پیدا کرد…یکباره با هیجان و استرس گفت:
-آره خودشه…عترت همون خدمتکار قدیمی خانوم…اون زن حتما همه چیز رو میدونه چون او تنها کسی بود که همراه مادرتون از اون خونه اومد اینجا و …
روزبه بی حوصله تر از آن بود که حوصله دوباره شنیدن دانسته هایش را از زبان طاهره داشته باشد…با پرسیدن “چطور میتوم پیداش کنم؟” طاهره را غافلگیر کرد
جواب طاهره معلوم بود اما جرائت نکرد که به زبان بیاوردش …با خود اندیشید که اگر فقط یک “نمیدانم” خشک و خالی به این مردِ تا این حد عصبانی که هیچ چیز هم برای از دست دادن ندارد بگوید بعید نیست آن جواب به قیمت زندگیش تمام شود.. مضطرب تر از قبل تنها حرفی که به ذهنش آمد را ادا کرد
-مطمئن باشید یه راهی برا پیدا کردنش پیدا میکنیم
و روزبه آنچه طاهره از آن ترس داشت را درجا پرسید
-چه راهی؟
لب های زن به طرز محسوسی لرزید ..پلک هایش را بر هم گذاشت و خودش را با گفتن “حتما خدا یه راهی پیش پاتون میذاره” خلاص کرد
روزبه ناامیدانه نگاهش کرد و با پوزخندی که پر از رد عصبانیت بود گفت
-فقط آدم های بدبخت و بی اراده ان که میشینن و چشم میدوزن به دست های خدا که راهو نشونشون بده…من از اون آدم ها بیزارم…برو ..برای همیشه مرخصی…
و طاهره جانش را برداشت وهرگز جرات نکرد درباره حق و حقوقش بگوید..اصلا آمده بود برای همین ..آمده بود طلب پول کند که بزند به زخم زندگیش…که آن زخم دهن وا نکند دوباره …که بتواند بعد از دو ماه گوشت ببرد سر سفره نانخورانش…اما جانش را برداشت از خانه بیرون زد..رفت به امید روزیکه خشم صاحب خانه فروکش کند و بازگردد و طلبش را مطالبه کند…
پشت در خانه که ایستاد … توکلش را که به خدا کرد یکباره کفر گویی روزبه یادش آمد …” فقط آدم های بدبخت و بی اراده ان که میشینن و چشم میدوزن به دست های خدا که راهو نشونشون بده ” زیر لب استغفرالله را بارها زمزمه کرد … با گوشه چادر قطره اشک شرمساریش را خشک کرد و رفت ..رفت به امید خدایی که رگ گردنی با او و دلش فاصله داشت.

 

 

پارت ۱     goo.gl/5T9qEQ

پارت ۲    goo.gl/NUH4pu

پارت ۳    goo.gl/MbdoFa

پارت ۴    goo.gl/6RoZpE

پارت ۵    goo.gl/xPbmzz 

پارت ۶   goo.gl/PrQpfW

پارت ۷    goo.gl/vZn2z3

پارت ۸    goo.gl/kFizVH

پارت ۹   goo.gl/oB2CQ2

پارت ۱۰  goo.gl/zA1hrH

پارت ۱۱  goo.gl/Hvwrx9

پارت ۱۲  goo.gl/6nU18N

پارت ۱۳   goo.gl/xKrKFc

پارت ۱۴   goo.gl/B8FqRA

پارت ۱۵  goo.gl/M9YW5i

پارت ۱۶  goo.gl/PYRvQu

پارت آخر   goo.gl/tgqp66

 

 

کانال تلگرامی سایت رمان من ایجاد شد 
لینک و کپی کنید و در تلگرام پیست کنید

 

 

 

همچنین ببینید

رمان استاد خاص من

رمان استاد خاص من

    رمان استاد خاص من نویسنده: محیا داودی ژانر : عاشقانه / طنز   …

۵ دیدگاه

  1. سلام.. پس کی پارت۱۷رو میذارین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.