یکشنبه , اسفند ۵ ۱۳۹۷
خانه / رمان / رمان من یک بازنده نیستم

رمان من یک بازنده نیستم

رمان من یک بازنده نیستم

 

رمان من یک بازنده نیستم

ژانر : عاشقانه 

دامن بلند مشکی رنگش را بالا گرفت و وارد مرغدانی شد.
هنور هم تصویر رودرویش با فردین در سرش بود.
مردیکه ی لعنتی!
با آن چشمان لعنتی تر از خودش!
روی چهارپایه کوچک و چوبی نشست و خیره ی مرغ تپلی شد که تخم هایش را آنچنان زیر بالهایش گرفته بود انگار قرار دزدی در کار است آن هم از مرغی که فردا یا شاید هم پس فردا جوجه هایش سر از تخم در می آورند.
-شادان، شادان!
اخم هایش بغل به بغل یکدیگر ایستادند.
رقیه عین مته در سرش، مدام صدایش می زد.
لعنت به همه شان و مهمتر از همه فردین!
همه اش زیر سر او بود.
مردیکه ی مغرور!
انگار از دماغ فیل افتاد.
از مرغدانی بیرون زد و گفت:ها رقیه چیه؟
رقیه دختر ریز میزه سبزه رویی که لبخندهایش زیادی جذاب بود تند و فرز النگوهای طلایی که به مدد این چند سال کار کردن هایش در خانه ی حمیدخان ابدالی خریده بود را زیر لباس آستین بلندش زد و گفت:فروزان خانم باهات کار داره.
حیاطشان زیادی بزرگ بود…باید از این سر می زدی تا به ساختمان ها برسی…
هوای گرم مهر ماه…عرقش را در آورده بود.
با رقیه هم قدم شد و نرسیده به ساختمان نگاهش گوشه شد به مردی که یک هفته بود کنگر خورده قصد برداشتن لنگر لعنتیش را نداشت…و خدایا نگاهش…چرا از این مرد جوان زیادی خوشپوش با آن چشمان سبز این همه می ترسید؟
سر دزدید و حوصله نداشت…
حوصله خط و نشان های آن نگاه سبز را نداشت…
به خدا که این جماعت مثلا عزادار فقط محض اتو گرفتن اینجا بودند و یکی هم این جوانک فامیل شده که ای کاش فامیل نبود…
از صد پشت غریبه هم غریبه تر بود.
رقیه لپ گل انداخت و تند تند مویش را داخل مینایش(نوعی روسری جنوبی) داخل فرستاد و پا تند کرده جلو رفت.
-سلام فردین خان، خوبین؟
مغرور بود… زیادی…جوری که نفس می گرفت.
ابرو بالا انداخت و مغرورانه نگاهش کرد.
او را چه به یک خدمتکار خنگ سیاه سوخته؟!
-سلام.
دیگر لازم بود توضیح می داد خوب است؟ نه!
شادان با تحقیر نگاهش کرد.
روی چه حسابی این همه بالا بالا نگاه می کرد؟
جایش بود مشت محکمی زیر فکش خالی می کرد.
نیامده اولدروم بولدروم می کرد.
کلاس می گذاشت و تازه جوری هم برخورد می کرد انگار خبری است.
مردیکه ی نسناس!
بی توجه به فردین از کنارش گذشت که مچش بند انگشت های بلندش شد.
-مزاحمش نشو، خوابیده.
براق شده نگاهش کرد.
حرصش گرفت…
زورگو بود…
در خانه ی خودش دستور هم می داد؟
برگشت، ابرو بغل هم فرستاد و تند گفت:از شما چیزی خواستم یا سوالی پرسیدم که دخالت می کنین؟

فردین عمیق و جری نگاهش کرد.
محکم دستش را فشار داد که گندم جیغ خفه ای کشید و گفت: ولم کن لعنتی!
از این دختر با آن حجاب زیادی گرفته اش بدش می آمد.
دختر حمیدخان بود و نفرت انگیز…
ابدا از این خانواده خوشش نمی آمد آنوقت این دختر خط و نشان هم می کشید؟
-چی گفتی؟
نه داد زد و نه تن صدای مزخرفش را بالا برد.
اما محکم گفت.
پر از غرور…
آنقدر طلبکار بود که مجبور شد دستش را محکم بکشد.
رقیه با ترس نگاهشان می کرد.
هنوز چند روز از آشناییشان نگذشته بود که به تیپ و تاپ هم زده بودند.
خدا بعدش را بخیر کند.
-باید جواب بدم؟
-پا رو دمم نذار دختر جون، وگرنه اگر بابات آدمت نکرده من می تونم.
شادان با چشمانی درشت نگاهش کرد.
-چی گفتی؟
رقیه دستش را روی دهانش گذاشت و گفت: وای لطفا کوتاه بیاین.
شادان با اخم گفت: برو داخل رقیه!
فردین پوزخندی خرجش کرد و گفت: نه می بینم از اون پدر دختر پر دل و جراتی پا گرفته، تخم و ترکه اش خوب بوده اما….
با تهدید گفت: زدی به کاهدون بچه!
شادان ترسیده نگاهش کرد.
موجود ترسناکی بود آن چشمان سبز رنگ مزخرفش!
-به شما ربطی نداره!
فردین با قدم های بلند به سمتش آمد.
شادان عقب رفت و کمرش محکم به راه پله ی فلزی جلوی در خورد.
-چی گفتی؟
رقیه هنوز نگاهشان می کرد.
قدمی جلو گذاشت تا خانمش را نجات دهد.
اما فردین روی شادان خم شد و دریده نگاهش کرد.
با تهدیدی و ترسی که در چشمانش القا می کرد گفت: ببین بچه چی بهت میگم، حالیم نیست دختر اون مردی که صد پشت برام غریبه است، مهم الان اون زنه که خوابیده، پس حواست باشه که بهت رحم نمی کنم، زر اضافه بزنی زیر پام له ات می کنم.
شادان با ترس گفت: برو عقب!
فردین پوزخند زد و گفت: پا رو دم شیرین بزنی قبل از اینکه بفهمی بلعیده میشی.
دلش می خواست همین الان هرچه از دهانش درمی آمد نثارش کند.
راست راست مقابلش ایستاده بود و تهدیدش می کرد.
خاک بر سر بی عرضه اش که دستی دستی خانه و زندگیشان دستش افتاده بود.
رقیه آب دهان قورت داد و گفت: اجازه بدین…
فردین انگشت اشاره اش را روی صورت شادان کشید و گفت: خانم کوچولو ترسیده…
نیشخندی زد و گفت: به نظر می رسه نطقت کور شد.
شادان بدون حرف خودش را دوباره خم کرد.
فردین صاف ایستاد و رو به رقیه گفت: نفست بالا بیاد بریدمش!
رقیه با چشمانی اندازه ی گردو نگاهش کرد.
فردین با کینه و نفرت به شادان نگاه کرد و عقب کشید.
شادان آب دهان قورت داد و با مردمک هایی لرزان فقط نگاهش می کرد.

 

پارت های رمان  goo.gl/eYvLvb  

 

لینک و کپی کنید و در تلگرام پیست کنید

 

 

 

همچنین ببینید

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۳۵

    شادان با لکنت گفت: چی می خوای؟ -معجزه ی زندگیم باش! شادان مستاصل …

۴ دیدگاه

  1. آخه بعد از پارت ٣١،٣٢ چه اتفاقی افتاد ؟؟؟؟؟
    فررردین !!!!

  2. با تشکر از رمان خوبتون میخواستم ببینم که پارت ٢٢ کی گذاشته میشه ؟ لطفا سریع تر بزارید از هیجان موضوع کم نشه ممنون

  3. پارت۲۱ کی گذاشته میشه؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *