دوشنبه , تیر ۳۱ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان من یک بازنده نیستم / رمان من یک بازنده نیستم پارت ۶۶

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۶۶

 

-نترس دختر جون، چرا اینقد ترسیدی؟
-هیچی!
مازیار نزدیکش شد.
-از اول می دونستم کی هستی.
-مهمه که کی هستم؟ قراره منفعتی برسونم یا ضرر؟
مازیار بی خیال گفت: هیچ کدوم، فقط میگم آشنایی برای من، حمید شریک خوبی بود.
-ممنونم.
مازیار این بار رک و جدی گفت: این فقط یه حدسه اما… دلیل این گریه و پریشونی هم ربط مستقیمی به فردین داره درسته؟!
از اینکه یکی همه چیزش را بداند متنفر بود.
مردی که تا دیروز فقط رئیسش بود بدون اینکه صمیمیتی داشته باشد،
امروز از جیک و پوک زندگیش باخبر بود.
چرا این همه از دنیای اطرافش پرت بود؟
-این موضوع خصوصیه.
-البته دختر خانم.
به سمت اتاقش رفت و گفت: شیرین یا تلخ؟
-شیرین لطفا.
مازیار بدون قصد گفت: عین خودت.
شادان لب به دندان گرفت و از شرم سر به زیر انداخت.
مازیاری که برگشته بود برود، یک لحظه مکث کرد.
نگاهش روی شادان خیره ماند.
مگر هنوز هم دختری به این بکری مانده بود؟
این همه خاص که با یک کلمه صورتش گل بیندازد؟
دقیق تر نگاهش کرد.
تمام این مدت یک بار هم به چشمش نیامده بود.
اما اینبار…
ساز دلش ناکوک می زد.
انگار دلش بخواهد کنارش بنشیند و فقط نگاهش کند وقتی هزار رنگ می شد و نگاهش بیخ موزاییک کف اتاق!
سر شادان که بالا آمد، مازیار رو گرفت و به سمت اتاق رفت.
شادان دست روی گونه اش گذاشت و لبخند زد.
احتمالا این اولین تعریف عمرش بود آن هم نه از آشنا، از کسی که هفت پشت غریبه بود.
رفت و برگشت مازیار کمی طول کشید.
همان موقع ها گوشیش چندین بار زنگ خورد.
نگاهش مدام خیره ی گوشیش بود.
چندتماس از فردین و فروزان!
نمی خواست مادرش را نگران کند.
اما بگذارد فردین بمیرد.
دق کند.
دستش می رسید با دست های خودش خفه اش می کرد.
مردیکه ی عوضی!
تماس آخرش مصادف شد با آمدن مازیار.
فنجان قهوه را جلویش گذاشت و گفت: چرا جواب نمیدی؟
رک گفت: می خوام نگرانم بشن.
مازیار خندید.
دختر جالبی بود.

فردین بلند زیر خنده زد.
-من سر پیازم یا ته پیاز؟
-خود پیازی!
-دیوانه!
*
-خب؟
ماتیار با دستان لرزان آزمایشات را جلوی فردین گذاشت.
-ببین.
فردین دفترچه ی کوچک را ورق زد.
با دقت نگاه کرد.
۹۹ درصد مشابهت ژنتیکی!
سرش را بلند کرد و به ماتیار نگاه کرد.
-بشین داداش حالت خوب نیست.
خودش از پشت میز بلند شد و ماتیار را نشاند.
-نمی فهمم باید خوشحال باشم یا ناراحت؟
-خوشحال!
-مازیار احمق!
-ماتیار تنها چیزی که ازت میخوام اینه آسیبی به زندگی اون دختربچه نزنین.
ماتیار ساکت شد.
صدای تقه ی در و پشتبندش ورود شادان!
چهره اش خندان بود.
-سلام آقایون.منشی گفت اینجایی ماتیار.
ماتیار نخندید.
به شدت عصبی بود.
شادان متعجب نگاهش کرد.
-چیزی شده؟
فردین به آرامی پشت میزش قرار گرفت.
آزمایش را از روی میز سر داد و فورا درون یکی از کشوها گذاشت.
-نه عزیزم، چی شد اومدی اینجا؟
-حوصله ام خیلی سر رفته بود.
-بشین بگم یه چیزی بیارن.
شادان که شش ماهه بود روبروی ماتیار نشست.
-چته پسر؟ چرا گرفته ای؟
ماتیار غمگین لبخند زد.
-من باید برم.
-پا قدمم سنگین بود؟
ماتیار فقط لبخند زد.
-این حرفا چیه؟ فقط یکم کار دارم.
شادان به فردین نگاه کرد.
سرش را تکان داد یعنی چه شده؟
فردین شانه بالا انداخت.
ماتیار بلند شد.
جلوی شادان نمی توانست حرفی بزند.
-بمون ماتیار.
دستش را به سمت فردین دراز کرد.
-یه دفعه ی دیگه!

فردین درکش می کرد.
خودش خواسته بود شادان نداند.
برای همین نمی خواست جلوی شادان حرفی بزند.
شادان مشکوکانه نگاهشان کرد.
به احترام ماتیار بلند شد.
-ببخش زن داداش!
به سمت در راه افتاد.
-باز می بینمتون.
خداحافظی کرد و رفت.
شادان فورا پرسید: چی می خواست؟
-تازه رسیده بود، چیزی نگفت.
-تو که منو نمی پیچونی؟
-شادان جان؟
شادان چپ چپ نگاهش کرد.
-سابقه ات خرابه!
فردین لبخند زد.
-بریم بیرون؟
-بریم، خیلی تو خونه حوصله ام سر رفته بود.
-باش عزیزم.
کتش را تن زد و همراه با شادان از دفترش بیرون زد.
*
-حمید راضی نمیشه.
شاهرخ برزخی بود.
فروزان هم خسته بود.
تمام این یک ماه مدام دادگاه و کلانتری بودند.
حمید راضی به طلاق نبود.
میگفت یا باید شاهرخ شکایتش را پس بگیرد یا هیچ وقت فروزان را طلاق نمی دهد.
بلاخره از آب گل آلود باید یک ماهی نسیبش می شد.
نمی شد که خیلی راحت همه چیز نسیب آنها شود.
-چیکار می کنی شاهرخ؟
-ازش نمی گذرم.
-حمیرا هم برای طلاق اقدام کرده.
-میشه، با کمی مدارک طلاقت میده.
فروزان نگران بود.
بیشتر هم نگران شاهرخ.
زیادی این چند مدت فشارها را تحمل کرده بود.
تا کی باید تحمل می کرد دیگر؟
-من بازنده نیستم.
فروزان مچ گره خورده اش را در دست گرفت.
-کم حرص بخور.
-حس می کنم ندارمت فروز.
-من کنارتم.
-ولی به حکم عرف، شرع، اخلاق بودنمون خطاست.
-برای من مهم نیست.
-نه نیست، ولی همین که فکر می کنی حمید تورو مال خودش می دونه عصبی میشم.
-غلط کرد، هیچ وقت مال اون نبودم و نمیشم.

قاطعیت فروزان را دوست داشت.
ولی ناخودآگاه عصبی بود.
حمید از خر شیطان پایین نمی آمد.
معلوم نبود چه مرگش است؟
کم خون به دلشان کرد.
کم عذابشان داد؟
حالا دیگر روش دیگری را برای آزادیش می خواست.
آنوقت که باید دنبال آزادی که نبود.
دنبال جفت و جور کردن زندگیش…
حالا یادش آمده!
از این وضعیت راضی نبود.
با این حال بازنده ی این بازی او نبود.
مجبورش می کرد کوتاه بیاید.
همین هم می شد.
-یه چای داری فروز؟
-الان برات می ریزم.
فروزان از جایش بلند شد.
بوی عطر تنش میان تن شاهرخ ماند.
به رفتنش نگاه کرد.
-زمینت می زنم حمید!
***
-خانم جون…
پیرزن با کامواهای سبز رنگش مشغول بافت یک کیف دستی بود.
بیکار بود و خانه نشین.
زیاد اهل بیرون رفتن نبود.
گاهی پیش می آمد فقط به فامیل سر بزند.
مگر تمام روزهایش درون خانه بود.
گاهی به حیاط سر می زد.
دستی روی گل ها می کشید.
گلی هم به گلی خانم کمک می کرد.
وگرنه بیشتر وقتش به کتاب خواندن و تلویزیون خلاصه می شد.
سرش را بلند کرد و به ماتیار نگاه کرد.
ماتیار مضطرب بود.
دستش کمی لرز داشت.
اخم های خانم جان درهم فرو رفت.
-خوبی؟
ماتیار به زور لبخند زد.
-بد نیستم.
-چی شده عزیزم؟ به نظر خوب نمی رسی، اتفاقی افتاده که من ازش بی خبرم؟
ماتیار هنوز هم برایش سخت بود توضیح بدهد.
چطور می گفت؟
می ترسید پیرزن بیچاره شوکه شود.
-خانم جون..
-حرفتو بزن عزیزم.
-یه چیزی در مورد مازیاره که می خوام بدونید.
خانم جان میل و کاموا را روی میز کنارش گذاشت.

-گوشم بهته.
ماتیار دوست داشت کمی مقدمه چینی کند.
ولی بلد نبود.
بیان این مسئله به این رکی کار سختی بود.
تازه از کجا معلوم که پیرزن پس نیفتد.
-چیزی که میگم هم می تونه ناراحتتون کنه هم خوشحال.
ابروی پیرزن جمع شد.
-چیه ماتیار؟
-مازیار قبل از شادان خب… یه روابطی داشته…
-خب…
ماتیار لب گزید.
با حالت عصبی گفت: خانم جون مازیار یه بچه داره.
پیرزن شوکه نگاهش کرد.
دستش لرزید.
-یعنی چی ماتیار؟
ماتیار فورا جلویش زانو زد.
دستش را در دست گرفت.
-آرومین شما؟
فورا داد زد: گلی خانم یه لیوان آب قند بیارین.
-خوبم مادر، فقط دوباره برام تکرار کن.
-مادر حلال زاده نیست.
دست خانم جان دور مچ ماتیار سفت شد.
-مادر داری شوخی می کنی؟
ماتیار شرمنده سر به زیر انداخت.
-ببخشید خانم جون.
پشت دست خانم جان را نوازش کرد.
-یه دختر بچه اس، چهارساله اس، خیلی شیرینه.
اشک خانم جان پایین آمد.
-اسمش هلناس، پیش یه زن و شوهر زندگی می کنه، یعنی به فرزندی گرفتنش.
-مگه ما مردیم؟
-خانم جون ما حق گرفتن هلنا رو از اون خانواده نداریم، ولی به عنوان نوه ی شما هروقت دوست داشتین می تونین ببینینش.
خانم جان آه بلندی از درد کشید.
گلی خانم همراه با آب قند آمد.
ماتیار لیوان را گرفت و گفت: بخورین خانم جون.
-خوبم.
-یکم بخورین خیال من راحت بشه.
خانم جان لیوان را گرفت و کمی نوشید.
-مادرش…
-مادرش هم به هلنا سر می زنه.
-می خوام ببینمش.
-خانم جون هیچ لزومی…
-گفتم میخوام ببینمش.
-باشه.
-نوه مو هم میخوام ببینم.
-اونم به روی چشم.
نمی فهمید پیرزن الان خوشحال است یا غمگین.

 

-نمی دونم حالمو بگم چطوریه؟ گم شدم.
-خانم جون، فدات بشم، میدونستم قدر برای مازیار غمگینی، وقتی فردین این خبرو بهم داد فقط به شما فکر کردم، به اینکه یه نوه می تونه چقدر شمارو تغییر بده.
پیرزن بلاخره لبخند زد.
-خداروشکر.
-ولی فردین ازم قول گرفته هیچ وقت نخوایم اون بچه رو از پدر و مادرخونده اش بگیریم.
پیرزن ساکت شد.
-اون بچه به خانواده ی الانش عادت کرده، ما نمی تونیم حالا که چهارسالشه همه چیزشو خراب کنیم.
-وضع زندگی اون خانواده چطوریه؟
-بد نیست.
-می خوام ببینمشون، نوه ی من باید تو آسایش کامل باشه.
-فکرتون چیه؟
-این خونه طبقه ی بالاش خالیه، سالهاست که کسی توش نیست، بخاطر اون بچه، بیان اون بالا زندگی کنن که من بتونم بچه رو مدام ببینم.
-مطمئن هستین؟
خانم جان سر تکان داد.
-عذاب می کشم که مازیار نیست دختر خودشو ببینه.
ماتیار با اخم گفت: مازیار اون بچه رو نمی خواست.
-اینا فقط خزعبلاته، مازیار عاشق بچه بود.
-خانم جون…
کمی مکث کرد.
-مازیار پسر شما بود، ولی اون جوانمردی که قرار بود باشه هیچ وقت نبود.
-نمی خوام در مورد برادر مرحومت اینطوری حرف بزنی.
-حقیقته مادر، اون برای رسیدن به شادان، سر عقدش با فردین، مادر هلنا رو وسط فرستاد که همه چیزو خراب کنه و کرد.
خانم جان شوکه نگاهش کرد.
-سارا مادر هلنا از مازیار باردار بود ولی وانمود کرد که بچه ی فردینه تا شادان از فردین جدا بشه.
خانم جان پوزخند زد.
-حالا که باهمن.
-بله هستن، ولی ۵ سال پیش می تونستن باهم باشن، کاری که مازیار کرد بازی کردن با زندگی خیلی ها بود.
-پشت سر داداشت حرف نزن.
ماتیار سرش را تکان داد
-چشم، یه وقتی برای فردا جور میکنم هلنا رو ببینین.
خانم جان به حرف های ماتیار باور داشت.
ولی نمی خواست چهره ی مازیار خراب شود.
او هنوز پسر دوست داشتنی مادرش بود.
چطور فکر می کرد که این همه سیاه بوده؟
ماتیار بلند شد.
-خوشحالم که راحت با این قضیه کنار اومدین.
خانم جان دوباره میل و کاموایش را برداشت.
باید فکر می کرد.
به خیلی چیزها…
و البته مازیار و گذشته اش.
-من میرم بیرون، شب برمی گردم.
-مواظب خودت باش.
ماتیار سر مادرش را بوسید و رفت.
***

به محض اعلام حکم دادگاه، فروزان از خوشحالی اشک ریخت.
دادگاه طلاق را اعلام کرد.
سخت بود.
ماه ها دوندگی و پیچاندن های حمید…
ولی بلاخره درست شد.
بلاخره طلاق غیابی اعلام شد.
حمید دو ماه پیش به حکم دادگاه مجرم شناخته شده بود.
و حالا هم که طلاق فروزان محقق شد.
حمیرا هم دادخواست طلاق غیابی داده بود.
ولی هنوز نتیجه ای نگرفته بود.
همراه شاهرخ از دادگاه بیرون آمد.
نفس راحتی کشید.
-فکر کنم دوباره باید بریم محضر!
شاهرخ هم خنده اش گرفت.
-امروز قرار نبود شادان بره بیمارستان؟
فروزان وحشت زده گفت: چرا، باید سزارین بشه.
فورا گوشیش را برداشت و به فردین زنگ زد.
-الو فردین…
-سلام فروز، دادگاه چی شد؟
-میگم، شادان کجاست؟
-داره آماده میشه بریم بیمارستان.
فروزان نفس راحتی کشید.
-صبر کن الان با شاهرخ میام.
-چشم منتظرتونیم.
-یه ربع دیگه اونجاییم.
تماس را قطع کرد و گفت: عجله کن شاهرخ!
-سر نیوردی که خانم.
-چرا، این بچه دیگه خیلی داره طولش میده.
-با سزارین حل میشه.
-انشالله. نگران شادانم.
سوار ماشین شدند.
-هیچ اتفاقی نمی افته،بد به دلت راه نده.
شاهرخ ماشین را روشن کرد و حرکت کرد.
-شما دستپاچه تری خانم.
-شادان طاقتشو نداره.
شاهرخ لبخند زد.
وقتی در مورد دخترشان حرف می زدند احساس شیرینی ته دلش می نشست.
انگار هزار جوانه جان بگیرند.
رسیده به خانه ی فردین بالا نرفتند.
فروزان زنگ زد و اطلاع داد پایین هستند.
طولی نکشید که شادان و فردین آمدند.
آن دو از ماشین پیاده شدند.
شادان با ذوق هر دو را بغل کرد و بوسید.
شکمش حسابی جلو آمده بود.
با این حال هنوز نمی دانستند دختر است یا پسر؟
شادان نمی خواست جنسیتش را بداند.

 

حتی اسم هم انتخاب نکرده بودند.
فروزان با حول و ولا گفت: بریم؟
-بریم.
فروزان دست شادان را گرفت.
-با ماشین ما بیا.
فردین هم با آنها همراه شد.
فروزان تا به بیمارستان برسند مدام دلداریش می داد.
نکاتی که باید بداند را می گفت.
جوری حرف می زد که شادان نترسد.
و البته تاکید کرد که کنارش است.
از پذیرش بیمارستان فورا به زایشگاه منتقل شدند.
ولی فروزان ماند.
شادان را بعد از معاینات دکتر و یکی دو ساعت معطلی به اتاق عمل بردند.
مردها هم بیرون بودند.
فردین در عین خوشحالی نگران هم بود.
این تجربه برایش شگفت انگیز بود.
هرچند که همراه با سارا هم بود.
با این تفاوت که هیچ ذوق و شوقی نداشت.
بچه هم بچه ی خودش نبود.
سارا را هم فقط برای رفع تکلیف به بیمارستان رساند.
ولی شادان…
فرق داشت.
عشق تمام زندگیش بود.
جان می داد برایش!
بلایی سرش می آمد می مرد.
می فهمید چقدر نگران زایمانش است.
خدا کمک کند.
همه چیز خوب پیش برود.
شاهرخ سعی می کرد دلداریش بدهد.
بیچاره شاهرخ!
هر بار یکی از پسرها بچه ای در راه داشت خودش و فروزان اینجا بودند.
پشت این درهای بسته و منتظر.
بزرگ خانواده ی کوچکشان بودند.
یک خانواده دوست داشتنی که همگی عاشق هم بودند.
بعد از انتظاری طولانی فروزان با لب خندان بیرون آمد.
-مژده بده.
فردین به سمتش دوید.
دست فروزان را گرفت.
-فقط بهم بگو چی شد؟
-یه پسر کاکل زریه.
صورت فردین از هم باز شد.
جلوی فروزان زانو زد.
دستانش را بالا گرفت.
-خدایا شکرت!
شاهرخ دستش را روی شانه ی فردین گذاشت.
-مبارکه!

 

-شادان هم حالش کاملا خوبه.
فردین نفس راحتی کشید.
آنقدر خوشحال بود که می خواست جشن بگیرد.
نمی فهمید چه بگوید.
جلوی بیمارستان که نمی توانست هیاهو راه بیندازد.
-می تونم شادان رو ببینم؟
-نه، فردا وقت ملاقاته.
فردین پنجر شد.
تا فردا که جان به سر می شد.
-فقط یه دقیقه هم نمیشه؟
فروزان خندید.
-نوچ!
-مگه اتاق خصوصی نیست؟
-خود شادان خواسته کنار بقیه خانما باشه.
-چرا؟
فرئزان خندید.
دست روی شانه اش گذاشت.
-برو فردا با دسته گلت بیا.
فردین حرصی بلند شد.
-نامردیه.
شاهرخ هم خنده اش گرفت.
این دوره را سر شیلا تجربه کرده بود.
-سخت نگیر، منم پدربزرگشم ولی نمی تونم ببینمشون.
-من واجب ترم.
شاهرخ ابرو بالا انداخت.
-من پدرشم، مهمترم.
یکی به دوی شاهرخ و فردین شروع شد.
فروزان حرصی گفت: فردین کیف بچه رو بیار.
فردین خندید.
-الان میارم.
فورا از بیمارستان بیرون رفت.
کیف را از روی صندلی عقب برداشت و برگشت.
کنار فروزان که رسید گفت: خیلی مواظبش باش.
-هستم، خیالت راحت.
-اگه چیزی خواستین کافیه فقط زنگ بزنین.
-باشه.
-برم گل بخرم بدم ببری داخل؟
فروزان خندید.
-برو.
-الان میام.
معطل نکرد.
یک گلفروشی روبروی بیمارستان بود.
دسته گل بزرگی از گل های خوشبو گرفت و برگشت.
به دست فروزان داد.
-بهش بگو خیلی دوسش دارم.
-چشم.

 

فروزان خندید.
فردین چشمکی زد و رفت.
دل نمی کند که!
دلش پر می زد زن و بچه اش را ببیند.
پدر شده بود.
پدر یک پسربچه!
چقدر برای دیدنش ذوق داشت.
حیف که نمی توانست فعلا ببیندش!
با این حال بی نهایت خوشحال بود.
انگار دوباره متولد شد.
خدا بعد از چندین سال بلاخره روی خوشش را نشانش داده بود.
******
-باید بهش شیر بدی عزیزم.
شادان با دستانی لرزان بچه را گرفت.
صورتش سرخ بود.
با دست و پاهای کوچک!
-کمکت می کنم.
-مامان من می ترسم.
-هیچ ترسی نداره.
پیراهنش را بالا زد.
کمکش کرد سینه اش را درون دهان بچه بگذارد.
اول به نظر ترسناک می رسید.
ولی به محض اینکه بچه شروع به خوردن کرد لبخندی دلنشین روی صورتش نشست.
-مامان…
از شوق از چشمش اشک پایین آمد.
-مبارکه عزیزم.
فروزان گوشه ی تخت نشست و نگاهشان کرد.
-کاش فردین می دید.
-عصر میاد دیگه.
-دلش دلشو خورد از بس به من پیام داده.
شادان خندید.
-چی صدا کنیم گل پسرمونو؟
-فردین باید بیاد.
-خیلی تنبلی کردین یه اسم واسه این بچه انتخاب نکردین.
شادان فقط خندید.
بچه که شیرش را خورد با احتیاط به دست فروزان داد.
پیراهنش را مرتب کرد.
-یه چیز شیرین بهم بده مامان، سرم گیجه.
فروزان بچه را درون نی نی تابش گذاشت.
یکی از آب میوه های شیرین را باز کرد و به دستش داد.
-خوابم میاد.
-بخواب عزیزم، روز سختی داشت.
-بچه؟
-من حواسم هست.
لبخند زد و گفت: ممنون.
آب میوه اش را تا انتها خورد.

 

واقعا خسته بود.
دلش می خواست یک روز کامل بخوابد.
همین هم شد.
به محض اینکه پلک روی هم گذاشت خوابش برد.
وقتی بیدار شد که صبح شده بود.
فروزان بیدار و قبراق در حال ریختن چای بود.
-سلام مامان.
نگاهی به بچه انداخت.
-بدین بهش شیر بدم.
-بهش شیرخشک دادم تازه خوابیده.
-شما دیشب خوابیدی؟
-آره عزیزم نگران نباش.
دل دل می کرد فردین را ببیند.
جوری دلتنگش بود انگار یک قرن ندیده اش!
عجیب بود.
حس می کرد هچ کس اندازه ی فردین الان نمی تواند کنارش باشد.
بغلش کند.
بوسه های را روی تنش نقره داغ کند.
بوی عطر تنش را می خواست.
-مامان گوشیمو میدی؟
باید زنگ می زد.
می خواست زود از بیمارستان برود.
فروزان گوشیش را از کیف درآورد و به دستش داد.
فورا شماره ی فردین را گرفت.
-مرسی مامان.
چند بوق خورد تا فردین جواب داد.
سلام.
-سلام مامان خانم.
خندید.
-کجایی؟
-خونه، تو حمام بودم.
-ای جان، نمی خوای بیای دیدنمون؟
-مگه رام میدن؟
شادان بلند خندید.
جوری که همه ی خانم ها برگشتند و نگاهش کردند.
-عصر زود بیا دنبالمون، دلم برات تنگ شد.
تن صدایش را پایین آورد که کسی نشنود.
-منم همینطور عزیزم، ساعت ملاقات که شد پیشتونم، چیزی لازم نداری؟
-نه عزیزم.
-گل پسر چطوره؟
-خوب، شیر خورده خوابیده.
-براش چندتا اسم انتخاب کردم.
-بدون من؟
-تو نظر بده.
-خب…؟
-میام نشونت میدم.

 

-منتظرتم.
تماس را قطع کرد.
با لبخند به پسرک زیبایش نگاه کرد.
دل ضعفه ی مادرش بود.
*******
دستش را روی اسم فرهود گذاشت.
-این باشه؟
فردین فقط لبخند زد.
گونه ی پسرکش را نرم بوسید.
-به این دنیا خوش اومد پسرم!
شادان کاغذی که فردین اسم ها را درونش نوشته بود کنار گذاشت.
فروزان خسته بود.
از چهره اش مشخص بود.
-امروز باید مرخص بشم.
-عجله ای نیست.
-فردین خان انگار زیادم دلتنگمون نیستی.
فردین چشمانش را لوچ کرد.
-بر منکرش لعنت!
در اتاق باز شد و فربد و نعیم و زن هایشان هم آمدند.
آیدا هم با نامزدش…
خاله مهناز گفته بود بعدا می آید.
جمعشان جمع بود.
آنقدر دور تخت شادان شلوغ کردند که می خواستند بیرونشان کنند.
عمه خانم پیام فرستاده بود که با صمصام و زنش فرداشب می آید.
از بوشهر هم مهمان داشتند.
دوستان فردین هم بودند.
نیما و آرمان!
دوستان شاهرخ هم قرار بود بیایند.
خانه حسابی شلوغ می شد.
با این حال قرار بود یک ماهی پیش فروزان بماند.
خودش از پس این کارها برنمی آمد.
یعنی بچه داری بلد نبود.
باز هم خدا را شکر فروزان را داشت.
وگرنه ابدا از پسش برنمی آمد.
۸ شب دکتر بلاخره ترخیصشان کرد.
یکراست هم به خانه ی شاهرخ رفتند.
بقیه هم آنجا جمع بودند.
فروزان یک تخت دو نفره را درون یک اتاق بزرگ به همراه گهواره گذاشته باشد.
این یک ماه خانواده ی فردین اینجا زندگی می کردند.
فروزان روی اولین نوه اش به شدت حساس بود.
ابدا نمی خواست اتفاقی برایش بیفتد.
خصوصا که شادان نابلد بود و باید حالا حالاها یاد می گرفت.
شادان با کمک فروزان بچه را درون نی نی تاب خواباند و گوشه ی سالن گذاشت که صدایش را بشنود.
بقیه وقتش را تا آخر شب به سختی کنار بقیه نشست.
بخیه های روی شکمش آزاردهنده بود.
خصوصا اگر مسکن نمی خورد به شدت دردناک بود و طاقتش را می گرفت.

شادان فورا گفت: شما که تازه اومدین.
ماتیار منتظر امر مادرش بود.
-زیاد موندیم عزیزم.
-دلخور میشم شام نمونین.
-یه روز دیگه!
خانم جان بلند شد.
دلش پر می کشید هلنایش را ببیند.
به شدت به این بچه عادت کرده بود.
خصوصا که بچه ی مازیار بود.
تنها بچه اش!
-خانم جون شما که کسیو ندارین تو خونه، بمونین دیگه!
خانم جان بی حواس گفت:نوه م منتظره.
شادان یک لحظه متوجه ی حرفش نشد.
بعد یکهو گفت:چی؟!
خانم جان هم حواسش به حرفش نبود.
بنابراین ادامه داد:هلنا رو میگم.
ماتیار صدای آرام حرف زدنشان را نمی شنید.
ایستاده گرم صحبت با فردین بود.
شادان دست خانم جان را گرفت.
-کدوم نوه خانم جون؟
خانم جان تازه فهمید چه گفته!
به ماتیار نگاه کرد.
نگاهش مستاصل بود.
شادان رد نگاهش را گرفت و به ماتیار چشم دوخت.
-آقا ماتیار خانم جون چی میگه؟ هلنا کیه؟
فردین و ماتیار هم جا خوردند.
ماتیار حرصی به مادرش نگاه کرد.
مثلا قول گرفته بود حرفی نزند.
ولی باز هم…
-مسئله ی مهمی نیست شادان خانم.
ماتیار فورا به سمت مادرش آمد.
دستش را گرفت.
-چیکار کردی مامان؟
شادان برآشفته گفت: چیو از من قایم می کنین؟
فردین دستش را بالا گرفت.
-خانم جان رو بدرقه کنیم خودم برات میگم.
باز هم یک مسئله ی دیگر.
تمام شدنی نبود.
موهایش عین دندانش سفید می شد و تمام نمی شد.
کمی عصبی بود.
ولی نمی خواست پیش داوری کند.
پس منتظر توضیح و توجیح فردین شد.
ماتیار و خانم جان را بدرقه کردند.
به محض بسته شدن در حیاط گفت: باز چی شده فردین؟
-چیز خاصی نیست.
-پس خانم جون چی گفت؟

دست شادان را گرفت و به سمت نیمکت درون حیاط برد.
شادان دلشوره داشت.
انگار می خواست چیز بدی بشنود.
-هلنا…دختر ساراست.
شادان متعجب پرسید:چه ربطی به خانم جون داره؟
فردین مکث کرد.
گفتنش کمی سخت بود.
مخصوصا به شادان!
-دختر مازیارم هست.
شادان برو بر به فردین نگاه کرد.
کلمات درون سرش چرخیدند.
یکباره همه چیز معنا گرفت.
مازیار و سارا؟
لب زیرینش لرزید.
-مازیار…کی؟چطوری؟
-همون شبی که سارا عقدمونو بهم زد، از مازیار حامله بود، در اصل بهم خوردن عقدمون نقشه ی قبلی مازیار بود.
شادان دستش را روی نیمکت گذاشت.
-شوخی می کنی؟
-منم نمی دونستم، بعد از این همه سال، سارا برای اینکه هلنا رو ببینه اعتراف کرد.
-خدایا، خدایا…
فردین کنارش نشست.
-خوبی؟
-نه اصلا، باورم نمیشه.
-ولی من باور کردم.
-چرا نشناختمش؟
-چطوری می شناختیش؟
بغض به شادان حمله ور شد.
-ماتیار با هلنا آزمایش دی ان ای داره و مشخص شد بچه ی مازیاره.
-خیلی ناراحتم، خیلی عصبیم.
-بهش فکر نکن.
-از تو شرمنده ام.
-نباش، تموم شده.
مگر می توانست؟
داشت دق می کرد.
بدترین رفتارش با فردین بود.
در حالی که مرد دیگر زندگیش را به بازی گرفت.
اشک روی گونه اش سر خورد.
-منو بخش.
-خل شدی دختر؟
-من هم تورو هم خودمو عذاب دادم.
-فدای سرت.
گریه اش شدت گرفت.
-قلبم درد می کنه.
-شادان جان…
دست فردین را محکم گرفت.
-حتی لایق بخششم نیستم.

 

همچنین ببینید

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۷۲

  -به حد کافی تونستی با اسب پیاده روی کنی، از حالا باید دویدن رو …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.