یکشنبه , فروردین ۴ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان مرگنواز

رمان مرگنواز

 

دانلود رمان مرگ نوار

 

رمان مرگنواز

نویسنده : زینب ایلخانی 

 

فصل اول

افروز:

اجراى بى نظير امشبش،
اين باران خيابان “كرنتنر اشتراسه”
امشبِ وين را براى من بهترين شب سال رقم خواهند زد…
قرارمان بعد اجرا
كنار كليساى سنت استفان بود….
اكثرا همينجا قرار ميگذاشتيم…
اين كليسا نماد آزادى است، ميگفت دوست دارد اگر قرار شد يك روز به ازدواج تن دهد، چونان موتزارت مراسم عروسى اش را اينجا برگزار كند، اعتراض ميكردم
_ اهورا دين تو مسيحيت نيست

چشم هايش را تنگ ميكرد و به عادت هميشه اش لب پايينش را يك طور ديوانه كننده بين دندان هايش ميفشرد
_ از مرزبندى دين ها بيزارم

هوا سرد شده بود و راه رفتن در سنگفرش هاى خيابان قديمى با اين چكمه هاى پاشنه بلند مشكل بود…
به سنگ هاى خاكسترى ديوار كليسا كه ميدانم يك روز سپيد بوده است تكيه زدم و دست هايم را در جيب هاى پالتويم به قصد گرم شدن فرو بردم…

انگار موسيقى، خون اين شهر شده بود و خيابان هاى وين بدون موسيقي قلبى بود كه خون نداشت…
چند نوازنده دوره گرد مشغول نواختن بودند و من با حركت آرشه ويالون مرد جوان فقط حركات خبره و بى نظير اهورا را حين نواختن ويالون با خودم مرور ميكردم…
حركاتى كه معروف ترين نوازنده هاى ويالون اتريش، آن را بى نظير و غير قابل تكرار ميدانستند…

بهترين خصوصيت اين خيابان عدم وجود اتومبيل و دود بود، و اينكه انگار تاريخ در اين قسمت از شهر زنده مانده بود و زير سنگينى تكنولوژى غريب نشده بود…

از چراغ هاى رنگارنگ رستوران هاى لوكس اين خيابان كه فاكتور بگيريم عاشق نور كم سوى چراغ برق هاى بلند و قديمى اش بودم محو تماشاى اين نور خواستنى، با استشمام عطر قهوه درست نزديك بينى ام، سرم راچرخاندم….

وقتى اين طور با يك كشِ بى رحم موهاى صاف و خرمايى اش، كه وقتى روى شانه اش ميريزد زيباترين تابلوى نقاشي از صورت يك نوازنده مرد را رقم ميزند، را بالاى سرش جمع ميكند و قاب عينك طبى بزرگش كه ميدانم صرفا براى شناخته نشدن استفاده ميكند قهوه اى روشن چشم هايش را از من دريغ ميكند، دلم ميخواهد در قلب وين وسط همين خيابان در مقابل سنت استفان فرياد بزنم
” آهاى دنيا! اين مرد! اهورا مزدا پاكزاد! اعجوبه نواختن ويالون سال، عشق من! حالا اينجاست”

صدايش يك مردانگى غليظ و شايد گاهى رُعب انگيز دارد نه كه خشن باشد! ابدا!
در عين رسا و صاف بودن محكم است! كوبنده است…

” دم در ناخت”

با يك لبخند، ليوان قهوه را از دستش ميگيرم

_ ترجيح ميدم به زبان مادرى صدام بزني

با شانه اش يك تنه ى خفيف به من ميزند و اولين جُرعه از قهوه اش را مينوشد
_ بانوى شب!

بيشتر به او ميچسبم، گرمايش را ميخواهم…
گرمايش را ميخواهم….

_ ميرسه روزى كه بانوى روزتم باشم؟

دستش دور كمرم حلقه ميشود و سمت جلو هدايتم ميكند
_ تجربه نشون داده جادوى شب روى شما بيشتر تاثير داره

قهقهه ميزنم
_ اهورا جدا فكر ميكنم نكنه تو خون آشام باشى كه براى من فقط شب ها ظهور ميكنى

مي ايستد طورى كه حرارت نگاهش در اين سرما هم بتواند وجودم را بسوزاند نگاهم ميكند
_ شايد باشم

بعد انگشت شصتش روى لبم مينشيند و با فشار مختصرى از همين لحظه جادوى امشب را آغاز ميكند…

***
اين مرد اغواگر بى نظيرى است، و يكى از فاحش ترين روش هاى اغواگرى اش اين است كه هيچ گاه اجازه سيراب شدن به من نميدهد…
يك مرتبه در اوج زمينم ميزند
كنار ميكشد
رويايم را مثل يك صفحه نت ِ اشتباه از وسط دو نيم ميكند…
سرم را روى سينه برهنه اش ميگذارم و ملحفه را تا زير گلويم بالا ميكشم،
اين بار زير نور قرمز آباژور اتاقش به تماشايش مينشينم،
حتى سيگار را هم مثل آرشه ویالونش با مهارت و هنرمندانه دست ميگيرد، خاك سيگارش را در زير سيگارى برنز عتيقه اى كه ميراث پدر داريوش است و من به او هديه كرده ام، ميتكاند…
به خاطر مي آورم داريوش بارها در مورد قدمت و ارزش اين ست جا سيگارى و جعبه افيونى با من صبحت كرده بود و هر روز صبح از مستخدم ميخواست خاكش را بتكاند، حالا خودش زير خروارها خاك است و نميداند براى معشوق من حتى با ارزش ترين و با قدمت ترين عتيقه ها بى ارزش است و اين چنين خاكستر سيگار را نثار يادگار و ميراث پدرش ميكند….

بدنش گرماى چند ساعت پيش را ندارد نميدانم چرا گاهى اين چنين يخ ميزند و نگاهش در دود سيگارش محو ميشود…

محكم تر بغلش ميكنم، نگاهم نميكند
_ اهورا

 

پارت های رمان    roman-man.ir

 

لینک و کپی کنید و در تلگرام پست کنید

 کانال تلگرامی 

لینک کوتاه مطلب : http://roman-man.ir/?p=3803

همچنین ببینید

رمان مرگنواز پارت ۱۱

  وقتي مطمئن شدي سازت آماده است اونو روي شونه ام گذاشتي لبه تختت نشونديم …

۴ دیدگاه

  1. سلام خانوم ایلخانی فوق العادن وچیزی دروصفشون ندارم بگم ولی رمان مرگنوازو که جدیدادارم میخونم برام مبهم شده اول داشت از زبان افروز صحبت میکردیهو رفت فریال من متوجه نشدم ینی افروزچیشدالان؟؟؟

  2. اهورا مرد یا ن؟

  3. رمان های زینب عزیز بسیار زیباست به طوری که با احساست عجین میشه اینقدر فضا سازی و توصیفات دقیقه که با همه وجودت شخصیت ها رو میتونی تجسم کنی . مانا باشی زینب ایلخانی عزیز

  4. رمان مرگنواز زیبا نوشته شده نسبت به رمانهایی که جدیدا مینویسند ومحتوا ندارند …تنها ایرادش بنظر من این است که نویسنده گاهی مرز بین گذشته و آینده نمیگذارد و خواننده را دچار سردرگمی میکند.خواننده مجبور است چند بار یک قسمت را بخواند تا متوجه شود نویسنده منظوزش چیست

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *