جمعه , آذر ۱ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان قلب بی فروغ / رمان قلب بی فروغ پارت ۳

رمان قلب بی فروغ پارت ۳

مهمونا هم کم کم رفتن خونه هاشون.

دور هم تو سالن نشستیم.مسیح رو کاناپه خوابیده بود.

بابا امین هم گفت:من خسته ام.بریم بخوابیم خانوم.

مامان ستاره نگاه تندی به مسیحای پریشون انداخت و در گوش بابا امین چیزی گفت.

بابا امین کبود شد.پاشد بیاد طرف مسیحا که مامان ستاره دستشو گرفت و گفت:بشین مرد.فقط ببین پسری که تربیت کردیم چی شده.

پوزخندی زد:وحشی شده.

اومد و استینمو بالا زد و گفت:نگاه کن.میبینی چیکار کرده؟

بابا امین افسوس وار سری تکون داد:متاسفم برات مسیحا.تو باید زن به این گلی رو روی سرت بذاری.

شرمنده سرمو پایین انداختم.مسیحای بدبخت الکی سرزنش شد.

با خشم بهم زل زد.

باباش داد زد:چته چرا طلبکارانه نگاه میکنی؟

مسیح از جا پرید:چی شده؟

مامان ستاره گفت:هیس هیچی هیچی بخواب تو.

بابا امین پاشد و گفت:مسیحا تو امشب با من تو یه اتاق میخوابی.

مامان ستاره هم گفت:پروا هم تو اتاق من میخوابه.

مسیحا پوفی کرد و با ،بابا امین بالا رفت.

منم کلی تو دلم خندیدم و رفتم تو اتاق مامان ستاره.

لباسامو عوض کردم و به محض این که سرم رو روی بالش گذاشتم به خواب فرو رفتم…

پارت چهل و هشتم⬇️⬇️⬇️

صبح با صدای پیس پیس مسیحا بلند شدم:هی بیدار شو پروا.مواظب باش مامانو بیدار نکنی.

دستمو گرفت تا اومد بلندم کنه مامان ستاره با صدای خواب الود گفت:نخیر شما هیچ جا نمیبریش…

مسیحا کلافه شد:مامان به خدا من کاری نکردم…

مامان ستاره توپید:خدا رو قسم نخور.

دیدم مسیحا خیلی کلافه شده گفتم:مامان جان نگران نباشین برمیگردم.

نگاهی بهم کرد:باشه برو.

با مسیحا رفتم تو حیاط.پرخاش کرد:این چه بازیه راه انداختی؟من مست بودم.حالاهم پشیمونم.

با چشم غره گفتم:خیلی خوب تمومش کن.

گفت:مامان اینا حوصلشون تو خونه سر میره.به نطرت کجا بریم؟یه برنامه بریز.

منم که عشق دریا با ذوق گفتم:شمال.

_نمیشه.

_چرا؟

_چون که من نمیخوام.

_علط کردی.بریم دیگهههه.

_خیلی خوب.

_امروز بریم؟

_نه.فردا.

_امروز

_فردا

_گفتم امرووووز

_خیلی خوب دختره لوس.

زبونی در آوردم براش که گفت:به مامانم بگو اشتی کردیم.این مسخره بازیو تموم کن.

_اوکی.

اروم به اشپزخونه رفتم.ساناز رو صندلی خوابش برده بود.من که نمیتونستم ببرمش تو اتاقش.رفتم و براش بالش و دوتا پتو آوردم.

رو فرش یه پتو انداختم و یه بالشم بالاش گذاشتم.

اروم دست سانازو کشیدم.پاشد ولی از خواب بیدار نشد.

همون طور با چشمای بسته به سمت پتو هدایتش کردم.

رو زمین خوابید و پتوی دیگه رو روش انداختم و از اشپزخونه بیرون رفتم…

پارت چهل و نهم⬇️⬇️⬇️

رفتم تو حال که دیدم مسیحا ومسیح با آرامش تی وی نگاه میکنن.

جیغ زدم:مسیحا چرا بیکار نشستی؟

رو کردم به مسیح و گفتم:سلام.

جفتشون تو شوک رفتن.

مسیحا گفت:خب من منتظر موندم تو به مامان بگی.

_مگه خودت زبون نداری؟

داد زد_اه خب برو بگو.

با بهت نگاهش کردم.این سر من داد زد؟

چشماشو محکم روهم فشار داد:ب..ببخ..ببخش

مسیح زد پشت سرش:مجبوری داد بزنی که معذرت بخوای.

ناخودآگاه یه قطره اشک لغزید رو گونه ام.

مسیح با ناباوری گفت:زن داداش.

مسیحا هم با ناراحتی و شرمندگی زل زد بهم.

وا من چرا فاز برداشتم؟انگار واقعا شوهرمه.ا صلا به جهنم که داد میزنه.

محکم پشت دس تم رو رو پلکم کشیدم.

با قدم های محکم از پله ها بالا رفتم که صدای مسیحا رو شنیدم:صبر کن پروا.

قدمام آهسته شد ولی دوباره به حالت قبل برگشت.

پارت پنجاهم⬇️⬇️⬇️

در اتاق مامان ستاره رو زدم.

نگاه چه مامان ستاره مامان ستاره ای هم میکنه!انگار واقعا مادر شوهرمه!

بعد این که گفت بیا تو داخل اتاق رفتم.

گفت:چی شده دخترم؟

ذوق کردم:مامان جان وسایلاتونو جمع کنین میریم شمال.

چشماش گرد شد:چرا یه دفعه ای؟

لوس کردم خودمو:آخه مامان جون شماها حوصلتون سر میرفت تو خونه.

خندید و لپمو کشید.

حس بچه ۴ساله بهم دست داد.

گفت:برام یه چایی میریزی دخترم؟

_بیارم تو اتاقتون؟

_نه میام پایین.

از نرده لیز خوردم و تا اومدم پامو زمین بذارم محکم به مسیح خوردم.

دماغم خیلی خیلی درد گرفت.اشک تو چشمام جمع شد.

برام ابرو مابرو مهم نبود.با صدای بلند گریه کردم.

مامان ستاره و بابا امین دویدن به سمتم:چی شده چی شده؟

دماغم رو با دستم مالیدم و با چشای اشکی نگاشون کردم.

مسیحا اول تعجب کرد اما بعد زد زیر خنده:قیافشووو.

گفتم:زهر مااار.

با ناراحتی پاشدم و رفتم تو دستشویی تا به صورتم آب بزنم.

رفتم تو دستشویی.

یه مشت آب به صورتم پاشیدم.

به صورتم نگاه کردم.چقد از اون پروای عوضی فاصله گرفتم.

یهو الکی بغضم گرفت و زدم زیر گریه.

صدای نگران مسیحا رو شنیدم:چی شده؟دماغت خیلی درد میکنه؟شکسته؟

با بغض از دستشویی بیرون اومدم:نه حالم خوب نیس.

_مریضی؟

مامان ستاره گفت:عه دس از سرش بردار.

مسیحاگفت:باشه.ناراحت نشو پروا.میخوایم بریم شمال ها برو وسایلتو جمع کن.

ناراحتیم ذره ذره محو شد.

رفتم تو اتاقم تا وسایلم رو جمع کنم.

چمدونمو از اتاقم بیرون اوردم.با کلی زور یه پله پایین بردمش!فقط یه پله!

مسیح که داشت رد میشد گفت:نمیری.

پشت چشم نازک کردم:قهرمانان هرگز نمیمیرند.

پقی زد زیر خنده و دسته چمدونمو گرفت و مثل پر آوردش پایین.

سوار ماشین شدیم.راننده مسیحا بود منم با این که کلی به مامان ستاره اصرار کردم جلو بشینه قبول نکرد و خودم جلو نشستم.

مسیح کنار پنجره نشسته بود.سیگاری از جیبش بیرون آورد.مامان ستاره کوبید تو بازوش:ذلیل شده بازم میخوای مارو خفه کنی؟

مسیح با یه حالت بانمک لپ مامانشو کشید.

مامان ستاره گفت:خودشیرینی نکنا نمیزارم سیگار دود کنی

پارت پنجاه و دوم⬇️⬇️⬇️

مسیحا با یه اهنگ شاد هی قر میداد و مارو از خنده روده بر کرده بود:

چین چین دامنت

تورو جون مادرت

اینجوری بیرون نیا میدزدنت

مسیح هم باهاش همراه شد و با ادا و اطوار های زنونه قر داد:

با من میرقصی

وقتی میرقصی

من ازت خوشم میاد

به دلم نشستی

بابا امین هم یهو جوگیر شد و مث شهرام شب پره سرشو تکون داد.

هممون زدیم زیر خنده.

مامان ستاره پشت چشمی نازک کرد:وا امین این کارا چیه؟

منم که همیشه تو مسافرت ها تهوع میگرفتم یهو دستمو جلو دهنم گرفتم.

با اون یکی دستم محکم شونه مسیحا رو فشار دادم.

با خنده برگشت ولی با دیدن قیافه من سریع کنار جاده نگه داشت و صدای بوق ماشین ها بلند شد.

سریع پیاده شدم.هرچی تو معدم بود رو خالی کردم.

دست کسی رو شونه ام قرار گرفت.برگشتم.

مامان ستاره با لبخند مشکوکی دستمال داد بهم.

وقتی دوباره تو ماشین نشستم مامان ستاره گفت:مبارکه.چند وقته؟

با تعجب نگاهش کردم و همزمان با مسیحا زدم زیر خنده.

به مامان ستاره گفتم:مامان جون من تو همه مسافرتا تهوع میگیرم فکر بد نکنین.

هعی بلندی گفت:پس من کی نوه هامو ببینم؟

مسیحا هم سواستفاده گر گفت:نه ماه و یه روز دیگه به دنیا میاد مامان نگران نباش.

از خجالت سرخ شدم.مسیحا خدا لعنتت کنه

پارت پنجاه و سوم⬇️⬇️⬇️

مامان ستاره لب گزید:از کی تو انقدر بی حیا شدی پسرم؟

تصمیم گرفتم یکم مسیحا رو اذیت کنم.گفتم:وای نمیدونین مامان جون اون موقع که نبودین هرروز دخترای مختلفیو میاورد خونه باهاشون تلویزیون نگاه میکرد به منم دروغ میگفت.

مامان ستاره چشاش اندازه توپ شد.جیغ زد:پسرم؟؟؟

مسیحا به من من افتاد:چی..چیزه…ال..الکی…میگه.

مامان ستاره چشم غره جانانه ای بهش رفت:اگه الکی میگفت من من نمیکردی انقدر.

زد تو سرش:امین ببین چی ترییت کردیم ما.دیگه باهات حرف نمیزنم مسیحا.

دیدم مسیحا داره ناراحت میشه گفتم:مامان جون شوخی کردم.

یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم انداخت:کرم داری عروس گلم؟

از رک بودن مامان ستاره به خنده افتادم.

وسط راه نگه داشتیم و کلی خوراکی خریدیم.

مسیحا مسخره بازی در میاورد و میگفت دستم بنده پفک بذار تو دهنم،چیپس بده،لواشک بده.

اخر عصبانی شدم و لواشک رو به صورتش مالیدم.

جاده خلوت بود و خواست اذیتم کنه الکی فرمون رو به چپ و راست چرخوند:ایی مالیدی به چشام کور شدم الان تصادف میکنیم.

مامان ستاره ترسیده دست باباامینو میفشرد و ایت الکرسی میخوند.

مسیحا با خنده گفت:مامان دیگه آروم باش تموم شد.

مامان ستاره زد پس کله مسیحا:منو مسخره میکنی .

پارت پنجاه و چهارم⬇️⬇️⬇️

مسیحا قهقهه زد.

به مسیحا گفتم:خوابم میاد خیلی.

خمیازه ای کشیدم.

ماشین رو کنار جاده نگه داشت و رو به مسیح گفت:تو پشت فرمون بشین.

بابا امین رو فرستاد جلو و خودش اومد عقب نشست.بغل من.

سرم رو روی شونش گذاشت.

کمی سرمو چرخوندم و کنجکاو از دلیل کارش نگاهش کردم.

لبخندی زد.نمیدونم پشت لبخندش چی بود ولی هرچی که بود غم زیادی رو به دلم ریخت.

با اهنگ آرومی که پخش شد کم کم خوابم شدیدتر شد و پلکام رو روی هم گزاشتم.

خانومم؟خانومی؟خانوم؟پروا؟هوی؟

بیدار شدم ولی چشمامو باز نکردم.

هرچی تکونم داد و هر چی صدام زد جواب ندادم.

مامان ستاره گفت:ای وای ببین نمرده؟

مسیحا با خنده گفت:نه مامان قلبش میزنه.

پوفی کرد .

پارت پنجاه و پنجم⬇️⬇️⬇️

صدای پچ پچ آرومی شنیدم.یهو مسیحا وایستاد.هر چقدر منتظر بودم بره نرفت.

لای چشامو نیمه باز کردم.

مسیح با دیدن چشام داد زد:ایناهاش شرطو باختی دیدی بیداره؟

با لبخند ادامه داد:حالا شرطو اجرا کن.

با گیجی به مسیحا نگاه کردم.

گفت:ببخشید پروا شرط بستم.

یهو احساس کردم تو هوام ومحکم به آب برخورد کردم.

چشام گشاد شد و هر چقدر دنبال راه تنفس گشتم فقط آب تو دهن و دماغم رفت.

صدای جیغ مامان ستاره اخرین چیزی بود که شنیدم.

چشمامو با سستی باز کردم.

چشمام از ترس گشاد شد.

فوت کردم که بره اونور.

با ترس خودشو عقب کشید:چرا تف میکنی؟داشتم بهت تنفس مصنوعی میدادم.

تند تند پلک زدم.صدای خنده مسیح و بابا امین بلند شد.

مامان ستاره توپید:کوفت،همین اولشو زهر کردین با شوخی مسخرتون.

من و مسیحا به هم زل زدیم.انگار مسابقه اس.هیچکدوم نگاه از هم برنمی داشتیم.

مامان ستاره مسیح رو هل داد تو و بابا امینم پشتشون رفت و مارو تنها گذاشتن.

تصمیم گرفتم کرم بریزم.سرم رو آوردم دم گوشش.

جیغ بلندی زدم.

مسیحا با یه داد از ترس بلند شد و عقب عقب رفت و تو استخر افتاد.

از خنده اشک از چشمام میومد.

مامان ستاره و بابا امین و مسیح با وحشت اومدن بیرون.

با دیدن من که اشک رو گونه ام بود و مسیحایی که سعی داشت از استخر بیرون بیان نگران شدن و فکر کردن دارم گریه میکنم.

براشون تعریف کردم که مسیحا نفس نفس زنان سرشو بیرون اورد.

مامان ستاره با خنده گفت:عروس شیطون داشتنم خوبه ها.

مسیحا با اخم گفت:به مامان مثلا من پسرتم ها.

بابا امین حوله ای به دستش داد:حالا سرما نخوری پهلوون.

همه با خنده رفتیم داخل خونه…

پارت پنجاه و هفتم⬇️⬇️⬇️

خونه بزرگ و خوشگلی بود.بعد کمی استراحت کردن مامان ستاره صدامون کرد که بریم ناهار بخوریم.

بابا امین و مسیح جوجه کباب درست کرده بودن.

ناهار رو با شوخی و خنده خوردیم و بعد جمع کردن سفره رو مبل ها نشستیم.

مامان ستاره گفت:خب دیگه برین تو اتاقاتون و بعد استراحت کردن بریم دریا.

رو به من کرد:اینجا که ویلای خودمونه نگران هم نباش کاملا تمیزه.پرسیدم:مگه شما خارج از کشور نبودین؟چرا این ویلا…؟

گفت:هر چندوقت یک باری که میومدیم ایران هر ازگاهی هم میومدیم شمال.

سرمو به نشونه فهمیدن تکون دادم.خانواده پولدار داشتن همینه دیگه.

همه رفتن تو اتاقاشون.من موندم و مسیحا.

اب دهنم رو قورت دادم:میخوای بخوابی الان؟

خمیازه ای کشید: نه من بیدارم.

سرم رو با آسودگی تکون دادم.بهم اتاق رو نشون داد.

رفتم تو اتاق و روی تخت ولو شدم.

در باز شد.پرسشگر به مسیحا که وارد اتاق شد نگاه کردم.

با شیطنت گفت:نمیدونم چرا یهو خوابم گرفت.

تندتند پلک زدم:آها آره منم خوابم نمیاد میرم تو حال.

_نه تو که خوابت میومد!

در رو قفل کرد.با ترس نگاهش کردم.

زد زیر خنده:بابا فقط میخوایم کنار هم دراز بکشیم ها…

پارت پنجاه و هشتم⬇️⬇️⬇️

صداش تو سرم اکو شد.

یاد گذشته افتادم.یاد اون موقع ها که دختر سالمی نبودم.

قامت یه مرد شیک پوش وجذاب جلوی چشمم اومد:عزیزم بیا.فقط میخوایم دراز بکشیم.

من هم که تا خرخره مشروب خورده بودم مستانه میخندیدم. ولی…

با صدای مسیحا از فکر بیرون اومدم:پروا؟پروا؟مردی؟

گیج بهش نگاه کردم.

اشاره زد یه کم برم اونور تر.

زبونم رو روی لب های خشکم کشیدم.

سعی کردم آروم باشم.کمی جابه جا شدم.

کنارم دراز کشید.بهم نگاه کردیم.

نجوا کرد:نارحتی که اینجا خوابیدم

چشامو گرد کردم:خل شدی؟معلومه که نه.

نگاهش رو به چشمام دوخت.

دربرابر اون چشای مظلوم نتونستم کوتاه بیام.

یه لحظه کوتاه قلبم لرزید.فقط یه لحظه.

منم کم کم خوابم گرفت و چشمام رو بستم.

پارت پنجاه و نهم⬇️⬇️⬇️

به زور لای چشامو باز کردم

پنج دقیقه بعد صدای موزیک بلند شد و پشتش صدای مامان ستاره:هوووی کله پوک با به غیر از عروس گلم.بیدار شین حاضرشین بریم دریا.

آخیش اینم راه نجات.

یهو یاد چیزی افتادم.رو به مسیحا گفتم:وای چارلی و ماکسی چی شدن؟یادم رفت بپرسم چرا نیاوردیشون؟

گفت:نگران نباش ساناز حواسش بهشون هست.

پاشدم تا لباس عوض کنم.مسیحا همچنان نگاهم میکرد.

گفتم:دوس داری بری بیرون؟

با لبخند پاشد و رفت بیرون.

وا دیوونه واسه من لبخند ملیح میزنه.

بعد تعویض لباس پاشدم و از اتاق رفتم بیرون.

پارت شصتم⬇️⬇️⬇️

به امواج دریا نگاه کردم.

مسیح داد زد:زن داداش پکر نباش بیا بازی کنیم.

مسیحا هم گفت:وسطی بازی کنیم.

مامان ستاره و بابا امین هم که نمیتونستن بازی کنن براشون زیر انداز پهن کردیم و نشستن.

یه گله جوون هم یکم دورتر از ما بودن.

مسیح داد زد:آهای؟میاین وسطی؟

روشونو برگردوندن طرف ما.

یه پسر جوون گفت:باشه.بریم بچه ها.

تعداد پسرها بیشتر از دختر بود تو اکیپشون و همین منو معذب میکرد.

همه دخترا رو فرستادن وسط.

بازی شروع شد.مسیحا و مسیح و دوتا پسر دیگه تند تند توپا رو پرتاب میکردن.

باخودم ۱۰نفر دختر وسط بودن که ۸ تاشون باختن.

من موندم و یه دختر دیگه.

یه پسر صداش کرد:بیتااااا.

تا بدبخت روشو کرد طرف پسره توپ بهش خورد.

همین دختره بیتا بود جیغ جیغ کرد:آرمین اصلا از تو انتظار نداشتم.مثلا دوس پسرمیا باید دفاع میکردی ازم.

لب برچید و روشو برگردوند.

آرمین ادای بیتا رو در می آورد و ما همه خندیدیم.

بعد همه پراکنده شدن.

بیتا اومد سمتم:سلام میتونیم آشنا شیم؟

_چرا که نه؟

_من بیتام ۲۴سالمه.

باهاش دست دادم:پروا هستم همسنیم.

_خوشبختم.

_همچنین.

با بیتا زود جور شدم.

دوتایی رفتیم دوتا چوب برداشتیم.

رو شن ها با حروف انگلیسی نوشت آرمین و یه قلب دورش کشید.

من هم کمی دورتر نوشتم مسیحا خره و شکلک زبون کشیدم.

آرمین و مسیحا هم باهم مچ شده بودن و به طرف ما دوتا اومدن.

آرمین باچشمایی چراغونی به بیتا نگاه کرد.

مسیحا هم به اسمش نگاه کرد و گفت:اینم از محبت زن من.

دنبالم دوید.من هم فرار کردم.

به خودمون که اومدیم دیدیم از بقیه دور شدیم…

غروب بود و آسمون هم حال و هوای خاصی داشت.

مسیحا رو به روم وایستاد.وبه چشمام زل زد.

تو چشماش گم شدم.بی حرف به سمت دریا قدم برداشتیم.

تقریبا تاکمر تو آب فرو رفته بودم.

مسیحا عجیب نگاهم کرد.نگاهی مخلوط با غم و …

نفس بلندی کشیدم.

چشمامو بستم

نمیدونم چرا اینجور شدم..

ازش فاصله گرفتم.

دستش رو نوازش گونه روی موهام کشید

بغض تو گلوم نشست.

زمزمه کرد:پروا.

صدای اونم بغض داشت.

جفتمون احساساتی شده بودیم.

صداش میلرزید:صبر کن الان برمیگردم.

چشماش رو بست و رفت زیر آب.

یک دقیقه…دو دقیقه…پنج دقیقه گذشت اما نیومد.

نگران شدم.

لرزش وار صدا زدم:مسیحا.

کم کم زمزمه ام به فریاد تبدیل شد.

اشکام روی گونه ام جاری شد…

پارت شصت و دوم⬇️⬇️⬇️

چشمام بسته بود که دستی روی دهنم قرار گرفت:هیس.

نگاهش کردم:کجا رفتی؟

جوابی نداد.

به سمت ساحل حرکت کردیم.

روی شن ها نشستیم.مسیحا با دستش اشکال مختلفی رو روی خاک ترسیم میکرد.

به صدای دریا گوش سپردم.برام مثل لالایی مادرم بود.

مسیحا صدام کرد: پروا؟

_هوم؟

_پروا؟

_بله؟

_پروا؟

_جانم؟

خندید:چیز…چیزه..یه چیزی باید بهت بگم…

_بگو.

من من کرد:م..من…دو…دوست..دوست دارم.

چشمام گرد شد.دلم لرزید.

انتظار چنین حرفیو نداشتم.اشکام جاری شد.

اخم کرد:تو این همه اشکو از کجا میاری دختره لوس؟دوست ندارم این چشما بارونی شه.

صدام لرزید:م..مسیحا چرا اینجوری شدی؟

داد زد:لعنتی دوستت دارم مگه جرمه؟

گریه ام که شدید تر شد .تا وقتی مامان اینا ایرانن بهشون موضوعو میگیم و واقعا ازدواج میکنیم…

پارت شصت و سوم⬇️⬇️⬇️

دماغمو بالا کشید.

آروم گفت:خیلی دوستت دارم.

بعد رو به آسمون فریاد زد:خیلی دوستت دارم لعنتی.

لبخند زدم.از ته دل.

زمان متوقف شده بود.

با صدای مسیح خیلی دستپاچه شدیم:به به زنو شوهر عاشق.خوب خلوت کردین.میدونین چقدر نگران شدیم؟

عذرخواهی کردیم.

کنار هم پشت سر مسیح راه افتادیم.

مامان ستاره نشسته بود و هی مینالید:دوساعته نیستن.کجان؟؟؟

مسیحا با نگرانی مامانشو صدا کرد.

مامان ستاره با هول دوید و مسیحا رو بغل کرد:کله پوک مامان کجا بودی؟

مسیحا با عشق نگاهم کرد:با عشقم،با همسرم خلوت کردم.

از خجالت سرخ شدم.

مامان ستاره خندید.

رو به مسیحاگفتم:دیگه هوا تاریک شد.بریم خونه.

_نه.حالا میمونیم میشینیم دور اتیش.سردته؟

سرم رو تکون دادم.

سویی شرتشو از تنش کند و داد به من.

تشکر کردم…

پارت شصت و چهارم⬇️⬇️⬇️

به شعله های آتیش خیره شدم.

مسیحا هم اونور آتیش نشسته بود.

سرمونو همزمان بالا آوردیم.شعله های آتیش تو چشماش تصویر قشنگی درست کرده بودن.

مامان ستاره گفت:هی ماهم جوون بودیما!

همه لبخند زدیم.مسیحا با دست به مسیح اشاره ای زد.

مسیح پاشد و بعد پنج دقیقه اومد.یه گیتار دستش بود.

گیتار نیاورده بودیم که!اینو از کجاآورد؟

مسیح گیتار میزد و مسیحا میخوند:

چشای من دنبالته دلم هنوز تو فکرته

میخوام بگم دوست دارم هنوز صدامو یادته

میخوام بفهمی حالمو خودت بیای سراغمو

دلم میخواد بهم بگی سوال بی جوابمو

گفتی نمیدونی چطور همیشه عاشق بمونی

بازم تلاشتو بکن این دفعه شاید بتونی

هوس نبوده بین ما تهمت ناروا نزن

خودم بهت پس میدادم دلی که می سپردی به من

چشای من دنبالته …

دلم هنوز تو فکرته …

همه براش دست زدن.ولی من تو غم صداش گم شده بودم…

پارت شصت و پنجم⬇️⬇️⬇️

وقتی به خودم اومدم که اشکام صورتم رو خیس کرده بودن و همه به من خیره شدن.

مسیحا پوفی کرد:امروز بار چندمته داری گریه میکنی؟

پیچوندم:هوا تاریک شده.پشه ها منو تیکه تیکه کردن.برگردیم ویلا.

مسیح هم برای نجات دادن من حرفم رو تایید کرد.

بابا امین آتیشو خاموش کرد و ماهم قدم زنان به سمت ماشین رفتیم.

تو ویلا نشسته بودیم.

مسیح غر میزد:گشنمه اه.

مامان ستاره گفت:کارد بخوره به شکمت پاشو برو یه چیز از یخچال بردار بخور.

مسیح پوفی کرد:آخه مادر من به جز چهارتا کالباس گندیده چی داریم تو یخچال؟

مامان ستاره لب گزید:امین بچه راست میگه.هیچی نخریدیم که!

بابا امین شونه ای بالا انداخت:به اون یکی پسرت بگو.

مسیحا نالید:به من چه خب من داشتم رانندگی میکردم یادم نبود.

مسیح گفت:پس اون ناهار ظهرو کی خریدیم!

مامان ستاره گفت:پسرم آلزایمر گرفتی؟خب من به خدمتکارمون خبر دادم که اونم الان خوابه.

مسیح خندید:عه راست میگی یاسمین خانومو یادم نبود.

تو دلم گفتم:نگا کن حتی اسم خدمتکارشونم باکلاسه!

ذهنم همه جا رفت و رسید به هاسکی خودم!

بعد اومدن به خونه مسیحا یادم اومده بود وبا مسیحا رفتیم خونه من و خلاصه فروختیمش.

خیلی دلم تنگ شده بود واسش.خیلی باوفا بود.

کم کم همه پاشدن وبعد شب به خیر گفتن رفتن تو اتاقاشون.

مثل دیشب منو مسیحا اخر از همه رفتیم تو اتاق.

دوتایی رو تخت ولو شدیم.

مسیحا گفت:دوستت دارم.

_خر خودتی.

_دیوونتم.

_خر خودتی.

_چرا خر؟مگه دوس داشتنم الکیه؟

_نخیرم.چرا انقد زود عاشقم شدی؟

_بودم.خیلی وقته.

_دروغگو.

_باشه من دروغگو.من خر.پروا؟

_جان؟

_پروا چشات دلمو لرزوند.

_چشه مگه چشام؟چیز خاصی نداره که.

قهقهه زد:دیوونه دیوونه دیوونه

موهامو بو کرد.

بعد پوفی کرد:موهات بو میده پروا چن وقته حموم نرفتی؟

بعد خندید:رمانتیک بودنم نیومده بهمون.

اخم کردم:خفه شو.موهام بوی گل میده.تازه حموم بودم.

دستاشو به حالت دفاع بالا برد:خیلی خب شوخی کردم چرا میزنی؟

پارت شصت و هفتم⬇️⬇️⬇️

بوسه ای رو موهام نشوند.

نفس عمیقی کشیدم.بوی عطرشو خیلی دوست داشتم.

پرسیدم:اسم عطرت چیه؟

_کاپیتان بلک.

_عطر معروفیه.منم ایفوریا میزنم.

_خب اینم معروفه دیوونه.

_مسیحا؟

_جونم؟

_منم دوست دارم.

_چقدر؟

_کم.خیلی کم.

با دلخوری نگام کرد:همین؟

_اوهوم.

_همینم خیلیه.

با خنده بهش نگاه کردم.

پرسیدم:مسیحا تو رمان میخونی؟

_یه دونه خوندم تو کل عمرم.

_خسته نباشی.اسمش چیه؟

_همخونه رو خوندی؟خیلی قشنگه.

_آره اون که محشره.

بعد کلی حرف زدن در مورد چیزای مختلف تو اغوشش به خواب فرو رفتم.

پارت شصت و هشتم⬇️⬇️⬇️

صبح با ترس از جا پریدم.خوابی که دیده بودم باعث شده بود فکر کنم بچه مدرسه ایم و خواب موندم.

آب دهنم رو قورت دادم.اه.چه خواب مزخرفی!

خواب دیدم تو دفتر مدیر وایستادم و مدیر هی سرم داد میزنه و پرونده ام رو دستم میده و میگه:تو اخراجی!

گلوم درد میکرد.از تخت پایین اومدم که صدای مسیحا رو شنیدم که ناله میکرد:مرد…مرد…به خاطر من مرد…

یهو ناله اش به فریاد تبدیل شد:مررررد…

با ترس بیدارش کردم که بدون این که چشاشو باز کنه فوری مچم رو کشید و من رو انداخت رو خودش.

فکر کردم تحت تاثیر خوابش میخواد بلایی سرم بیاره.

اما بغلم کرد و سرم رو کنار سرش قرار داد.

بعد پنج دقیقه خواستم به صورتش نگاه کنم اما سرم رو محکم با دست نگه داشت.

کنار گوشش گفتم:چرا نمیزاری صورتتو ببینم؟

بدون این که به حرفم توجه کنه با صدای خش دار گفت:برنگرد.

فهمیدم گریه کرده.دلم سوخت براش.

بوسه کوتاهی رو گردنش زدم و گفتم:پاشو پاشو همه وزن من رو بدنته پاشو الان له میشی.

گفت:میشه چشماتو ببندی و تا وقتی نگفتم باز نکنی؟

گفتم:باشه.و چشامو بستم.

بعد ده دقیقه گفت:میتونی چشاتو باز کنی.

نگاهش کردم.چشماش سرخ بود…

پارت شصت و نهم⬇️⬇️⬇️

اصلا به روش نیاوردم.نمیخواستم غرورش بشکنه.

با طمانینه پرسیدم:کی مرده مسیحا؟چرا خودتو باعث مرگ کسی میدونی؟

به تته پته افتاد:من…من…چیزه…

نفس عمیقی کشید و گفت:خب…دوسال پیش مچ یکی از همکارام که ازش بدم میومد با یه دختر گرفتم.

گفتم:خب؟نگو که خودت اصلا با دخترا نمی پریدی؟

گفت:نه.اون متاهل بود.منم رفتم به زنش گفتم زنشم که خیلی ساده بود باور کرد و فردای اون روز خودکشی کرد.

فقط نگاهش کردم.

صداش در اومد:چرا اینطوری نگاهم میکنی؟ گفتم:مسیحا من خنگ نیستم.راست بگو.

اخم کرد:راست گفتم.دست از سرم بردار اه.

بلافاصله بعد این حرفش گفت:ببخشید از دهنم پرید.

منم که این چندوقت سوسول شده بودم با بغض نگاهش کردم و اشکام ریخت.

با مخلوطی از بهت و عصبانیت و ناراحتی گفت:پروااااا؟؟؟؟

بغض باعث درد گلوم شد.

با صدایی خش دار گفتم:برو بیرون.

-اما…

-گفتم برووووو.

با عصبانیت نگاهی انداخت و در رو محکم کوبید و از پله ها پایین رفت.

صدای مامان ستاره از پایین بلند شد:مسیحاااا مادر چرا درو اونجوری بستی؟؟؟

با حرص تک تک لباسامو از تنم کندم.جیغی از حرص زدم و شیشه عطری که جلوی دستم بود رو پرت کردم تو دیوار.

از ترس این که نگران شن و بیان تو اتاق سریع درو قفل کردم.

رفتم تو حموم و توی وان نشستم.

این همون پروایی که تو تشت خودشو میشست الان تو وان شیک و مجلسی دراز کشیده!

پارت هفتادم⬇️⬇️⬇️

صابون رو نرم روی تنم کشیدم.

به یاد اون روز شوم افتادم.

روزی که به بدترین نحو با دنیای دخترونه ام خداحافظی کردم.

اون روز صابون رو انقدر رو تنم کشیدم که قرمز شدم.

یعنی مسیحا الان فکر میکنه من دخترم؟

نه،اخه دفعه اول تو ماشینش نشستم اون حرفو زدم.

شاید فکر کرده من تن فروشی میکردم.

قطره اشکی از چشمم چکید.

چقدر حساس شدم این چندوقت.

زیر دوش ایستادم.بعد این که خودمو کامل شستم و خشک کردم از حموم بیرون رفتم.

حوله رو دور تنم پیچیدم.اومدم گوش پاک کن بردارم که نگام تو نگاه بهت زده مسیح گره خورد.

جیغ بلندی کشیدم و به حموم هجوم بردم.

صدای داد وحشتناک مسیحا اومد:چی شدددده؟

مسیح هم داد زد:لعنت به تو تازه از حمام بیرون اومد.

چند لحظه صدایی نیومد.

صدای مسیحا به گوشم رسید:ت…تو….تو….دی…دیدیش؟

باز هم سکوت.

_تو دیدیییییییش؟

_متاسفم.نگاهم خورد.

صدای نفس های پرخشم مسیحا به گوشم رسید.

دوان دوان خودشو به بالا رسوند.

دری که از ترس قفلش کرده بودم رو میکوبید.

-درو باز کن پرواااا.

-با…باشه الان صبر کن.

سریع چند تا لباس که حتی ندیدم چجوری هست رو پوشیدم.

در رو باز کردم و تند تند توضیح دادم:مسیحا منو نزن بخدا حواسم نبود اومدم بیرون دیدم مسیح داره نگاهم میکنه منم رفتم تو حموم قایم شدم.

مسیحا نگاهم کرد.یهو صدای شلیک خنده اش به هوا رفت.

عصبی گوشه ناخونامو جویدم:عه مسیحا چته؟

افتاد رو زمین و قهقهه زد.

از صدای افتادن مسیحا مامان ستاره و بابا امین اومدن بالا.

مسیح نیومده بود فکر کنم خجالت میکشید.

با دیدن من دوتایی بلند بلند خندیدن.

وا چرا هرکی منو میبینه میخنده؟اون از مسیحا اینم مادر پدرش.

به خودم نگاهی کردم و با یه جیغ بلند همه رو شوکه کردم.

یه پیرهن گل گلی و یه دامن بلند چین چینی پام بود.

لب گزیدم.

پرسش وار مسیحا رو نگاه کردم:این پیرهن و دامن مال کیه؟

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan