شنبه , خرداد ۱۰ ۱۳۹۹
خانه / رمان / رمان غرقاب / رمان غرقاب پارت ۲۸

رمان غرقاب پارت ۲۸

 

با پشت دست، محکم اشک هایم را پاک کردم. قوهای زیبایم را زیر لباسم انداختم و بلند شدم. نگاهش…پریشان رویم چرخید.

ـ علی…شبیه بابا دور خانوادش خط نکشیده، شبیه شاهین…بی وفا نیست، شبیه توهم نیست که سختت باشه که حرف عاشقانه به عشقت بزنی، شبیه میعاد…کله خراب نیست، شبیه میثاق..کینه ای نیست…علی…شبیه مردای اطراف من نیست، برای اینه عاشقش شدم.

مات ماند، از جلویش که رد شدم هنوز نگاهش به نقطه ی نشستنم بود. دلم شکسته بود از سوالش، از این که ناتوانی ام را در فراموشی گذشته به رویم آورده بود، از این که حس می کرد هنوز آن قدر احمقم که دلم برای مرد خائنم بتپد، که از سر نداشتنش دل ببندم، که بخواهم با کسی روزهای با او بودن را دوره کنم. از این که کثیف تصورم کرده بود دلم شکسته بود.

خانم جان با دیدن چشمانم، مشکوک نگاهم کرد و من…دیگر دلم لبخند زدن و صحبت با شمعدانی هارا نمی خواست. سوپ ماهیچه هم اشتهایم را باز نمی کرد. بعد خوردن غذا، با مامان خیلی زود به ساختمان خودمان رفتیم. مسکن هایم را خوردم و بعد، خاموشی را زدم. دراز کشیدم روی تختم…چشم بستم به امید خواب و این پهلو به آن پهلو چرخیدنم، قسمتم شد از این تلاش! دوساعت چرخیدن روی تخت، آخر ساعت طاقتم را طاق کرد. نشستم…میان تاریکی زانوهایم را داخل شکمم جمع کردم و با گرفتن قوها، میان مشتم…به پشتی تختم تکیه زدم. مسکن ها، تأثیری روی دردم نداشتند. من هم تأثیری در آرام کردن حال خودم نداشتم. عرق بر تنم نشسته بود. عجیب بود که هوا سرد بود و من حس گرما داشتم. دستم را روی گیجگاهم فشردم…آن قدر محکم که دردم آمد و امید داشتم بتوانم جمجمه ام را باز کنم. مغزم را در بیاورم و طوری پرتش کنم که هیچ وقت پیدایش نشود.

پتو را کنار زدم، ایستادم و با برداشتن موبایل قدیمی ام راهی تراس شدم. شب های باغ…ظلمت ترسناکی پیدا می کرد. باد سرد که به تنم برخورد کرد لرزیدم. همان جا روی زمین سرد نشستم و به ماه زل زدم. ماهی که…خیلی شب ها برایش درددل کرده بودم. آن قدر نگاه کردم که حس کردم، بغضم را با جاذبه اش بالا کشید، از چشمانم سرازیر کرد و فشار دور قلبم…کم و کم تر شد. چشم بستم و دست گچی ام را روی سینه ام گذاشتم.

ـ خستم…

خدا می شنید؟ صدایم هنوز به او می رسید؟

ـ خدا خستم!

عاصی گفتم، درمانده…از این که روزهای خوشم، ساعات خوشم، دقیقه های خوشم با ورود به این خانه تمام می شد خسته بودم.

ـ خدا می شنوی؟

سرم درد می کرد، دستم تیر می کشید، قلبم نمی زد و من…کی انقدر زندگی ام نابود شد که نفهمیدم.

ـ خدا…نگام کن!

شانه هایم لرزید، مچاله شده در همان قسمت در خودم جمع تر شدم و نالیدم.

ـ خدا….کمکم کن!

موبایلم را محکم میان مشتم فشردم و بعد، عین دیوانه ها…سیمکارتی که از گوشی شکسته خارج کرده بودم به آن متصل کردم. طول کشید تا روشن شد و شارژ کمش هم، چشمم را زد. حرف های کامیاب، سوالش…بوی گند بلند شده ی زباله های ذهنم، درمانده ام کرده بودند. اسمش…روی سیمکارتم ذخیره بود. گرفتمش…گرفتمش و خیلی زود جوابم را داد. بی اهمیت به این که ساعت سه نیمه شب بود.

ـ جانم؟

ـ عاشق چی من شدی؟

مکثی کرد، شاید به خاطر صدای نابودم. صدایی که در ظاهر آرام اما در باطن فریاد وار خدارا صدا کرده بود.

ـ غوغا؟

ـ من، حتی نمی تونم خوشی هام و تداوم بدم. عمر خوشی هام کوتاست. تا میام بخندم، یه چیزی می شه که خندم خشک می شه. عاشق چی همچین زن خسته کننده ای شدی؟

ـ عزیزم؟

ـ نه عشوه بلدم، نه شیطنت…نه دلبری…بلد بودما، یادم رفته. این طوری که نبودم. انقدر خسته کننده نبودم، یه روز منم می خندیدم. بلند…رها…الان فقط بلدم دهن مردم و سرویس کنم، بشینم پشت میزم و به تبحر کارمندام بنازم…هرزگاهی هم چندتا خط بنویسم. همین…

ـ غوغا جان؟

نگرانی صدایش، نا از صدایم برد. آشفته صدایم کرد و من زمزمه کردم.

ـ عاشق چی من شدی علی؟

ـ من دارم میام دم خونتون، می تونی بیای بیرون؟ هان غوغا؟

می آمد؟ این ساعت؟

ـ تو هم به خاطر موقعیت پدرم نزدیکم شدی؟

غرید، حس می کردم دارد تند راه می رود و در همین حال عصبی هم شده.

ـ غوغا…دارم میام…الان راه میفتم، باشه؟

ـ علی؟

صدای تحرکش دیگر نیامد، صدای نفس هایش هم، صدای خودش هم، مکثش…خیلی طولانی شد اما جوابش، جواب قشنگی بود.

ـجون علی؟

گریه ام گرفت، بیست و هفت ساله بودم و بعد از این همه درد، این دیگر نهایت لوس شدن بود. صدایم بی قرارش کرد و عصبی و آشفته لب زد.

ـ خیلی زود می رسم غوغا.

شاهین هیچ وقت به خاطر من، زود جایی نرسیده بود. کامیاب چطور توانست بگوید، من می روم سمت این مرد، که خاطرات شاهین را دوباره بغل کنم؟ بی انصاف بودنند…آدم های اطرافم، بی انصاف بودند.
**********************************************************

 

وقتی پیام رسیدنش روی موبایلم رسید، هنوز نشسته بودم کف بالکن اتاق و با سرمایی که در جانم رخنه کرده بود حرکت وهم انگیز شاخ و برگ درختان را نگاه می کردم. باورم نمی شد بیاید، آن قدر باورم نمی شد که تا تماس نگرفت از جایم بلند نشدم. به سختی با یک دست لباس پوشیدم و خیلی بی سروصدا از خانه بیرون زدم. تمام طول مسیر سنگی تا رسیدن به خروجی را نگران بودم تا صدای پایم، شب زنده داران خانه را بیرون بکشد اما همین که در را باز کرده، او را تکیه زده به ماشینش آن سمت کوچه دیدم و در را بستم، نگرانی هایم تمام شد. با دیدنم تکیه اش را از ماشین جدا کرد و با اخمی نگران نزدیکم شد، وسط کوچه ی خلوت بود که بهم رسیدیم و او، حالش غریب تر از من بود. رنگ به رو نداشت وقتی سرتاپایم را از نظر گذراند و دستش را روی گونه ام قرار داد.

ـ چرا انقدر یخی؟

ـاومدی؟

بازویم را گرفت، من گمانم تب داشتم که زبانم از اختیارم خارج و هذیان گونه، شبیه یک دختربچه، دلبری و بی تابی می کرد.

ـ مگه قرار بود نیام. بشین تو ماشین.

نشستم، خودش در را بست و بعد با نشستن طرف راننده، عصبی به طرفم چرخید.

ـ این چه وضعیه غوغا؟

کاسه ی چشم غوغای لوس هجده ساله ی درونم پر شد، شاهین چندبار به خاطرم نصفه شب آمده بود؟ کامیاب چطور توانست من را انقدر پست ببیند؟ بغضم را که دید، سریع چراغ ماشینش را روشن کرد و ناباور نگاهم کرد.

ـ غوغا؟

سریع چشمانم را با انگشت فشردم و بعد، خیلی آرام زمزمه کردم.

ـ بریم پناهگاه؟

اسم جایی که برای اولین بار داستان عشق و دیوانگی را برایش گفته بودم، پناهگاه گذاشته بودیم. هردویمان با هم! این اولین تصمیم مشترک بین ما بود، خیرگی نگاهش را یک نگرانی بزرگ پر کرد. دستش را جلو کشید، استارت زد و حین بلند کردن صدای پخش، کلافه لب زد.

ـ یکم چشمات و ببند تا برسیم.

چشمانم را بستم. سرم را تکیه دادم به خنکای پنجره و اجازه دادم تمام جانم با بودنش عجین شود. ثابت کردن دوست داشتن را هیچ وقت نمی پسندیدم. همیشه می گفتم، اگر یکی را بخواهی باید آن قدر به حسش ایمان داشته باشی که منتظر اثباتش نمانی…بعدش فهمیدم، عجب غلط اضافه ای کرده بودم. نظریه ام از بیخ و بن غلط بود. اصلا دوست داشتن را باید اثبات می کردی، باید یک جایی می نوشتی و زیرش امضا می زدی که من، این بنده ی خدارا دوست دارم، برایش هرکاری بخواهد انجام می دهم تا هیچ کس نتواند دیگر منکر این حال و هوا شود. علی امشب…با این آمدن خارج از موقع، با این چشمان سرخ و خسته و بی تاب، انگار نوشته و امضا کرده بود که دوستم دارد. ثابت کرده بود….آن هم محکم و تزلزل ناپذیر.

“شیرین من بمان مگر این روزگار تلخ
فرهاد خسته را به نگاهی امان دهد
در زلف شب گره بزن آن زلف مست را
شاید شبم به سوی تو راهی نشان دهد”

صدای علیرضا قربانی، صدای ساعت چهار و نیم صبح بود. صدایی که وقتی جنبنده ها در خواب به سر می بردند، می شد شنید و پا به پایش گره از بغض باز کرد. ماشین را نگه داشته بود، چنددقیقه ای بود رسیده بودیم. این را از توقف ماشین می شد فهمید اما من، نمی خواستم چشم باز کنم. او هم در سکوت کنارم نشسته و منتظر بود، شبی که شروعش کرده بودم…خودم ادامه اش بدهم.

“حرفی بزن که عشق به هر واژه گل کند
ما را نصیب دیگری از این زمانه نیست
با من از عاشقانه ترین لحظه ها بخوان
حتی اگر هوای دلی عاشقانه نیست”

چشمانم را باز کردم، می سوختند و من…درد داشتم. نقطه به نقطه ی جسمم انگار خمپاره خورده بود. من…تنم، سرزمین جنگ های عاشقانه بود. صاف نشستم و بعد، از ماشین پیاده شدم. پشت سرم با یک تأخیر دو دقیقه ای، پیاده شد و هردو به کاپوت ماشین زل زدیم. دیگر چیزی به شروع خورشید نمانده بود.

ـ من، زندگی خیلی نرمالی نداشتم. همیشه دلم می خواست خلاف جهت نظرات خانوادم جلو برم. همیشه دلم می خواست با تصمیمات غلطم، توجهشون رو جلب کنم. که باعث بشم از سر نگرانی هم شده نگاهم کنن. ازدواجم، توی سن کم و البته رابطه ی قبل ازدواجم…همه از این جهت بودن. اما همین که پدرم به این ازدواج رضایت داد، برای تشکرم شده نشستم به خوندن. توی درس خوندن خودم و خفه کردم، یه طوری که این بار نگران شده بودن که داری زیاده روی می کنی…شاهینم خب، بدش نمی اومد کم تر بهش گیر بدم و

راحت تر با دوستاش وقت بگذرونه. برای همین تشویقمم می کرد تا سرم گرم باشه. نتیجه…هممون و شوکه کرد، دندونپزشکی دانشگاه بهشتی. برای اولین بار، دیدم بابام با لبخند افتخار آمیزی نگاهم کرد و من…سرتاسرذوق و شوق، رفتم دانشگاه.

ـ شدی خانم دکتر!

با لبخند تلخی زمزمه کرد و من، با لحن تلخ تری ادامه اش دادم.

ـ تمام حواسم پرت درسام بود، کنارش قلم می زدم. شعر و ترانه…هیچ وقت اما به فکر نشرشون نبودم، یادمم رفته بود که یه روزی آرزوم بود بشم یه طراح لباس. انقدر زندگی تند جلو می رفت که خودمم یادم رفته بود. شبا زن خونه ی کوچیکمون بودم و روزا، بهترین دانشجوی دانشگاهم.

نفس گرفتم، من…این نبودم، این منی که یک حرف انقدر بهمم بریزد. زمانه این طور تاروپودم را به ضعف پیوند زده بود.

ـ واحدای سنگین برمی داشتم که شبایی که شاهین خونه نبود، با درس خودم رو سرگرم کنم. اون سالی که اون اتفاق افتاد، سه ترم از درسم مونده بود. سه ترمی که با نابود شدنم، موند و یک سال به تأخیر افتاد.

چه یک سال پرکابوسی بود، تا بیایم باور کنم، تا بیایم درک کنم چه شده، تا بیایم حوادث را کنار هم بچینم و ببینم کجا و از که ضربه خورده ام، جانم درآمد.

ـ بعد یک سال، وقتی بلند شدم اولین کارم برگشت به دانشگاه بود. باید یه طوری خودم و غرق می کردم که یادم بره چی شده، که اصلا ذهنم فرصت فکر پیدا نکنه. بعدشم…هرچی سرمایه ی شخصی داشتم، با مهران…صاحب یکی از تولیدی های داخلی که توی عرصه ی مد فعالیت داشت شریک شدم. شراکتی که با حضور تیمش و ساپورت مالی من، رسید به پروژه ی آبادیس و هرچند من نتونستم خودم طراح بشم اما، یه تیم کنار هم جمع کردیم که با پشتوانه ی مهارتشون، تونستم به رویام برسم. تمام سال ها بعدش…من کار کردم، سخت! درس خوندم، سخت! تلاش کردم…خیلی سخت….انقدر که وقتی شبا می رسیدم خونه قبل از این که یادم بیاد شاهین کی بود و من چی بودم، خواب من و با خودش می برد.

سرم را چرخاندم طرف نیم رخ غرق اخم و جدی اش، دستم بی اذنم بالا آمد، روی گونه اش نشست و سر او را هم به طرفم چرخاند. لحنم، بی تاب این لحظه ی بینمان بود.

ـ تو وقتی رسیدی که من، داشت زن بودن و بین سنگینی کارام یادم می رفت. یه طوری مرد شدی برام، که دلم خواست زن بودن و یه بار دیگه…به هرقیمتی هم هست، از نو بازی کنم.

دستم را گرفت، چشمانش را بست و کف دستم را به لبش چسباند. سوختم و لب زدم.

ـ من دوست دارم!

بهت نگاهش و ناباوری اش از این اعتراف، باعث شد دستم از میان دستانش رها شود و من، این بار کاملا عامدانه خودم را به طرفش نزدیک کنم. پیشانی ام را به بازویش تکیه بدهم و با بغضی درمانده لب بزنم.

ـ بعد شش سال، پیدا شد اونی که یادم بیاره کی بودم. من….تورو برای خودت بودن دوست دارم علی، هیچ وقت…مثل بقیه فکر نکن که قبولت کردم تا برگردم و روزای با شاهین بودنم و زنده کنم.

دستش با مکث، پشت کمرم قرار گرفت، جا به جا شد…طوری که سرم به سینه اش خورد و محکم تر از هروقتی، من را به خودش فشرد. صدایش…جدی بود.

ـکی این مزخرف و ریخته توی ذهنت؟

ـ تو باورش نکن.

ـ غوغا؟

سرم را بیش تر به پیراهنش چسباندم، دلم می خواست ابر باشم و آن قدر ببارم که به اقیانوس برگردم.

ـ باورش نکن…باورش نکن من انقدر بد باشم.

ـ من و ببین!

سرم را با تردید عقب کشیدم، با یک حجم عظیمی از محبت، تمام زوایای صورتم را بررسی کرد و بعد، سرش را کمی جلو آورد.

ـ پس تو رسالتت اینه؟

نمی فهمیدم چه می گوید؟ رسالت کدام بود؟ نرم، گونه ام را با شستش نوازش و به اندازه ی نوازشش، بکر نجوا کرد.

ـ که تو قلب من، غوغا به پا کنی؟

خندیدم میان بغض و او، جدی نفس عمیقی کشید.

ـ من باورت دارم خانم دکتر.

ـ بازم بپرسم؟

او هم لبخند زد.

ـ که عاشق چی تو شدم؟

سرم را تکان دادم، سوال بی تابانه ی پشت خط را یادش بود، دوست داشتم بدانم، صاف ایستاد و کف هردو دستش را روی شانه هایم گذاشت.

ـ راستش و بگم؟

بغضم را از چشمم، با فشار انگشت دوباره پاک کردم. حالا که باورم داشت، حالا که حرف های کامیاب در ذهن او نبود، حالا که انقدر شفاف نگاهم می کرد آرام تر بودم. منتظر جواب خیره اش ماندم و او، لبخندش جمع شد. با محبتی بی نظیر براندازم کرد و لب زد.

ـاولین چیزی که من و عاشقت کرد این بود که، اندازه ی بغلم بودی! انگار خدا تورو آفریده بود که….توی آغوشم قفل بشی!

 

گیج و مات نگاهش کردم؟ از نظر او، من یک دختر بغلی بودم؟ بهتم را که دید مردانه لبخندی زد، دستش را دور مچم حلقه کرد و بعد آن را بالا کشید.

ـ تو، یه دختر ریزه میزه اما قوی هستی، خدای من…غوغا من با انگشت شست و اشاره می تونم کل مچ تورو اندازه بگیرم و یه بند انگشتم اضافه بیارم.

باور نکردنی بود، تا حد زیادی غیرمنتظره و البته شبیه یک انفجار…درست در یک کهکشان، همان قدر باشکوه و شاید ترسناک…حس من در مقابل این مرد، تمام این موارد را در برگرفته بود. وقتی کف دستش را جلوی صورتم گرفت، حس می کردم دلم لبخند زدن می خواهد. شبیه خورشید بود در یک سرزمین یخ زده! آگاهانه من را آب می کرد.

ـکل صورتت، اندازه ی کف دست منه!

البته که بود، در مقابل دستان بزرگ و حمایت گر او، صورت من کوچک به حساب می آمد. سرم روی شانه ام خم شد و منتظر شدم بیش تر بگوید، من به گرمای کلامش نیاز داشتم.

ـ با این وجود که ظریفی، صورتت اما گرده…و البته باید از بینیت هم بگم.

از نظر من بینی ام خیلی هم چیزی برای گفتن نداشت. من ترجیح می دادم به جدیتش حین گفتن از ویژگی های ظاهرم لبخند بزنم. بلند و ممتد!

ـاز بند انگشتای منم کوچیک تره، منصفانه بخوام قضاوت کنم…خیلی خوشگله!

چشانم گرد شد، البته نه به خاطر تعریفش از بینی ام، به خاطر دستش که جایی نزدیک لب هایم نشست. نوک انگشتی که بازی اش گرفته بود و نفسی که، رفیق نیمه راه شده و بالا نمی آمد. جدیتش، شبیه آدمی بود که در حال حل یک مسأله ی سخت است.

ـ کوچیکن، کوچیک اما…حجیم. شاید از نظرت این تعریف یکم وقیحانه باشه اما خب، متأسفم که در برابرت همین قدر وقیحم.

باید قلبم را توجیه می کردم، باید بهش می سپردم این مرد، در استفاده از کلمات اصلا خساستی نمی کند و خودش، هوای خودش را داشته باشد. چشمانم، شاید بیش تر از این گرد نمی شدند، هیجان انگیز تر از حرف هایش و حس شرم عمیق من، میلم به عقب رفتن و فرمان صادر نکردن مغزم برای این کار، خورشیدی بود که داشت طلوع می کرد و رنگ نارنجی اش، روی صورت او و احتمالا نیم رخ من افتاده بود. دستش شبیه یک نوازش بکر…به سمت چشمانم حرکت کرد و من، بی اراده کوتاه لرزیدم.

ـ اما….برسیم به اینا، خب…می دونی از نظرم چه حکمی دارن؟

نمی دانستم، هیچ چیزی را جز حال آن لحظه ام نمی دانستم. سرش را جلو آورد، حالا دیگر فقط حرکت لب هایش را می دیدم.

ـچشمات تیر خلاصن!

بوم! مغزم شبیه موم آب شد، قلبم جایش نشست. سکان را به دست گرفت و با اسلحه، تک به تک عصب های منطقم را از دور خارج کرد. حالا من مانده بودم و یک سینه ی خالی، یک سر که فرماندارش قلب بود، جنازه ی مغزم و عصب های خون آلود منطقی که مخچه ام را پر کرده بودند. حالا من بودم…چشمان بسته ای که تیر خلاص او بود و نفسی که زیر گوشم، سنت شکنی می کرد.

ـبازشون کن!

پلک زدم، چشم باز کردم و محبت نگاهش، میان جدیت صورتش هم باز به چشم می آمد. من…شبیه آدمی بودم که دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت اگر این مرد، از زندگی اش خط می خورد. مچ دست سالمم را گرفت و دست دیگرش را روی کاپوت گرم ماشینش قرار داد. خورشید، نارنجی تندش را روی صورتش انداخت و من جز برق افتاده میان موهایش، عملا صورتش را خوب نمی دیدم.

ـ همه ی این قشنگیات و اضافه کن به قلب بزرگت، مدیریت بی نظیرت، شخصیت محکمت، قوی بودنت در برابر اتفاقاتی که تجربه کردیشون و این همه صبوریت! غوغا…سوال کردی عاشق چی تو شدم؟حالا بذار من بپرسم، مگه می شه عاشق همچین خوشگلی که الان جلوم وایستاده و چشماش از نور مستقیم خورشید جمع شده و البته انقدر هم شخصیت قابل تحسینی داره نشد؟

این اصلا خوب نبود، این که این مرد….تا این حد درگیرم کرده و از در نیمه باز اتوموبلیش، حالا صدای زندوکیلی میانمان پیچیده بود. قطعا این اصلا خوب نبود. من….عادت داشتم با آهنگ ها و شعرها خاطره بسازم و بیش تر از آن عادت داشتم که از با این خاطرات، خودم را زخمی کنم. از این همه خاطره و لحظه های بکر، ترسیده بودم. شاید ترسم را حس کرد که با اشاره ی دستش پشت گردنم، سرم به بازویش چسباند و هردو خیره به طلوع پرشکوه خورشید و پایان سیاهی ماندیم و او آرام زمزمه کرد.

ـتو امروز، دوبار من و تا نقطه ی صد نگرانیم رسوندی، یه بار با اون بلایی که سر دستت آوردی، یه بارم با تماس نصفه شبت.

ـ چطوری جبران کنم؟

ـ لطفا هروقت حالت بد بود، بازم اولین کسی که بهش زنگ می زنی من باشم!

این جبران بود؟

ـ یه جبران برای این لحظه!

نفس عمیقی کشید، اگر علیرضا قربانی صدای چهار و نیم صبح بود، زند وکیلی صدای پس از طلوع بود. صدای او هم، صدای تمام لحظاتم بعد از این شب!

ـ فقط تو همین حالت بمون و بذار طلوع و باهم تماشا کنیم.

و من ماندم…برای اویی که انگیزه ی ماندن ساختن برایم بلد بود.

“دلم آواز کولی وار می خواد دلم آغوش گندم زار می خواد
من از دلبستگی ها زخم خوردم دلم یه عشق بی آزار می خواد.”
******************************************************************************
در را که باز کردم، حواسم بود که خیلی مرتکب سروصدا نشوم. وقتی خانه را ترک کردم، نیمه شب بود و حالا یک ساعت و نیم از طلوع خورشید می گذشت. وقتی می رفتم، اشک داشتم و حالا…یک دنیا لبخند میان دامنم بود که نمی دانستم کدامش را به لب هایم بچسبانم. من برای تک به تک آن مدل های لبخند ذوق داشتم. در را بستم و با قدم هایی آهسته به طرف ساختمانمان حرکت کردم. وجود اتوموبیل های درون باغ، نشان می داد هنوز کسی از خانه باغ خارج نشده.

ـ غوغا؟

سرجایم ایستادم و با نفسی عمیق، لعنتی بر اقبالم فرستادم. من فقط چهارقدم دیگر نیاز داشتم تا به در ساختمان برسم و داخل شوم. کوتاه چرخیدم، اخم آلود بود و البته…به نظر می رسید تمام شب نخوابیده.

ـ انقدر مطمئنی ازش که نصفه شب باهاش می زنی بیرون؟

کامیاب، همانی بود که مسبب این شب گردی ما شده بود. عامل خیری که نمی شد خیلی هم اخم آلود نگاهش کرد.

ـاز بحث راجع به صلاحیت من رسیدیم به اطمینان به اون؟

خوب متوجه کنایه ام به حرف های شب قبلش شد، کمی گره ی اخمش را باز کرد و با رسیدن مقابلم، شالم را روی شانه ام انداخت و موهایم را نوازش کرد.

ـ قهری باهام بچه؟

ـ دلخورم.

همچنین ببینید

رمان غرقاب پارت ۴۲

  ************************************************************************* ـ یادم رفته بود! ـ آدمی که روز میلادش از یادش بره، یعنی …

۵ دیدگاه

  1. همچی ک داره خوب پیش میره اما طبق پارت اول فکر کنم از هم جدا میشن ! اما چرا الان ک همچی خوبه !؟
    من ک خیلی هیجان دارم برا ادامش…

  2. کی و میگی

  3. دیگه داره علمی تخیلی میشه… همچین کسی نداریم اصلا…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan