یکشنبه , فروردین ۱۷ ۱۳۹۹
خانه / رمان / رمان غرقاب / رمان غرقاب پارت ۱۰

رمان غرقاب پارت ۱۰

 

باشه ی بی حوصله اش، باعث قربان صدقه اش رفتن آن هم در دلم شد. تماس را که قطع کردم اول آدرس مطب پیام را برایش پیامک کرده و بعد، در یک تماس کوتاه سفارشات لازم را برای همکارم گفته و بعدش، با خیالی سبک شده وارد حمام شدم. قرارمان ساعت ده، در ساحل بود.
دوش گرفتنم را خیلی هم طول ندادم. برای آماده شدن هم خیلی وقت نگذاشتم. شاید سال های قبل، رسیدگی به ظاهر و درچشم بودن برایم اهمیت داشت اما حال…ترجیح می دادم در هیچ چشمی نباشم. به خاطر هوا تنها از ضدآفتاب و یک بالم لب بی رنگ استفاده کردم. از اتاق که بیرون رفتم هنوز پانزده دقیقه فرصت داشتم. صبحانه ام را در لابی هتل، با یک چای و کیک سرهم کرده و بعد به سمت ساحل قدم برداشتم.
هوا، به نسبت روز قبل کمی گرم تر بود. چشم چرخاندم تا پیدایش کنم. عینک آفتابی ام را سر دادم بین موهایم و بعد، با صدای سلامش، سرم را چرخاندم، سرحال تر از دیروز بود و چشمانش، برق بیش تری داشت:

_سلام.

با نگاه کنکاش گرش، صورتم را کاوید و بعد، با لبخندی محو نفس عمیقی بیرون فرستاد.

_صبحت بخیر بانو.

یاد تمام لحظات دیشب برایم زنده شد. به خودم و قلبم، این درگیر نشدن را قول داده بودم. سخت بود اما خب…قول بود. نباید یک بانو شنیدن، تا این حد تحت تأثیرم قرار می داد.

_صبح شما هم بخیر.

نفسی بیرون فرستاد. دستی به ته ریشش کشید و بعد سرش را چرخاند طرف قایق های تفریحی:
_باز برگشتیم سر فعل و فاعل و ضمیر.

لبخند زدم. این نوع سماجت، جالب بود. به خصوص که خیلی جدی هم بیانشان می کرد.

_بسیار خب، فعلا بریم. وقت برای آموزش زبان ادبیات فارسی زیاده.

کنارش قدم برداشتم و دستم را بند کیف کوچکم کردم که کج، روی شانه هام قرار گرفته بود. کر بو، بودن بزرگ ترین نعمت بود وقتی هم جوار یک مردی می شدی که عطرش، با بوی شوری آب و گرمی خلیج درهم آمیخته و دیوانه ات می کرد.

_شبیه یک تورلیدر رفتار می کنی.

نگاهم کرد، پیروزمندانه از این که فعل درستش را به کار برده بودم. از طرز نگاهش گر می گرفتم. زیادی خیره و بی پروا بود. این احساسات، از سن من بعید به نظر می رسد. فکر می کردم بلوغ را سال های قبل پشت سر گذاشته بودم.

_سه سال شغلم بود.

مات و متحیر نگاهش کرده و ایستادم. چرخید و با جدیتی کم نظیر نگاهم کرد. باد ملایم باعث افتادن لبه ی شالم از روی شانه ام شد. نگاهش به گردنم که حالا در معرض دید بود گیر کرد و ابروهایش، برای چندثانیه بهم نزدیک تر شدند. دست بالا آورد، لبه ی شال را گرفت و خیلی نرم روی شانه ام قرارش داد و لب زد:

_از دیروز تا حالا منتظر بودم بپرسی شغلم چیه و نپرسیدی.

_شغلت واقعا چیه؟

هنوز دستش روی شال و شانه ام بود. چرا برش نمی داشت را نمی دانستم.

_تا هفت سال پیش یک تورلیدر بودم. اما حالا..

مکثش باعث شد، دقیق تر نگاهش کنم. به اطرافش زل زد و آرام زمزمه کرد:

_یه بدلکار.

چشمانم گشاد شدند، شبیه کسی که گوش هایش کیپ شده باشد و به درستی شنیده اش اعتماد نکند شده بودم. حالتی که باعث تفریحش شده بود. دوگام به عقب برداشتم و سرتاپایش را از نظر گذراندم. شوخی اش گرفته بود؟ با ان اندام پر و چهارشانه و قد بلند، به ورزشکاران شباهت داشت اما یک بدلکار…

_شوخیه؟

لبخند محوش را دوباره تکرار کرد و پلک روی هم گذاشت:

_من واقعا مدرس یک مدرسه ی بدلکاری ام.
باورم نمی شد…خدای بزرگ!

*****************************************************
نشستن روی قایق و سواری روی آب های جزیره ی هرمز، وقتی دلفین ها از هر طرف محاصره ات می کردند و با آن بامزگی ذاتیشان از آب بیرون می آمدند از جذاب ترین قسمت های تماشایی جزیره بود. تماشایی ترینی که با حضور مرد مرموز کنار دستم، تمرکز کافی برای دیدنش را از دست می دادم. هنوز درگیر شغلش بودم. شغلی که به سینما بی ربط هم نبود.

 

یک بدلکار…از خطرناک ترین شغل هایی که می شناختم و با خیلی هایشان ارتباط هم داشتم. چیزی که گیجم کرده بود این یکه خوردن و غافلگیر شدنم بود. چرا از روز اول نپرسیده بودم برادر عماد چه فعالیتی می کند؟

_تا حالا برای سریال و فیلمی هم بدل انجام دادی؟

نگاهش را از آب گرفت. خصوصیت بارز چهره اش، غروری بود که شاید در رفتار نشان نمی داد اما انگار میان اجزای صورتش نهادینه شده بودند. عینک افتابی اش نمی گذاشت درک کنم در نگاهش چه می گذرد.

_نه.

_چرا؟

نفس عمیقش، سینه اش را محکم تکان داد. سکوت که کرد فهمیدم خیلی هم نباید دنبال جواب بگردم. این مرد، از بین سوال های من گزینشی شروع به جواب دادنشان می کرد. با آن صدایی که بیش تر شبیه صدای دوبلورهای قدیمی بود.

_عمو سرعت قایق و بیش تر کن.

این جمله اش، باعث شد کمی محکم تر به لبه های قایق بچسبم، ترس از چپ کردن قایق، یک ترس مزخرف ذهنی بود که سال ها در سرم حملش می کردم.

_وای نه!

_می ترسی؟

ناخوداگاه بود که چشمانم باز شد. با جدیتی همراه شده با مهر، نگاهم کرد. کمی خودش را جلو کشید و با نزدیک شدنش به من، درست مقابلم نشست. قایق شتاب گرفته بود و باد، با سرعتی باور نکردنی به صورتمان می خورد. بوی دریا هم، غلظتش چندین برابر از قبل شده بود.

_غوغا؟

از اقرار به ترس، به اندازه ی خودش بیزار بودم. دستش را که جلو آورد و کنار دستم، روی لبه ی قایق قرار داد مسیر نگاه من هم تغییر جهت داد.
_قرار نیست غرق بشیم و بیفتیم توی آب…فقط قراره لذت ببریم. از این باد و سرعتی که خلاف جهت داره مارو جلو می بره.

برای چندلحظه ترسم را فراموش کردم. دلم می خواست پشت میزم در شرکت آبادیس، یا در مطبم بودم. هرجایی که می توانستم همان غوغای آرام، صبور و بی قلب باقی بمانم. این جا و در این قایق..در این فاصله

 

*****************************************************

نشسته بودیم روی شن ها، نزدیک به آب…نقطه ای که می توانستی رد صدف ها و گوش ماهی های شکسته را، تا خود دریا بگیری. موج ها، تند شده بودند و باد، هم پایشان شدت گرفته بود.

متوجه شده بودم، دوست ندارد غروب خورشید را به هیچ عنوان از دست بدهد. من هم، نارنجی پررنگ آسمان و ریزش اشعه هایش در آب دریا را دوست داشتم. این که بنشینم روی نرمی شن ها و آب، تا پیش پایم جلو بیاید. نگاه کنم…نگاه کنم…نگاه کنم.

دریا، شبیه زندگی من بود.

انگار خلاصه اش کرده بودند در روزهای گذشته ای که، سخت گذشته بودند. در قلبی که هم پای مردش، در عمقی پر آب سقوط کرده بود و هیچ غواصی بعد رفتنش، توان نجات قلب و روحم را پیدا نمی کرد.

_اولین باری که اومدم قشم، ده سالم بود.

سرم را چرخاندم به طرفش، دست هایش را از پشت تکیه گاه تنش کرده بود و پیچ و تاب عضلاتش، پیش چشمم می رقصید. یک پایش را دراز کرده بود. به شلوارش، ذرات شن چسبیده بود و با هر موجی که پیش می آمد، کمی پاچه اش خیس می شد. پای دیگر اما خم شده از زانو مانده بود. کف کالج هایش، گلی به نظر می رسید.

_مامانم دست من و عماد و صبا رو گرفت و برد بازار…اخمو بودم و تو قیافه، دلم دریا می خواست. من و چه به بازارای محلی؟

تصورش، با چهره ای آویزان باعث شد چشمانم بخندند. خودش هم لبخند محوی روی لب داشت و نگاهش، همچنان به آب بود.

_چشم مامانم به یه لباس محلی افتاد. رفت سراغش و منم یکم این ور و اون ور نگاه کردم و به خیال این که برای خودم مردی شدم، از کنارش گذشتم و از بازارچه بیرون اومدم. اصلا به چیزی جز این که خلیج فارس و ببینم فکر نمی کردم.

_پدرت….

نگذاشت بپرسم که کجا بود. با صدایی گرفته و سنگین نجوا کرد:

_فوت شده بود.

متأسفم گفتنم، خیلی دوای درد مردی که در سن کم، پدرش را از دست داده بود نمی شد. به نیم رخش زل زدم. استخوان بی نقص بینی اش، ترکیب بی نظیری با چانه و مژه های بلندش داشت. مگر مرد هم انقدر مژه هایش بلند می شد؟

_از یه محلی پرسیدم از کدوم طرف برم تا برسم به خلیج. راه و نشونم داد و من، حرکت کردم. فاصله کم نبود اما همین که رسیدم به ساحل، انگار دنیار بهم دادن. سریع لباسم و درآوردم و رفتم توی آب…یه پسر بچه ی تخس و بی خود بودم.

خنده ام رنگ و صدا گرفت. نگاهش کمی چرخید و روی انحنای لب هایم کوتاه و گذرا عبور کرد. بعد هم تا چشمان آرامم بالا امد:
_غروب که شد، تازه فهمیدم چیکار کردم.

_تا غروب توی آب بودی؟

سرش را تکان داد و دوباره با چرخاندن سرش، زل زد به آب. پای دراز شده اش را جمع و دست هایش را از پشتش به جلو آورد:

_تمام تنم سوخته بود. شونه هام که از آب بیرون بود تاول زده بود. اینا اما مهم نبودن…مهم این بود من نمی دونستم حتی هتلمون کجاست.

سعی کردم خودم را جای آن مادر بگذارم. لحظات سختی را به حتم گذرانده بود.

_انقدر غد بودم که حتی گریه هم نمی کردم. فقط انقدر گشتم تا یه پاسگاه ساحلی پیدا کردم. رفتم و جریان و براشون گفتم و یه ساعت بعدش، با کلی استعلام فهمیدن یه زن گزارش داده بچش گم شده. مشخصاتمون یکی بود. من و تا هتل بردن و مامانم که از شدت گریه داشت از حال می رفت با دیدنم انگار جون گرفت. جلو اومد، بغلم کرد…خوب به سرتاپام زل زد و بعد…وقتی فهمید سالمم محکم کوبوند توی گوشم.
دستم را روی دهانم گذاشتم، نگاهم کرد و سری تکان داد:

_چیه سرکار خانم؟ از کتک خوردنم خوشت اومد؟

جوابی ندادم و تنها سعی کردم، لبخندم را کنترل کنم. لبخندی که روی لب های او هم بود.

_بعد اون زیاد اومدم قشم اما هیچ وقت، خاطره ی اون روز از ذهنم بیرون نرفت. غروب که می شه، یادش می افتم. یاد ترس وحشتم وقت تاریکی هوا و نارنجی شدن آب، بعدم طعم اون سیلی.

_پس چرا اصرار داری غروبارو ببینی؟

 

نفس عمیقی کشید. سرش را به سمت آسمان گرفت و چشم بست.

_آدم باید خاطرات بدش و بذاره جلوی چشمش، توی خیالش به خودش سیلی بزنه و یادش نره، فاصله ی حال خوش و حال بدش، اندازه ی یه غروبه!
محوش ماندم و او با همان چشمان بسته، در آن پوزیشین ماند. تعبیر جالبش…تعبیر درستی بود. چندثانیه نگاهش کردم را نمی دانم اما وقتی چشم باز کرد، در نگاهش مهربانی عمیقی نهفته بود. نفسش را بیرون فرستاد و بدون این که خیرگی ام را به روی خودش بیاورد ایستاد. شن های چسبیده به شلوارش را تکاند و من را مخاطب قرار داد:

_غروب تموم شد خانم دکتر. پاش و بریم.

آرام ایستادم. آسمان داشت تاریک می شد و دیگر، از نارنجی های خورشید اثر کمی باقی مانده بود.

_چی شد که رفتی سراغ بدلکاری؟

چرخید، نگاهش جدی شده بود. شاید این که مستقیم از او و زندگی اش بپرسم، آن هم بدون این که خودش محرکش باشد از نظرش عجیب می آمد. با این حال این مرد، سراسر سوال بود برای من و ذهن و باورهایم.

_تا حالا از ارتفاع چندهزارمتری پریدی؟

این دیگر چه سوالی بود؟ سرم را تکان دادم و او، یک گام به طرفم برداشت.

_دیدن زمین از اون بالا، پریدن سمتش و میون آسمون و هوا معلق بودن یکی از جذاب ترین تجربه های زندگی من بود. بدل یعنی خطر، خطر یعنی هیجان و من…عاشق تلفیق این دوتام.

سرم را کج کردم، عماد شخصیت بسیار ساده تری نسبت به برادرش داشت. این مرد را باید یک شب شبیه معادله می نشستم و حل می کردم.

_این که آدم خطر و دوست داشته باشه جالبه.

_تو اما دوستش نداشته باش دکتر.

متوجه منظورش نشدم. ابروهایم درهم گره خورد و باز هم او یک قدم به طرفم برداشت. نگاه بی پروایی داشت. حال دیگر خیلی فیس در فیس و نزدیک بهم ایستاده بودیم. نپرسیدم چرا چون خودش، جوابم را داد. آن هم با لحنی اغوا کننده:

_ آخه یهو ممکنه دل یکی بریزه وقتی توی خطر میفتی.

حرف دوپهلویش، شبیه بوی شمعدانی بود. عطر داشت و این عطر آرامم می کرد.

 

_خودت چی؟ یهو دل کسی برات نمی ریزه؟

سوالم، نگاه خیره اش را در پی داشت. پرسیده بودم تا ببینم این مردی که تا این حد بی پروا، داشت در حریم من نفوذ می کرد تعهدی هم دارد یا نه. برای زنی مثل من، زنی که بی تعهدی، یک بار به انتهای خط رسانده بودتش، این جواب…خیلی مهم بود.

_چرا…یه زن!

نفسم گره خورد. زنی در زندگی اش بود و من از خودم بابت ساعت هایی که کنارش خوش گذرانده بودم شرمگین بودم. حس کردم، قلبم دلخور نگاهم کرد. کلمه ی بعدی اش اما، همه ی آن نفس های گره خورده را با یک دست نامرئی باز کرد. یک به یک و صبورانه.

_مادرم.

مادرش را، درک می کردم. سخت بود مادر یک جوانی باشی که شغلش، با خطر هم آغوش شده. نمی دانم چرا قلبم از ان حالت دلخوری به حالتی ذوق زده درآمد. این فعل و انفعالات احساسی از من و پیشینه ای که گذرانده بودم بعید بود. مقابل این مرد، خودم را گم می کردم و این…باعث ترسم می شد.

_حق داره.

لبخندی زد. محو…با چین های دور چشم و سینه ای که از نفس عمیقش آرام تکان خورد:

_همیشه دعا می کنه یکی بیاد توی زندگیم، که این نگرانیا رو باهاش تقسیم کنه.

ابرویی بالا انداختم. این مرد خودش هم می دانست تا چه حد به درد کار مادلینگ می خورد؟ شاید باید معرفی اش می کردم و از دل آن شغل خطرناک بیرون می کشیدمش. دستم را مشت کردم تا روی قلبم ننشیند. واقعا داشتم برای شغلش نگرانی خرج می کردم؟ دیوانه شده بودم گمانم.

_عجیبه. مادرا اصولا با زن گرفتن پسراشون مشکل دارن.

دستانش را در جیب فرو کرد و با حرکت سر خواست حرکت کنیم. ایستاد تا کنارش قرار بگیرم و بعد گام هایش را با من هماهنگ کرد.

_لابد خسته شده از دستمون.

لبخندی زدم.

_شاید هم امید داره همسرت شغلت رو تغییر بده.

از گوشه ی چشم، نگاهی روانه ام کرد. باد شب های جنوب را، دوست داشتم. همین بادی که از کنار دریا می گذشت و میان شال من، رقصی هنرمندانه به پا می کرد، انگار این باد، قصه داشت. قصه ی ماهیگیرهای اسیر طوفان، قصه ی دریانوردانی که از خانواده دور بودند و یا حتی ماهی های تنها…این باد، قصه ی دریا را با خودش داشت:

_پس باید خاطر همسرم خیلی عزیز باشه که به خاطرش این کار و بذارم کنار.

نگاهش نکردم. بیش تر حواسم پرت قدم هایم بود که از خودشان اثربه جا می گذاشتند، اثرهایی که با موج بعدی قطعا از بین می رفتند، در ذهن من اما اثرها و ردپاهایی بود که هر موجی می آمد، پاکشان نمی کرد. مانده بودند تا بشوند آیینه ی دق!

_امیدوارم.

آرام گفتم، اما نه آن قدر آرام که نشوند. آرام گفتنم نه از سر حسادت بود و نه بغض. حسرت اما میانش موج می زد. من…سال های قبل، به این امید که خاطرم عزیز است سعی در تغییر یک نفر داشتم و تهش…مزخرف تمام شد. با یک درد و زخم که خوب شدنی نبودند. این امید به تغییرها، ته همه شان ناامیدی بود. آدم ها…تا خودشان نمی خواستند تغییر نمی کردند.

**********************************************************

تازه به هتل برگشته بودم.

آن قدر خسته بودم که در همان لابی، روی اولین مبل نشستم. این سه روز، زیاد راه رفته بودیم. می گفت باید جزیره را قدم زد تا بتوانی زیر و بمش را ببینی. هرچه می گذشت، بیش تر مطمئن می شدم اقرارش به تورلیدر بودن، لاف و دروغ نبوده. اطلاعات جامعش، من را به این باور می رساند که شاید بومی همین نقطه از کشور باشد.

خیره به تعداد انک آدم های داخل لابی مانده و چشمان خسته ام را روی هم گذاشتم. خودم را می شناختم، با همه ی این خستگی، باید جان می کندم تا خوابم می برد. عادت بدی که از بچگی همراهم بود و باعث می شد خستگی بی خواب ترم کند. مامان، همیشه می گفت تو هروقت خسته شوی، از خستگی زیاد خوابت نمی برد.

صدای بلند شده از موبایلم، نشان از یک تماس تصویری در پیام رسانم داشت. شماره ی آذربانو میان تمام آن خستگی، شبیه یک جان دوباره در مرحله ی آخر بود. تماس را متصل کردم و سعی کردم با یک لبخند، خستگی هایم را کاور کنم.

_سلام آذر جون.

موبایل را خیلی به صورتش نزدیک نگه داشته بود، بینی اش به همین دلیل کمی تپل تر به نظر می رسید و من باید برایش باید می مردم. چقدر عزیز بود!

_کجایی دختر؟

سلامم را جواب نداده کنجکاوی می کرد. موبایل را کمی چرخاندم تا محوطه ی لابی را ببیند.
_تازه رسیدم هتل. توی لابی نشستم. خوبین قربونتون برم؟ چه خبرا؟

بالاخره صورتش را عقب کشید. خیالش ازمکانم راحت شده بود.

_خوبم، خوش می گذره مادر؟

خوش؟ نمی دانستم جواب این سوال واقعا چه چیزی می تواند باشد. این روزها آرام بودم. جدا از هیاهوی پایتخت و مشغله های زیادم. مردی بود که فقط در لحظه اش نفس می کشید. جزیره را مثل کف دستش بلد بود و البته، حرف ها و جملاتش، رنگ و بوی عجیبی داشتند. مردی که خودش را…هم سفرم کرده بود و من هنوز مانده بودم چرا مخالفتی نکرده بودم؟

_همه چیز خوبه. چه خبر از تهران؟

پشت چشمی برایم نازک کرد. ابروهای باریک و کم پشتش، برای این کار زیادی مناسب بودند.

_همه چیز مثل همیشه. اگه این کامیاب بذاره.

دلم برای همه شان تنگ بود. فقط چندروز گذشته بود اما نمی شد دلتنگ آن خانه و آدم هایش نشوم. یک طورهایی، بعد آن فاجعه ی شش سال قبل جانم به جانشان گره خورده بود.

_باز چیکار کرده؟

_پریروز نوبت دکتر داشتم، با این پرستاره رفتیم و برگشتیم..دیدم ماشینش توی حیاطه. شوکه که چرا وسط روز خونست، رفتم تو دیدم با یه دختر نشستن روی کاناپه دارن فیلم می بینن. اونم چه فیلمی…

خنده و بهت، نگذاشتند حرفی بزنم. آذربانو هم با همان لحن عاصی شده ادامه داد.

_چقدرم دختره خوشگل بود. خاک برسرش نکنن که داره با پسر من می پلکه.

بالاخره توانستم بر خنده ام غلبه کنم. باید مفصلا بعدا در باره ی این موضوع با کامیاب حرف می زدم.

_نگران نباش بانو، من باهاش حرف می زنم.

همچنین ببینید

رمان غرقاب پارت ۲۶

  خانه ی بانو رساندم، کیفم را روی جاکفشی گذاشتم و بدون باز کردن دکمه …

۴ دیدگاه

  1. چی شد بلاخره ؟؟؟

  2. ادمین چه خبره ؟… راست میگن؟…

  3. دوست عزیز این پارتو جدید قرار دادید
    و این در صورتی هست که شما قرار بود این کارو نکنید
    طبق ماده ۱۲ فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از مطالبی که بدون اجازه ی صاحب اثر باشد علاوه بر پی کرد قانونی تامین خسارت نیز خواهد داشت .

    و من شنبه روی این کار شما اقدام می کنم و میخوام ببینم شمایی که انقدر حساسی روی سئو سایت خودتون بعد از فیلتر شدن سایتتون چی میخواید بکنید .
    تو توافقی که شما با سایت ایرانیک قبول کردی برای خرید دامنه اینو تایید کردی که اگر سایت شما شاکی خصوصی کپی محتوا داشته باشه دیگه حق هیچ گونه خرید دامنو رو ندارید و هر دامنه ی دیگری هم به اسم شما باشه فیلتر خواهد شد
    و هزینه های تخریب اثر نویسنده و ضرر های مالی ناشر از این ساعت تماما به عهده ی شما بوده که بهتون گفته شد

    فقط تا جمعه شب وقت داری ببینی نظرو و حذف کنی تمام رمان رو از سایت خودتون شبتون بخیر

    • سلام
      ببخشید اما چرا شما از همان پارت اول اعتراض نکردید
      ما خوانندگان هم حقوقی دارم لطفا به ما هم احترام بگذارید. شما باید همان پارت اول یا دوم اعتراض می کردید نه وقتی ما تا پارت ۱۰ رو خواندیم. همه از کتابهای رمان استفاده نمی کنند یا تلگرام و اینستا ندارند که بتوانند رمانها رو دنبال کنند. لطفا بگذارید رمان رو اینجا بخوانیم. ممنون

      نویسندگانی که رمانها رو برای چاپ می نویسید لطفا و خواهشا رمانها رو آنلاین نگذارید یا حداقل برای همه به نمایش نگذارید که وقتی رمان پخش شد اعتراض کنید. ممنون

      از ادمین هم خواهش میکنم لطفا اول از نویسندگان رمان ها اجازه بگیرید تا چنین مشکلاتی به وجود نیاید ممنون

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan