شنبه , بهمن ۵ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان زهر تاوان / رمان زهر تاوان پارت ۶

رمان زهر تاوان پارت ۶

 

-تا قبل از ازدواجت هر چی بگی حق با توئه…اما بعد از ازدواجت نه…درسته که من از ماهان خوشم نمیاد…اما تا وقتی که تو زنش
بودی من هیچ حقی نداشتم….اتفاقا به عنوان یه مرد حقو به اون می دادم…چاره ای نداشتم جز اینکه تو رو از خودم دور کنم…نمی
خواستم دچار خبط بشیم…هیچ کدوممون..مطمئناً اگه مامان بابای من به جای قهر کردن به خاطر خونه مجردیم…جریان ازدواجتو
به من می گفتن…یا تو یه مشورت ساده با من می کردی…یا خونوادت با بی خیالی از کنار من و اهمیت وجودم تو زندگیت نمی
گذشتن….هیچ وقت نمی ذاشتم این ازدواج صورت بگیره…من درست شب قبل از عقدت….در حالیکه تو کیش بودم خبردار
شدم….وقتیکه دیگه هیچ کاری از دستم بر نمی اومد….هرچند که همون شب با پدرت تماس گرفتم و گفتم انقدر سریع تصمیم
نگیرن…گفتم این ازدواج به صلاح نیست…اما قبول نکرد و گفت که ماهان رو از هر لحاظ مناسب می بینه…تو بگو تحت این
شرایط…منی که حتی پسر عمه واقعیت نبودم چیکار می تونستم بکنم؟وقتی هم که برگشتم…تو دیگه یه زن شوهردار بودی…و بودنت
کنار من و حضورت تو خونه من هیچ توجیهی نداشت…تمام تلاشمو کردم که دچار اشتباه دیگه ای نشی…تو واسه من همون جلوه
بودی…اما دیگه نمی تونستم بهت دست بزنم یا بغلت کنم…تا روزی هم که طلاقتو نگرفتی انگشتمم بهت نخورد…چون یه سری
اعتقادات واسه خودم داشتم و دارم…چون نامردی کردن تو ذات من نیست…همون روز که از خونه بیرونت کردم…خودم داغون تر
از تو….سایه به سایت اومدم و وقتی دیدم وارد خونه ماهان شدی روی نیمکت جلوی خونش…زیر همون بارون…ساعتها
نشستم…فکر نکن من بی خیال حال و روزت بودم….فقط نمی خواستم با حضورم…با بودنم..زندگیتو بهم بریزم…نمی خواستم ماهانو
بهم بریزم…چون اثرات مستقیم این اتفاق به تو بر می گشت…اما حتی یه لحظه هم ازت بیخبر نبودم…یه لحظه هم فراموشت
نکردم….

میان حرفش می پرم…..

-قبلش چی؟اصلاً چرا گذاشتی رفتی که این اتفاقا بیفته؟اگه منو دوست داشتی…اگه منو می خواستی چرا ولم کردی؟

لبخند تلخی می زند…صورتش را به صورتم می مالد و می گوید:

-در مورد این قضیه بعداً حرف می زنیم…به وقتش…

معترضانه می گویم:

-وقتش کیه؟من می خوام بدونم…حقمه که بدونم…

از جا بلندم می کند و در حالیکه شیطنت در چشمانش موج می زند…می گوید:

-وقتش…وقتیه که من صلاح بدونم…الان وقتشه که حق من پرداخت بشه….فقط امیدوارم دوباره کارمون به بیمارستان نکشه….

کیان بلندی که می خواهم بگویم با لمس لبش توی گلویم می شکند…دوست دارم مقاومت کنم…اعتراض کنم…اما پا به پایش جلو می
روم…بی اراده…در عشقبازی که عجیب حس می کنم تنها به منظور پرت کردن حواس من است….

کلافه و عصبی از کنارم بلند می شود و به حمام می رود….از ناراحتی ناگهانیش متعجبم…گوشی اش بی وقفه زنگ می خورد…با
بی حالی برمیخیزم…پتو را دورم می پیچم و به به سمت موبایلش می روم….دکتر نبوی….جواب می دهم…
-سلام دکتر….
سکوت آنطرف خط شاخکهایم را تکان می دهد….مردد تکرار می کنم…
-الو….آقای دکتر
-سلام دخترم….
نفس آسوده ای می کشم…
-خوبی جلوه جان…یه لحظه شک کردم که درست گرفتم…
-ممنونم دکتر…کیان حمومه…من گوشیشو جواب دادم…شما خوبین؟خانوم دکتر خوبن؟
باز هم مکث می کند….
-همه خوبن عزیزم…راستی من یه تبریک بهت بدهکارم…ما رو که واسه عروسی دعوت نکردین…واست آرزوی خوشبختی دارم
دخترم…
تشکر می کنم…باز وقفه ای میان حرفش می افتد…
-هر وقت تونستی یه سر به من بزن…با کیان با هم بیاین…خوشحال می شم از دیدنتون
چشم مودبانه ای می گویم و تماس را قطع می کنم…پتو روی دوشم می افتد…حال لباس پوشیدن ندارم…شدیداً گرسنه ام شده…ضربه
ای به در حمام می زنم…
-کیان بیا بیرون دیگه…من گشنمه…
صدایش گرفته تر شده…
-الان میام…
بی حوصله روی تخت می نشینم…ناراضی ام…از اینکه بعد از رابطه مان در آغوشم نمی گیرد و سریع بلند می شود
ناخرسندم….با چشمان سرخ و موهای ژولیده از حمام خارج می شود….نیم نگاهی به من می کند و می گوید:
-اگه می خوای تو هم یه دوش بگیر تا بعدش بریم بیرون یه چیزی بخوریم و یه کم خرید کنیم….
از جا بلند می شوم…نزدیکش می شوم و آهسته می گویم:
-خوبی کیان…
در حالیکه سعی می کند نگاهش را از پتوی کنار رفته و سینه بیرون افتاده من بگیرد می گوید:
-آره نفس….فقط خیلی خستم…دلم می خواد زودتر یه چیزی بخوریم و بخوابیم…
سری تکان می دهم…پتو را روی تخت می اندازم و در حالیکه سنگینی نگاهش را حس می کنم به حمام می روم….

*****بی اغراق این سه روز بهترین روزهای عمرم بوده است….سه روزی که حتی ثانیه ای بی کیان و آغوش گرمش
نگذشته….بحث نکرد و بحث نکردم…آنقدر این آرامش برایم عجیب و دور از باور است که نمی خواهم با هیچ حرف و سخن
اضافه ای خرابش کنم…همین که کیان هست…همین که دارمش…همین که دستانم گرم شده اند و دیگر یخ نمی زنند…همین که فارغ
از هر فکر و خیالی میان بازوان قویش محصور می شوم…برایم کفایت می کند….به جز به منظور خرید از خانه بیرون نرفته
ایم…به جز پدر و مادر و عمه ام پاسخ تلفن هیچ کس را نداده ایم…به جز زمان حال از هیچ چیز سخن نگفته ایم….دوست دارم
تهران را با تمام جاذبه هایش…درسم را با تمام علاقه ام….و خانواده ام را با همان اندک وابستگیم…رها کنم و در همین ویلای
کوچک لب دریا…دور از شهر و تمدن….آسوده و بی دغدغه…تا ابد بمانم…به کیان هم گفته ام….خندید…. لپم را گاز گرفت و
گفت:
-نظرت چیه کلاً پزشکی رو بی خیال شیم و بزنیم تو کار کشاورزی و دامپروری…

می خندم و نگاهش می کنم…به کیانی که عجیب آرام است…شیطنت هایش رنگ باخته…کمتر حرف می زند و بیشتر گوش می
دهد…هرچند نوازشهایش پررنگ تر از همیشه شده…اما انگار دستش با دلش یکی نیست…با دست پس می زند و با پا پیش می
کشد…آرامی من از آرامشم است…آرامی کیان از نا آرامیش…با نگاه التماسش می کنم…بگو کیان…دردت را بگو…اما هر بار که
می خواهم حرف دلم را بر زبان جاری کنم…انگشت اشاره اش را روی لبانم می گذارد و به سکوت دعوتم می کند….نا خودآگاه
کمی فاصله می گیرم…با وجود تمنای هر لحظه ام برای داشتنش…دیدن بی قراریش فراری ام می دهد…اما تا می خواهم فکر
کنم…تا ذهنم درگیر می شود…تا نگرانی و اضطراب فرصت خودنمایی پیدا می کنند…بلافاصله میان هجوم محبتهای ناگهانیش گمم
می کند…در مقابل خواسته هایش هیچ راهی ندارم جز سکوت و تسلیم…آرامم..اما سردرگم…سردرگم سردرگمی کیانم…

اولین شیفت شبم را با خمیازه های پی در پی و ممتد شروع می کنم….هنوز ساعت دوازده هم نشده….کیان هم که از ساعت
هشت به اتاق عمل رفته و هنوز بیرون نیامده….خوشبختانه بخش خلوت است ومی توان سر خود را با مطالعه کتابهایم گرم
کنم….توی چرتم که با صدای وحشت زده یکی از پرستارها از جا می پرم.

-بچه ها دکتر آراسته اومده واسه بازرسی…

سریع بلند می شوم…دستی به روپوش و مقنعه ام می کشم….اتیکتم را روی سینه نصب می کنم…همه در جنب و جوشند…مرد
کوتاه قد لاغر اندامی همراه اعضای دفتر مدیریت وارد می شوند….ماهان هم کنارش ایستاده….از تضاد قد و قیافشان خندم می
گیرد….کاوه هم با تفاخر پشت سرش راه می رود…دیدن او اعصابم را بهم می ریزد..ماهان با چه قدرتی کاوه را تحمل می
کند؟دکتر آراسته کنار استیشن می ایستد و با همه سلام و احوال پرسی می کند…اتیکت مرا که می بیند لبخندی می زند و می گوید:
-پس دختر دکتر کاویانی و همسر دکتر حسامی که اینقدر همه سفارششو می کنن شمایین!
جواب لبخندش را می دهم و در حالیکه کمی سرم را خم می کنم می گویم:
-بله دکتر از آشناییتون خوشبختم.
رنگ به رنگ شدن صورت ماهان بارز است…اما همچنان خونسرد و مسلط نگاهم می کند…
-منم هین طور خانوم دکتر…شنیدم عمومیتون رو تو فرانسه گرفتین…امیدوارم شرایط اونجا به خوبی اینجا بوده باشه
همزمان چشمکی می زند و همه به شوخی اش می خندند…ادامه می دهد…
-دختر من دانشجوی سال آخر پرستاریه…تو تهران خیلی تنهاست…شبایی که با هم شیفتین هواشو داشته باش…
تمام سعیم را می کنم که نگاهم به کاوه نیفتد…با خونسردی و بی تفاوتی نسبی می گویم:

-حتما…باعث افتخاره…

سری تکان می دهد و در حالیکه به سمت اتاقها می رود می گوید:

-ممنون دخترم…به پدرت و دکتر حسامی سلام برسون…

از پشت نگاهش می کنم و در دل می گویم:

-فقط خدا می دونه چقدر مشتاق دیدار دخترتم دکتر…

روی صندلی می نشینم…مردمکم روی چهره بزک کرده یکی از پرستاران کشیک ثابت می ماند…لبخند روی لبش و نگاه خیره مانده
اش به کاوه…عجیب معنی دار است….!!!
دستهایم را به دو طرف می کشم… گوشی معاینه را بر می دارم و برای سرکشی به اتاق بیماران می روم….در حالیکه تمام فکرم
پیش کاوه و دکتر آراسته مانده…..بیرون که می آیم…از دور کیان را می بینم…کنار استیشن ایستاده….سر تا پا سبز پوش…از
دیدن قامتش در گان جراحی دلم ضعف می رود…با لبخند جلو می روم و در حالیکه سعی می کنم نگاه هیز و پر معنی ام را کنترل
کنم سلامش می دهم….سرش را از روی پرونده بلند می کند…نگاهی به سر تا پایم می اندازد…لبخند محوی می زند و می گوید:
-سلام خانوم…خسته نباشی…
سبز خسته اش در این لباسها بیشتر به چشم می آیند…بی شک اگر زیر این همه نگاه کنجکاو و حسود نبودیم..خودم را در آغوشش
پرت می کردم….انگار دردم را می فهمد…چون لبخندش جان می گیرد…پرونده را می بندد و می گوید:
-اگه کاری نداری بریم تو اتاق من یه چای بخوریم….
گوشی ام را توی جیبم می گذارم و تنها می گویم:
-بریم…
به محض ورود به اتاقش دستم را دور گردنش حلقه می کنم و چشمانش را می بوسم…بلندم می کند و روی صندلی می نشاندم…
خستگی از سر و رویش می بارد…چایسازش را به برق می زند و پشت میزش می نشیند…
-خیلی خسته ای کیان؟
دستش را توی موهایش فرو می کند و می گوید:
-اوهوم….چند تا عمل سنگین و پشت سر هم…نفسمو گرفت…
با نوک پایم ضربه ای به میز می زنم و آرام می گویم:
-خب برو خونه…برو بخواب…
نفس عمیقی می کشد و می گوید:
-نه عزیزم…همین جا یه چرت می زنم…نگران نباش….
با شنیدن صدای Off شدن چایساز از جا بلند می شوم…لیوانش را از روی میز بر میدارم و تی بگی داخلش می اندازم و بعد از
ریختن آب جوش توی لیوان به دستش می دهم…تبسم پر مهری می کند و جعبه ای شکلات از میزش بیرون می آورد:
-شام خوردی؟گشنت نیست؟
سرم را به علامت نفی تکان می دهم…سوال توی ذهنم را حلاجی می کنم…بدون اینکه سرم را بالا بگیرم محتاطانه می پرسم:
-تو دکتر آراسته رو می شناسی؟
چایش را مزمزه می کند و می گوید:
-مدیر بیمارستان؟آره خب…می شناسمش…
سعی می کنم کاملاً عادی به نظر برسم…با ناخنم روی میزش خط می کشم…
-عمه اینا باهاشون رفت و آمد خانوادگی دارن؟
ثابت شدن ناگهانی نگاهش را روی صورتم حس می کنم….فهمید…!!!دستپاچه شکلاتی بر می دارم و می گویم:
-آخه الان اومده بود واسه بازدید…دیدم کل خونواده رو می شناسه…گفتم شاید رفت و آمد دارین…
لیوانش را روی میز می گذارد…نگاهش می کنم…چشمانش عین سنگ شده…بر خودم لعنت می فرستم که همچین وقت بدی را برای
حرف زدن در مورد همچین چیزی انتخاب کرده ام…از جا بلند می شود و به سمت من می آید. دستش را به لبه میز تکیه می دهد و
کمی خم می شود…شمرده و قاطع می گوید:
-هر چی تو سرته بریز دور جلوه….قبلا هم بهت هشدار داده بودم…می دونی که شوخی ندارم…دور و بر کاوه ببینمت روزگارت
سیاهه…
جرات نگاه کردن به چشمانش را ندارم…در حالیکه سعی می کنم خونسردیم را حفظ کنم می گویم:
-منظورت چیه؟چه ربطی به کاوه داره؟یه سوال پرسیدم فقط!چرا عصبانی می شی؟
دستش را زیر چانه ام می گذارد…سرم را بلند می کند و می گوید:
-حرفامو گرفتی یا لازمه که تکرار کنم؟
از خشونتش آزرده می شوم…چانه ام را آزاد می کنم و بلند می شوم….باشه زیر لبی می گویم…می خواهم از اتاق بیرون بروم که
صدایش بر جا خشکم می کند:
-سعی نکن منو دور بزنی خانوم کوچولو…قبلنم گفتم…دست از پا خطا کنی با من طرفی..

حرص زده و عصبی به سمتش بر می گردم و می گویم:

-چطور می تونی به این راحتی از کاوه بگذری؟ها؟

لیوان چایش را دوباره در دست می گیرد و در حالیکه می نشنید می گوید:

-بی خیالش نیستم…ولی نیازی به انتقام گرفتن نمی بینم…کاوه همین الانشم به اندازه کافی بدبخت و مفلوک هست…همین طفیلی
بودنش…آویزون بودنش…آرومم می کنه….حریف زمین خورده ای مثل کاوه… زدن نداره…

جلو می روم…دستانم را روی میز می گذارم و به او که سرش را به پشتی صندلی تکیه داده و چشمانش را بسته خیره می شوم:

-تو که از ذات بد این آدم خبر داری…چرا اجازه می دی زندگی یه دختر بیچاره رو خراب کنه؟

پوزخندی گوشه لبش را تکان می دهد…بدون اینکه چشمش را باز کند می گوید:

-یعنی الان تنها نیت تو نجات دادن زندگی اون دختره؟

کیان گول نمی خورد…هیچ جوره هم کوتاه نمی آید….بی فایده است…عقبگرد می کنم و از اتاق بیرون می زنم….توی استیشن
می نشینم….خیره به اتیکت روی سینه پرستار مورد علاقه ام می گویم:

-خانوم نجفی…دکتر آراسته رفتش؟
موهای مش شده اش را زیر مقنعه می دهد…لبخند مصنوعی و پهنی می زند و می گوید:

-آره…رفتن….

پایم را روی پایم می اندازم و با دوستانه ترین لحن ممکن می پرسم:

-اون یکی دکتره…که چشماش رنگی بود……

سریع حرفم را می قاپد و با لبخند واقعی شده اش می گوید:

-دکتر پندار رو میگین؟

حدسم درست است…!!!بی اختیار خنده ای می کنم و می گویم:

-اسمش پنداره؟تخصصش چیه؟

کاملاً علاقه مند به موضوع بحث…صندلیش را رو به روی من قرار می دهد و می گوید:

-جراحی خوندن…مثل دکتر حسامی….البته عملاشون نسبت به دکتر حسامی خیلی کمتره…یا بیشتر به عنوان دستیار تو عملا
شرکت می کنن…ولی واقعاً انسان دوست داشتنی و محترمی هستن….

سرم را به نشانه تایید تکان می دهم و تمام تلاشم را برای کنترل نیشخندم به کار می گیرم…

-مجرده؟

اخمهایش در هم فرو می روند…

-راستش یه شایعاتی هست که می گن قراره با دختر همین دکتر آراسته ازدواج کنه…ولی من فکر نمی کنم واقعیت داشته باشه…
آخه دختره اصلا در حد و اندازش نیست….

ابروهایم را بالا می برم و متعجبانه می گویم:

-جدی؟چطور مگه؟

-باید ببینینش…انگار از دماغ فیل افتاده…خدا رو شکر هیچ چیز قابل توجهی هم نداره ها…ولی یه طوری رفتار می کنه که انگار خدا
رو هم بنده نیست…

لیست کشیکا رو بر می دارم و لبخندی از سر رضایت می زنم…در کشیک بعدی افتخار دیدن مهسا آراسته نصیبم می شود….برای
اولین بار در تمام طول عمرم آرزو می کنم کیان چند روزی به سفر برود…!!

کیان تا صبح از اتاقش بیرون نیامد….اتند مورنینگ اوست…منو بقیه رزیدنتها و اینترنها برای مورنینگ حاضر می شویم….
روپوش سفید پوشیده و اخمهایش شدیداً در هم است…سلام مرا همراه با بقیه جواب می دهد…حتی نگاهم هم نمی کند….ریپورت
شب گذشته را می دهم و می نشینم…تشکر خشکی می کند…بعد از گزارش اینترنها برای سرکشی به بیمارانی که دیشب عمل کردند
به بخش می رویم….جدی و محکم حرف می زند…نگاه شیطنت آمیز دختران اینترن روی صورت کیان و لبخندهای معنی دارشان
حرصم را در می آورد….حتی از اینکه به منظور معاینه زن بیمار بدنش را لمس می کند عصبی می شوم….از اینکه اینقدر بد
اخلاق و عنق شده و کوچکترین توجهی به من ندارد کلافه می شوم…..تنها چیزی که کمی آرامم می کند برق حلقه ی توی دستش
است….از تمام توضیحاتش فقط خسته نباشید آخرش را می فهمم….به اتاقش می رود…منهم به اتاق رزیدنتها می روم و لباسم را
عوض می کنم….گوشیم توی جیب روپوشم می لرزد…اس ام اس داده که توی ماشین منتظرم است…سریع حاضر می شوم و به
پارکینگ می روم…هنوز نیامده…به ماشین تکیه می زنم…صدای آشنایی را می شنوم…با شنیدن اسم کاوه گوشهایم را تیز می
کنم…صدای خانوم نجفی ست که از سمت دیگر ماشین ما می آید….به خاطر شاسی بلند بودن ماشین من قابل رویت نیستم….
-یعنی چی امروز نمی تونم کاوه جان؟پس کی؟….اکی…پس یه قراری واسه عصر بذار…دلم تنگ شده واست….
از این همه ذکاوت خودم در شناخت آدمها کیفور می شوم….اما دیدن کیان و اخمهای درهمش دوباره حالم را می گیرد….قفل را
می زند و تنها می گوید سوار شو…خانوم نجفی از دیدن کیان دست و پایش را گم می کند….کیان نگاه مشکوکی بین ما رد و بدل
می کند و سری به علامت تاسف تکان می دهد و داخل ماشین می نشیند….کمربندش را می بندد و راه می افتد….کمی با حلقه ام
بازی می کنم و محتاطانه می گویم:
-واسه چی اینقدر بداخلاقی؟
نیم نگاه عاقل اندر سفیهی به من می اندازد و تا خانه سکوت می کند….فکرم مشغول تر از آن است که بخواهم به کیان گیر
بدهم…دوش می گیرد و بدون خوردن صبحانه به تخت می رود…منهم دوش می گیرم….دلم ضعف می رود…لیوانی شیر با خرما
می خورم….موهایم را جمع می کنم و کنارش دراز می کشم….از حرکت منظم قفسه سینه اش میفهمم که خوابش برده…بی
اختیار چندین دقیقه نگاهش می کنم….دلم تنگش شده…بیشتر از هر چیز…بی توجه به خستگی بی حد او و خودم…سرم را روی
سینه اش می گذارم…تکانی می خورد…دستش را بالا می برد که در آغوشم بگیرد…لحظه ای مکث می کند….نفسش را محکم
بیرون می دهد….دستش را پایین می آورد و روی بازویم می گذارد…چانه ام را روی سینه اش می گذارم و نگاهش می کنم…لای
پلکش را باز می کند و از دیدن چهره شیطان من خنده اش می گیرد…به پهلو می خوابد و سرم را میان دستانش مخفی می کند و
خواب آلود می گوید:
-بگیر بخواب که به اندازه کافی از دستت کفری هستم…بخوای شیطنتم کنی معلوم نیست چه بلایی سرت میارم….
می خندم….صدای خنده ام در آغوشش خفه می شود…او هم می خندد و در حالیکه خمیازه می کشد می گویذ:
-هزار بار گفتم رو سینه من فوت نکن قلقلکم میاد…
بوسه ای بر سینه پهنش می زنم و به خواب می روم….
همین یک گوشه جا را با دنیا هم عوض نمی کنم….

لعنت به این زنگ موبایل که آرامش برای ما نگذاشته….کیان کورمال کورمال دنبالش می گردد و منهم در حالیکه پشتم را به او
میکنم غر می زنم:
-نمیشه این موبایلتو بذاری رو سایلنت…دیشب تا صبح جون کندیما…اه
بی توجه به من گوشی اش را جواب می دهد…از بین حرفهایش می فهمم که دکتر نبوی است…این جناب دکتر هم عجیب به ما
علاقه مند شده…کیان بیرون می رود…سرم را زیر پتو می برم و به خوابم ادامه می دهم…در را آهسته باز می کند و می گوید:
-جلوه بیداری؟
ازهمان زیر اوهوم بی حالی می گویم…
صدای ترق و توروق کمد را که می شنوم پتو را کنار می زنم…مشغول لباس پوشیدن است…می پرسم کجا؟
شانه را توی موهایش فرو میکند و می گوید:
– یه کاری واسم پیش اومده…باید برم مطب دکتر نبوی…تو بخواب….تا بیدار شی من اومدم…
نیم خیز می شوم و می گویم:
-تو که تا صبح نخوابیدی…چشمات سرخه سرخه…حالا نمیشه عصر بری؟
بوسه سرسری به گونه ام می زند و می گوید:
-نگران نباش…من عادت دارم…برمی گردم می خوابم…
خداحافظی می کند و می رود…خواب از سرم می پرد…یعنی خواب بی کیان نمی چسبد…
بلند می شوم و دستی به سر و گوش خانه می کشم…به مادر زنگ می زنم که جواب نمی دهد….مطابق معمول یا دانشگاه است یا
بیمارستان….نگاهی به محتویات یخچال می اندازم و تصمیم می گیرم که برای خرید بیرون بروم…به کیان زنگ می زنم…او هم
جواب نمی دهد…یادداشتی روی میز می گذارم…لباس می پوشم و علی رغم سر درد شدیدی که دارم از خانه بیرون می روم….
وقتی بر می گردم کیان را دراز کشیده روی مبل می بینم…لباسش را عوض نکرده…حتی جورابش را هم در نیاورده…کیسه
خریدهایم را توی آشپزخانه می گذارم و کنارش می روم…آهسته صدایش می کنم…بدون اینکه دستش را از روی چشمش بردارد
می گوید:
-بیدارم
کمرم را راست می کنم:
-چرا اینجا خوابیدی؟چرا لباساتو عوض نکردی؟
از دیدن سرخی بیش از حد چشمانش جا می خورم…
-کیان خوبی؟
پاهایش را آویزان می کند و می نشیند.
-آره…یه چای می دی به من؟
مانتویم را در می آورم و به آشپزخانه می روم…تا چای آماده شود برایش خامه و عسل و کره هم توی سینی میگذارم و همراه چای
برایش می برم…
لبخند تشکرآمیزی می زند و تنها به خوردن چای و چند لقمه خامه اکتفا می کند…رو به رویش می نشینم و نگاهش می کنم…حالش
گرفته ست…می دانم وقتی از چیزی رنج می برد دوست ندارد کسی سوال پیچش کند…اما طاقت نمی آورم…می پرسم.
-کیانی…چرا اینقدر گرفته ای؟چیزی شده؟
سینی را کنار می زند و می گوید:
-نه…فقط سرم بد درد می کنه…مسکنم خوردم آروم نشدم…تو چرا نخوابیدی؟
گیره موهایم را باز می کنم و می گویم:
-تو که رفتی دیگه خوابم نبرد…پاشو برو یه کم دراز بکش…منم می رم یه چیزی واسه ناهار درست می کنم بعد میام می خوابم…
سری تکان می دهد…باشه ای می گوید و می رود…گوشیش جا می ماند…صفحه اش روشن و خاموش می شود…شماره ناشناس
است…می دانم کارم درست نیست…اما تماس را برقرار می کنم…صدای سونیا را از صدای خودم بهتر تشخیص می دهم…

-کیان…الو کیان…چطور می تونی اینقدر بی رحم باشی…من دارم می میرم…

گزینه قطع ارتباط را لمس می کنم…مانتویم را می پوشم واز خانه بیرون می روم…

بوَد مشکل که از خاطر برم این بی صفایی را…

به محض اینکه پایم را از در آپارتمان بیرون میگذارم گوشیم به صدا در می آید…نگاهش می کنم…کیان است…قطع می کنم….
دوباره زنگ میزند…قطع می کنم….می دانم دنبالم می آید..برای اولین ماشین دست تکان می دهم و سوار می شوم….گوشی زنگ
می خورد…قطع می کنم…زنگ می خورد…خاموش می کنم….سرما دوباره به دستانم برگشته اند…به قلبم هم….چشمانم می
سوزند…پلک نمی زنم که اشکم سرازیر نشود…آدرس مطب دکتر نبوی را می دهم…گفته بود که آنجا می رود…پیاده که می شوم
لرزش زانوانم را حس می کنم…دوست ندارم دروغش رو شود…طاقتش را ندارم….نگاهم را به برج سی طبقه مقابلم می
دوزم…صدبار جلو می روم و عقبگرد می کنم…از حماقت خودم بیزارم…از اینکه ترجیح می دهم در جهالت باقی بمانم…گرمای هوا
تاثیری بر انجماد تنم ندارد…دستان یخ زده ام را توی جیبم فرو می کنم و وارد می شوم…هر طبقه ای که آسانسور بالاتر می رود
دمای بدن من پایین تر می آید و از توقفش کامل یخ می زنم…از آسانسور که بیرون می روم..دکتر را کیف به دست دم مطبش می
بینم…آماده رفتن است…از دیدنم تعجب می کند و سکوت….زبانم را روی لبهای خشکیده ام می کشم…صدایم عجیب گرفته و خش
دار شده….
-سلام آقای دکتر….
کیفش را به دست دیگرش می دهد…سالهاست که با حال خرابهایی مثل من سر و کار دارد…در مطب را باز می کند و منتظر می
ماند تا وارد شوم…
منشی اش به احترام بر می خیزد…وارد اتاق دکتر که می شوم به این فکر می کنم که آیا جواب سلامش را دادم؟؟؟نمی دانم…
دکتر کتش را در می آورد و به چوب رختی آویزان می کند…پشت میزش می نشیند و صبورانه نگاهم می کند….ضربان قلبم را
میان تارهای صوتیم حس می کنم…بند کیفم را آنقدر فشار داده ام که خون از تمام انگشتانم رفته….اگر بگوید کیان اینجا نبوده…اگر
بگوید صبح تماسی با کیان نگرفته….از جا بر می خیزم…بگذار نفهمم…بگذار نفهم باقی بمانم….عذرخواهی می کنم…می خواهم
بروم…می خواهم فرار کنم…صدایش مانع می شود…صدای گرم و پر محبتش….
-بیا بشین دختر جان….نمی خواد حرف بزنی…ولی با این حال و روز کجا می خوای بری؟
لرزش بیش از حد زانوانم به ماندن تشویقم می کنند…می نشینم…با بیشترین فاصله از دکتر…
منشی اش وارد می شود…با لیوانی شربت…از دیدن یخهای درون لیوان بیشتر می لرزم…به جان کندن می گویم:
-میشه برام یه استکان چای بیارین؟سردمه…
بی آنکه تعجب کند حتماًی می گوید و میرود…انگار دیدن آدم یخ زده در گرمای پنجاه درجه مرداد عادی ترین اتفاق هر روزش
است…استکان چای را میان دستانم می گیرم…دستم می سوزد اما گرم نمی شود…دکتر همچنان در سکوت نگاهم می کند…اولین
جرعه چای که از گلویم پایین می رود…یخم می شکند…اشکهای قندیل بسته ام سرازیر می شوند…دوستشان ندارم…اما تحت کنترل
من نیستند….سعی می کنم نفس عمیق بکشم…اما بدتر به هق هق می افتم….سرم را تا آخرین حد ممکن در گردنم فرو می
برم….صدایم می لرزد…دلم می لرزد…دستم می لرزد..پایم می لرزد…وجودم می لرزد…
-کیان…امروز…اینجا نبوده؟درسته؟
سکوت دکتر رسماً روانی ام می کند…سر بلند می کنم و چشمانم را به لبش می دوزم…چقدر سکوت کرد؟سی ثانیه؟سه دقیقه؟سی
دقیقه؟سه ساعت؟سی سال…؟؟؟
میان لبهایش فاصله می افتد…چشمم را می بندم بلکه گوشم نشنود…
-چرا…اینجا بود…صبح خودم باهاش تماس گرفتم خواستم که بیاد….
قلب از تپش افتاده ام ضربانش را از سر می گیرد…با ناباوری نگاهش می کنم….
-به خاطر همین اینقدر به هم ریختی؟
آهسته و شمرده می گویم:
-کیان اینجا بود؟
لبخندی می زند و می گوید:
-آره دخترم…صبح که بهش زنگ زدم خواب بود…کار واجبی داشتم…ازش خواستم بیاد اینجا…تا همین یه ساعت پیش هم همینجا
بود…
راه نفسم باز می شود…پس پیش سونیا نبوده…پس دروغ نگفته…
صدای دکتر مرا به خود می آورد:
-کل مشکلت همین بود؟واسه همین تا اینجا اومدی؟
سریع دستم را به سمت گوشیم می برم…کیان حتماً نگران شده…
-به هر حال خوب شد که اومدی…می خواستم خودم باهات تماس بگیرم…باید حرف بزنیم…
دستم را روی دکمه ON گوشی می گذارم…
– در مورد کیان…
دستم را بر می دارم….پرسشگرانه نگاهش می کنم…
-کیان بیماره….

مات می شوم….کیان و بیماری؟
دکتر با خودکار توی دستش روی میز ضرب می گیرد و می گوید:
-کیانو از زمان تولدش می شناسم…با پدر و مادرش دوست بودم…دوستای خانوادگی…همکارای صمیمی…کیان درست مثل پسرای
دو قلوی خودم بود….اونم وابستگی عجیبی به من و خونوادم داشت…وقتی اون تصادف اتفاق افتاد و پدر و مادرش مردن…من
ایران نبودم…ولی به محض شنیدن خبر برگشتم…کیان بستری بود…می گفتن حتی یه قطره اشک هم نریخته…شوک شده بود…اما به
محض اینکه منو دید….اشکاش سرازیر شد…سرشو گذاشت رو سینه منو و های های گریه کرد…نمی دونم تا الان واست تعریف
کرده یا نه…ولی رابطه کیان با پدرش ورای رابطه پدر و فرزندی بود…شاید قسمت اعظم مشکلات روحیش به از دست دادن اون
بر می گشت…چون دکتر حسامی واسه کیان بیشتر از یه پدر…بالاتر از یه دوست بود….بردمش خونه خودم…شبها کنارش
خوابیدم…کابوس می دید…داد می زد…پدرش رو می خواست…مادرش رو می خواست…صحنه اون تصادف یه لحظه هم رهاش
نمی کرد….افسردگی شدیدی داشت…اوضاع روحی شدیداً بهم ریخته…من باید به خاطر فرصت مطالعاتیم بر می گشتم به
آمریکا…خانوادم اونجا بودن…قرار شد کیان موقتاً پیش عمه تو بمونه تا من برگردم…روزی که می خواستم برم رو هیچ وقت یادم
نمی ره…بغض کرده بود…اما غرورش اجازه نمی داد گریه کنه…بهش قول دادم که در اسرع وقت برگردم…همین کارو هم
کردم…کار یه ساله رو تو شیش ماه انجام دادم و اومدم…اولین کاری هم که کردم رفتم دنبال کیان….اما می دونی چی شد؟
نفس عمیقی می کشد و مستقیم در چشمانم خیره می شود:
-کیان گفت می خواد همون جایی که هست بمونه…پیش عمه تو….تعجب کردم…فکر کردم از دستم دلخور شده…اما اون همچین
چیزی رو رد کرد…گفت منو خیلی دوست داره اما پیش خونواده عمه ت احساس راحتی می کنه…اولش نفهمیدم چی شده…فکر می
کردم چون عمه ت بچه نداره اونجا راحت تره تا توی خونه من که سه تا بچه قد و نیمقد توشه…عمه ت هم ملتمسانه از من خواست
که بزارم همون جا بمونه…منم قبول کردم….اما با گذشت زمان همه چی دستم اومد…اولین جرقه تو جشن تولدت زده شد…مشکل
کیان جدا شدن از عمه تو نبود….بلکه جدا شدن از تو بود…تنها کسی که می تونست بخندونش تو بودی…تنها کسی که باهاش حرف
می زد و بازی می کرد تو بودی…تهنا کسی که اجازه داشت رو پاش بشینه و با موها و چشماش ور بره تو بودی…تنها کسی که
ازش فرار نمی کرد…تنها کسی که با رغبت یه لحظه هم از خودش جداش نمی کرد…تو بودی…کیک می ریختی رو لباست واست
تمیزش می کرد…حوصله ت سر می رفت به اشکال مختلف سرگرمت می کرد…خوابت می اومد بغلت می کرد و می
خوابوندت…خوشحال بودم که بعد از اون دوران افسردگی تو تونستی اینجوری به زندگی برش گردونی…چون خودم به شخصه هیچ
امیدی نداشتم که کیان بتونه یه زندگی نرمال داشته باشه…اون واسه دیدن صحنه مرگ و پدر و مادرش زیادی بزرگ بود…همه چی
تو مغزش حک شده بود…فراموش شدنش محال به نظر می رسید…اما تو تونستی خلا زندگیشو پر کنی…بهش امید دادی…انگیزه
دادی…دیدن تو…بودن با تو واسش انگیزه ادامه دادن شده بود…از پدر و مادرت خواستم تا اونجایی که می تونن تو رو از کیان جدا
نکنن…خب…اونا هم از خدا خواسته…یه حامی واسه دخترشون پیدا شده بود…خیالشونو راحت کرده بود…به چشم خودم می دیدم که
جونتون به هم بسته شده….اوایل همه چیز راضی کننده بود…اما یواش یواش رفتارای کیان توجهمو جلب کرد…اون کاملاً تو قالب
پدرش فرو رفته بود…همه کارهاش…رفتاراش…محبتاش…… توجهات و نگرانیهاش…همه پدرانه شده بود…دقیقاً اونجوری که
پدرش با خودش رفتار می کرد….کیان با پدری کردن برای تو سعی می کرد کمبود پدرو واسه خودش جبران کنه….اما یه جای
کار ایراد داشت….حس مالکیت کیان نسبت به تو خیلی بیشتر از حتی یه پدر به دخترش بود…وقتی تو بزرگ شدی…وقتی کیان
جاذبه های جنسی خودش و تو رو شناخت…مشکلاتش شروع شد…تو رو می خواست…جسم و روحت رو…همه چیزت رو با هم
دیگه…اما وقتی بهت نزدیکت می شد حس پدرانه اش غلبه می کرد و از اینکه در مورد تو همچین فکری کرده دچار عذاب وجدان
می شد….پریشونیشو فهمیده بودم…سردرگمیشو…بهش نزدیک شدم…باهاش حرف زدم…بعد از سالها دوباره بهم اعتماد کرد….
یعنی اونقدر تحت فشار بود که چاره ای جز اعتماد به من نداشت….خیلی سعی کردم کمکش کنم…اما به محض اینکه تو رو می
دید بهم می ریخت…رفت سراغ دخترای دیگه…آدمای مختلف رو امتحان کرد…به هر دری زد که بتونه واسه تو فقط پدر باشه…اما
نتونست…می گفت با هرکسی که بوده…چهره تو…یه لحظه از جلوی چشماش کنار نرفته…با خودش درگیر بود…سعی می کرد این
درگیری رو بروز نده…نذاشت تو بفهمی…نمی خواست آسیب ببینی…اما وقتی فهمید تو هم عاشقش شدی…وقتی نگاه تو هم بهش
عوض شد…دیگه طاقت نیاورد…می ترسید خطا کنه…منم حس تو رو فهمیده بودم…می دیدم کیان همه چیزت…همه کست شده…باید
یه کاری می کردم…به توصیه من از کوی رفت…رفت بلکه بتونه با خودش کنار بیاد…اما تو اوج خود درگیری و درمان کیان…تو
شوهر کردی….بعد از عقد تو دیگه پیش من نیومد…می دونستم وضع روحی خوبی نداره…می دونستم در آستانه دیوانگیه…اما دیگه
حاضر نشد پیشم بیاد…منو مقصر این اتفاق می دونست…از اینکه از محوطه دورش کرده بودم دلخور بود…
نفسش را تازه می کند و ادامه می دهد:
-از عذابی که تو تمام این سالها کشیده هر چی بگم کم گفتم…ولی درست موقعی که داشت با خودش کنار می اومد که تو
برگشتی…باز بهم ریخت…اومد پیشم…گفت دیگه نمی تونم اجازه بدم ازم دور شه…ازم دورش کنن…گفتم نکن کیان…با این مشکلی
که داری نمی تونی با جلوه ازدواج کنی…اما گوش نداد…فردای عروسیتون با حال خراب اومد دم خونه…گریه کرد…بعد از سالها
اشک و درماندگیشو دیدم…تمام وجودش تو رو می خواست…اما نمی تونست بهت دست بزنه…از اینکه پست می زد در عذاب بود…
اما نمی تونست هیچ کاری کنه…اوضاع روحیش خیلی خراب بود…ساعتها باهاش حرف زدم…گفتم با جلوه بیاین مشاوره
درمانی…گفتم بذار اونم کمکت کنه…قبول نکرد…می گفت جلوه اعصابش ضعیفه…تحمل نداره…طاقت نمیاره….خواستم
هیپنوتیزمش کنم…نشد…اونقدر بهم ریخته ست که نتونستیم ذهنشو خواب کنیم…از موقعی که با تو ارتباط برقرار کرده حال و
روزش بدتر شده…می گه حس پدری رو دارم که با دخترش رابطه داره…از خودش بیزار شده…اما باز داره خودشو کنترل می
کنه….ولی من می دونم این شرایط دووم نداره….کیان اینجوری دووم نمیاره…نمی تونه با این نقاب خونسردی و آرامش ادامه
بده…داره زیر فشار این دوگانگی شخصیتش له می شه…کم میاره…من نگرانشم دختر….می فهمی؟خیلی نگرانشم…..
وا می روم….حس تهوع سراسر وجودم را فرا گرفته…تمام اکسیژن دنیا نمی تواند این تنگی نفس وحشتناک را درمان کند….سرم
را میان دستان لرزانم می گیرم…باز این ضربان لعنتی اوج گرفته….
خداااا…من چرا نمی میرم؟
***********************

با صدای دکتر چشمان نیمه بازم را کامل می بندم…
-بعد از اولین را بطه تون….موقعی که تو توی بیمارستان بستری بود اومد دم خونم….رو پاش بند نبود…نمی دونم چطوری
خودشو تا اونجا رسونده بود…می گفت به زور آرام بخش خوابوندتت که بتونه یه کم ازت دور شه…التماسم می کرد…می گفت دکتر
نجاتم بده…یه چیزی بده بخورم…دارم دیوونه می شم…خودش می دونست که تو شرایط خوبی نیست و هر کاری ممکنه ازش سر
بزنه…نشسته بود رو زمین و فقط می گفت…من چیکار کردم…من چیکار کردم…خواستم آرام بخش بهش بدم…قبول نکرد…گفت باید
برگردم پیش جلوه…بیدار شه من نباشم می ترسه…گفتم جلوه که بچه نیست…بیست و هفت سالشه…سالها تنهایی زندگی کرده….
گفت نه..اون هنوزم بچه ست…هنوز بزرگ نشده…بدون من خوابش نمی بره….کیان به خاطر آروم نگه داشتن تو تن به ارتباطی
می ده که داره خودشو نابود می کنه….تا همین جاشم به خاطر شخصیت قوی و محکمش تحسینش می کنم…خیلی خوب تونسته به
مشکلات روحیش غلبه کنه و تو رو از این قضیه دور نگه داره…اما جلوه جان…به چه قیمتی؟تا این حد زجر کشیدن کیان…به چه
قیمتی؟
گنگ و گیج نگاهش می کنم…
نبضم نمی زنه…پلکم نمی پره…
از پارچ روی میزش لیوانی آب خالی می کند و به دستم می دهد….با اولین جرعه به سرفه می افتم…راه گلویم بسته شده….
-من به عنوان یه پزشک اجازه ندارم اسرار بیمارامو بازگو کنم…همین الانم اگه کیان بفهمه که به تو گفتم برای ابد قیدمو می زنه…
اما برای درمان کیان به کمک تو احتیاج دارم…کیان واسه من یه آدم معمولی نیست که از کنار مشکلش راحت بگذرم…نمی تونم
اینجوری آب شدنش رو ببینم و دست روی دست بذارم…باید کمک کنی جلوه؟گوش می دی؟

چرا دکتر بس نمی کند؟چرا تمامش نمی کند؟چرا دست از سرم بر نمی دارد؟اتاق دور سرم می چرخد…دسته مبل را می چسبم
که سقوط نکنم…کنارم می نشیند…دقیق نگاهم می کند…پژواک صدایش مغزم را سوراخ می کند

-گوش کن دخترم…می دونم تو هم شرایط روحی خوبی نداری…می دونم درگیری های عاطفی و عصبیت زیاده…اما تنها کسی که
تو این دنیا به معنای واقعی کیانو از خودش بیشتر دوست داره…تویی…یه عمره تحت هر شرایطی این پسر عین یه کوه پشتت
ایستاده…محسوس و نا محسوس…بعد از اون اتفاقی که افتاد و تو از ماهان جدا شدی تنها کسی که حتی یه لحظه دست از حمایتت
برنداشت و اجازه نداد دیگران بهت آسیب برسونن کیان بود…اون توی تمام زندگیش از خودشو و احساسش به خاطر خوشبختی تو
گذشته…الان دیگه نوبت توئه…حق نداری ضعیف باشی…حق نداری جا بزنی…تو خیلی بیشتر از اون چیزی که خودت می دونی به
کیان مدیونی…باید کمکش کنی…باید کمکش کنیم…هر دو با هم…

کاش دکتر بس کند..کاش..

دردمندانه به صورتش خیره می شوم…اما جز اشکهای خودم چیزی نمی بینم…

-گریه کن دخترم….هر چقدر دلت می خواد…می دونم شنیدن این حرفها چقدر سختت بوده…حقم داری…اما از اینجا که بیرون
رفتی نباید دیگه ضعیف باشی…کیان نباید از این قضیه بویی ببره…گریه هاتو بیار پیش من….اما کیانو حمایت کن…تنهاش نذار….

زهرخندی می زنم…سر به دوران افتاده ام را روی دسته مبل می گذارم…گریه می کنم…زار می زنم…به حال و روز خودم…به این
حال و روز خفت بار خودم…
هر روز عمرم از دیروز بدتره…..

***هر چه تلاش می کنم در مسیر مستقیم راه بروم و اینطور نگاههای مردم را خیره خودم نکنم….نمی شود…معده ام می
سوزد…اسیدش بی وقفه ترشح می شود…به بالا بر میگردد و تا گلویم را می سوزاند…خودم را روی نیمکت پارکی می اندازم و با
هر دو دستم دلم را می گیرم و فشار می دهم…چشمانم را می بندم…صحنه اولین ارتباطم با کیان لحظه ای ترکم نمی کند…پلکم را
جمع می کنم…خودم را میان بازوهای مردی می بینم که کیان نیست…نگاهش می کنم…پدرم…!!!عق می زنم….زهرابه از
گلویم خارج می شود…خدا را شکر که در آن ساعت ظهر کسی از آنجا رد نمی شود…روی زمین می نشینم…سرم را به پایه
نیمکت تکیه می دهم….صدای کیان در گوشم زنگ می زند…
-دختر کوچولوم…دختر کوچولوم…
دوباره عق می زنم…معده منقبض شده ام چیزی برای پس دادن ندارد….
-عمق فاجعه خیلی بیشتر از این حرفاست…
اینبار هق می زنم…دستم را پشت گردن دردناکم می گذارم…
-خود درگیری می دونی یعنی چی؟
صدای زنی را کنار گوشم می شنوم…
-خانوم…حالتون خوبه؟
دستم را در هوا تکان می دهم..یعنی برو…فقط برو…

کیفم را مشت می کنم..دستم را روی سنگریزه های کف پارک می گذارم و از جا بر میخیزم…درد معده…کمرم را خم کرده…دستم
را برای ماشینی دراز می کنم…دوست ندارم به خانه برگردم…اما آدرس بی اختیار بر زبانم جاری می شود

************************************************** ******
دستم می لرزد..نمی توانم کلید را در قفل بچرخانم…در به شدت باز می شود…خشکم می زند…دستم و کلید درونش در هوا می
مانند…نگاهم از روی سینه اش که به شدت بالا و پایین می شود تا صورتش می لغزد….صورت سرخ و چشمان تیره و ریز شده
اش خبر از وخامت اوضاع می دهد…صدای سایش دندانهایش را می شنوم…بازویم را می گیرد و به داخل می کشاندم…حرکت
ناگهانیش تهوع و سرگیجه ام را شدت می بخشد…با بی حالی در آغوشش پرت می شوم…عصبانیست…خیلی…اما نگاهش رنگ
نگرانی به خود می گیرد…از شدت فشار دستش کم می کند و با خشم می گوید:
-کدوم گوری بودی؟
دستم را روی سینه اش می گذارم و از گرمای تنش فاصله می گیرم…از تصور اینکه باید خودم را از این امن ترین مکان دنیا
محروم کنم به حال مرگ می افتم…زانوانم تحمل وزنم را ندارند…ملتمسانه نگاهش می کنم…تن صدایش کمی آرام می شود:
-با توام جلوه…کجا بودی؟این چه حال و روزیه؟
دهانم را باز می کنم تا حرفی بزنم…اما به جز ناله صدایی از گلویم خارج نمی شود…به دیوار تکیه می دهم…دستش را روی
صورتم می گذارد…از تماسش بیشتر می لرزم….
-جلوه حرف بزن…مردم از نگرانی…چت شده؟
سرم را عقب می کشم…تمام نیرویم را به کار می گیرم و با ناآشنا ترین صدای ممکن می گویم:
-بذار بخوابم کیان…
بلافاصله تن درهم شکسته ام را در آغوش می گیرد و به اتاق خواب می برد…مانتو و روسریم را در می آورد و درازم می کند…
دستش را روی پیشانیم می گذارد و زمزمه می کند:
-چه تبی داری…
سوزش آمپول را حس می کنم…خنکی آب را هم…حوله خیس روی تنم لیز می خورد…فقط آنقدر هوشیاری برایم باقی مانده که در
جواب سوالات بی وقفه اش ناله کنم:
-سونیا…
و توی کابوسهای درهمم شناور می شوم…می خوابم و توی خواب لحظه به لحظه حرفهای دکتر نبوی را مرور می کنم..

– اولین کاری که باید بکنی اینه که واسش زن باشی نه بچه…از حواس زنانه ت استفاده کن…بذار حس مرد بودن بهش دست بده…نه
پدر بودن…باید قوی شی جلوه…هر چی از خودت ضعف نشون بدی حس پدرانه اونو بیشتر تقویت می کنی…تا یه مدت هم باید ازش
دوری کنی…تا وقتی که اون به خواست خودش طرفت بیاد نه به خواست تو…نه برای راضی کردن بچه بازیگوشش…برای جواب
دادن به نیازهای خودش و زنش…اون موقعی که خودش این رابطه رو بخواد یعنی زن بودن تو و شوهر بودن خودش رو پذیرفته…تا
قبل از اون مجبورش نکن…اما حواست به زنانگیت هم باشه…سعی کن جذابیتت به چشمش بیاد….به عنوان زنش…نه بچش…وقتی
حس کردیم اوضاع داره بهتر می شه یه بچه رو هم وارد زندگیتون می کنیم…وقتی بچه دار شین تو جایگاه خودتو پیدا می کنی…بچه
هم جایگاه خودشو…اون موقع کیان یه بچه واقعی داره که می تونه واسش پدر باشه…و تمام گرایشهای پدرانه اش به سمت اون
متمایل می شه…تو این مدت من هم به صورت جداگانه مشاوره درمانیمو برای جفتتون ادامه می دم…سخته…اما تو از پسش بر
میای…

دور شدن از کیان…تمام کابوس من است….تمام درد من…اما همین که باشد…همین که از دست ندهمش…برایم کافی ست…
باشد…شوهر نباشد…پدر باشد…فقط باشد…فقط همین…

از تماس سر انگشتانش با صورتم چشم می گشایم….اولین چیزی که می بینم چشمان سبز و درخشانش است…رگه های سرخی که
دور مردمکش را گرفته و ناشی از بی خوابی شب گذشته اش است فشار روی قلبم را بیشتر می کند…لبخند می زند…لبخند می
زنم…دستش را روی لبهای ترک خورده ام می کشد و می گوید:

-بالاخره بیدار شدی خاله سوسکه؟دلم واسه این چشمای خوشگلت تنگ شده بود….

دل من چه؟؟؟از دل من خبر نداری…ازدل من…

نیم خیز می شوم و می نشینم….نمی توانم از چمنزار خوشرنگش چشم بردارم….من چطوری از این چشمها دوری کنم؟با کدام
قدرت؟این نگاه…این رنگ زمردی بی مانند…تمام انگیزه من برای زنده ماندن بوده و هست…

نزدیکم می شود….ضربان قلبم اوج می گیرد…سرم را پایین می اندازم…نباید نیازم را از نگاهم بخواند…دستش روی پیشانیم می
نشیند…صدایش توی قلبم…

-تبت قطع شده…

دست زیر چانه ام می گذارد و سرم را بلند می کند.

-چرا با من اینکارو می کنی جلوه؟چرا بهم اعتماد نداری؟چرا باور نمی کنی که من هیچ ارتباطی با سونیا ندارم؟من باید چیکار
کنم تا تو به وفاداریم ایمان بیاری؟می دونی اون چند ساعتی که ازت بی خبر بودم چی کشیدم؟نزدیک بود سکته کنم.تو حتی به من
مهلت توضیح دادن نمی دی…سریع قضاوت می کنی…سریع تصمیم می گیری…

نگاهش نمی کنم…او که خبر ندارد…. نمی داند…الان سونیا…کمترین درد من است…اما بگذار حال خرابم را به آن دختر ربط
دهد….

دستی به صورت زبر شده اش می کشم…آهسته می گویم:

-دست خودم نبود…می دونم…قلبم بهم میگه که تو به من خیانت نمی کنی…اما حتی پخش شدن صداش از گوشی تو عذابم می ده…
مرگم می ده…

یک دستش را دور کمرم می اندازد…مرا به خودش می چسباند…می ترسم صدای قلبم به گوشش برسد…لبهایش را که روی صورتم
حس می کنم…همزمان هم گر می گیرم هم یخ می کنم…صدای زمزمه وارش ته مانده انرژی ام را می گیرد…

-قربونت برم نفسم…دیگه هیچ وقت این بلا رو سرم نیار…هیچ وقت…

سرم را بلند می کنم…برق نگاه غمگینش دوباره معده ام را دچار سوزش می کند…لبش را به سمت لبم می آورد…بی اراده دستانم
را روی چشمانش می گذارم…

چشات مثل دو تا فانوس چراغ آسمونم بود…
چراغ بختمو بردن…ازم چشماتو دزیدن….

زمزمه می کنم:

-منو از این خونه ببر بیرون کیان…

ببر جایی که مثل خواب هر شب پیش من باشی
نگیرن دستتو از من…بذارن تو دلم جا شی…

عقب می کشد…متعجب از اولین مخالفت من….دستش را بر می دارد و توی موهایش فرو میکند و زیر لب می گوید:

-باشه….

او که خبر ندارد….خبر ندارد…آآآآآآآی…

از اتاق بیرون می رود…روی لبه تخت می نشینم…دوست دارم با دکتر نبوی تماس بگیرم و بگویم مرا از این بازی حذف کند…بگویم
وضع من خراب تر از کیان است…بگویم خود من بیشتر از هر کسی به کمک احتیاج دارم…اما از یادآوری رنجی که کیان کشیده و
می کشد بی خیال می شوم…من باید کیان را از این ورطه نجات دهم…حتی اگر خودم نابود شوم…حتی اگر چاره ای جز رفتن و
برای ابد گم و گور شدن نداشته باشم….حتی اگر قید کیان و چشمان سبزش را برای همیشه بزنم…آخخخخخخ….از صبح این
چندمین بار است که قلبم اینگونه تیر می کشد؟؟؟
دست و صورتم را می شویم و با روحیه ای که از من و حال خرابم بعید است آرایش می کنم و از اتاق بیرون می روم…روی مبل
نشسته و به صفحه موبایلش خیره شده….با دیدن من سریع از جا بلند می شود..

-چه زود حاضر شدی خوشگل خانومی…منم سریع لباس می پوشم میام…

لبخند زورکی می زنم و منتظرش می مانم…در عرض پنج دقیقه مقابلم ظاهر می شود…مثل همیشه…مرتب و شیک پوش و
جذاب…نفس عمیقی برای آرام کردن گرداب متلاطم درونم می کشم…نزدیکش می شوم و یقه مرتب لباسش را مرتب تر می کنم…
لبخندی روی لبش می نشیند…بینیم را فشار می دهد و می گوید:

-کجا دوست داری بریم خانوم کوچولو؟

در حالیکه بوی عطرش را به انتهایی ترین قسمت مجاری تنفسی ام می فرستم می گویم:

-بریم واسه خونه خرید کنیم…می خوام یه مهمونی برگزار کنم…دلم می خواد دکوراسیون اینجا عوض بشه…

دستم را به نشانه تهدید مقابلش می گیرم و ادامه می دهم…

-مخالفتی که نداری…

ابروهای بالا رفته اش را جمع می کند و می گوید:

-نه عزیزم…چه مخالفتی…فقط تعجب کردم…خاله سوسکه و این حرفا؟

کفشم را از جا کفشی بیرون می کشم و میگویم:

-چرا؟مگه من چمه؟به هر حال بعد از ازدواجمون باید یه مهمونی رسمی برگزار می کردیم…همین الانم دیر شده…

شانه ای بالا می اندازد و در حالیکه لبخند معنی داری روی لبش نشسته سویچ و موبایلش را بر می دارد و شانه به شانه هم از در
خارج می شویم.
برای انتخاب مبل و بوفه کلافه اش می کنم…درست مثل یک زن…عصبانی می شود…صدایش در می آید…غر می زند…درست مثل
یک شوهر…توی آخرین مغازه هم تهدید کنان می گوید:

-اینجا آخرین جاست…انتخاب کردی که کردی…نکردی بر می گردیم خونه…دارم از خستگی می میرم…سی و شش ساعته که
نخوابیدم…

با ناز دستم را زیر بازویش می اندازم و دم گوشش می گویم:

-نه عزیزم…تا اون چیزی که من می خوام پیدا نکنیم بر نمی گردیم…

نسبت به کلمه عزیزم واکنش نشان می دهد…خودم هم هر چه فکر می کنم تا کنون اینطوری خطابش نکرده ام…به چشمان شیطانش
چشمکی می زنم و خودم را روی مبلی که چشمم را گرفته پرت می کنم…راحت است…لبخندی از روی رضایت می زنم…میز
ناهار خوری ستش را هم می پسندم و کیان را نجات می دهم…اما هنوز بوفه مد نظرم را نیافته ام..این را که می گویم با چشمانش
برایم خط و نشان می کشد…می خندم و به سمت ماشین می روم….

خدا تو از دل من خبر داری…؟؟؟یا اینکه تو هم…..!!!

برای شام پیشنهاد رستوران را می دهد…اما ترجیح می دهم کدبانوگریم را اثبات کنم…با تمام ناخوشی ام….اعتراض می کند:

-نه گلم…تو خسته ای…همین بیرون یه چیزی می خوریم…

تکانی به سر و گردنم می دهم و می گویم:

– وضع معده من بهم ریخته..می ترسم غذای بیرون اذیتم کنه…

شاکی نگاهم می کند و می گوید:

-آخه باید کلی معطل غذا درست کردن تو بشیم…به خدا من هلاکم..فردا صبحم که باید برم بیمارستان…

لبخندی می زنم و می گویم:

-قول می دم تا یه دوش بگیری و یه خرده استراحت کنی میز رو چیده و غذا رو هم کشیده باشم…

انگار شک دارد…سرش را تکان می دهد و در حالیکه دنده را عوض می کند می گوید:

-ببینیم و تعریف کنیم…

****
ماکارونی خوشرنگ و بو را که جلویش می گذارم برق تحسین و شادی را همزمان در چشمانش می بینم…بلافاصله شروع می
کند…کیان من نه صبحانه خورده..نه ناهار…نگاه پر از عشقم را به صورت مردانه اش می دوزم…حرفهای دکتر نبوی در ذهنم زنده
می شوند…دوباره قلبم تیر می کشد…برای صبوری و روح بزرگش…قبل از اینکه خیرگی نگاهم را حس کند برای خودم غذا می
کشم و مشغول می شوم…با دستمال دهانش را پاک می کند و می گوید:
-عالی بود موش موشک…یادم رفته بود چقدر دستپختت محشره….
در دلم زمزمه می کنم: آشپزی رو کنار خودت یاد گرفتم…
اما فکرم را بر زبان جای نمی کنم…تنها لبخندی می زنم و می گویم:
-نوش جونت آقا…
نمی گذارم در جمع آوری آشپزخانه کمکم کند…بیرونش می کنم…و به محض رفتنش با لبهای ورچیده و گلوی پر بغض مشغول
نظافت می شوم…صدای تلویزیون را می شنوم…و به اشکهایم اجازه جاری شدن می دهم…من نمی توانم…این نقش بازی کردن…از
عهده ام خارج است…من به این رفتارهای مقتدرانه آنهم مقابل کیان عادت نکرده ام…تا این پایه همیشه آویزانش بوده ام…خداااا…
یکی به دکتر نبوی بگوید که من نمی توانم….!!!
چای و شیرینی را توی سینی می گذارم و برایش می برم…سرش را به پشتی کاناپه تکیه داده و چشمانش را بسته…خستگی در تمام
اعضای بدنش موج می زند…کنارش می نشینم و موهای نیمه مرطوبش را نوازش می کنم…
-پاشو برو سرجات بخواب عزیزم…
چشم باز می کند و می گوید:
-انگار با یه کامیون تصادف کردم…همه جام درد می کنه…خصوصاً سرم…
دستم را میان موهایش می چرخانم…
-می خوای یه مسکن واست بیارم؟
چای داغش را یک نفس بالا می کشد و می گوید:
-نه…از خستگیه..بخوابم خوب می شم…
سریع استکان را از دستش می گیرم….تلویزیون را خاموش می کنم و می گویم:
-خب پس زودتر برو…
میان راه از سوالش خشک می شوم.
-تو کی می آی؟
اب دهانم را قورت می دهم…دلم فغان می کند…هرگز…من از آن تخت بیزارم…
-اینا رو که بشورم میام…!
مسواکم را می زنم و از حمام خارج می شوم…با لپ تاپش مشغول است…
-مگه نمی گی خوابت میاد…خاموش کن اونو…بگیر بخواب…
بدون اینکه چشم از مانیتور بگیرد می گوید:
-منتظر توام خوشگل خانوم…تنهایی که خوابم نمی بره….
لباس خواب حریر و کوتاهم را می پوشم…موهایم را شانه می کنم…به دست و صورتم کرم می مالم و زیر پتو می خزم…سرم را
روی بازویم می گذارم و نگاهش می کنم…لپ تاپ را خاموش می کند و کش و قوسی به بدنش می دهد…تیشرتش را در می آورد و
دراز می کشد…ماساژی به گردن و شانه اش می دهد و می گوید:
-از بس سر این عملا گردنم خم می مونه…احتمال می دم به زودی مبتلا به آرتوروز بشم….
خودم را به سمتش می کشم…با دلی لرزان…آهسته دستم را روی گردنش می گذارم…زمزمه می کنم:
-به پشت بخواب تا من واست ماساژ بدم…
سریعاً استقبال می کند و می گوید:
-عالیه…چه پیشنهادی بهتر از این؟
نیروی تحلیل رفته ام را متمرکز می کنم و در سر انگشتانم می ریزم…از نفسهای آرام وعمیقش پی به آرامشش می برم…شاید این
اولین باریست که من هم توانسته ام او را آرام کنم…به سمتم می چرخد و در آغوشم می گیرد…بی حال و کرخت می گوید:
-چه بوی خوبی می دی…
از تنش فاصله می گیرم و می گویم:
-امشبو راحت بخواب…عضلاتت گرفته…سنگینی وزن من بدترش می کنه…
چشمانش بسته می شوند…صدایش خواب آلود و گرفته است…اما کمرم را می گیرد و محکم به طرف خودش می کشد..
-از این تجویزا واسه من نکن خانوم دکتر…تو کیسه آب گرممی…عضلاتمو نرم می کنی…
سرم را حریصانه توی سینه اش فرو می برم…انگار قلبم دیگر تیر نمی کشد…بوسه ای بر ماهیچه های حجیمش می زنم و در دلم
می گویم.
-این قسمت ماجرا از دست من خارجه دکتر نبوی…اینجاش دیگه تقصیر من نیست…!با تکان شدید تخت و از جا پریدن ناگهانی
کیان از خواب می پرم…وحشت زده روی تخت می نشینم و به او که نا آرام ومنقطع نفس می کشد و سرش را می فشارد خیره می
شوم…پتو را کنار می زنم و رو به رویش می نشینم:

-چی شده کیان؟خواب دیدی؟

جواب نمی دهد…به آشپزخانه می روم و برایش آب می آورم…نفسش کشیدنش آرام شده…اما هنوز توی شوک است….لیوان را به
دستش می دهم…نگاهی به من می کند…چشمانش را محکم فشار می دهد و زیرلب می گوید:

-لعنتی…

آب را میخورد….لیوان را روی پاتختی می گذارم…دستم را از پشت دور کمرش حلقه می کنم و لبم را روی شانه اش می
گذارم…کمی بی حرکت می ماند…پوفی می کند و دراز می کشد…روی تنش خیمه می زنم و صورت عرق کرده اش را می
بوسم…چقدر داغ است…!!!آهسته می گویم:

-بهتری؟

گردنم را نوازش می کند و سرم را روی سینه اش می گذارد.

-آره عزیزم…ببخش که بدخوابت کردم…

دستم را روی سینه اش می گذارم و چانه ام را روی آن قرار می دهم.

-خواب چیو دیدی؟

چهره اش دوباره در هم فرو می رود.فکش منقبض می شود.

-پدر و مادرم….

خودم را بالا می کشم…دستم را بین موهایش می برم… گردنش را می بوسم و زمزمه می کنم .

-کیان….

محکم نگهم می دارد…با فشار دستش روی تخت دراز می کشم…سرش را روی شکمم می گذارد و می گوید:

-هیش…هیچی نگو…من خوبم…خوبم…

موهایش را نرم نرم نوازش می کنم…طول می کشد…اما بالاخره می خوابد…هنوز هوا روشن نشده….دستم را به سمت میز می
برم…موبایلم را بر میدارم و صفحه اش را روشن می کنم…پنج ونیم…خواب از چشمان من فرار کرده…میل شدیدی برای بوسیدنش
دارم…برای بوییدنش…نوازش کردنش…دستانم را مشت می کنم…لبم را گاز می گیرم و به اشکهایم اجازه سرازیر شدن می
دهم….تمام خاطرات گذشته ام با کیان جلوی چشمم رژه می روند…چطور نفهمیده بودم؟چطور دردش را نفهمیده بودم؟چطور
زجر کشیدنش را…رنج و غم مخفی شده در نگاهش را نفهمیده بودم؟پس چطور او همه چیز را می دانست؟چطور از همه چیز من
خبر داشت؟چطور هیچ چیز من از او مخفی نبود؟
فشار روی لبم را بیشتر میکنم…
از تصور اینکه وقتی به خیالم با من عشقبازی می کرده چه حس بدی داشته…از خودم بیزار می شوم….او هر کاری برای راضی
نگه داشتن من…آرامش من کرده…ولی من….من احمق…من بی خیال…توی بدترین شرایط روحی ترکش کرده بودم…چقدر هم
خودم را حق به جانب و طلبکار می دانستم….
صورتم را بر می گردانم و توی بالش او فرو می برم….از ضعفی که سراسر وجودم را فرا گرفته…می ترسم….من هیچ وقت
کیان را نشناختم…فقط ادعا داشته ام….فقط عذابش داده ام…برای کمک کردن به آدم ناشناس و غریبی مثل او…من خیلی
ضعیفم…خیلی….همیشه بار بوده ام روی دوشش…چطور می توانم اینبار بار از دوشش بردارم…؟من احمقی که حتی نمی دانستم
کابوس مرگ پدر و مادرش هنوز او را رها نکرده و فکر می کردم فقط خودم کابوس می بینم و عذاب می کشم…من احمقی که حتی
یک بار پای درد و دلش ننشسته ام و فقط خودم را دیده ام و خواسته ها و مشکلات خودم را….منی که هیچ وقت کیان و دردهایش
را نفهمیده ام و درک نکردم…با کدام جرئت…با کدام قدرت می توانم کمکش کنم….؟؟؟اوووف…چه موجود نفرت انگیزی هستی
جلوه….چطور توانستی چشمت را به این راحتی روی کیان ببندی؟چطور توانستی اینقدر خودخواه و خودبین باشی؟چه تحملی
دارد این مرد….عجیب تحمل دارد این مرد…چون تو غیر قابل تحملی…فراتر از تحملی..لعنت به تو…به حماقت های پیاپیت…به
بچه بازیهای چندش آورت…به سادگی تهوع آورت…کاش بمیری…کاش بمیری جلوه…کاش بمیرم خدا….به دادم برس خدا…

سرم را بلند می کنم و به زحمت بوسه ای بر موهای پر پشتش می زنم…به معنای واقعی نفسم برایش می رود…هر چقدر هم بد
باشم…عشقم به او غیر قابل انکار است….
از تکان بدنم بیدار می شود…به پشت روی تخت دراز می کشد و دستهایش را زیر بالشش فرو می برد…لبخندی به معصومیت
صورتش می زنم و از جا بر می خیزم…آهسته و با چشمهای بسته می پرسد:

-کجا….؟

ناتوان از کنترل احساساتم گونه اش را می بوسم و می گویم:

-من خوابم نمیاد…می خوام دوش بگیرم…تو بخواب…هنوز زوده…

سرش را تکان می دهد و با بی حالی می گوید:

-باشه نفس….

انگشتانم را در هم گره می کنم و به حمام می روم

محکم بشین دلم…این دور آخره…
************************************************** ***************حوله را دور موهایم می پیچم و به کیان که
همچنان خواب است نگاه می کنم….آهی می کشم و از اتاق بیرون می روم….سرگیجه و تهوع همچنان اذیتم می کند…میز
صبحانه را می چینم…برایش شیرعسل درست می کنم…خامه و مربای گل سرخ روی میز می گذارم…حوله را از سرم باز می کنم
و تکانی به سرم می دهم تا موهایم دورم ریخته شوند…با ثابت شدن سرم کیان را درگاه آشپزخانه می بینم…لبخند بر لب…نگاهی به
من و میز می کند و با صدای گرفته می گوید:

-خدا پدر و مادر این سونیا رو بیامرزه…نمی دونم با تماس دیروزش چیکارت کرده که یهویی اینقدر متحول شدی!خداییش یه تشکر
بهش بدهکارم…

حوله دستم را به سمتش پرتاب می کنم و با حرص از موهایش آویزان می شوم…بلند می خندد و در حالیکه هر دودستم را میان یکی
از دستانش محصور می کند می گوید:

-مگه دروغ می گم؟شده تو این مدت یه بار شما به ما صبحونه بدی؟همیشه من به خانوم سرویس می دم…

راست می گوید و از این حقیقت شرمنده ام می کند.اما از رو نمی روم و می گویم:

-حقا که علاوه بر چشمات ذاتتم گربه ایه…

چشمانش برق می زنند…صورتش را نزدیک می آورد و می گوید:

-چی گفتی؟؟؟

زبانم را برایش در می آورم و می گویم:

-همون که شنیدی….

دستانم را به عقب میبرد و پشت کمرم میان دست خودش قفل می کند…هر چه دست و پا می زنم فایده ندارد…گاز محکمی از گلویم
می گیرد…از ته دلم جیغ می زنم…با لذت می خندد و می گوید:

-تا یاد بگیری با بزرگترت درست حرف بزنی….

آنقدر از حرکتش دلم ضعف رفته که نمی توانم عکس العملی نشان دهم…رهایم می کند…و در حالیکه به سمت اتاق می رود می
گوید:

-چای رو آماده کن ضعیفه…دیرم شده…

دوست دارم بروم و حسابی مشت بارانش کنم…اما از یاد آوری دقایق خوشی که گذرانده بودم لبخند روی لبم می نشیند…کنار او
بدترین مصیبت ها هم به راحتی تحمل می شوند…

با عجله چایش را سر می کشد و کتش را می پوشد…لقمه ای که برایش گرفته ام به دستش می دهم…گاز می زند و می گوید:

-گلوم درد می کنه…فکر کنم سرما خوردم…

دستی به موهایش می کشم و می گویم:

-بس که از حموم لخت میای بیرون و میشینی جلو کولر…طبیعیه که مریض شی عزیزم…از دیشب تنت داغه…

بوسه ای به پیشانیم می زند و می گوید:

-آره…زیاد حال خوشی ندارم…تو کی کلاس داری؟

ساعد هر دو دستم را روی شانه هایش می گذارم…

-امروز دو ساعت کلاس داریم…یازده تا یک…می خوام برم دنبال چند تا سمسار…باید این مبلا رو رد کنیم برن…عصر مبلای
جدیدمونو میارن…

نگاهی به صفحه موبایلش می اندازد و می گوید:

-دیگه چی؟همین مونده راه بیفتی دنبال سمسارا…بعدشم ورشون داری بیاریشون تو خونه…تو نگران این چیزا نباش خودم حلش می
کنم…

معترضانه می گویم:

-ای بابا…مگه چیه خب؟من که بیکارم…

سریع پیشانیم را می بوسد و می گوید:

-گفتم نه خانومی…بحث نکن دیگه…وقتی من نیستم درست نیست مرد غریبه بیاد تو خونه…

گیج می شوم…نمی دانم الان این حرفش تعصب مردانه است یا نگرانی پدرانه…

یقه حوله ام را در دستش می گیرد و ادامه می دهد:

-زودترم برو اینو عوض کن…سرما می خوری…منم وسوسه می کنی…

از تماس دستش با پوست سینه ام آتش می گیرم…سرم را پایین می اندازم تا گر گرفتگی ام را نفهمد…اما می فهمد…سرش را پایین
می آورد و با شیطنت می گوید:

-حیف که دیرمه…وگرنه از خجالت خودتو..این حوله تو…این موهای خیستو..این لپای قرمزت در می اومدم….

این حرفش دوباره بغض به گلویم می آورد…ضربه ملایمی به بازویش می زنم و زیرلب می گویم:

-برو دیگه…منم تضمین نمی کنم اگه تا پنج دقیقه دیگه تو خونه باشی مو رو سرت بمونه…

می خندد…بغلم می کند و محکم گونه ام را می بوسد…از خانه که بیرون می زند ضعف بر وجودم غلبه می کند و همان جا روی
زمین می نشینم…

به زحمت دستم را به تلفن می رسانم و شماره دکتر نبوی را می گیرم.صدای مهربانش که در گوشی می پیچد بغضم سرباز می
کند:

-دکتر….من نمی تونم….

مکث می کند…طولانی…صدای نفسهایش از حضورش مطمئنم می کند…وقتی حرف می زند که من نصف بیشتر اشکهایم را ریخته
ام.

-چی شده جلوه جان…واسم تعریف کن…برایش می گویم…از دردی که مثل جذام به دلم افتاده و ذره ذره وجودم را در خود حل می
کند…از ناتوانیم در مقاوم بودن…در قوی بودن…در تنها…فقط و فقط… زن بودن….می گویم که انگار خودم هم در تمام این مدت
پدر بودن کیان را پذیرفته بودم…با آن کنار آمده بودم…اینطور زن بودن از توان من خارج است…دوری کردن از کیان از توان من
خارج است…چون او هم این دوری را نمی پذیرد…
در سکوت گوش می دهد…می گذارد داد بزنم…گریه کنم…ضجه بزنم…وقتی به ناله کردن می افتم…دکتر می شود…طبیب می
شود…همراز و مشاور می شود…پدر می شود.

-من از مشکلاتت با خبرم دخترم…هیچ وقت از تو و کیان دور نبودم…حرفاتو می فهمم..شرایطت رو درک می کنم…و اونقدر خوب
می شناسمت و اونقدر ازت مطمئنم…که همچین مسئولیتی رو رو دوشت گذاشتم…نیروی من نیروی علمه…نیروی تو نیروی
عشقه…این دو تا قابل مقایسه نیستند…باید به خاطر کیان و آرامشش قوی بمونی…هر جا کم آوردی با من تماس بگیر…من
کنارتم…کنار هر دو تونم …اما نذار کیان بفهمه…من مطمئنم با کمک تو مشکل خیلی زود حل میشه…کیان طعم ارتباط با تو رو
چشیده…شاید با ناراحتی و عذاب وجدان…اما شک نکن…اگه تو حس زن بودن خودت رو بهش القا کنی…بهش اثبات کنی…خیلی
زودتر از اون چیزی که فکر می کنی کم میاره…چون همین الانم…با همین شرایط بهت عادت کرده…

ناله می کنم:

-اگه بره سراغ یه زن دیگه چی؟

می خندد…آرام و مهربان…-نه عزیزم…درد کیان از بودن با زنهای دیگه نداشتن تو بود…مطمئن باش اگه خیلی بهش فشار بیاد…
حتی با همون عذاب وجدان میاد سراغ خودت…من کیانو خیلی خوب می شناسم…خیلی بهتر از تو…تو فقط عاشقی…عشق هیچ
وقت بهت اجازه نداده کیانو درست بشناسی و درست ببینی…ازش یه بت ساختی…یه خدا…خدایی که محاله نقص داشته باشه…
ضعف داشته باشه…مشکل داشته باشه…حالا که این بت…این تفکر اشتباه شکسته شده و از بین رفته…تو بهتی…پذیرشش واست
سخته…اما از این به بعد شوهرتو به عنوان یه انسان…درست و دقیق می شناسی…و می فهمی که کیان…با تمام قدرت جسمانی..با
تمام درایت و عقل و هوشش…با وجود جراح بودنش…موفق بودنش…جذاب بودنش…بازم یه انسانه…یه انسان که مثل همه انسانهای
دیگه یه جاهایی از زندگیش کم میاره…می بره…و نیاز به کمک داره…می فهمی که فقط تو نیستی که غم داری…تو زندگیت مشکل
داری…خیلی جاها شکست خوردی…همه ما انسانها به صورت روزمره درگیر مسائل و مشکلات خاص خودمون هستیم…اگه تو از
همون بچگی تو ناز ونعمت و توجهات پدر و مادرت و اطرافیانت غرق بودی…کیان از دوازده سالگی همه اینا رو از دست داده…
حس بد سربار بودن…همیشه اونو که یه آدم مغرور و متکی به نفسه اذیت کرده…اما ببینش…در کارش موفق ترینه…توی محل
کارش محترم ترینه…از لحاظ رفتاری معقول ترینه…اون حتی یاد گرفته به تنهایی و شجاعانه با مشکلات روحی روانیش رو به رو
بشه…بپذیره و به جنگشون بره…کاری که تو نکردی…از روز اول وا دادی…یه لحظه فکر کردی اگه تو جای کیان بودی الان چه
حال و روزی داشتی؟واقعاً فکر کردی؟
نه…حتی فکر کردن به این قضیه دیوانه ام می کند…

-کیان قویه…خیلی زیاد…واقعاً تحسین برانگیزه…از کسی که از بچگی با کابوس و درد بزرگ شده این روحیه قوی بعیده…البته تو
باعث این قدرتی…از بس که در تمام طول زندگیت ضعیف بودی…اون برای مراقبت از تو هیچ چاره ای نداشت جز اینکه خودشو
قوی کنه…تا بتونه حمایتت کنه…الان از این قدرت اون…و از نفوذی که خودت روش داری استفاده کن…کیان درد بی درمان نداره
که اینقدر باعث ترست شده…فقط سردرگمه…و مسبب این سردرگمی رفتارهای بچگانه توئه…اگه تو بزرگ شی..اگه قوی شی…
درد اونم درمان میشه…من بهت قول می دم….

بیش از یک ساعت حرف می زند…نصیحت می کند…پرخاش می کند…دلداری می دهد…راهکار می دهد…آرامم می کند…آرامم می
کند…آرامم می کند…
زنگ ممتد موبایلم مغز نیمه خوابم را هوشیار می کند…گوشی تلفن از مشت عرق کرده ام لیز می خورد و روی زمین می افتد…
سرم را از سنگ اپن جدا می کنم و به زحمت بر می خیزم و آیفون سفیدم را جواب می دهم…صدای نگران کیان روح خسته ام را
جلا می بخشد.

-جلوه؟معلوم هست کجایی؟چرا تلفن مشغوله؟چرا موبایلت رو جواب نمی دی؟

چند بار نفس می کشم تا لرزش صدایم از بین برود…

-داشتم با نگین حرف می زدم…گوشیم رو سایلنت بود متوجه نشدم

سکوت می کند…

-اوهوم…باشه…حاضر شو میام دنبالت…

روی تخت می نشینم و می گویم:

-واسه چی؟

باز هم سکوت….

-فکر می کنم خودت گفتی که کلاس داری…ساعت یازده…می دونی ساعت چنده؟

تند از جا می پرم…

-وای یادم رفته بود…الان حاضر می شم…

صدایش گرفته تر شده انگار…

-میام دنبالت…

از نه بلند و قاطع من باز هم در سکوت فرو می رود…

-چرا؟؟؟؟

-خودم میام…تا اینجا بیای و برگردی که چی بشه؟

بی حوصله و کسل می گوید:

-این کاریه که تقریباً همیشه…می کنم…اینجوری خیالم راحت تره

نفس حبس شده ام را توی گوشی فوت می کنم و میگویم:

-از پس یه همچین کارای ساده ای برمیام…نگران نباش…

کلافه…عصبی و بی حوصله تر از قبل می گوید:

-اینقدر با من بحث نکن دختر…دارم میام…

من از او عصبی تر…خسته تر…بی حوصله تر…

-چرا با من مثل بچه ها رفتار می کنی کیان؟استقلالمو زیر سوال می بری؟بابا اون شیش سالی که من تو فرانسه بودم تو کجا
بودی که منو اینور اونور ببری و اسکورتم کنی؟

عصبانی می شود:

-خیله خب بابا…بیا و خوبی کن…خودت بیا…فقط مراقب باش…

سریع اشپزخانه را جمع و جور می کنم و لباس می پوشم…می خواهم امروز در چشم کیان بهترین باشم…زنی که به داشتنش افتخار
کند….مانتو شلوار نوک مدادیم را می پوشم…با کفشهای پاشنه ۵ سانت مشکی…صورتم را مناسب زنی به سن و سال خودم آرایش
می کنم…با آزانس تماس می گیرم و درخواست ماشین می دهم…عینک آفتابی گوچی ام را به چشم می زنم و از خانه بیرون می
روم…به بیمارستان که می رسم عینکم را روی سرم قرار می دهم و از نگهبانی عبور می کنم…به محض رسیدن به استیشن کیان و
ماهان را مشغول بحث کردن می بینم….نمی دانم چرا پاهایم می لرزند…نامحسوس دستی به کنار پایم می کشم و جلوتر می
روم….هر دو در یک زمان مرا می بینند…هر دو اخم دارند…هر دو بداخلاقند…هر دو زیر چشمی نگاهم می کنند…چشمان سرخ
کیان خبر از شدید تر شدن سرما خوردگیش می دهند…بی توجه به جو متشنج با خوش رویی به همه سلام می کنم…رو به پرستاری
که آنجا حضور دارد می کنم و می گویم:

-می دونین کلاس ما کجا تشکیل می شه؟

جوابم را که می گیرم به سمت کیان می روم…شدیداً مشغول مجادله محترمانه سر تشخیص بیماری یکی از مریض ها هستند…
نزدیک که می شوم هر دو سکوت می کنند…با اعتماد به نفس سرم را بالا میگیرم…یک دستم را روی بازوی کیان می گذارم و با
دست دیگرم عینکم را از روی موهایم بر می دارم….

-عزیزم ببخشید که حرفتون رو قطع می کنم…من می رم سر کلاس…فقط اگه زحمتی واست نیست صبر کن با هم برگردیم…من
ماشین نیاوردم…

کیان لبخندی می زند و سرش را تکان می دهد و می گوید:

-باشه خانوم…منتظرتم…

رو به ماهان می کنم و با تبسم ملیحی می گویم:

-بازم عذر می خوام آقای دکتر…با اجازتون…

محکم و قاطع قدم بر می دارم و به سمت کلاس می روم…می دانم..حق ماهان این نیست…اما در حال حاضر هیچی مهم تر از
شوهرم وجود ندارد..

از پله ها بالا می روم…توی پاگرد اول کاوه و خانوم نجفی را در حال صحبت کردن می بینم…چهره هر دو خندان است…سری به
علامت سلام برای نجفی تکان می دهم و در حالیکه سعی می کنم کاملاً بی تفاوت به نظر برسم از کنارشان می گذرم…آنها هم
سکوت می کنند تا من کاملاً دور شوم…خوشحالم که نمی توانند لبخند روی لبم را ببینند…

کلاس خسته کننده و نفس گیر فیزیولوژی تنفس که تمام می شود بلافاصله به استیشن بر می گردم…کیان نیست…از پرستار
سراغش را می گیرم…خبر ندارد…به اتاقش می روم..از پشت در صدای سرفه اش را می شنوم…در می زنم و با شنیدن
بفرماییدش سرم را داخل می کنم.

-استاد اجازه هست؟

سرش را از روی سرنسخه اش بلند می کند و خودکارش را روی میز می گذارد.

-بیا تو عزیزم…

در را پشت سرم می بندم…از جا بلند می شود و کتش را می پوشد و می گوید:

-زود باش بریم..با یه سمسار قرار گذاشتم…تا ده دقیقه دیگه دم خونه ست….

تا دو ساعت آینده هیچ فرصتی برای حرف زدن نمی یابیم…چون فروش وسایل قدیمی و از راه رسیدن مبلمان جدید همزمان می
شود…آخرین کارگر که از خانه بیرون می رود…کیان هلاک و کلافه خودش را روی مبل می اندازد…منهم خسته ام اما دستانم را به
کمر می زنم و با لذت به سرویس زیبایم خیره می شوم..گوشه چشمانش را باز می کند و از دیدن قیافه ذوق زده من خنده اش می
گیرد…دستی به گلویش می کشد و می گوید:

-بچه که بودی دردسرات کمتر بود…از کت و کول انداختیمون…

بدون اینکه چشم از رویه چرمی خوشرنگ مبلها بردارم می گویم:

-غر نزن دیگه…مگه نمی دونی خانوما دلشون با این چیزا خوش میشه؟ببین چقدر خونمون خوشگل شده….

بلند می شود و بوسه ای به گونه ام می زند و می گوید:

-من قربون خانوم خوشگلمو اون دل کچولوشم می رم…

و به اتاق می رود…از یادآوری بی ناهاری…آهی می کشم…مانتو ومقنعه ام را در می آورم و به آشپزخانه می روم…با حداکثر
سرعت ممکن کتلتی آماده می کنم و به بهترین شکلی که بلدم با گوجه و خیار شور تزیینش می کنم….لباسهایم را از روی مبل بر
می دارم و به اتاق می روم…رووی تخت دراز کشیده….با شلوار گرمکن و بدون بلوز…سرفه های خشکش بیانگر حال خرابش
است…دست و صورتم را می شورم و سریع لباسم را با تاپ لیمویی و دامن کوتاه مشکی عوض می کنم…موهایم را می بندم و
صدایش می زنم…

-پاشو تنبل خان…پاشو غذا بخور بعد بخواب

به پهلو می چرخد و می گوید:

-من نمی تونم…گشنم نیست…هیچیم از گلوم پایین نمی ره…تو بخور…

معترضانه می گویم:

-مگه میشه؟من کلی زحمت کشیدم…کم بخور ولی بخور…

با چشمان بسته لبخندی به رویم می زند و می گوید:

-گلوم درد می کنه موش موشک…نخورم واسم بهتره….

دوزاریم می افتد…با آن شرایط گلویش برایش سرخ کردنی درست کرده بودم..شرمگین و اهسته از اتاق بیرون می روم…آب مرغ
ندارم که برایش سوپ درست کنم…به پختن شیربرنج مشغول می شوم…کارم که به پایان می رسد ساعت نزدیک چهار است…دلم
از گشنگی ضعف می روود…با افسوس نگاهی به کتلتهای یخ زده می کنم و برای کیان غذا می برم….
پیشانیش سرخ شده و صورتش عرق کرده…به سختی نفس می کشد….دستم را روی گونه اش می گذارم…کوره آتش است…از
تماس دستم چشم باز می کند…صورتش را می چرخاند و کف دستم را می بوسد و زمزمه می کند:

-جانم؟؟؟

همچنین ببینید

رمان زهر تاوان پارت ۴

  دلم می خواهد سر خودم را به آسفالت خیایبان بکوبم…آنقدر که از دست خودم …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan