پنج شنبه , آذر ۲۱ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان دانشجوی شیطون بلا / رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۶۹

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۶۹

 

با عجله دستش رو گرفتم و با قدمای بلند به طرف خانوادم رفتم

دیجی آهنگی پخش کرد که همه مشغول رقصیدن شدن و این وسط من با عجله سعی داشتم زودتر جواب تبریکایی که به طرفمون سرازیر میشن رو بدم و پیش مامان و بابام برم

بهشون که رسیدم مامان با دیدنم سرتاپام رو از نظر گذروند و با شوق خطاب به بابام گفت :

_ خدای من باورم نمیشه ….میبینی دختر کوچولومون عروس شده ؟!

بیقرار بغلش کردم و درحالیکه عطر تنش رو عمیق نفس میکشیدم گفتم:

_ممنونم که تنهام نزاشتید

دستش رو نوازش وار روی کمرم کشید و به آرومی گفت :

_مگه میشه پدرومادری از بچشون دل بکنن آخه عزیز من !

با شوق خندیدم و ازش جدا شدم خجالت زده نیم نگاهی سمت بابا انداختم

از اینکه هنوز توی دلش نسبت بهم ناراحت باشه ترس داشتم که بابا با دیدن حالم دستاش رو برام باز کرد

بی محابا خودمو توی آغوشش انداختم و زدم زیر گریه !

بابا بوسه ای روی سرم نشوند و کنار گوشم زمزمه کرد:

_خوشبخت باشی باباجان هرچند اشتباهاتی داشتی ولی از اینکه حداقل انتخابت اشتباه نبوده خوشحالم عزیزدلم !

بوسه ای روی دستش زدم و با شرم لب زدم :

_دیگه هیچ وقت از خودم ناامیدت نمیکنم بابا !

چشماش رو با اطمینان باز و بسته کرد که با خوشحالی نیم نگاهی به سمت امیرعلی که تموم مدت با لبخندی خیرم بود انداختم

با دیدن نگاه خیرم دستش رو دور شونه ام حلقه کرد و درحالیکه به خودش نزدیکم میکرد سوالی پرسید :

_سوپرایزم چطور بود پسندیدی خانوم؟؟

با شوق نگاهمو بین بابا و مامان چرخوندم و گفتم :

_بهترین هدیه ای بود که میتونستی بهم بدی خیلی ازت ممنونم !

 

با عشق بوسه ای روی شقیقه ام نشوند و کنار گوشم لب زد :

_حالا بهتره دیگه گریه نکنی و از شبت لذت ببری !

با خوشحالی سری به نشونه تایید براش تکون دادم و آروم دستی زیر چشمام کشیدم

تازه انگار متوجه جالی خالی نیما شده باشم با تعجب دست مامان رو گرفتم و گفتم:۰

_نیما کجاست مامان ؟؟

نگاهی به بابا انداخت و دستپاچه گفت :

_کار داشت نتونست بیاد عزیزم!

با ناراحتی نفسم رو بیرون فرستادم

_کار داشت یا نخواست بیاد ؟

دستم رو به آرومی فشرد و دلجویانه گفت :

_نیماس دیگه یه کم عصبیه …. زود فراموش میکنه عزیزم تو به دل نگیر !

با این فکر که بالاخره اونم روزی من رو میبخشه لبخندی زدم که دیجی صدامون کرد

_به افتخار عروس و داماد یه کف بلند !!

صدای جیغ و سوت بالا گرفت که همراه امیرعلی بین جمعیت رفتیم و با خوشحالی که هر لحظه بیشتر میشد توی بغلش شروع کردم به رقصیدن

توی آغوشش میرقصیدم و فارغ از همه جا پیچ و تاب میخوردم اونم با لذت نگاهش رو بهم دوخته بود و برای ثانیه ای لبخند از روی لبهامون پاک نمیشد

با دیدن خانوادم دیگه غم و دردی نداشتم و خوشحالیم تکمیل…تکیمل بود

پس تا آخرشب رقص و پایکوبی کردیم و من از اینکه چقدر خوشبختم هر لحظه خدا رو شاکر بودم

آخرشب همه مهمونا بعد از دادن کادوهاشون رفتن و بابام با دادن کلید خونه ویلایی به من شگفت زدم کرد

امیرعلی وقتی تعجبم رو دید بهم اشاره کرد بهم توضیح میده منم به اجبار لبخندمصلحتی زدم و باهاشون خدافظی کردم

بعد از رفتن تک تک مهمونا با خستگی دستی به سرم کشیدم و وارد اتاق شدم و با کمک امیرعلی موهام باز کردم و بعد از بیرون آوردن لباسم وارد حمام شدم و با خستگی خواستم دوش کوتاهی بگیرم که امیرعلی وارد حمام شد

با تعجب نگاش کردم که زد زیرخنده و گفت :

_شب عروسی رو باید از یه جایی شروع کرد چه اینجا توی حمام چه روی تخت وگرنه لذتش میره… مگه نه بانووو ؟؟

با جیغ اسمش رو صدا زدم که قهقه ای زد و بی توجه به من وارد حمام شد

 

توی حیاط روی صندلی نشستم و درحالیکه دستم رو نوازش وار روی شکم بالا اومدم میکشم به گذشته فکر میکنم که چطوری بالاخره سختی ها و مشکلات منم تموم شد و تونستم به آرامش برسم !

هنوزم باورم نمیشه همه چی به این سرعت گذشت و الان من با شکم بزرگ و بالا اومده توی ماه نهم بارداریم باشم

توی این نه ماه خیلی چیزا تغییر کرد !

مخصوصا رابطه خانوادم با امیرعلی خیلی خوب شده و تونست زود خودش رو توی دل پدرو مادرم جا کنه و اون رو عین پسرشون دوست دارن طوریکه هرشب یا بابا مامان اینجان یا ما خونه ی اوناییم !

گفتم پسرشون یاد نیما افتادم … آره نیما داداشم که بعد از اون شب عروسی هیچ وقت دیگه نه حرفی ازش شد و نه تونستم ببینمش !

البته مامان اینا میدونن داره چیکار میکنه و کجا داره زندگی میکنه ولی هیچ وقت حرفی دربارش پیش من نمیزنن منم سعی کردم با این موضوع کنار بیام که داداشم نمیتونه هیچ وقت من رو ببخشه!

هرچند سخته ولی باید تحمل کنم … شاید اونم یه روزی با دیدن خواهرزادش و خوشبختی من دلش نرم شد و تونست من رو بپذیره

خانواده امیرعلی بعد از ازدواج ما گفتن که نمیتونن ایران بمونن و به خارج از کشور سر خونه زندگی خودشون برگشتن

ولی من و امیرعلی تصمیم گرفتیم از این به بعد اینجا و توی کشور خودمون بمونیم همراه هم مطب زدیم و پیش هم یک جا کار میکنیم درسته کوچیکه و مثل موقعیت شغلی امیرعلی توی خارج از کشور نیست ولی مهم اینه از بودن کنار هم لذت میبریم

ولی بخاطر حجم زیاد کارهاش اون شرکتی که بخاطر من و نزدیکی به بابام که اونجا کار میکرد خریده بود

رو به بابام واگذار کرد تا اون بهش رسیدگی کنه چون به قدری درگیر بیمارستان و مطب بود که وقت سرخاروندن نداشت

منم که فعلا بخاطر فندوق مامان اجازه کار کردن نداشتم و این یه ماه آخر رو کلا استراحت مطلق بودم

با لبخندی که روی لبهام جاخوش کرده بود یه تیکه سیب از بشقاب جلوم برداشتم و درحالیکه توی دهنم میزاشتم با آرامش به گل های باغ شدم

یکدفعه با حلقه شدن دستی دور گردنم و پخش شدن بوی عطر امیرعلی توی فضا زیرلب زمزمه کردم:

_چطوری شده شما زود اومدی ؟؟

#آوا

بوسه ای روی گونه ام نشوند و کنایه وار با خنده گفت :

_سلام … روز شمام بخیر بانو !

سیب توی دهنم رو قورت دادم و با مهربونی گفتم :

_ممنون عزیزم … راستی چیزی شده که زود اومدی؟؟

چپ چپ نگام کرد و گفت:

_باید حتما چیزی بشه؟؟ شاید دلم برای زنم تنگ شده

با دیدن حالت شاکیش خندم گرفت و بلند شدم که به طرفش برم ولی با پیچیدن درد بدی توی شکمم آییی بلندی گفتم و دستم رو به شکمم فشردم

امیرعلی دستپاچه بلند شد و با نگرانی گفت :

_چیه ؟؟ درد داری ؟؟!

با درد زیادی که یکدفعه زیرشکمم پیچید خم شدم و با گریه لبم رو به دندون گرفتم

_آخ …دارم میمیرم به دادم برس !

وحشت زده به طرفم اومد و با نگرانی گفت :

_حالا باید چیکار کنم ای وااای !!

چنان دستپاچه شده بود و دور خودش میچرخید که توی اوج درد خندم گرفته بود و میون درد خندیدم

که باعث شد دردم بیشتر بشه و ناخواسته جیغ کوتاهی بکشم و دستم رو به سمت امیرعلی بگیرم

_وااای داره میاد یه کاری کن امیرعلی !!

با چشمایی که وحشت توشون موج میزد با یه حرکت بغلم کرد و با داد از راننده خواست که ماشین رو روشن کنه

توی ماشین توی بغل خودش نشوندم و درحالیکه بیشتر از من استرس داشت مدام عرق های روی پیشونیم رو پاک میکرد و زیرلب ازم میخواست آروم باشم

 

_حالا نفس عمیق بکش!

با درد و صورتی جمع شده نفس عمیقی کشیدم که با نگرانی ادامه داد:

_خوبه همینجوری ادامه بده… عزیزم!

دستش رو محکم تر توی دستم گرفتم و با لرزشی که تنم گرفته بود از درد نالیدم:

_دیگه نمیتونم !!

دستش رو نوازش وار روی صورتم کشید و با اضطراب نالید :

_یه کم دیگه بخاطر من تحمل کن عزیزم!

عرق سردی روی پیشونیم نشست و با نفس نفس از درد ناله ای کردم که بلند راننده و صدا زد و گفت :

_یه کم تندتر برووو

راننده به تایید حرفاش سری تکون داد و ماشین با سرعت از جا کنده شد

از بس جیغ کشیده بودم که گلوم از درد بهم چسبیده بود و دیگه نای تکون خوردن نداشتم و بی رمق توی بغل امیرعلی افتاده بودم

با توقف ماشین چشمای ورم کرده ام رو باز کردم که امیرعلی با نفس نفس توی آغوشم کشید و با نگرانی بلند داد زد :

_یه برانکارد بیارید حال زنم خوب نیست!

روی تخت گذاشتم و پرستارا دورم جمع شدن لحظه آخر وحشت رو توی چشمای امیرعلی دیدم و پلکام روی هم افتاد و دیگه چیزی نفهمیدم و بیهوش شدم

با سرو صدایی که از اطرافم به گوشم میرسید آروم لای پلکامو باز کردم و نگاهی به اطرافم انداختم

🍃
🍂🍃
🍃🍂🍃

همچنین ببینید

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۶۲

  درحالیکه دستش رو نوازش وار روی شکمم میکشید باز تکرار کرد : _رفته بودم …

۴ دیدگاه

  1. دختری که آهنگ امید مینوازد💙

    خب تمومش میکرد دیگه آخر همه ی رمانا را دلشون میخواد کش بدن مث دخترحاج آقا😬

  2. سلام ببخشید پارت جدید رمانو کی میزارید همین هفته یا هفته دیگه پنج شنبه؟

  3. چه عجب بالاخره پارت گذاشتید دیگه واقعا ناامید شده بودیم

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan