جمعه , آذر ۱ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان دانشجوی شیطون بلا / رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۶۷

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۶۷

 

توی دهنم آ…هی کشید که جری ترم کرد و لباش رو با شدت بیشتری بوسیدم

دستاش توی موهام چنگ زد و بیشتر بهم چسبید ، بیقرار دستام دور کمرش حلقه کردم

نمیدونم چقدر هم رو بوسیدیم که با کم آوردن نفس از همدیگه جدا شدیم با نفس های بریده پیشونیم رو به پیشونیش تکیه دادم

درحالیکه نگاهم رو به لباش میدوختم زیرلب زمزمه کردم :

_تو داری با من چیکار میکنی دختر ؟؟؟

‌دستش رو نوازش وار روی صورتم کشید و گفت :

_همون کاری که تو با قلب من کردی !

دستم رو گرفت و روی سینه اش گذاشت و ادامه داد :

_میبینی تپش های بی وقفه و بلندش رو ؟؟ صدای تپیدن بلندش رو چطور میشنوی؟؟

نگاهش رو توی چشمام چرخوند و با لحن خاصی گفت :

_همش بخاطر توعه … چون عاشقتم!

نمیدونست با این حرفاش داره من رو دیوونه میکنه؟؟

خشن به طرف لباش حمله کردم و با حرص و عطش خاصی دستم به سمت پیراهنش رفت و بی طاقت با یه حرکت از تنش بیرون کشیدمش!

” نـــــورا “

زودتر از اون چیزی که فکرش رو میکردیم زمان به سرعت برق و باد گذشت و فردا روز عروسیمون بود

روی بالکن اتاقم ایستادم و درحالیکه از اون بالا به باغ خیرم فکرم درگیر گذشته میشه

چطور اینقدر زود زندگیم از این رو به اون رو شد یعنی واقعا فردا همه چی تموم میشه؟؟

هنوزم باورم نمیشد داشتم ازدواج میکردم اونم منی که به شدت از ازدواج فراری بودم حالا به این راحتی دُم به تله دادم

با یادآوری خانوادم غم عالم توی دلم نشست و با ناراحتی نفس عمیقی کشیدم ، چطور میشه دختری روز عروسیش کسی از خانوادش کنارش نباشه

 

اصلا مگه همچین چیزی امکان داشت ؟؟ میدونم دیر یا زود میبخشنم یعنی مطمعنم کاری میکنم که تموم گذشته از خاطرشون بره حتی شده از بچه ی توی شکمم استفاده میکنم تا دلشون به رحم بیاد و بخششنم

مطمعنن نمیتونن در مقابل اون احساساتشون رو کنترل کنن و بالاخره در خونشون رو به روی من باز میکنن!

با این فکر لبخندی زدم و درحالیکه دستمو نوازش وار روی شکمم میکشیدم زیرلب زمزمه کردم :

_میدونم تو باعث میشی باز همه دور هم جمع شیم و یه خانواده بشیم فندوق مامان!

داشتم همینطوری با بچه توی شکمم حرف میزدم که یکدفعه با فکری که به ذهنم رسید لبخندی زدم و با عجله وارد اتاقم شدم

آره …. چرا که نه ؟؟

تا دیر نشده باید میرفتم ، دم دستی ترین لباسی که توی کمد بود تنم کردم و با عجله از پله ها سرازیر شدم

تقریبا هیچ کس خونه نبود و امیرعلی هم برای انجام دادن باقی کارهای عروسی بیرون رفته بود پس بدون اینکه نگران چیزی باشم و یا بخوام به کسی جواب پس بدم که دارم کجا میرم

بدون توجه به ماشینای توی حیاط با قدمای بلند از خونه بیرون زدم و برای اولین تاکسی که از خیابون رد میشد دست تکون دادم

با توقف تاکسی زرد رنگی جلوی پام سوار شدم و بی معطلی آدرس خونه بابا اینا رو دادم ، باید باهاشون حرف میزدم تا دیر نشده

میدونم بفهمن فردا عروسی تک دخترشونه حتما میان و تنهام نمیزارن!

با فکرای که تو سرم چرخ میخورد لبخندی زدم و با هیجان نگاهمو به خیابون دوختم

با رسیدنم پول کرایه رو حساب کردم و با عجله از ماشین پیاده شدم و با شوقی که توی وجودم بود نگاهمو به ته کوچه و خونمون دوختم

ولی یکدفعه پاهام سست و بی حس شدن و از ترس برخورد بدشون انگار به زمین چسبیده باشیشون هیچ تکونی نمیخوردن و نمیتونستم قدم از قدم بردارم

با افتادن توپی دقیق جلوی پام به خودم اومدم و نگاهمو به پسر بچه بازیگوشی که با خنده بپر بپر میکرد و به دنبال توپش به طرفم میومد دوختم

توپش رو از روی زمین و درست کنار پام برداشت و ازم دور شد ، تا زمانی که از دیدم خارج بشه بی اختیار خیره اش بودم

بالاخره که چی ؟
تا کی میخواستم اینجا بمونم؟؟

دستامو مشت کردم و درحالیکه زیرلب زمزمه میکردم :

_تو میتونی …. اونا از ازدواجت خوشحال میشن نترس !

با این حرفا خودم رو دلداری میدادم و سعی داشتم ترس و دلهره رو از خودم دور کنم

بالاخره با دستای مشت شده و مصمم به طرف خونه قدم تند کردم با رسیدن دم در نفسم رو با فشار بیرون فرستادم و با استرس زنگ کوچیک زنگ گرفته رو زدم

#آوا _

چند دقیقه منتظر ایستادم ولی هیچ خبری نشد ، بعد از کلی این پا و اون پا کردن باز دست لرزونم رو بالا بردم و برای بار دوم زنگ رو فشردم

صدای ضعیف زنگ تا اینجام به گوشم میرسید ولی بازم هیچ خبری نشد هیچ وقت سابقه نداشته کسی خونه نباشه و الانم جای تعجب داشت … یعنی کجا رفته بودن که تا الان نبودشون ؟؟

با فکر به مریضی بابا دلشوره بدی توی دلم افتاد و لبم رو زیر دندون فشردم ولی با دیدن زن همسایه که باز طبق معمول دم در نشسته بود به طرفش قدم تند کردم و سوالی پرسیدم:

_ببخشید نمیدونید مامان بابام کجا رفتن ؟؟

یه طوری عجیب نگام کرد و با چیزی که گفت دهنم باز موند و بی اختیار کیفم از توی دستای بی حسم روی زمین افتاد….باورم نمیشد یعنی چی این حرفش ؟؟!

دست لرزونم رو به شالم کشیدم و با بهت زیرلب زمزمه کردم :

_چی گفتید ؟!

چپ چپ نگام کرد وبا ترش رویی گفت :

_چطور دختری هستی که نمیدونی خانوادت چند روزه از اینجا رفتن !

آب دهنم رو قورت دادم و وحشت زده نالیدم :

_رفتن ؟؟ یعنی چی ؟؟

دستپاچه کنارش زانو زدم و با التماس ادامه دادم :

_نمیدونی کجا رفتن خانوم ؟!

با چشمای گشاد شده چند ثانیه خیرم شد و انگار به گوشاش شک داشته باشه سرش رو کج کرد و با بهت پرسید :

_چی گفتی ؟؟ یعنی واقعا خودت خبری از خانوادت نداری؟!

سرم رو پایین انداختم و ناامید نه آرومی زیرلب زمزمه کردم

چادر گُل گُلی سرش رو جلو کشید و شنیدم زیر لب زمزمه کرد :

_واه … به حق چیزای ندیده !!

با ناراحتی نگاش کردم که انگار دلش یه حالم سوخته باشه گفت :

_نمیدونم کجا رفتن …فقط وقتی که داشتن میرفتن انگار پول گنده ای گیرشون اومده باشه گفتن میرن یه محله بهتر و خیلی خوشحال بودن!

با تعجب نگاش کردم و زیر لب زمزمه کردم :

_پول !؟ اونا که پولی نداشتن … نکنه رضا رو پیدا کردن ؟!

بلند شدم و بدون اینکه دیگه چیزی بگم تلوتلوخوران از کنارش گذشتم و دست لرزونم رو به دیوار تکیه دادم

صداش از پشت سرم به گوش رسید که مدام صدام میزد و بلند میگفت :

_چی شد …داری کجا میری ؟!

لبامو بهم چسبوندم و توی سکوت دستی توی هوا براش تکون دادم و به هر زحمتی بود خودم رو سر خیابون اصلی رسوندم

ولی به قدری گیج و منگ بودم که فقط بی هدف راه میرفتم ، باورم نمیشد بی کس شده بودم و خانوادم بدون اینکه خبری بهم بدن از اینجا به کل رفته بودن

حالا میخواستم چطوری پیداشون کنم؟ سراغ کی باید میرفتم ؟؟
فامیل و دوست و آشنایی هم که نداشتیم برم ازشون سوالی بپرسم

دپرس و با پاهایی که به زور دنبال خودم میکشوندم توی خیابونا راه میرفتم و اصلا به کل زمان رو از یاد برده بودم

بدشانس تر از منم کسی بود ؟؟
هه … ناسلامتی فردا روز عروسیم بود حالا هیچ خبری از خانواده عروس نبود

واقعا مسخره به نظر میومد ولی چیکار میتونستم بکنم لعنتی زیرلب زمزمه کردم و عصبی لگدی به سنگ کوچیک جلوی پام زدم رسما یه عروس بی کس و کاری شده بودم !

با کف دست عصبی قطره اشک گوشه چشمم رو پاک کردم که یکدفعه با بوق ماشینی که نزدیکم زده شد از ترس از جام پریدم وحشت زده نگاهمو به اطراف چرخوندم

کی شب شده بود و من متوجه نشده بودم ؟؟

با یادآوری امیرعلی وااای بلندی گفتم و دست لرزونم رو برای اولین تاکسی که از کنارم میگذشت بلند کردم

با عجله سوار ماشین شدم و محکم درو بهم کوبیدم ، راننده کلافه به طرفم چرخید و غُرغُرکنان گفت :

_این در رو چرا اینطوری میبندی آخه خواهر من ؟؟

با استرس دستام بهم چلوندم

_ببخشید حواسم نبود !

سرش رو عصبی تکونی داد و درحالیکه ماشین روشن میکرد بلند گفت :

_این که نشد حرف … دو نفر عین شما اینطوری با این ماشین رفتار کنن که هیچی ازش برام باقی نمیمونه !

با اضطراب خودم رو به طرفش کشوندم

_گفتم که ببخشید شرمندم!

بعد از دادن آدرس دستم رو به طرف جلو گرفتم و ادامه دادم :

_حالا میشه برید دیرم شده بخدا !

چپ چپ نگاهی بهم انداخت و دستش رو به دنده گرفت و زیرلب شنیدم که گفت :

_ای بابا …. انگار چیزیم بدهکار شدیم

خودم کم عصبی نبودم اینم داشت بدجور روی اعصابم رژه میرفت ، پس سعی کردم نسبت بهش بی اعتنا باشم

به صندلی تکیه دادم و درحالیکه ناخن هام زیر دندون فشار میدادم نگاهم رو به جاده دوختم

بازم فکرم درگیر خانوادم شد و اشک توی چشمام حلقه زد ولی با فکر به اینکه اونا من رو ول کردن و رفتن سعی کردم به خودم مسلط باشم

همونطوری که اونا من رو نخواستن منم از این به بعد اونا رو نمیخوام

با این فکر سری تکون دادم و زیرلب با خودم زمزمه کردم :

_یاد بگیر از این به بعد بدون وجود اونا زندگی کنی !!

همش به خودم قوت قلب میدادم و سعی میکردم اعتماد از دست رفتم رو با این حرفا به دست بیارم و تقریبا موفق هم بودم

با توقف ماشین جلوی خونه کرایه رو حساب کردم و از ماشین پیاده شدم دستی به صورتم و رَد اشکام کشیدم و بعد از اطمینان از مرتب بودن خودم دستم به سمت زنگ در رفت

ولی هنوز دستم به در نرسیده بود که در با یه حرکت باز شد و با دیدن چشمای به خون نشسته امیرعلی با ترس آب دهنم رو قورت دادم و یک قدم به عقب برداشتم

دستاش به سینه تکیه زد و برعکس انتظارم که الان عصبی میشه به در تکیه داد و با اخمای گره خورده بهم اشاره کرد داخل بشم

با سری پایین افتاده داخل حیاط شدم و به قدمام سرعت بخشیدم به اتاقمون که رسیدم با خیال راحت نفس عمیقی کشیدم

ولی با شنیدن صدای عصبیش درست پشت سرم آب دهنم رو قورت دادم و سرجام ایستادم

_خوب خانوم باز تا الان کجا تشریف داشتن ؟؟!

شالم رو از سرم بیرون کشیدم و درحالیکه نگاهمو ازش میدزدیدم زیرلب آروم زمزمه کردم :

_بیرون بودم هوا خوری یه کم می…

یکدفعه با بلند شدن صدای دادش به خودم لرزیدم و حرف توی دهنم ماسید و چشمام با ترس روی هم فشار دادم

_هواااا خوری هااا ؟؟ ساعت رو دیدی ؟؟!

شال مچاله شده توی دستام رو تا کردم و برای فراری شدن از امیرعلی پشت بهش به سمت کمد رفتم

_ببخشید حواسم پرت شد !

حوصله دعوا و کلکل نداشتم امیرعلی هم انگار فهمید یه مرگیم هست چون سکوت کرد

شالم داخل کمد گذاشتم و دستم به سمت بازکردن دکمه های مانتوم رفت که دستاش از پشت دور کمرم حلقه شد و درحالیکه توی آغوشش میکشیدم زیر گوشم زمزمه کرد :

_کجا بودی ؟ این چه حالیه؟!

نفسم رو خسته بیرون فرستادم و دستم از روی دکمه هام شل شد و پایین افتاد دوست داشتم درد دلم رو به یکی بگم

خسته لب زدم :

_رفته بودم خونمون !!

چندثانیه سکوت کرد و بعد به طرف خودش برم گردوند و نگاهش رو بین چشمام چرخوند

_خوب … این کجاش بده ؟!

لبام بهم فشردم و با پوزخند صدا داری لب زدم:

_میدونی کجاش ؟!

سرش رو تکون داد و با تعجب خیرم شد که اشک توی چشمام نشست و با بغض ادامه دادم :

_اونجاش که میری خونت … جایی که میدونی تموم کسایی که دوستشون داری و پشتوانه های زندگیتن اونجا ولی چی میبینی هاا ؟!

هقی زدم و ادامه دادم :

_هیچ کس اونجا نبود برای همیشه رفته بودن امیرعلی !!

توی آغوشش خودم رو پرت کردم که دستاش رو نوازش وار روی موهام کشید و زیر لب زمزمه کرد :

_هیس …. !!

پیراهنش رو توی چنگم فشردم و با بغض نالیدم :

_من رو تنها گذاشتن … حالا از کجا پیداشون کنم

نمیدونم چند دقیقه یا شایدم چند ساعت توی بغلش زجه زدم و اونم با آرامش با حرفا و غصه هام گوش میکرد که کم کم پلکام سنگین شد و فین فین کنان سرم رو به سینه اش فشردم

دستی روی صورتم کشید و بوسه ای روی چشمام نشوند که پلکای متورمم رو باز کردم و به چشمای مهربونش خیره شدم

با دیدن چشمای بازم با نگرانی نگاهش توی صورتم چرخوند و گفت :

_حالت خوبه ؟!

اهووومی زیر لب زمزمه کردم و باز سرم روی سینه اش گذاشتم ، با دیدن این حرکتم تو گلو خندید و گفت :

_یعنی اینقدر خوابت میاد ؟!

توی سکوت سرمو روی سینه اش تکونی دادم که با یه حرکت دستش زیر زانوهام گذاشت و توی آغوشش کشیدم

روی تخت گذاشتم که با حس خنکی ملافه خواب آلود قلتی زدم و بالشت کنارم توی بغلم گرفتم و فشردمش!!

یکدفعه با حس اینکه کسی میخواد بالشت از بغلم بیرون بیاره خمار چشمام باز کردم که امیرعلی عین بچه های تُخس شونه ای بالا انداخت و با لب و لوچه آویزون خیرم شد و گفت :

_اینجوری نگام نکن … توی باید الان جای اون بالشت من رو بغل کنی !!

بی رمق خندیدم و دستام رو براش باز کردم ….من اگه امیرعلی رو نداشتم باید چیکار میکردم خدایا !!

با خنده روی تخت اومد و درحالیکه بغلم میکرد آروم کنار گوشم زمزمه کرد :

_فردا روز مهمی برای ماست پس راحت بخواب و سعی کن به هیچی فکر نکنی …. مطمعن باش همه چی درست میشه!!

همیشه یه حرفاش اطمینان داشتم پس با حس آرامشی که از حرفاش توی وجودم نقش بسته بود چشمام بستم و خودم رو به خواب سپردم

صبح با سرو صدای آیناز از خواب بیدار شدم و دستم رو جای خالی امیرعلی کشیدم کی رفته که متوجه نشدم؟؟

آیناز عصبی بالای سرم ایستاده بود و زیر لب غُرغُرکنان مدام میگفت :

_پاشوووو دیگه میدونی ساعت چنده هااا؟؟!

کلافه بالشتو روی سرم گذاشتم و باز میخواستم بخوابم که ملافه از روی تنم کنار زد و این بار تقریبا جیغ کشید

_وااای عروس به تنبلی این ندیده بودم !!

با شنیدم اسم عروس انگار تازه داشت سنسورهای مغزم به کار میفتاد و درک میکردم چه خبره !

این بار من بود که وحشت زده سیخ روی تخت نشستم و بلند گفتم :

_وای خدای من …‌ ساعت چنده ؟!

چپ چپ نگام کرد و عصبی گفت :

_نُه میفهمی ؟؟! نیم ساعت دیگه آرایشگر میاد

با شنیدن ساعت نفسم رو با آرامش بیرون فرستادم و چشم غره ای به آیناز رفتم

_من رو ترسوندی که… هنوزم وقت دارم پس !!

خواستم باز دراز بکشم که جیغ فرابنفش کشید و به طرفم حمله ور شد

با خنده از روی تخت پایین پریدم و تا بخواد بهم برسه خودم داخل دستشویی انداختم در رو از پشت قفل کردم

ضربه ای به در زد و بلند گفت :

_میکشمت نورا !!

بلند خندیدم و برای اینکه بیشتر حرصش بدم گفتم:

_نظر لطفته گلم !

لگد دیگه ای به در زد و جیغ زد :

_تو که بالاخره از این در بیرون میای نه ؟؟!

به تهدیدهاش خندیدم و بعد از شستن دست و صورتم و درحالیکه با حوله صورتم رو خشک میکردم قفل درو به آرامی باز کردم و بیرون رفتم

🍂🍃
🍃🍂🍃

همچنین ببینید

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۶۱

  با رسیدن به خونه یکراست به اتاقمون رفتم و کِسل روی تخت دراز کشیدم …

۶ دیدگاه

  1. به نظر من که داستان فوق العاده قشنگیه خسته نباشی نویسنده ی عزیز فقط احساس میکنم بعضی از قسمتاش خیلی یکنواخت و تکراری شده بود مثلا جاهایی که خلوت میکردن و بعدش به رابطه ختم میشد .از نظر من خواننده باید رمان جوری باشه که خواننده رو مشتاق کنه که آخرداستان چی میشه و اتفاقایی که توی داستان رخ میده رو من خواننده نتونم حدس بزنم و پر از چالش و هیجان باشه اما کارت درسته نویسنده ی عزیز عذر میخوام اگه زیاد شد راسی خواهش میشه اگه یکم زود به زود پارتا رو بزاری یه دنیا ممنون

  2. پووووف بابا این دیگه چی بود ، یه هفته باید منتظر بشینم و بعد ای چرت و پرت ها رو بخونیم ، اینارو که خودمون هم میتونستیم حدس بزنیم …..
    نویسنده جان خواهشا رُخ بِنَمای

  3. هر پارت جدید بی موضوع تر از پارت قبلی 😐

  4. پوووووف این چی بود بابا اههه
    پارت بعدی مامان وبابا شو بیار بعدشم چند ماه بعد بچه رو بدنیا بیار تموم شه برع پی کارش

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan