جمعه , آذر ۱ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان دانشجوی شیطون بلا / رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۶۶

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۶۶

 

باصدای جیغ مادرش با ترس چشمام رو بستم و منتظر بودم تیر به هرجایی از بدنم بخوره ولی هیچ اتفاقی نیفتاد

با تعجب چشمام رو باز کردم که نیما با دیدنم حالم ، اسلحه از بین دستاش سُر خورد و روی زمین افتاد

مادرش نفس زنون خودش رو بهش رسوند و درحالیکه دستاش دورش حلقه میکرد و توی آغوش میکشیدش زد زیر گریه

ولی من هنوزم توی بهت تفنگ خالی از گلوله روی زمین بودم که جان با عجله از روی زمین برش داشت و درحالیکه با آرامش نفسش رو بیرون میفرستاد بلند گفت :

_خداروشکر که یادم رفته بود پرش کنم !

عصبی دستام مشت کردم و بلند فریاد زدم :

_بیرون !!

سرش رو بلند کرد و با نگرانی گفت :

_ولی قربان من ک…

دستم رو بالا گرفتم و درحالیکه دندونامو روی هم فشار میدادم با خشم فریاد زدم:

_همین که گفتم !!

اشتباهش بخشیدنی نبود با اون آموزش هایی که دیده بود نباید میزاشت نیما به این راحتی اسلحه روی کمرش رو برداره

با این کارش نزدیک بود جونم رو از دست بدم

با سری پایین افتاده بیرون رفت ، رضا که تموم مدت شاهد ماجرا بود با قهقه بلند خندید و گفت :

_اوووه عجب خانواده نمونه ای !!

اشاره ای به من کرد و با پوزخندی گفت :

_یه هفته اس به خاطر اینایی که میخواستن به این راحتی خونت رو بریزن من رو زندانی کردی هااا لعنتی !

به قدری کافی فشار عصبی داشتم و دیگه حوصله بحثی نداشتم و هرچی رضا باهام بازی کرد بس بود با روش دیگه ای باید باقی پولا رو از دستش بیرون میاوردم

پس وکالت نامه ای که از قبل برای چنین روزی تنظیم کرده بودم از جیبم بیرون کشیدم

به طرفش رفتم و کنارش روی زمین نشستم درحالیکه دستاش باز میکردم با خشم غریدم:

_به نفعته که هرچی زودتر این رو امضا کنی وگرنه …..

نگاهمو به چشماش دوختم و تهدیدوار ادامه دادم :

_منتظر عذاب دادن دخترت جلوی چشمات باش !!

با خشم تقلا کرد و عصبی گفت:

_خیلی کثافتی که داری با دخترم من رو تهدید میکنی!!

#آوا

خودکارو به دستش دادم و عصبی غریدم :

_خفه بابا !!

با دیدن تعللش و خوندن وکالت نامه اخمام توی هم کشیدم و عصبی ضربه ای پس گردنش زدم

_زود باش !!

با امضایی که پای برگه ها نشوند نفسم رو با آرامش بیرون فرستادم و وکالت نامه رو از زیر دستش بیرون کشیدم

بلند یکی از افرادم رو صدا زدم که به ثانیه نکشید داخل شد

_بله قربان ؟!

اشاره ای به رضا کردم و گفتم :

_اول خوب از خجالتش دربیاید بعد بیرون از شهر هرجایی که بود عین یه آشغال پرتش کنید بره

بعد از این حرفم به طرف رضا اومد و درحالیکه زیربغلش رو میگرفت با وجود تقلاهای رضا و داد و بیدادش کشون کشون از اتاقک بیرونش برد

بعد از رفتنشون با وکالنت نامه توی دستم به سمت بابای نورا رفتم و درحالیکه کنار ویلچرش زانو میزدم آروم گفتم :

_باید ببخشید که بچه ها با این وضعیتتون شما رو اینجا آوردن !

چیزی نگفت و فقط با چشمایی که آتیش ازشون بیرون میزد خیرم شد

نفسم رو با فشار بیرون فرستادم و درحالیکه وکالت نامه روی پاهاش میزاشتم ادامه دادم :

_اینم از وکالت نامه تام الاختیاری که از اون یارو گرفتم و الان تموم اموال و دارو ندارش دست شماست و به راحتی میتونید تموم بدهی هاتون بدید و این کاملا قانونیه و مطمعن باشید مو لای درزش نمیره در ثانی پولایی که از دفتر کارش و خونه اش پیدا کردیم مبلغ زیادیه که به بچه ها میسپرم بهتون بدن!

با دیدن سکوتش بلند شدم و با قدمای آروم به طرف در رفتم ولی وسط راه با یادآوری چیزی به عقب چرخیدم و درحالیکه نگاهم رو بین همشون میچرخوندم مردد لب زدم:

_در مورد نورا هم ازتون خواهش میکنم تجدید نظر کنید و حداقل یه ف….

پدرش دستش رو بالا گرفت و با اخمای درهم غرید :

_نمیخوام چیزی درباره اون بشنوم !!!

 

یک قدم به سمتش برداشتم و دستپاچه لب زدم:

_ولی اون از اینکه شما رو نداره و ازتون دوره خیلی عذاب میکشه !

چشماش رو بست و صورتش ازم برگردوند ، میدونستم هرچی التماس کنم بیفایده اس و تا زمانی که خودشون دلشون نخواد نورا رو نمیبخشن !

ولی نباید به این زودی کم بیارم ، این بار به طرف مادرش رفتم و با دلجویی گفتم:

_مقصر تموم ماجرا منم اون گناهی نداره !

دودل نگاهی به شوهرش انداخت و درحالیکه اشک از چشماش سرازیر میشد سرش رو پایین انداخت و سکوت کرد

دستی پشت گردنم کشیدم و با ناراحتی خطاب بهش گفتم :

_آخه مادر من شما ب….

یکدفعه نیما انگار دیووونه شده باشه یقه ام رو گرفت و عصبی تکونی بهم داد

_اون مادر تو نیست فهمیدی ؟؟

کلافه دستمو روی دستاش گذاشتم تا از خودم جداش کنم ولی اون انگار دلش دعوا میخواست چون عصبی تکونی بهم داد و بلند گفت :

_فکر نکن با گیر انداختن رضا میتونی خودتو توی دل خانواده من جا کنی …هیچ وقت نه خودت نه اون دختره بی چشم و رو جزیی از خانواده ما نمیشین

محکم هُلی بهم داد و بلند فریاد زد :

_شیر فهم شدی ؟؟! حالام هـــِری

چند قدم عقب رفتم و با سکندری کوتاهی نزدیک بود زمین بخورم به سختی صاف سرجام ایستادم

برای حفظ عصبانیتم دستامو مشت کردم و زیرلب با خودم زمزمه کردم :

_آروم باش امیرعلی !

دستی به ته ریشم کشیدم و بدون توجه به نیمای گارد گرفته این بار به طرف باباش رفتم

_نورا شما رو خیلی دوست داره لطفا این کار رو باهاش نکنید

بالاخره نگاهم کرد و با چشمایی که تعجب توش موج میزد خیرم شد ، بخاطر اینکه تونستم اعتمادش رو جلب کنم لبخندی ناخواسته گوشه لبم نشست و این بار کنار پاش زانو زدم و دستش رو گرفتم

_باعث و بانی تموم ناراحتی های نورا منم ! خواهش میکنم حداقل بخاطر بچه توی شکمش ببخشیدش!

پدرش دهن باز کرد چیزی بگه ولی یکدفعه با کشیده شدن پیرهنم از پشت پخش زمین شدم و تا بخوام به خودم بیام مشت محکمی توی صورتم فرو اومد

#آوا_

بازم طبق معمول نیمای عصبانی بود که با مشت و لگد به جونم افتاده بود و بدون توجه به التماسای مادرش دست بردار نبود و با تمام وجود من رو میزد

نمیدونم چم شده بود که دوست نداشتم کاری بکنم و دست روی دست گذاشته بودم و عین کسایی که از زندگی سیرن زیر دستش مونده بودم تا هر بلایی که میخواد سرم دربیاره

شاید دلیل اصلیش نورا بود ، چون خودم رو باعث و بانی حال بد و طرد شدن از خانوادش میدونستم و اینطوری کمی از بار عذابم کم میشد

نمیدونم چقدر من رو زد که با صدای داد پدرش بالاخره ازم فاصله گرفت

_بسهههه !

با نفس نفس ازم فاصله گرفت و آب دهنش روی زمین توف کرد و کلافه نگاهش رو به اطراف دوخت

بعد از چندثانیه جنون وار باز خواست به طرفم حمله ور شه که پدرش هشدار امیز اسمش رو صدا زد و بلند گفت:

_کافیه یک قدم بهش نزدیک شی اون وقت من میدونم و تو فهمیدی؟؟

به طرف پدرش چرخید و با خشم غرید :

_مگه نمیبینید داره چی میگه ؟؟

پدرش کلافه اشاره ای به نیما کرد و عصبی گفت :

_من رو از اینجا ببر زود باش !

نیما اشاره ای به من کرد و گفت :

_ولی بابا اون نمی….

درحالیکه به سختی سعی داشت ویلچر رو تکونی بده فریاد کشید :

_همین که گفتم !

نیما با خشم نگاه ازم گرفت و درحالیکه پشت ویلچر پدرش می ایستاد تکونی بهش داد و بدون توجه به من با قدمای بلند از اتاقک به همراه پدرش بیرون رفت

نفسم رو با کلافگی بیرون فرستادم و با تنی که به شدت درد میکرد روی زمین نشستم و دستی به دماغم کشیدم ‌که با دیدن دست خونیم پوزخند تلخی زدم

کسی کنارم نشست با دیدن مادر نورا با ناامیدی بهش چشم دوختم که یکدفعه لبخند مهربونی بهم زد و گفت:

_از اینکه همچین کسی عاشق دخترمه خوشحالم … مطمعنم خوشبختش میکنی

کور سوی امیدی توی دلم روشن شد و با لبخندی که رفته رفته روی لبهام جا خوش میکرد سوالی پرسیدم:

_یعنی شما میتونید ببخشیدش؟!

 

با این حرفم اشک توی چشماش حلقه بست و با ناراحتی گفت:

_مگه مادری هست که بتونه بچش رو نبخشه ؟؟

دستش روی شونه ام نشست و مادرانه گفت:

_مواظب دختر و نوه ام باش !

بعد از این حرفش باعجله از اتاقک بیرون رفت نمیدونم چند دقیقه اونجا و توی اون حال نشسته بودم که با صدای یکی از محافظ ها به خودم اومدم

_حالتون خوبه رییس ؟؟

سری به نشونه تایید براش تکون دادم و دستم رو به سمتش دراز کردم ، با کمکش بلند شدم و با قدمای نامتعادل از اتاقک بیرون زدم و خودم رو به ماشین رسوندم

بخاطر حال بدم نمیتونستم رانندگی کنم به همین خاطر از یکی از افرادم خواستم تا من رو به نزدکترین بیمارستان شهر برسونه

چون نمیخواستم نورا با دیدن این سروضعی که من برای خودم درست کردم وحشت کنه و اتفاق بدی برای خودش و بچه بیفته

با رسیدن به بیمارستان و پانسمان کردن زخمام یه کمی حالم بهتر شد و بعد از گرفتن یه دست لباس از نزدیکترین فروشگاه سر راه و تعویض لباسام خواستم به طرف خونه برم ولی با بلند شدن صدای گوشیم و دیدن شماره ناشناسی که زنگ میزد ابروهام توی هم گره خورد و با تعجب گوشی رو جواب دادم

_الووو آقای رضایی ؟؟

_بله خودم هستم

_ببخشید جناب برای کارت دعوت هایی که سفارش دادید خدمتتون زنگ زدم میشه برای دیدن طرح هایی نهایی تشریف بیارید دفتر ؟؟

با تعجب زیرلب زمزمه کردم :

_کارت ؟؟

یکدفعه با چیزی که بخاطرم رسید آهانی گفتم و نیم نگاهی به ساعت مچی روی دستم انداختم

_بله تا نیم ساعت دیگه میام !

با خداحافظی کوتاهی گوشی رو قطع کردم و خطاب به راننده گفتم:

_زود برو به آدرسی که میگم!

_ولی قربان شما حالتون خوب نیست!

چپ چپ نگاهش کردم که سکوت کرد و به راهش ادامه داد ، حاضر بودم برای خوشحالی و لبخند روی لبهای نورا هرکاری بکنم این که دیگه هیچی نبود

بعد از اینکه کارت ها رو سفارش دادم قرار شد فردا برام بفرستنشون با لبخندی راهی خونه شدم دیگه وقتش بود همه چی سرجای خودش قرار بگیره اولیش هم نورا بود که باید به عنوان زن رسمی من همه جا شناخته میشد و اینم فقط با برگزاری یه جشن بزرگ میسر بود !

با رسیدن به خونه یکراست به طرف پذیرایی رفتم که با دیدن همه که جمعشون جمع بود و دور هم نشسته بودن لبخندی زدم و با عجله به طرفشون رفتم

_سلام بر اهل منزل !

 

همه به طرفم برگشتن که مامان با دیدن صورتم ، حرف توی دهنش ماسید و با بهت زیرلب زمزمه کرد:

_وااای خدا مرگم بده !!

با عجله به سمتم اومد و با نگرانی ادامه داد:

_چه اتفاقی برات افتاده مادر ؟؟

بوسه ای روی گونه اش نشوندم و با دروغ مصلحتی گفتم :

_هیچی …یه تصادف کوچیکی داشتم فقط همین!

نورا که تموم مدت با حالت خاصی نگاه ازم نمیگرفت یکدفعه چیزی گفت که همه با تعجب بهش چشم دوختن!

_مطمعنی فقط یه تصادف کوچیک بوده ؟؟

دستپاچه زبونی روی لبهام کشیدم و گفتم:

_آره دیگه عزیزم ….میخوای چی شده باشه ؟؟

برای اینکه جو رو عوض کنم با هیجان یه دونه از کارتایی که به عنوان نمونه بهم داده بودن از جیبم بیرون کشیدم و بلند گفتم:

_بیاید ببینید چی براتون آوردم!

مامان و آیناز با شوق و ذوق خوشحالی میکردن جز نورایی که با عشق خیرم بود و پلکم نمیزد ، با چشم و ابرو بهش اشاره کردم:

_چیه ؟؟

با خجالت سرش رو پایین انداخت و توی سکوت گونه هاش گُل انداخت

مامان با خوشحالی هردومون رو بغل کرد و درحالیکه نورا رو بوسه بارون میکرد مدام زیرلب خدا روشکر میکرد

ولی من همش چشمم دنبال نورایی بود که با گونه های سرخ گُلی با خجالت سعی داشت نگاه ازم بدزده

بالاخره طاقتم رو از دست دادم و درحالیکه دستش رو میگرفتم بلند خطاب به جمع گفتم:

_ما الان میایم !

خنده جمع بالا گرفت که بی توجه از پله ها بالا رفتم و نورا رو دنبال خودم کشوندم

با رسیدنمون به اتاق بی معطلی درحالیکه در رو میبستم نورا رو بهش تکیه دادم و خشن لباش رو بوسیدم

🍃
🍂🍃
🍃🍂🍃

همچنین ببینید

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۶۱

  با رسیدن به خونه یکراست به اتاقمون رفتم و کِسل روی تخت دراز کشیدم …

۱۲ دیدگاه

  1. چرا پارت جدید نزاشتین؟

  2. چی شد چرا پارت ۶۷رو نمیزارین

  3. سلام الان یه هفته شده چرا پارت جدیدو نمیذارید؟

  4. ادمین این رمان و رمان خانزاده دارن تو کانال نویسنده هاشون پارت گزاری میشن از شما خیلی جلوترن خب برو بردار بیار بزار اینجا دیگه ..این رمان که تا عروسی نورا و امیر علی رفته.خانزاده هنم یه پارت از شما جلوترن

  5. یع هفته شدااا

  6. نویسنده جون تورو خدا در هفته پارت های بیشتری بزارین خسته شدیم انقدر منتظر موندیم و اخر هم چیزای تکاری خوندیم 😟

  7. دیگه کی میخواد این رمان تموم بشه !!⁦¯\_( ͠° ͟ʖ °͠ )_/¯⁩

  8. سلام
    آدمین محترم لطفا ب نویسنده بگین ک تعداد پارتارو در هفته بیشتر کنه
    رمان دیگ واقعا داره طولانی میش
    اگ اینجور پیش بره دیگ اصلا پارت نذاره بهتر

  9. چه رمان مزخرفی نویسنده محترم لطفا بیشتر پارت بذار
    هر هفته ی پارت میذاری که اونم همش چیزای تکراری
    لطفا هفته ایی بیش از یک پارت بذارین

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan