جمعه , آذر ۱ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان دانشجوی شیطون بلا / رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۶۵

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۶۵

 

با این فکر به طرفش چرخیدم و عصبی گفتم :

_باید امروز این مسئله حل بشه متوجه ای ؟؟ هر طوری شده

_یه کمی بهم زمان بدید که ‌….

عصبی انگشتم رو تهدیدوار جلوی صورتش تکون دادم و شمرده شمرده گفتم :

_فقط تا شب فرصت داری … فهمیدی ؟؟؟

چشماش رو بست و درحالیکه سری به نشونه احترام تکون میداد گفت:

_مطمعن باشید همه چی باب میل شما میشه

خوبه ای زیرلب زمزمه کردم و کلافه به طرف عمارت برگشتم ، به حرف جان اعتماد داشتم میدونستم اشتباه نمیکنه

از نخوابیدن های زیاد تموم تنم درد میکرد ، به اتاقم رسیدم و بدون اینکه سراغی از نورا بگیرم پیراهنم رو از تنم کشیدم و درحالیکه گوشه اتاق پرت میکردم روی تخت دراز کشیدم و به ثانیه نکشید خوابم برد

نمیدونم چند ساعت بود که خواب بودم که با قلتی که زدم با آرامش چشمامو باز کردم که با دیدن نورایی که با آرامش کنارم به خواب رفته بود لبخندی روی لبم نشست و به طرفش خم شدم

بوسه ای روی گونه اش نشوندم که تکونی خورد ولی قبل از اینکه بیدار شه از کنارش بلند شدم و درحالیکه لباسام مرتب میکردم بیرون زدم

با اخمای گره خورده از پله ها پایین رفتم و شماره جان رو گرفتم ولی یه بوق نخورده صدای نفس نفسای بلندش توی گوشم پیچید

_بله قربان !

دستی به چشمای خواب آلودم کشیدم و با صدای خفه ناشی از خواب گفتم :

_چیکار کردی ؟؟

_همه چی حله قربان !

با تعجب ابرویی بالا انداختم ، نه خوشم اومد چه زود تونسته بود همه چی رو حل کنه درست مثل همیشه !

_مطمعنی دیگه ؟؟ هیچ اشتباهی و کم کاستی نمیخوام متوجه ای ؟؟

_بله قربان الانم همه چی آمادس فقط کافیه شما برید!

_اوکی … تا ده دقیقه دیگه در خونشونم !!

_ولی قربان چیزه ….

دستمو به کمرم زدم و عصبی گفتم :

_چی شده باز ؟!

بعد از کلی این دست و اون دست کردن بالاخره با لکنت گفت :

_هیچی … فقط مجبور شدم همه رو ببرم خارج از شهر

پوووف کلافه ای کشیدم :

_از دست تووو …. فقط دیگه جایی نبرشون تا بیام

_چشم … حتما قربان !

_آدرس رو برام بفرست منتظرم

#آوا

بدون اینکه بزارم حرف دیگه ای بزنه گوشی رو قطع کردم و با عجله از خونه بیرون زدم

با یادآوری نورا عقب گرد کردم که اونم با خودم ببرم ولی وسط راه با یادآوری بارداریش پشیمون شده به راهم ادامه دادم

میترسیدم اونجا با شنیدن حرفا و بحث هایی که مطمعن بودم پیش میاد بلایی سر خودش و بچه بیاد ، هرچند وضعیت باباشم زیاد مطلوب نبود ولی دیگه خسته شده بودم

میخواستم هر طوری شده سروته این ماجرا رو هم بیارم شاید اینطور تونستم توی دل خانوادش جایی باز کنم و نورا رو ببخشن … حداقل بخاطر بچمون !

با رسیدن به آدرسی که جان برام فرستاده بود ابروهام توی هم گره خورد و با تعجب نیم نگاهی به سر در گاوداری قدیمی رو به روم انداختم ، اینجا رو از کجا پیدا کرده ؟!

با تک بوقی که زدم یکی از افرادم نفس زنون در رو برام باز کرد و با سری خم شده منتظر بود تا داخل شم

با سرعت ماشین داخل حیاط بزرگ و قدیمیش پارک کردم که جان با عجله به طرفم اومد

_از این طرف قربان !!

توی سکوت سری براش تکون دادم و با قدمای بلند به طرف مسیری که اشاره میکرد رفتم و درهمون حال سوالی پرسیدم:

_کجان ؟!

آب دهنش رو قورت داد و اشاره ای به اتاقک ته حیاط کرد

_اونجان البته فقط خانواده خانومن… وگرنه رضا رو بردم توی اتاق دیگه ای فعلا

همه داشت پیش خوب پیش میرفت ، سری تکون دادم و خوبه ای زیرلب زمزمه کردم

در اتاقک رو که باز کرد قدم داخل گذاشتم که پدرومادرش با دیدنم چشماشون گرد شد

پدرش درحالیکه روی ویلچری نشسته بود و معلوم بود حال نداره زیرلب با بهت لب زد :

_تو ؟!

نیما مهلت نداد و با دستای مشت شده به طرفم اومد

_چیه ؟! حالا کارت به گروگان گیری رسیده هاااا ؟؟

مشتش به طرف صورتم اومد که توی هوا گرفتمش و عصبی با تموم قدرت به عقب هلش دادم

_خفه شوووو اول ببین برای چی گفتم بیاین اینجا !؟

 

چند قدم عقب رفت و با اشاره ای به افرادم گفت:

_با زور و حالتی که ما رو اینجا آوردن هیچ دلیل دیگه ای نمیتونه داشته باشه

پوزخندی به صورت خشمگینش زدم

_میتونی ساکت شی یا نه ؟!

به طرف پدرومادرش برگشتم که حرفی بزنم ولی باز اون روانی نزاشت و به طرفم حمله ور شد

_دهن کثیفت رو ببند عوضی !!

یقه ام رو گرفت که عصبی مشت محکمی توی شکمش کوبیدم از درد خم شد و این بار مشت اون بود که توی صورتم نشست

با نفس نفس مشتم رو بلند کردم تا به صورتش بکوبم ولی وسط راه با صدای داد پدرش دستم روی هوا خشک شد

_بسههههه تمومش کنید !

نیما رو به عقب هلش دادم و دستی گوشه لبم کشیدم که از دردش صورتم توی هم فرورفت

_بگو برای چی ما رو آوردی اینجا منتظریم !!

دیگه حرف زدن فایده ای نداشت ، اشاره ای به جان که تموم مدت کناری ایستاده بود کردم و زیر لب خشن گفتم:

_برو بیارش !

سری به نشونه تایید تکون داد و با عجله بیرون رفت ، بیقرار شروع کردم راه رفتن و درهمون حال با چشمام برا نیما خط و نشون میکشیدم

ضربه ای به در خورد و بعد از چندثانیه با باز شدن و قرار گرفتن جان به همراه رضا توی قاب در همه خشکشون زد و سکوت همه جا رو فرا گرفت

همه با ناباوری به رضا خیره شده بودن و پلکم نمیزدن یکدفعه صدای فریاد از سر خشم پدر نورا بود که اتاقک رو لرزوند

_میکشمت حرومزاده !!

با عجله خواست از روی ویلچر بلند شه که نیما خودش رو بهش رسوند و درحالیکه زیربغلش رو میگرفت با نگرانی گفت :

_آروم باش بابا !

با خشم دست لرزونش رو به طرف رضا گرفت و عصبی فریاد زد :

_چطوری آروم باشم مگه کثافت رو نمیبینی؟!

 

خواست باز به سمتش بره که نیما به زور روی ویلچر نشوندش و با نگرانی گفت:

_بابا آروم باش !!

رضا که تموم مدت با دستای بسته و سروصورت خونی و وَرم کرده نظاره گر ماجرا بود پوزخند صدا داری زد و گفت :

_هنوزم بی عقلی درست عین گذشته فک…

یکدفعه با فرو رفتن مشت نیما توی شکمش باقی حرفش رو خورد و با درد خم شد و توی خودش پیچید

_دهنت رو ببند عوضی تا همینجا چالت نکردم !

رضا میون درد خندید و درحالیکه آب دهنش روی زمین توف میکرد بریده بریده گفت :

_نه خوشم اومد پسرت عین خودت نیست

نگاهش رو به مادر نورا دوخت و ادامه داد :

_ همیشه میگفتم که جسوریش به تو رفته بانو

نیم نگاهی سمت من انداخت و با لحن خاصی اضافه کرد:

_ و البته زیباییشون !!

مادر نورا با تعجب نگاش کرد که دیگه نتونستم تحمل کنم و عصبی یقه اش رو گرفتم و درحالیکه تکون محکمی بهش میدادم فریاد زدم :

_کم چرت و پرت بهم بباف زود حرفاتو بزن که بعدش میدونم چه بلایی سرت بیارم !

_هه …نکنه به غیرت آقا برخورده ؟!

دیگه داشت صبرم رو لبریز میکرد ، اشاره ای به جان کردم و با خشم گفتم:

_زود ببرش بیرون انگار روش های قبلی روش پیاده بشن خیلی بهتره!!

جان زیرلب چشمی گفت و به سمتش اومد که رضا دستپاچه گفت:

_باشه باشه آروم باش بزار حرفامو بزنم !!

به عقب هلش دادم و عصبی زیرلب فریاد زدم :

_یالله بنال !

نگاهش رو به پدر نورا دوخت و کینه توزانه گفت :

_یادته روز اولی که من رو دیدی هاا ؟!

پدر نورا با تعجب نگاش کرد که ادامه داد:

_همش نقشه از پیش طراحی شده بود میدونستم برای اینکه شرکتت رو گسترش بدی به پول احتیاج داری پس سعی کردم هر طوری شده باهات طرح دوستی بریزم

پدر نورا شوک زده سرش رو کج کرد و یا ناباوری پرسید :

_دلیل این کارات چی بوده ؟؟ مگه من چه دشمنی با تو داشتم که اینطوری بدبخت و ذلیلم کردی؟!

رضا نگاهش رو به مادر نورا دوخت و با غمی که توی چشماش موج میزد گفت:

_تو همه زندگی و عشق من رو ازم دزدیه بودی …

با بهت پرسید :

_نفهمیدم … عشقت رو ؟!

 

رضا اشاره ای به مادر نورا کرد و با حرص و دشمنی اشکاری گفت :

_آره تو کسی رو که از بچگی عاشقش بودم ازم دزدیدی پس حقت نابودی بود آرزوم این بود که جون دادنت رو زیرپاهام ببینم

دستش روی قلبش فشرد و با صورتی رنگ پریده نالید :

_داری دروغ میگی … آره ؟؟!

رضا با پوزخندی به دیوار تکیه داد و خشن گفت :

_نه … میخواستم کاری کنم زندگیتون از هم بپاشه

با حسرت خاصی اضافه کرد :

_شاید اون طوری میتونستم برای یه روزم که شده با کسی باشم که جنون وار عاشقش بودم و ….. هستم

نیما با خشم به طرف رضا حمله ور شد و بلند فریاد کشید :

_اسم مادر منو به زبونت نیار لجن !!

با مشت و لگد به جونش افتاد و مدام جنون وار فریاد میکشید :

_میکشمت حرومزاده بدبخت…‌ آره نابودت میکنم

بعد از این حرف نگاهش رو به اطراف به دنبال چیزی چرخوند که یکدفعه به طرف جان حمله ور شد و تا بخواد به خودش بیاد اسلحه روی کمرش رو بیرون کشید و عصبی به طرف رضا نشونه گرفت

چنان این حرکتش یهویی بود که همه خشکمون زد ، با ترس یک قدم به طرفش برداشتم و لرزون زیرلب زمزمه کردم:

_اون رو بده به من !

با دستای لرزونش اسلحه رو محکم تر گرفت و با خشم فریاد زد :

_باید زندگیمون رو از این نجاست پاک کنم

به طرفش قدمی برداشتم که اسحله رو تکونی داد و بلند فریاد کشید :

_جلو نیا چون مطمعن باش بعدش نوبت خودته !!

لعنتی زیرلب زمزمه کردم و عصبی دستامو بالا بردم

_باشه باشه ولی بدون این راهش نیست

مادرش با نگرانی به طرفش رفت و با بغض نالید :

_اون ارزش این که دستاتو به خونش آلوده کنی رو نداره پسرم !!

نیما با خشم سرش رو تکون داد و فریاد زد :

_ بزار خودمون رو راحت کنم مامان !!

با این حرفش هق هق گریه مادرش بلند شد ، نه این بچه نمیخواست از حرفش کوتاه بیاد عصبی به سمتش رفتم

_بسه هرچی با اسلحه دستت بازی کردی ردش کن بیاد یالله !

پوزخند تلخی زد و زیرلب زمزمه کرد :

_بازی !!

و تا به خودم بیام اسلحه رو به سمت من گرفت و ماشه اش رو کشید

#آوا
🍃
🍂🍃
🍃🍂🍃

همچنین ببینید

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۶۱

  با رسیدن به خونه یکراست به اتاقمون رفتم و کِسل روی تخت دراز کشیدم …

۴ دیدگاه

  1. وااای تو رو خدا زودتر پارت بعدی رو بزارین ، دارم دیوونه میشم چرا چنین جای حساسی باید پارت تموم بشه 😢😭

  2. ادمین خودت این پارتا رو از ت سایتی یا کانالی چیزی بر میداری یا مستقیما از نویسنده میگیری؟؟
    اگه از کانال بر میداری ترو خدا بگو کانالشو

  3. خااااک ب سرم چی شد الااااان؟؟؟
    یعنی لعنت بهت نویسنده که اینجوری جای حساس ول میکنی

  4. آخه یعنی چی واقعا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    هرهفته پارت میزارید قبول آخه انقدر کم واقعا دیگه اعصاب نموده برام،اکثر پارت ها موضوعش غش کردن نوراست این پارت بعد از دو سه ماه خوب بود اونم که دو دقیقه نشد تموم بشه خیلی از نویسنده های دیگه هرروز پارت میزارن،لطفا حداقل دو برابر بنویس الآن موند تا هفته بعد

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan