جمعه , آذر ۱ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان دانشجوی شیطون بلا / رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۶۴

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۶۴

 

دستش زیر چونه ام نشست و سرم بالا گرفت و با تعجب نگام کرد

_یعنی تو از من خجالت میکشی ؟؟

شرمزده سرم پایین انداختم و گونه هام گُل انداخت که برعکس انتظارم که الان عصبی میشه بلند خندید و گفت :

_پس امروز خیلی کارها داریم !

وقتی دید دارم سوالی نگاش میکنم با انگشت روی نوک بینیم زد و ادامه داد :

_برو اتاق از تو کمدش مایو بردار تنت کن و زود بیا که منتظرم !

دهن باز کردم که چیزی بگم ولی بدون توجه بهم پشتش رو بهم کرد و ازم فاصله گرفت

شونه ای بالا انداختم و به طرف تنها اتاقی که میگفت قدم تند کردم ، در کمد رو که باز کردم با دیدن وسایل دست نخورده که حتی مارک هم داشتن با هیجان شروع به تعویض لباسام کردم

با دقت از توی آیینه نگاهمو روی هیکلم بالا پایین کردم و با هیجان آب دهنم رو قورت دادم ، حس میکردم قلبم توی دهنم میزنه و ناخودآگاه عین اولین باری که با امیرعلی بودم دست و پاهام شروع کرده بودن به لرزیدن

با صداش که مدام اسمم رو بلند میگفت به خودم اومدم و دستپاچه موهامو از توی صورتم کنار زدم

_نــــــورا کجایی بیا دیگه !!

با هیجان و قلبی که کنترل تپش های بلندش دست خودم نبود از اتاق بیرون زدم

با ورودم به استخر و ندیدن امیرعلی با تعجب دور خودم چرخیدم و با بهت اسمش رو زیر لب تکرار کردم ، یعنی من رو اینجا گذاشته و رفته ؟؟

لب و لوچه ام آویزون شد و ناراحت خواستم به اتاق برگردم که یکدفعه با بیرون اومدن سرش از آب و با فشار بیرون فرستادن نفسش مات هیکل خیسش شدم

آب از سرو صورتش میریخت و از روی تن برهنه اش پایین میچکید ، با دیدنم دستی به صورتش کشید و چند بار پلک زد

انگار تازه متوجه ام شده باشه ابرویی بالا انداخت و درحالیکه نگاهش روی هیکلم بالا پایین میکرد گفت :

_نمیخوای بیای توی آب ؟!

یه طوری نگاهم میکرد که بی اختیار توی خودم جمع شدم و دستپاچه دستم روی قسمت ممنوعه های بدنم گذاشتم و زیر لب آروم زمزمه کردم :

_تو شنا کن یه کم دیگه میام

#آوا

چندثانیه بی حرکت توی آب خیرم شد و انگار توی فکر هستش پلکم نمیزد که دستم رو تکونی دادم و بلند گفتم :

_با تو بودما !!

به خودش اومد و شروع کرد به شنا کردن و در همون حال گفت :

_باشه ولی وقت رو تلف نکن !!

با دیدن بی تفاوتیش که راحت با حرفم کنار اومد و شروع کرد به شنا کردن متعجب ابرویی بالا انداختم و با احتیاط لبه استخر نشستم

آروم پاهام رو داخل آب گذاشتم و با حس خنکیش غافل از اطرافم لبخندی زدم و تکونی به پاهام دادم که یکدفعه با پاشیده شدن آب به صورتم هینی کشیدم و دستم جلوی صورتم سپر کردم

_نکن امیرعلی !!

با خنده شنا کرد و به طرفم اومد و درحالیکه دستاش روی پاهای برهنه ام میزاشت با سرخوشی گفت :

_میای توی آب یا به زور ببرمت !!

وحشت زده سعی کردم به عقب هلش بدم

_نه به زور نهههه !!

با عجله خواستم بلند شدم و فرار کنم ولی پام لیز خورد و تا به خودم بیام با سر توی آب فرو رفتم و جیغم تو گلو خفه شد

زیر آب رفتم که با حس خفگی و تنگی نفس با ترس تقلا کردم بالا بیام ولی با حلقه شدن دستای قوی دور کمرم با یه حرکت از آب بیرون کشیده شدم

با حس هوای تازه نفس بلند و صدا داری کشیدم و با چشمای گشاد شده دستام دور گردن امیرعلی حلقه کردم و بهش چسبیدم

با نفس نفس چند بار پلک زدم که موهای توی صورتم رو کنار زد و گفت :

_خوبی ؟!

نگاهمو توی صورتش چرخوندم و آروم زمزمه کردم :

_اهوووم !!

چند ثانیه مات صورتم شد و یکدفعه لباش روی لبام گذاشت و با شدت شروع کرد به بوسیدنم

دستام توی موهاش چنگ شد و با عشق و علاقه بوسه هاش رو جواب میدادم که با نفس نفس ازم جدا شد و درحالیکه خیره لبای خیسم شده بود با صدای خفه ای گفت :

_چرا ازت سیر نمیشم !!

لبمو با دندون کشیدم که دستش روی چونه ام نشست و درحالیکه لبمو از حصار دندونام آزاد میکرد گفت :

_نکن دختر !

با لوندی نگاهمو روی سینه ستبر و بازوهای عضلانیش چرخوندم که دستاش دور کمرم قفل کرد و با خنده گفت:

_چیه …. میخوای ؟!

با تعجب ابرویی بالا انداختم و سوالی پرسیدم :

_چی رو ؟!

با چشم و ابرو اشاره ای به بدن خودش کرد و گفت :

_لمس اون چیزی که مال خودته !!

چه زود از نگاهام حرف دلم رو فهمیده بود با شیطنت خندیدم و با کمال پرویی آره ای زیرلب زمزمه کردم

دستام رو ‌که کنارم افتاده بود بلند کرد و درحالیکه روی بازو و سینه خودش میزاشت با لحن بیقراری گفت :

_هرکاری دوست داری انجام بده !!

آب دهنم رو قورت دادم و با نفس های بریده آروم دستمو روی تنش کشیدم و با حس گرمای بدنش لرزی به تنم نشست و بی اختیار خودمو بیشتر بهش نزدیک کردم و بهش چسبیدم

نگاهشو روی تن برهنه ام چرخوند و درحالیکه دستاش دور کمرم حلقه میکرد منم با خودش یه کمی زیر آب برد و گفت :

_ دوست داری چیکار کنی الان ؟؟

دستمو نوازش وار روی سرشونه های برهنه اش کشیدم و با صدایی خفه ای که به زور به گوش کسی میرسید لب زدم :

_دوست دارم ساعت های اینجا و همینطوری بمونم !!

تو گلو خندید و بریده بریده گفت :

_ول…ولی من دلم چیز بیشتر از این رو میخواد

و تا به خودم بیام دستش به سمت مایوی تنم رفت و بازش کرد

بالاخره بعد از کلی شنا و شیطونی به اصرار امیرعلی از آب دل کندم و توی بغلش بیرون اومدم ، حوله تن پوشی دورم گرفت و جدی گفت :

_محکم بگیرش دور خودت ، تا لباساتو برات بیارم!!

ولی من هنوز چشمم به استخر بود و دلم میخواست یه کمی دیگه بمونم

_ولی من هنو….

لباسام از توی کمد بیرون آورد و درحالیکه رو به روم می ایستاد جدی گفت :

_همین که گفتم!

اینقدر این حرف رو جدی و با اخمای درهم زد که جایی هیچ گونه اعتراضی رو باقی نمیزاشت ، به اجبار لباسمو تنم کردم

با همدیگه از استخر بیرون اومدیم و با خستگی که بخاطر نخوابیدن دیشب دچارش شده بودم به طرف پله ها رفتم تا کمی استراحت کنم که امیرعلی بازوم گرفت و گفت :

_کجا؟!

اشاره ای به اتاق کردم

_برم بخوام یه کم خسته ام !!

دستی به موهاش که بر اثر شنا ژولیده شده بودن کشید و جدی گفت:

_باشه ولی هر وقت خستگیت در رفت و بیدار شدی یادت باشه برات سوپرایز دارم !

با شنیدن اسم سوپرایز چشمام برقی زد با خوشحالی دستش گرفتم و گفتم :

_راست میگی؟! چه سوپرایزی ؟!

ابرویی بالا انداخت و با خنده گفت :

_اگه بگم که نمیشه سوپرایز…. هوووم میشه !؟

ولی من به کل خواب از سرم پریده بود و تا زمانی که نمیفهمیدم سوپرایزش چیه نمیتونستم راحت یه جا بند بشم پس با چاپلوسی بوسه ای روی گونه اش نشوندم و گفتم:

_مشه الان بریم ببینمش ؟!

شونه ای بالا انداخت و گفت :

_چیکارت کنم ؟! بدو بریم ؟!

با خوشحالی خودمو توی بغلش انداختم که دستاش دور کمرم حلقه کرد و کنار گوشم زمزمه کرد :

_بریم تا سوپرایزتو نشونت بدم!

دستم رو گرفت تا به اتاق کارش رسیدیم یکراست به سمت کمدش رفت و درحالیکه بازش میکرد بلند گفت :

_چشماتو ببند !

با هیجان و قلبی که صدای بلندش داشت گوشام رو کر میکرد چشمام بستم

بعد از چند ثانیه با صدای امیرعلی دقیق کنار گوشم که میگفت

_ حالا میتونی چشمات باز کنی!

چشمام رو باز کردم که با دیدن چیزی که رو به روم بود دهنم از هیجان باز موند و ناباور زیرلب زمزمه کردم:

_نه !

بی اختیار نگاهم مدام بین عروسک بزرگ توی دست امیرعلی و چشماش در گردش بود و از شدت هیجان نمیتونستم کوچکترین تکون بخورم ، با دیدن حالم بشکنی جلوی صورتم زد و گفت :

_کجایی خانوم ؟!

انگشتمو به سمت عروسک گرفتم و با بهت سوالی پرسیدم:

_این … این مال منه ؟!

با شیطنت شونه ای بالا انداخت

_نوووچ …فکر نمیکنی مال بچمونه ؟!

وااای خدای من باورم نمیشد ، دستام جلوی دهنم گرفتم و با قلبی که تند تند میتپید بلند گفتم :

_خیلی خوشکله !!

لبخندی گوشه لبش نشست

_آره خوشکله ولی نه به اندازه تو…!

 

از این حرفاش با شوق خیره اش شدم که دستاش رو به نشونه بغل برام باز کرد و گفت :

_بیا !

توی آغوشش فرو رفتم و درحالیکه عطر تنش رو عمیق نفس میکشیدم بی اختیار دلم پر کشید برای مامان و خونمون !

آروم از امیرعلی فاصله گرفتم و درحالیکه سعی داشتم عروسک رو بغل کنم با ناراحتی گفتم :

_من برای پدر و مادرم فرزند خوبی نبودم… نه ؟!

دستش زیر چونه ام نشست و سرمو بالا آورد

_چرا همچین حرفی میزنی …اونا میبخشنت مطمعن باش !!

نگاهمو به چشمای مطمعنش دوختم و با بغض گفتم :

_ولی اونا منو طردد ک…

انگشتش روی لبام گذاشت

_هیس !!

سکوت کردم که ادامه داد:

_هیچ پدرومادری نمیتونن دوری بچشون رو تحمل کنن حتی اگه اون بچه بزرگترین بدی رو در حقشون کرده باشه بازم میبخشنش

با ناامیدی نگاش کردم که دستی روی موهام کشید و گفت :

_قبولم داری ؟!

آب دهنم رو قورت دادم و سعی کردم لبخند بزنم

_آره !

توی آغوشش کشیدم و درحالیکه بوسه ای روی موهام میزد گفت :

_کاری میکنم بازم یه خانواده شید … فقط تحمل کن !

با اینکه دلم آشوب بود و حرفای مامان و بابا یادم نمیرفت که میگفتن هیچ وقت نمیبخشنم و دخترشون نیستم

ولی با این حرفای امیرعلی و لحن جدیش آرامشی وجودم رو در برگرفت که برای اولین بار بود که توی این مدت حسش میکردم

” امیرعلــــی “

طاقت دیدن ناراحتی نورا رو نداشتم ، بس بود هرچی دست روی دست گذاشتم باید کاری میکردم تا دیر نشده!

با فکری که به ذهنم رسید بوسه ای روی موهاش زدم و درحالیکه با عجله از اتاق بیرون میرفتم بلند گفتم:

_یادم رفته یه کاری دارم الان میام!

و بدون توجه به چشمای بهت زده و متعجب نورا از پله ها پایین رفتم با رسیدنم به حیاط یکی از محافظا جلو اومد و درحالیکه به نشونه احترام کمی سرش رو خم میکرد گفت :

_امری داشتید در خدمتم قربان !

 

درحالیکه نگاه گذرایی به باغ مینداختم دستی به دماغم کشیدم و گفتم :

_زود جان رو خبر کن بیاد … کجاست ؟!

نگاهش رو به ته باغ دوخت

_هنوزم توی انبار ته ب….

دستم رو جلوش به نشونه سکوت گرفتم

_فهمیدم … میتونی بری به کارت برسی!

چند قدم عقب رفت

_چشم قربان !!

سری براش تکون دادم و با عجله به ته باغ رفتم

با رسیدنم جان با قدمای تند به طرفم اومد و دستپاچه پرسید :

_چیزی شده قربان ؟!

اخمام توی هم کشیدم و بدون توجه به حرفش پرسیدم :

_حالش چطوره ؟!

نفس رو خسته بیرون فرستاد

_به سختی دکتری بالای سرش آوردم و الانم حالش بهتره !

_از دکتره مطمعنی که ؟!

با اطمینان چشماش روی هم فشرد

_بله قربان دهنش قرصه !

خوبه ای زیر لب زمزمه کردم و اضافه کردم :

_میخوام هرچی زودتر پدر و مادر نورا رو بیاری اینجا !!

بهت زده لب زد:

_ولی قربان حال پدرشون خوب نیست !

کلافه دستی پشت گردنم کشیدم…لعنتی چطور این موضوع رو از یاد برده بودم

با فکری که به ذهنم رسید گلوم رو با تک سرفه ای صاف کردم و سوالی پرسیدم :

_مرخص شده ؟!

چشماش ریز کرد و گفت :

_آقای احمدی رو میگید؟ بله فکر کنم امروز مرخص میشن

دستامو به کمر تکیه دادم و توی فکر فرو رفتم ، حالا که اون نمیتونست بیاد اینجا کاری نداره که ما میریم پیش اون !

نگاهمو به ته باغ دوختم و جدی گفتم :

_باید بریم اونجا پیشش !

نگاهی به ساعت مچیش انداخت و گفت :

_الان قربان ؟!

بدون توجه به حرفش جدی گفتم :

_باید رضا رو هم با خودمون ببریم

با بهت و ناباوری یک قدم بهم نزدیک شد

_ولی قربان ریکسه باز بخوایم از اینجا ببریمش بیرون

دستامو به کمر تکیه دادم و جدی گفتم :

_همونطوری که تا اینجا اومده و کسی نفهمیده همونطوری هم میبریمش !

دستی به ته ریشش کشید و کلافه گفت :

_ولی قربان فکرش رو کردید چطوری میخوایم ببریمش توی اون محله ؟!

بد هم نمیگفت با اون محله کوچیک احتمال همه چی بود که راحت لو بریم و کسی ما رو ببینه ولی دیگه حوصله کش دادن این ماجرا رو نداشتم باید همه چی امروز حل میشد

🍃
🍂🍃
🍃🍂🍃

همچنین ببینید

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۶۱

  با رسیدن به خونه یکراست به اتاقمون رفتم و کِسل روی تخت دراز کشیدم …

۶ دیدگاه

  1. اسم نویسنده است فکر کنم

  2. بچه ها فک کنم اشتپ مینویسن اوا ، چون اصن اوا نداریم بعدشم تو این دو سه پارت که اوا می نویسن یکی دو بار اصن راوی عوض نشده ولی بیخودی اوا نوشتن
    پس توجه نکنید اصن

  3. اوا کیه؟من نفهمیدم نورا اواعه؟

  4. آوا کیه الان؟؟

  5. چه کم بود😕

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan