جمعه , آذر ۱ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان دانشجوی شیطون بلا / رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۶۳

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۶۳

 

سرش رو تکونی داد که محکم به عقب هُلش دادم که روی صندلی تکونی خورد و از درد صورتش توی هم فرو رفت

_یالله بنال ببینم چی میخوای بگی !!

آب دهنش روی زمین توف کرد و با صدای ضعیفی لب زد :

_اون پدر زنت تموم زندگیم عشقم رو ازم گرفت ، چون چی ؟؟ پسر حاج رحیم معتمد و پولدار محل بود تا اومد دست گذاشت روی کسی که من میخواستم باباش هیچی نگفت و با شوق و خوشحالی دادنش بهش رفت

دندوناش روی هم سابید و ادامه داد :

_روز عروسیشون من مرگ رو به چشمام دیدم میفهمی ؟!

تازه داشتم میفهمیدم چی به چیه و منشا این کینه از کجاست ؟؟

_خوب ؟!

_تموم این سالها از دور چشمم روی زندگیشون بود هرچی میخواستم فراموشش کنم نمیشد پس تصمیم گرفتم یه طوری وارد زندگیشون شم

با نیشخند دستی به گوشه لبم کشیدم و گفتم :

_اوووه پس موضوع عشق و عاشقیه !

با خشم ابروهاش توی هم گره زد و گفت :

_میخواستم هر طوری شده بهشون نزدیک شم و سر از کارشون دربیام

پوزخندی زدم و با تمسخر گفتم :

_میخواستی سر از کارشون دربیاری یا …

پاهامو روی هم انداختم و ادامه دادم :

_یا راه ضربه زدن بهشون رو یاد بگیری ؟!

با تمسخر ابرویی بالا انداخت

_چه فرقی میکنه حالا !!

گوشه پیراهنش رو بالا گرفتم و کنایه وار گفتم :

_فرقش به ذات خرابته ؟!

این حرفم انگار به مزاقش خوش نیومده باشه تکونی به خودش داد و با حرص خاصی فریاد زد :

_آره میخواستم نابودش کنم اونم ذره ذره میدونی چرا ؟!

در جوابش سری تکون دادم که اضافه کرد :

_چون هنوزم دیوونه وار عاشق زنش بودم و هستم !!

#آوا

با این حرفش دیگه نتونستم تحمل کنم و آنچنان مشتی به دهنش کوبیدم که با صندلی چپه شد و خون بود که از دهنش بیرون میزد

دستمو که درد گرفته بود روی هوا تکونی دادم و درحالیکه کنارش روی زمین مینشستم از پشت دندونای چفت شده ام فریاد زدم :

_بفهم داره چی از دهنت بیرون میاد نجاست !!

میون درد خندید و با تلخی گفت :

_چیه به غیرت آقا برخورد !!

یقه اش رو گرفتم ،همونطوری که به صندلی بسته شده بود سعی کردم بلندش کنم زهرخندی زدم و بلند گفتم :

_مگه همه مثل تو بی غیرت و بی خانوادن !!

جنون وار شروع کرد به خندیدن که با تعجب ازش فاصله گرفتم و دست به سینه خیره دیوونه بازیاش شدم

بعد از اینکه خوب خندید با سرفه ای گلوش رو صاف کرد و گفت :

_چند سال از این ماجراها میگذشت که به طور اتفاقی با کریم آشنا شدم … کسی که تونست یه ماهه آنچنان بهم بها بده که با کمکش و غرق کردن خودم توی کار خلاف پولدار بشم و با پولام آنچنان دم و دستگاهی راه انداخته بودم که همه متعجب و انگشت به دهن مونده بودن ، ولی من با وجود همسر و دختر کوچیکم فقط چشمم دنبال یه نفر بود

نگاهش رو سرتاپام چرخوند و با پوزخندی کنایه وار اضافه کرد :

_میدونی که اون یه نفر کی بود…. نه پسر ؟!

خیلی دوست داشتم یه دل سیر بزنمش ولی نمیتونستم و برای فهمیدن همه ماجرا مجبور بودم سکوت کنم و دندون روی جیگر بزارم

با دیدن سکوتم تو گلو خندید

_میبینم که ساکت شدی و مشتاق شنیدن ادامه داستان عاشقانه منی !!

دیگه زیادی داشت روی اعصابم یورتمه میرفت ، سرمو کج کردم و درحالیکه با دستم آروم گردنم رو مالش میدادم با خشم غریدم :

_دهنت رو میبندی یا بیام !؟

با پوزخندی سرتا پام از نظر گذروند

_انرژیت رو بزار بمونه لازمت میشه پسر !

برای اینکه زهر چشمی ازش بگیرم آستین های پیرهنم رو بالا زدم و خشن گفتم :

_نوووچ … انگار یکی اینجا خیلی به انرژی من نیاز داره نه ؟؟

چشماشو توی حدقه چرخوند و درحالیکه به سختی سعی داشت سرش رو به دیوار پشت سرش تکیه بده گفت :

_اگه مردش بودی که دستامو باز میکردی نه اینطور برام شاخ و شونه بکشی !

عصبی به طرفش قدم تند کردم و درحالیکه یقه اش رو میگرفتم تکون محکمی بهش دادم و بلند غریدم:

_با من بودی گفتی مرد نیستی هاا ؟!

در جوابم پوزخندی زد و نگاهش رو ازم گرفت

عصبی دستاش باز کردم و جنون وار مدام زیرلب تکرار میکردم:

_حالا بازت میکنم ببینم میخوای چه گوهی بخوری مردک ؟؟

 

با عجله کارم رو میکردم ببینم میخواد چیکار کنه اونم هیچی نمیگفت و سکوت کرده بود

آخرین گره طناب رو باز نکرده بودم که در کمال نامردی با فرو رفتن مشت محکمش توی صورتم آخ بلندی گفتم و با پشت روی زمین افتادم

باقی مونده طناب رو از دور دستاش باز کرد و درحالیکه میخندید دستی به دماغ خونیش کشید و گفت :

_هاااا چی شد پسر …به این زودی پرهات ریخت !

هه فکر میکرد با یه ضربه تونسته من رو ناکار کنه؟؟

با نیشخندی گوشه لبم درحالیکه بلند میشدم لباسای خاک آلودم رو تکوندم و با قدمای محکم به طرفش رفتم رو به روش ایستادم

_خوب داشتی چی میگفتی ؟!

با تمسخر خواست چیزی بگه که با لگد آنچنان محکم بین پاهاش کوبیدم که از درد صورتش قرمز شد کم کم با زانو روی زمین نشست و صدای فریاد پر از دردش بود که سکوت اتاقک رو شکست

بالای سرش ایستادم و بی تفاوت از درد کشیدنش با خشم گفتم :

_چی شد لال شدی ؟!

یقه اش رو از پشت گرفتم و سعی کردم بلندش کنم ولی زانوهاش از درد لرزید و باز روی زمین افتاد

_اههههه رقیبم اینقدر بی حال و سوسول ؟؟

توی سکوت فقط از درد به خودش میپیچید که چنگی توی موهاش زدم و سرش رو به سمت خودم برگردوندم

_منتظر شنیدن ادامه حرفاتم پس یالله بنال تا اون روی سگم بالا نیومده

_همین ها بود که شنیدی !!

داشت برای فیلم بازی میکرد و ادا در میاورد ، ولی من خیلی کنجکاو شنیدم ادامه ماجرا بودم که چطوری تونسته تموم سرمایه بابای نورا رو بالا بکشه

موهاش رو ول کردم و درحالیکه صندلی رو برعکس میکردم و روش مینشستم جدی گفتم:

_شروع کن زود باش !!

با درد شروع کرد به سرفه کردن که خون از دهنش بیرون زد

_چی بگم ؟!

ابرویی بالا انداختم و با تمسخر گفتم :

_از نحوه کلاهبرداریت بگو جناب !

انگار واقعا ازم ترسیده باشه به سختی به دیوار پشت سرش تکیه داد و با صدای خفه ای آروم گفت :

_پولدار شده بودم … اونم من !!

تلخ خندید و ادامه داد :

_اونم منی که به نون شبم محتاج بودم !

با کنجکاوی دستی به ته ریشه ام کشیدم و بی طاقت منتظر ادامه حرفاش گوش ایستادم

_اینقدر اوج گرفته بودم و توی خودم غرق بودم که همه رو از یاد برده بودم و تقریبا عشق و عاشقی از یادم رفته بود و سرگرم خانوادم شده بودم ولی ….

سکوت کرد و با درد چشماش رو بست که کنجکاو زیر لب زمزمه کردم :

_ولی چی …؟!

با افسوس نفسش رو بیرون فرستاد و گفت :

_ولی لعنت به روزی که باز پامو توی اون محله قدیمی گذاشتم

نگاهی به چشمای کنجکاوم انداخت و با پوزخندی گفت:

_هه… یعنی یعنی میخواستم سری به محله و آدمای قدیمی بزنم و حالی ازشون بپرسم ولی تا چشمم به در خونشون خورد و با دیدن عشقم و کسی که به عنوان شوهر باهاش بود باز داغ دلم تازه شد و همونجا بود که با دیدن خوشبختیشون بذر کینه توی دلم کاشته شد

کلافه لبامو بهم چسبوندم ، تازه کم کم داشتم چیزایی متوجه میشدم که چی شده !

پس آقا عاشق و دلباخته مادرزن ما بود ؟! ولی همه این ها دلیل بر این نمیشد که بخواد همچین بلایی سرشون دربیاره

اخمام توی هم کشیدم و عصبی گفتم :

_خوب…ادامش بگو یالله ؟!

سرش رو بلند کرد و یکدفعه بی مقدمه گفت :

_باید ببینمشون !!

سرم رو کج کردم و متعجب گفتم :

_کی رو اونوقت !!؟

سرش رو به دیوار تکیه داد و با چشمای بسته گفت :

_خانواده زنت رو !!

بلند شدم و درحالیکه بالای سرش می ایستادم عصبی از بازی جدیدی که داشت درمیاورد خشن گفتم :

_پاشووو کم بازی دربیار !

 

بدون اینکه تغییری توی حالتش بده زبونی روی لبهای ترک خورده اش کشید و با خستگی گفت :

_میخوای هر بلایی سرم بیاری بیار…ولی حتما باید اونا رو ببینم

چشماش رو باز کرد و درحالیکه نگاهش رو توی چشمام میچرخوند با حالت خاصی ادامه داد :

_یه چیزایی هست که باید به خودشون بگم !

متوجه حرفاش نمیشدم … میخواست کی رو ببینه ؟!
یه طوری با خودش حرف میزد که انگار اینجا نیست و توی دنیای خودش غرقه

لگدی به پاش کوبیدم و با دستای مشت شده فریاد زدم :

_چی داری برای خودت چرت و پرت بهم میبافی …. پاشو ببینم حوصله کلکل و دعوا باهاتو ندارم

ولی با تکون نخوردنش برای لحظه ای خشکم زد ، دستپاچه خم شدم و دستمو روی رگ گردنش گذاشتم

با حس نبضش که به آرومی میزد نفس راحتی کشیدم و با عجله از انباری خارج شدم ، جان با دیدنم با عجله به سمتم اومد

اشاره ای به انبار کردم و با اخمای گره کرده غریدم :

_حالش خوب نیست زود بهش برسید!

دستپاچه دستاش رو بهم گره زد و بعد از مکثی گفت :

_ آخه الان کی رو بیاریم قربان ؟! نمیشه خودتون نگاهی بهش بن….

اینم امروز انگار سرش به جایی خورده همش پشت سرهم داشت گندکاری میکرد اون از صبحش اینم از الانش که توقع داشت من به این لندهور برسم

با کف دست محکم به سینه اش کوبیدم که حرف توی دهنش ماسید و بهت زده چند قدم به عقب برداشت

_میفهمی داری چی میگی ؟؟

با درد دستشو روی سینه اش فشرد و شرمنده گفت :

_ببخشید قربان !

چپ چپ نگاش کردم و عصبی گفتم :

_ به جای این حرفا حواست به حرفایی که بهت میزنم باشه !!

سرش رو پایین انداخت

_چشم قربان !

ضربه نسبتا محکمی به بازوش کوبیدم و ازش فاصله گرفتم و با قدمای بلند به سمت عمارت راه افتادم

امیدوارم آیناز به حرفم گوش کرده باشه و چیزی به بابا و مامان نگفته باشه

 

“نــــورا “

هوا روشن شده بود که با دیدن امیرعلی با وضع آشفته و اخمای درهم به سمت ساختمون میومد به خودم اومدم و قبل از اینکه متوجه وجود من بشه پرده رو انداختم

یعنی چی شده ؟؟ چرا اون عوضی رو آوردن اینجا ؟؟؟

من نمیتونستم یک ثانیه ام تحملش کنم چه برسه به الان که دقیقا آوردن گذاشتنش وَردلم

باید با امیرعلی صحبت میکردم … یا جای من اینجاس یا اون کثافت ، با این تصمیم با عجله از اتاق بیرون زدم و از پله ها پایین رفتم

با دیدن امیرعلی که کلافگی از سرو صورتش میبارید و تنها روی مبل نشسته بود به سمتش قدم تند کردم و آروم کنارش جای گرفتم

سرش رو بلند کرد و بدون کوچکترین حرفی دستاش رو برام باز کرد که توی آغوشش رفتم و سرم روی سینه اش گذاشتم

چند دقیقه گذشته بود ولی انگار اون قصد حرف زدن نداشت پس به خودم جرات دادم و درحالیکه با انگشتام بازی میکردم صداش زدم و گفتم:

_امیرعلی !

دستش رو نوازش وار روی موهام کشید

_جانم !

_چرا اون رو آوردید اینجا ؟؟

سر جاش تکونی خورد و نفسش رو آه مانند بیرون فرستاد

_انگار بچه ها به چیزایی مشکوک شدن از راه مخفی فراریش دادن !

توی آغوشش با اخمای درهم به سختی به طرفش چرخیدم

_‌ نمیشه ببرنش جای دیگه آخه اینجا یه ….

انگشتش رو آروم روی لبهام گذاشت که سکوت کردم و نگاهمو به چشماش دوختم

_میره به زودی مطمعن باش!

با خوشحالی بوسه ای روی نوک انگشتش زدم که لبخند خسته ای زد وگفت :

_شیطونی نکن وگرنه عواقب سنگینی در انتظارته !

خودمم دلم هواش رو کرده بود ، با ناز خندیدم

_داری من رو از چی میترسونی ؟؟ چیزی که دوست دارم ؟؟

با تعجب ابرویی بالا انداخت و گفت:

_پس دوست داری… آهاااان

 

سرم رو به نشونه تایید تکون دادم که بلند خندید و درحالیکه بلند میشد دستم رو کشید و گفت:

_بلند شو !

متعجب گفتم:

_کجا ؟؟

بلند شدم که با شیطنت نگاهش روی اندامم چرخوند و گفت :

_میریم که شما رو به دوست داشتنتون برسونیم بانووو !

نمیفهمیدم منظورش چیه ولی با دیدن نگاه ها و شیطنت هاش قند توی دلم آب میشد و کنجکاویم برای فهمیدن منظورش بیشتر تحریک میشد

دستم رو گرفت و به طرف زیرزمین رفت که با تعجب پرسیدم :

_داری کجا میری ؟؟

هرچی از پله ها پایین تر میرفتیم تاریک تر میشد امیرعلی درحالیکه دونه دونه لامپ ها روشن میکرد گفت:

_الان میفهمی !!

با روشن شدن تموم لامپ ها و دیدن چیزیی که رو به روم بود ناباور نگاهی به اطراف انداختم و بهت زده چرخی دور خودم زدم

چطور من متوجه این استخر اونم به این قشنگی درست زیر پام و توی این خونه نشده بودم ، از بچگی عاشق آب بازی بودم و تا آبی میدیدم زود میپریدم توش و از برخورد قطرات آب با بدنم لذت میبردم

جیغ کوتاهی از خوشی زدم و ناباور لب زدم :

_باورم نمیشه خیلی قشنگه !

امیرعلی درحالیکه نگاهش روم زُم بود و با حالت خاصی نگاه ازم نمیگرفت دکمه کوچیکی روی دیوار رو زد که در پشت سرم اتوماتیک وار بسته شد

_الان دیگه کسی نمیتونه مزاحممون بشه !

دستش به سمت باز کردن دکمه های پیراهنش رفت و خطاب به من گفت :

_راحت باش !

ولی من هنوزم که هنوزه از اینکه کاملا پیشش برهنه بشم خجالت میکشیدم و از شانس بدمم امروز جز لباسای تنم هیچ لباس زیری نپوشیده بودم که بخوام با اونا شنا کنم و اگر اینا رو هم درمیاوردم لخت مادرزاد میشدم

پیرهن و شلوراش رو از تنش درآورد و درحالیکه تنها با یه لباس زیر به طرفم میومد و سخاوتمندانه بدن برهنه اش رو به نمایش گذاشته بود گفت :

_نکنه میخوای اینطوری بیای توی آب ؟؟

دستش به سمت پیراهنم رفت و ادامه داد:

_دربیار ببینم !

خجالت زده دستم روی دستش گذاشتم و درحالیکه نگاه ازش میدزدیم با لکنت گفتم :

_آ…آخه هیچی دیگه تنم نیست !

🍃
🍂🍃
🍃🍂🍃

همچنین ببینید

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۶۱

  با رسیدن به خونه یکراست به اتاقمون رفتم و کِسل روی تخت دراز کشیدم …

۷ دیدگاه

  1. پارت بعدیو کی میزارین پس

  2. آقا کارخونه ی قند و نمک توی دل ما آب شد لطفا یا زود به زود بزارید یا حجمش رو بیشتر کنید. خواهش خواهش

  3. پارت ۶۴ رمان دانشجوی شیطون بلا رو کی میزارین

  4. بعد یه هفته همین؟⁦┐(‘~`;)┌⁩

  5. وای عالی میشه زودتر بزارید💗💗😍😻😻

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan