شنبه , آذر ۲۳ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان دانشجوی شیطون بلا / رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۶۲

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۶۲

 

درحالیکه دستش رو نوازش وار روی شکمم میکشید باز تکرار کرد :

_رفته بودم دنبال کارای عروسی ..‌‌.فهمیدی عروس خانوم ؟!

ناباور جیغ کوتاهی کشیدم و توی بغل به طرفش چرخیدم و تا بخواد به خودش بیاد شروع کردم به بوسیدن سر و صورتش !!

من میبوسیدم و اون بلند بلند قهقه میزد ، بعد از اینکه بالاخره خسته شدم با دستام صورتش رو قاب گرفتم و با نفس نفس پرسیدم:

_راست میگی امیرعلی !!

بوسه ای روی نوک بینی ام نشوند و گفت :

_آره ولی خانوم گند زدن به سوپرایزمون!

با لب و لوچه آویزون لب زدم:

_از اینکه بی من رفتید ناراحت بودم رفتم توی حیاط چرخی بخورم که با دیدن درختای میوه مخصوصا توت ها سرگرم شدم و به کل همه چی یادم رفت

جدی نگاهم کرد و پرسید :

_نکنه همه توت ها رو خوردی !!

انگشتم رو به نشونه کم بودن نشونش دادم و مظلوم گفت :

_اینقدر خوردم ‌… کمی

با خنده سری تکون داد و زیر لب گفت :

_ امیدوارم !

ازش جدا شدم و با هیجان به طرف دستسویی قدم تند کردم ، اوندفعه جعبه کمک های اولیه رو اونجا دیده بودم

جعبه رو آوردم و درحالیکه کنار تخت مینشستم بلند گفتم :

_دستت رو بشور زود بیاد پانسمانش کنم

دستش رو کنار سرش به نشونه احترام گذاشت و گفت :

_چشم عروس خانوم !

—————————————

” امیرعلـــی “

با لذت به کارهاش نگاه میکردم از اینکه میدیدم اینطوری با عشق و توجه داره زخمم رو پانسمان میکنه لبخند روی لبهام بزرگ و بزرگ تر میشد

یاد لحظه ای که با آیناز بیرون رفتیم تا کارهای عروسی و مقدماتش رو فراهم کنم میفتم اخمام ناخودآگاه توی هم فرو میره

اینقدر با شادی و خوشحالی تک تک کارها رو انجام دادم آخر سری که به خونه اومدم با ندیدن نورا و جای خالیش عقل از سرم پرید و با فکر به اینکه شاید باز اون نیما ابلح بلایی سرش آورده باشه تموم بدنم از شدت خشم و عصبانیت میلرزید

نگو خانوم رفتن توی حیاط برای خودشون توت خوردن و عشق و حال کردن اون وقت من اینجا هی حرص خوردم و نزدیک بود دیوووانه بشم !

لبم رو با دندون کشیدم و بی اختیار عصبی گفتم :

_هنوزم از دستت عصبیم !

 

سرش رو بالا گرفت و با تعجب سوالی پرسید:

_اون وقت چرا ؟؟

مثل پسربچه های شیطون ابرویی بالا انداختم و با خشم گفتم :

_حق نداری از این به بعد بدون اطلاع از من جایی بری متوجه ای ؟؟

باند رو کامل دور دستم پیچید و درحالیکه با رضایت بهش نگاه میکرد خندید و گفت :

_چشم سرورم… امری دیگه ؟!

از شیطنتش خندم گرفت ، سرم پایین بردم تا پیشونیش رو ببوسم که ازم فاصله گرفت و درحالیکه با چندش دستای خونیش رو نشونم میداد بلند گفت:

_بزار دستامو بشورم حالم داره بهم میخوره !

با عجله به طرف دستشویی رفت و من با خنده از پشت خیره اش بودم

بعد از شستن دستاش بیرون اومد و درحالیکه کلافه نگاهش رو توی اتاق میچرخوند گفت :

_حالا چیکار کنیم؟؟!

با تعجب پرسیدم:

_چی رو ؟؟؟

کنارم نشست و مشغول بازی با انگشتاش شد

_عروسی بدون خانواده من مگه میشه ؟؟

آهان پس بگو خانوم برای چی ناراحته و بغض کرده ، موهای پریشون روی صورتش رو کنار زدم و با اطمینان گفتم :

_مطمعن باش همشون رو میارم … پس اگه قبولم داری ناراحت نباش اوکی؟؟

چندثانیه بی حرف خیره چشمام شد و یکدفعه خودش توی آغوشم انداخت و درحالیکه دستاش دور گردنم حلقه میکرد با شوق گفت :

_بیشتر از چشمام قبولت دارم !

با این حرفش نفهمید چیکار دل من کرد که حس کردم خوشبخترین مرد دنیام و با عشق توی آغوشم گرفتمش و بوی عطرش رو عمیق نفس کشیدم

یکدفعه ضربه محکمی به در اتاق کوبیده شد و با شنیدن سروصدایی که به گوش میرسید دستپاچه از هم جدا شدیم و با عجله به طرف در رفتم

در رو که باز کردم با دیدن آیناز اخمام توی هم کشیدم و عصبی گفتم :

_این چه طرز در زدنه هااا ؟؟

آب دهنش رو قورت داد و با چشمایی که از ترس دو دو میزدن نالید :

_جان توی حیاطه داداش ولی ….

_ولی چی هااا ؟؟

یکدفعه با چیزی که گفت با عجله آیناز رو کنار زدم و نفهمیدم چطور از پله ها پایین رفتم و خودم به حیاط رسوندم

با نفس نفس به حیاط رسیدم و با دیدن جان و کسی که همراهش بود اخمام توی هم کشیدم و بلند فریاد زدم :

_اینجا چه خبره ؟!!!

جان چند قدم به طرفم برداشت و با اخمای درهم گفت :

_مجبور شدم بیارمش اینجا قربان !!

عصبی دستی پشت گردنم کشیدم و با خشم فریاد زدم :

_مجبور شدی ؟؟ هاااا

به طرف رضا رفتم و درحالیکه صورت خونیش رو نشونش میدادم با اخمای درهم غریدم :

_این آدم رو با این سر وضعش بلند کردی آوردی اینجا که چی بشه هااا ؟؟!

درمونده به طرفم اومد

_ولی کسایی اون دور و بر پرسه میزدن انگار از افراد این یارو بودن میترسیدم اونجا لو رفته باشه

عصبی یقه اش رو توی دستام گرفتم و درحالیکه به طرف خودم بالا میکشیدمش بلند فریاد زدم :

_یعنی چی هاااا ؟! هرچی که شده باشه نباید میاوردیش توی خونه من

تکونی بهش دادم و از پشت دندونای جفت شده ام غریدم :

_میفهمی چه غلطی کردی یا نههههه !!؟

ترسیده چشماش رو با درد بست و با صدای آرومی گفت :

_ببخشید قربان !!

با خشم به عقب هُلش دادم و عصبی فریاد زدم :

_از اینجا ببرش نمیخوام چشمم بهش بیفته زود بااااش !

دستپاچه دستی به کتش کشید و درحالیکه اشاره ای به افرادش میکرد بلند گفت :

_سوار ماشینش کنید زود باشید !!

چی ؟؟ باز میخواست کجا ببرتش
اینطوری تابلو بازی درمیاورد و گند کار رو درمیاورد

دستام به کمرم تکیه دادم و با خشم غریدم :

_کجاااا میخوای ببریش باز ؟!

دستی به صورت خسته اش کشید و با استرس نالید :

_ببرمش بیرون شهر تا یه مکانی براش پیدا کنم !!

اخمامو توی هم کشیدم و با غیض لب زدم :

_نمیخواد ببرش تو انباری تا بیام تکلیفش رو روشن کنم

_ولی قربان …

زبونی روی لبهام کشیدم و عصبی گفتم :

_ولی چی هاااا … همین که گفتم زود باش

دستش روی سینه اش گذاشت و با شرمندگی گفت :

_چشم قربان !

با عجله چند نفری زیر بغلش رو گرفتن و کشون کشون با همون دست و پای بسته به ته باغ جایی که انباری بود بردنش

تا زمانی که از دیدم خارج بشن خیرشون بودم و کلافه بودم وقتی دیگه اثری ازشون نبود

نفسم رو با فشار بیرون فرستادم و به عقب چرخیدم ولی با دیدن کسی که پشت سرم دست به سینه با اخمای درهم ایستاده بود عصبی دستی به کتم کشیدم حالا کی میخواست جواب این رو بده خدایا

آیناز با چشمای ریز شده اخمی کرد و عصبی گفت :

_اینجا چه خبره داداش ؟!

بی اهمیت بهش از کنارش گذشتم و بی تفاوت گفتم :

_هیچی … میخوای چه خبری باشه؟

دنبالم راه افتاد و با ترس زیرلب زمزمه کرد :

_ولی اون آدم با اون سروضع خونیش چی…

خودم کم مشکلات نداشتم که حالا بیام با آینازم کلکل کنم عصبی به طرفش چرخیدم ، دستم رو بالا گرفتم که ساکت شد

_میشه توی کارای من کمتر دخالت کنی ؟!

تخس توی چشمام خیره شد و عصبی گفت :

_ولی داداش…

با خشم سرم رو کج کردم و فریاد زدم :

_همین که گفتم !!

و بدون اهمیت به چشمای بهت زده اش از کنارش گذشتم و از پله ها بالا رفتم ولی هنوز بالا نرسیده بودم با شنیدن صدای جدیش اخم کردم و کلافه سرجام ایستادم

_باشه حالا که تو نمیگی میرم از بابا بپرسم !!

ای بابایی زیرلب زمزمه کردم و عصبی نمیدونم چطور از پله ها پایین اومدم و رو به روش ایستادم

دستش رو گرفتم که هینی از ترس کشید فشاری به دستش آوردم و با خشم غریدم :

_میخوای چیکار کنی…نفهمیدم ؟!

نمیدونم قیافه ام چطوری شده بود که نگاهش توی صورتم چرخوند و با ترس لب زد :

_هی..هیچی داداش !!

سرم رو کنار گوشش بردم و از پشت دندونای چفت شده ام غریدم :

_آفرین …. حالا برو تو اتاقت و بیشتر از این توی کارایی که بهت مربوط نیست دخالت نکن جانم !

سری به نشونه تایید حرفام تکون داد تا دستش رو ول کردم بغض کرده و با چشمایی لبالب اشک خیرم شد و با دو به طرف اتاقش پاتند کرد

با دیدن اشک توی چشماش ناراحت لگد محکمی به مبل کنارم کوبیدم که چپه شد و صدای بلندش سکوت خونه رو شکست

دوست نداشتم با خواهرم همچین رفتاری داشته باشم ولی این اتفاقا داشت یه بلایی سرم میاورد که تموم عقل و فکرم رو از کار انداخته بود و انگار به آدم دیگه ای تبدیل شده باشم هیچ کنترلی روی خشم و عصبانیتم نداشتم

اگه یه درصد به گوش مامان و بابا میرسوند همه نقشه هام نقش برآب میشدن پس مجبور بودم با تهدید کاری کنم فعلا حرفی به کسی نزنه

با فکر به اون رضای نامرد دستام مشت کردم مقصر اون لعنتی بود که داشت همچین بلاهایی سرمون میومد و مشکلاتمون حل نمیشد

عصبی عقب گرد کردم و با قدمای بلند از خونه بیرون زدم و نمیدونم چطور خودم رو به انبار رسوندم

جان با دیدنم متعجب خیرم شد و سوالی پرسید :

_چیزی شده قربان !!

دستمو به سمتش گرفتم و از پشت دندونای کلید شده ام غریدم :

_کلید

با بهت گفت :

_چی قربان ؟!

چشم غره ای بهش رفتم و بلند فریاد زدم :

_کلید این خراب شده رو رد کن بیاد زود باااش

 

با ترس کلید رو کف دستم گذاشت و چند قدم عقب رفت ، قفل رو باز کردم و با تموم خشمم درحالیکه لگد محکمی به در میکوبیدم داخل شدم

نگاهمو داخل انباری تاریک چرخوندم که با دیدن اون عوضی با مشت های گره کرده به سمتش رفتم و فریاد زدم:

_میدونم چطور به حرف بیارمت لعنتی !!

پوزخندی بهم زد و با خنده خیرم شد که انگار آتیشم زده باشی خشم همه وجودن رو فرا گرفت یقه اش رو گرفتم از روی صندلی بلندش کردم

و برای اینکه حرصش رو دربیارم هیستریک وار خندیدم و آروم کنار گوشش لب زدم :

_میدونی کی اینجاست ؟!

با کنجکاوی خیرم شد که با خنده اضافه کردم:

_یه مادمازل خوشکل و لوند !!

چشماش از ترس گشاد شد و با تقلا سعی کرد چیزی بگه ولی چون دهنش بسته بود جز اصوات نامفهوم چیزی از دهنش بیرون نمیومد

با نیشخندی گوشه لبم چسب دور دهنش رو با یه حرکت محکم از دهنش جدا کردم و گوشه ای پرت کردم

از درد صورتش توی هم رفت ولی زود به خودش اومد و داد کشید :

_داری عین سگ دروغ میگی !!

با اینکه داشتم از دورن میسوختم ولی با خنده به دیوار پشت سرم تیکه دادم و بی تفاوت گفتم :

_هرجوری دوست داری فکر کن ولی‌….

با کنجکاوی خیرم شد که چرخی دورش زدم و با حرص ادامه دادم :

_اگه یه وقت زیر دست و پای افرادم جونش در رفت گِله نکنی !!

با خشم تکونی به خودش داد و از ته دلش فریاد کشید :

_خفه شووووو کثافت !!

چند قدم ازش فاصله گرفتم و درحالیکه دستام بالای سرم میبردم با خنده بریده بریده گفتم :

_اوووهوووو انگار خیلی دخترتو دوست داری

تقلا کرد دستاش رو باز کنه و در همون حال گفت :

_دست نجست بهش بخوره دودمانت رو به باد میدم عوضی!

با تمسخر دستی به پشت لبم کشیدم

_عههههه … نگو اینطور ترسیدم !

خواست چیزی بگه که دستم رو با تموم قدرت روی دهنش فشار دادم و عصبی فریاد زدم :

_هرکاری که گفتم رو انجام میدی وگرنه….

توی چشمای به خون نشسته اش خیره شدم و ادامه دادم :

_بلایی سر دخترت میارم که تا عمر داری از یادت نره فهمیدی!!

توی سکوت فقط با خشم و نفس نفس های بلند خیرم شد و عصبی سرش رو تکون داد تا ازش فاصله بگیرم

دستم از روی دهنش برداشتم و درحالیکه انگشت اشاره ام رو براش تکون میدادم خواستم از انبار خارج شم ولی با حرفی که تو اوج عصبانیت زد ناباور به طرفش چرخیدم

 

با قدمای بلند به طرفش رفتم و با بهت پرسیدم:

_تو الان چی گفتی ؟؟

_باشه هرچی تو بخوای ولی دست از سر خانوادم بردار

_خوب … بگو میشنوم !

لباش بهم چسبوند و با تموم تنفرش از پشت دندونای چفت شده اش غرید :

_اون پدرزنت حقش بود توی گند و کثافتش دست و پا بزنه … وقتی که عشقم رو ازم گرفت

سرم رو کج کردم و با تعجب پرسیدم :

_عشقت رو ؟؟ چی…نفهمیدم

انگار توی خاطراتش غرق شده باشه به رو به رو خیره شد و با حرص خاصی به حرف اومد :

_از وقتی چشم باز کردم و به خودم اومدم عاشق دختر چشم رنگی همسایه بودم ولی خانواده ما کجا و اونا کجا !

پوزخند تلخی زد و با ناراحتی ادامه داد :

_اون تک دختر خانواده تقریبا پولداری بود که توی ناز و نعمت غرق بود ولی من چی ؟؟ جز یه پسر فقیر که خرج مادر و خواهرشم میداد مگه چی بودم

نگاهش رو به چشمام دوخت و با ناراحتی ادامه داد :

_تموم تلاشم رو کردم تا پولی به دست بیارم و برای همیشه اون رو مال خودم کنم ولی مگه میشد ؟!
به هرچی دست میزدم تا خودم رو باهاش بالا بکشم و به نون و نوایی برسم بی فایده بود و هیچی بهم نمیرسید

بهش نزدیک شدم و سوالی پرسیدم :

_اینا که داری میگی چه ربطی به آقای احمدی داره؟!

دندوناش روی هم سابید

_اتقافا ربط اصلیش به اون پدر زن نامردته که گند به زندگیم و همه چیم رو ازم گرفت

با حرفاش ذهنم بهم ریخته بود و نمیدونستم چی داره میگه ، گیج صندلی شکسته گوشه انبار رو آوردم و درحالیکه روش مینشستم با بهت گفتم :

_درست حرف میزنی یا بگم یه راند دیگه بیان از خدمتت دران ؟؟

با تمسخر ابرویی بالا انداخت و گفت :

_درست عین پدر زنت فقط ادعا داری وگرنه هیچی نیستی !!

مشتم رو بلند کردم که به صورتش بکوبم ولی با دیدن صورت خون آلودش که یه جای سالم توش نمونده بود نظرم عوض شد و آنچنان محکم توی شکمش کوبیدم که صدای دادش بلند شد و از درد به خودش پیچید

موهاش توی چنگ فشردم و عصبی کنار گوشش زمزمه کردم :

_بار دیگه ببینم داری چرت و پرت بهم میبافی طور دیگه ای باهات برخورد میکنم متوجه ای ؟؟

🍃
🍂🍃
🍃🍂🍃

همچنین ببینید

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۶۳

  سرش رو تکونی داد که محکم به عقب هُلش دادم که روی صندلی تکونی …

۶ دیدگاه

  1. پس کی پارت بعدی رو میذارید؟

  2. پارت ۶۳ رو کی میزاری ادمین جان؟

  3. رمان جالبی بود
    ولی خب از زندگیم عقب افتادم
    باو زود تر پارت بزار تورو جون مادرت☹☹😤😤😤😤

  4. میشه زودتر تمومش کنید خیلی داره طولانی میشه

  5. میشه لطفا زودتر تمومش کنین زیادی دار بی معنی میشه

  6. نویسنده عزیز خواهشا ت ۳ . ۴ تا پارت تمومش کن دیگه داره مزخرف میشه 😐😠😒😑

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan