دوشنبه , مهر ۲۲ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان دانشجوی شیطون بلا / رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۶۱

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۶۱

 

با رسیدن به خونه یکراست به اتاقمون رفتم و کِسل روی تخت دراز کشیدم و یه جورایی زانوی غم بغل گرفتم

امیرعلی درحالیکه لباساش رو عوض میکرد نیم نگاهی سمتم انداخت و گفت :

_نمیخوای بری پایین چرخی بزنی توی حیاط … حال و هوات عوض شه !!

با بی میلی سری تکون دادم که با بالا تنه برهنه کنارم روی تخت نشست و با اخمای درهم گفت :

_تو اینجا اینطوری بشینی چیزی درست میشه به نظرت ؟؟!!

سکوت کردم که خودشو روی تخت بیشتر به طرفم کشید و با بیقراری گفت :

_باید فکری کنیم تا همه چی درست کنیم نه اینطوری با دست روی دست گذاشتن و خیره شدن به یه جایی که چیزی درست نمیشه !!

یکدفعه انگار جنون به سرم زده باشه عصبی بلند شدم و فریاد زدم:

_میگی چیکار کنم هاااا ؟؟

دستام تکون دادم و با تمسخر گفتم :

_پاشم برات برقصم ؟؟

شروع کردم به دست و پام رو الکی تکون دادن که بلند شد رو به روم ایستاد و با اخمای درهم گفت :

_بسه !!

و بدون توجه به قیافه زار من درحالیکه پیراهن دستش رو تنش میکرد از اتاق بیرون رفت و درو بهم کوبید

چندثانیه خیره در بسته شدم و کم کم که به خودم اومدم با حرص چرخی زدم و مشتی محکمی به دیوار کنارم کوبیدم

_اهههههه لعنتی !!

از شدت ضربه دستم درد گرفت و با صورت درهم تکونی به دستم دادم و روی تخت نشستم

مقصر خودم بودم که تکلیفم با خودم مشخص نبود و نمیدونستم چی از این دنیا میخوام ، لبامو با حرص روی هم فشار دادم و بی حال روی تخت دراز کشیدم

اینقدر درگیر فکر و خیالات بیخود شدم که پلکام سنگین شد و به خواب عمیقی فرو رفتم

با حس چیزی که داشت روی صورتم تکون میخورد خسته دستم رو به دماغم کشیدم و توی جام قلتی زدم ولی این بار با حسش روی لاله گوشم دستی به گوشم کشیدم و کلافه چشمامو باز کردم

ولی با دیدن آیناز که کنارم روی تخت نشسته بود و با ریشه شالی که سرش بود به صورتم میزد اخمام توی هم کشیدم و با صدای خفه ای گفتم :

_مرض داری ؟!

نیشش رو تا بنا گوش باز کرد و با خنده گفت :

_اهووووم !!

با دیدن خنده اش بلند گفتم :

_آی درد …. چه خوششم میاد !

زد زیر خنده و بریده بریده گفت :

_حق…حقته تا تو باشی داداشم رو اذیت نکنی !

روی تخت نشستم و درحالیکه چپ چپ نگاش میکردم با غیض گفتم :

_من یا اون ؟؟!!

شونه ای بالا انداخت و بی تفاوت گفت :

_فعلا که تو !!

_چرا اون وقت ؟؟!!

از کنارم بلند شد و بی حوصله گفت :

_خودت بهتر میدونی … چون درست و درمون برای من توضیح نداده چی شده

چشم غره ای بهش رفتم و با حرص گفتم :

_چیزی بهت نگفته اون وقت من رو مقصر میدونی !!

بیخیال جلو آیینه با موهاش وَر رفت و گفت :

_چون داداشم الکی از چیزی تا این ناراحت نمیشه که از وقتی اومده بشینه یه گوشه و از بس توی خودش فرو بره که لام تا کام حرفی نزنه

با این حرفش یاد دعوای بیخودمون افتادم و کلافه چنگی به موهام زدم

_کجاست الان !؟

به طرفم برگشت و درحالیکه دستاش به کمرش تکیه میداد گفت :

_فعلا که میخواد من رو ببره خرید !!

خرید ؟! اونم بی من ؟!
مگه نگفت حالش بده پس چی شد الان!؟

 

هه …! پس آقا حالش خوب بود الکی من عذاب وجدان گرفتم اخمام توی هم کشیدم و با خشم کنایه وار گفتم :

_خوش بگذره !!

با نیش باز ابرویی برام بالا انداخت و درحالیکه از اتاق خارج میشد با خنده گفت :

_مرسی عزیزم !!

با بسته شدن در اتاق عصبی بالشت روی تخت رو برداشتم و با یه حرکت محکم به در بسته شده کوبیدم

تا خود شب خود خوری کردم و از این طرف خونه به اون طرفش میرفتم و انگار سرگردونم مدام دور خودم چرخ میزدم

یعنی چی بدون من بیرون رفتن !!

حتما رفتن بیرون عشق و حال ، اونوقت من هی بشینم اینجا غصه بخورم ؟
هرچند مقصر خودم بودم ولی اونام حق نداشتن باهام اینطوری رفتار کنن لبامو بهم فشردم و کلافه چنگی توی موهای پریشونم زدم

با حس خفگی دستی به گلوم کشیدم و اولین دکمه پیرهنم رو باز کردم ولی بازم حالم بهتر نشد با چند قدم بلند خودم رو به بالکن رسوندم و پرده رو کنار زدم

با چند نفس عمیق حالم بهتر شد و تصمیم گرفتم به باغ برم و کمی قدم بزنم

با وجود چراغایی که توی باغ بود همه جا تقرییا روشن بود و ترسی برای قدم زدن نداشتم

از پله ها پایین رفتم نرگس جون و بابا که مشغول تماشای تلوزیون بودن و اینقدر سرشون گرم بود که اصلا متوجه وجود منم نشدن

نفسم رو با فشار بیرون فرستادم و درحالیکه دستامو توی جیب شلوارم فرو میبردم از خونه بیرون زدم و شروع کردم به آروم آروم توی حیاط قدم زدن

همه نوع درختی توی حیاط بود و بیشترشون به قدری میوه ازشون آویزون بود و بار گرفته بودن که با دیدنشون دلت آب میشد و دوست داشتی از همشون بخوری

با دیدن توت های روی درختای رو به روم تموم ناراحتیام از بین رفت و با هیجان به طرفشون قدم برداشتم

از بچگی عاشق توت بودم وقتی میدیدمشون انگار عقلم رو از کار انداخته باشن حواسم از همه جا پرت میشد

و جز خوردن توت ها چیزی به چشمم نمیومد زبونی روی لبهام کشیدم و با هیجان یه دونه از شاخه پایینش چیدم و توی دهنم گذاشتم

با حس طعم ترش و خوشمزه اش صورتم از لذت توی هم فرو رفت و دستپاچه تند تند میچیدم و میخوردم ، اینقدر خوردم که تموم دستام و صورتم کثیف شده بود ولی بازم نمیتونستم دست از خوردن بردارم

نمیدونم چقدر خوردم و توی حیاط گشتم که بالاخره خسته شدم و با دیدن شیرآبی که گوشه حیاط بود به طرفش رفتم تا دستای کثیفم رو بشورم ولی یکدفعه با شنیدن صدای حرکت تایرهای ماشین روی سنگ فرشای حیاط ایستادم و نیم نگاهی به پشت سرم انداختم

با دیدن ماشین امیرعلی اخمامو توی هم کشیدم و عصبی به طرف لوله آب پاتند کردم , پس بالاخره تشریف فرما شدن خونه !!

با حرص دستام زیر شیر آب گرفتم و سعی کردم لکه ها رو پاک کنم ولی بیفایده بود و دستام سیاه شده بودن با لب و لوچه آویزون خیره دستام بودم

که با یادآوری لب و دهنم وااای زیرلب زمزمه کردم و با عجله دستام زیر شیر آب فرو کردم و سعی کردم صورتم رو بشورم

نمیدونم چند دقیقه درگیر شستن دست و صورتم بودم که بالاخره بعد از کلی جون کندن یه کمی تونستم خودم رو تمیز کنم

دستی به لباسام کشیدم و خواستم داخل خونه شم ولی با یادآوری رفتارهای سرد امیرعلی و بدون من بیرون رفتنشون ناراحت شدم و عصبی با دستای مشت شده عقب گرد کردم

باغ حیاطش به قدری بزرگ بود که هرچقدر داخلش میگشتی ازش سیر نمیشدی ، با هیجان توش میچرخیدم و با دیدن درختا و چیزای جدید بیشتر شگفت زده میشدم به کل تموم غم و دردام از یاد برده بودم

دیگه پاهام درد میکردن که با دیدن درخت بزرگی که نزدیک دیوارهای عمارت بود با خستگی زیرش دراز کشیدم‌ و اینقدر به آسمون و ستارهاش خیره شدم که کم کم پلکام سنگین شد و خوابم برد

# آوا

نمیدونم چقدر توی اون حال و هوا بودم یکدفعه با صدای داد و بیدادی که به گوشم رسید وحشت زده از خواب بیدار شدم و نگاهمو به عمارت دوختم

خوب که دقت کردم صدای داد و بیداد امیرعلی بود که اینطوری داشت ستون های عمارت رو میلرزوند آب دهنم رو قورت دادم

دستای لرزونم رو ستون بدنم کردم به زور بلند شدم و نمیدونم چطور خودم رو به عمارت رسوندم و با نفس نفس از پله ها بالا رفتم درو که باز کردم

با دیدن پذیرایی بهم ریخته چشمام گشاد شدن و با وحشت زیرلب زمزمه کردم :

_اینجا چه خبره !!

ولی انگار صدام توی اون حجم سرو صدا گم شده بود که به گوش هیچ کسی نرسید ، با شنیدن صداشون که از اتاقای بالا به گوش میرسید به خودم جرات دادم

آروم از پله ها بالا رفتم ، هر قدمی که برمیداشتم بهتر متوجه میشدم دارن چی میگن که با صدای داد امیرعلی گوشام تیز کردم ببینم جریان از چه قراره

_یعنی چی…چطور حواست بهش نبوده آخه مادر من !!!

صدای لرزون نرگس جون به گوشم رسید که با بغض زمزمه کرد :

_فکر میکردم توی اتاقشه بخدا

صدای بد شکستن چیزی بلند شد که از ترس از جا پریدم و برای اینکه تعادلم رو حفظ کنم دستمو به دیوار گرفتم تا نیفتم

_واااای خدایا حالا چیکار کنم

صدای هق هق گریه آیناز بلند شد و با ناراحتی گفت :

_پیداش میکنی داداش !

نرگس جون با نفس نفس از اتاق خارج شد و دستپاچه گفت :

_وااای آیناز موندی اونجا چیکار؟! بدووو برو دستمال بیار مگه نمیبینی چیکار دست خودش کرده

خواست به طرف پله ها بیاد که یکدفعه با دیدن من خشکش زد و ناباور خیرم شد

منم بدتر از اون ناخودآگاه نگاهم خیره دستای اون که خون ازش جاری بود شدم و انگار بهم شوک وارد شده باشه پلکم نمیزدم

آیناز از اتاق خارج شد و انگار من رو ندیده باشه دستپاچه خطاب به مادرش گفت :

_گفتی کجان م….

یکدفعه با دیدن من باقی حرف توی دهنش ماسید و ناباور زیر لب زمزمه کرد:

_ن…نورا !!

به ثانیه نکشید که امیرعلی با عجله از اتاق بیرون اومد و توی قاب در قرار گرفت ولی با چه وضعی !!

#آوا 👇

چشمای به خون نشسته و موهای آشفته و بدتر از همه دستش که خون ازش چکه میکرد و قطره قطره روی سرامیک ها میریخت ، نگاهش رو سرتاپام چرخوند و درحالیکه اخماش توی هم فرو میکرد آنچنان دادی زد که ناباور سرجام خشکم زد

_تا الان کجااااا بودی با این سروضع هااااا؟!

یعنی چی کجا بودم ؟؟ اصلا وایسا ببینم اینا چشونه اصلا این چه سروضعیه که برای خودشون درست کردن ؟!

به خودم جرات دادم و درحالیکه جلو میرفتم سوالی پرسیدم :

_چی شده ؟ چر….

نزاشت بقیه حرفم رو بزنم و آنچنان دادی زد که از ترسش لال شدم

_جواب سوال من رو بدههههه گفتم کدوم گوری بودی تا الان ؟؟!

چشمام رو که از صدای داد بلندش بسته بودم باز کردم و با لُکنت لب زدم :

_چ….چرا داد میزنی ؟!

با دست سالمش دستی به صورتش کشید و با صورتی سرخ شده از خشم فریاد زد :

_نه زبون آدم حالیت نمیشه!

به چه جراتی داشت به من توهین میکرد؟!
اخمام توی هم کشیدم و عصبی جیغ زدم :

_میفهمی داری چی میگی ؟!!

به طرفم اومد و عصبی از پشت دندونای کلید شده اش غرید :

_آره… خوبم میفهمم !!

یکدفعه دستم رو گرفت و تا به خودم بیام به طرف اتاق کشیدم ، از ترس جیغ بلندی کشیدم

که نرگس جون جلو اومد و وحشت زده گفت :

_نکن مادر … ولش کن بعدا که آروم شدی حرف میزنید !!

بدون توجه به نرگس جون داخل اتاق هُلم داد و عصبی فریاد زد :

_گفتم الاااان …‌..

به طرف مادرش چرخید و عصبی ادامه داد :

_لطفا شما دخالت نکن مادر من !!

در مقابل خواهش و التماسای خواهر و مادرش در رو بست و عصبی درحالیکه کلیدو توی قفل میچرخوند زیر لب جنون وار زمزمه کرد :

_خوب خوب…. نورا خانوم گفتی کجا تشریف داشتید ؟!

با یادآوری بیرون رفتن خودش و آیناز اخمامو توی هم کشیدم و با اینکه میدونستم دارم با دم شیر بازی میکنم ولی بازم گستاخ گفتم :

_مگه به شما مربوطه ؟؟!!

انگار روانی شده باشه با خشم به طرفم برگشت و از پشت دندونای چفت شده اش غرید :

_نشنیدم چی گفتی ؟!!

پوزخند تلخی زدم و با اینکه داشتم از درون میلرزیدم گستاخ توی صورتش خیره شدم

#آوا

بیخیال گفتم :

_همون که شنی….

با بالا رفتن دستش جلوی صورتم بی اختیار چشمام رو بستم و هر آن منتظر بودم توی صورتم کوبیده شه ولی وقتی هیچ اتفاقی نیفتاد

چشمام باز کردم که با دیدن دست مشت شده اش توی هوا ابروهام با تعجب بالا پرید ، نگاهش توی صورتم چرخوند و یکهو عصبی مشتش رو آنچنان توی دیوار کنارم کوبید که صدای داد از سر دردش سکوت خونه رو شکست

به عقب چرخیدم و با دیدن رد خون روی دیوار آب دهنم رو قورت دادم

با دست زخمیش به دیوار کوبیده بود و تقریبا دستش رو داغون کرده بود چون خون بود که همینطوری ازش فواره میزد

با استرس قدمی به سمتش برداشتم و زیر لب با لُکنت نالیدم :

_چ…چیکار کردی با خودت ؟!

دستش رو به نشونه سکوت جلوی دهنش گذاشت و عصبی گفت :

_هیس !!

بی اهمیت یک قدم به سمتش برداشتم ولی با کاری که کرد جیغم تو گلو خفه شد

بدون توجه به حال بدش لباش روی لبام گذاشته بود و به شدت میبوسیدم به قدری که حس میکردم هر آن ممکنه لبام از جا کنده بشه

دستم پشت گردنش نشست تا به عقب هُلش بدم ولی بدتر بهم چسبید و درحالیکه به دیوار تکیه ام میداد دستاش دو طرف صورتم گذاشت

خشن بوسیدنش رو ادامه میداد و با گازهای ریزی که از لبام میگرفت به زور سعی میکردم جلوی آ…ه گرفتنم رو بگیرم

ازم جدا شد و بیقرار نگاهش توی صورتم چرخوند ، لب پایینم رو با زبون خیس کردم و آروم لب زدم :

_امیرعلی !!

با شنیدن صدام سرش پایین اومد و جنون وار لی…سی روی لب پایینم زد و یکدفعه چنان گازی ازش گرفت که نتونستم تحمل کنم و پیراهنش رو توی چنگم فشردم

سعی کردم از خودم جداش کنم ولی انگار کور و کر شده باشه هیچ عکس العملی به حرفام نشون نمیداد

سرش رو توی گودی گردنم فرو کرد که موهاش توی چنگم فشردم و با لحن خسته ای گفتم :

_میشه تمومش کنی ؟!

بی اهمیت به حرفم دکمه های بالای پیراهنم رو شروع کرد به باز کردن و هرازگاهی چیزایی زیرلب با خودش زمزمه میکرد

حس میکردم میخواد به زور بهم تعرض کنه و اعصابم بهم ریخته بود برای همین دستش رو کنار زدم توی صورتش فریاد زدم :

_بسهههههه!

چند ثانیه بی تحرک خیرم شد و انگار تازه داره به خودش میاد کم کم اخماش توی هم کشید عقب عقب رفت تا روی تخت نشست

دستاش توی موهاش چنگ زد و بی حرف نگاهش رو به زمین دوخت ، دستی به گردنم کشیدم که با حس خیسی کف دستم نگاهم رو بهش دوختم

با دیدن خون دستپاچه نگاهی به خودم انداختم ولی خبری از زخم نبود نفسم رو با آسودگی بیرون فرستادم

ولی یکدفعه با دیدن دست امیرعلی که خون ازش بیرون میزد و تموم لباساش و اطرافش پر خون بود جیغ خفه ای کشیدم

با ترس به طرفش قدم تند کردم زخم دستش بدجوری بود آب دهنم رو قورت دادم و درحالیکه دستش توی دستم میگرفتم نگاه دقیقی بهش انداختم و گفتم :

_ببین چیکار کردی با دستت ؟!

#آوا

درحالیکه دستش رو نوازش وار روی شکمم میکشید باز تکرار کرد :

_رفته بودم دنبال کارای عروسی ..‌‌.فهمیدی عروس خانوم ؟!

ناباور جیغ کوتاهی کشیدم و توی بغل به طرفش چرخیدم و تا بخواد به خودش بیاد شروع کردم به بوسیدن سر و صورتش !!

من میبوسیدم و اون بلند بلند قهقه میزد ، بعد از اینکه بالاخره خسته شدم با دستام صورتش رو قاب گرفتم و با نفس نفس پرسیدم:

_راست میگی امیرعلی !!

بوسه ای روی نوک بینی ام نشوند و گفت :

_آره ولی خانوم گند زدن به سوپرایزمون!

با لب و لوچه آویزون لب زدم:

_از اینکه بی من رفتید ناراحت بودم رفتم توی حیاط چرخی بخورم که با دیدن درختای میوه مخصوصا توت ها سرگرم شدم و به کل همه چی یادم رفت

جدی نگاهم کرد و پرسید :

_نکنه همه توت ها رو خوردی !!

انگشتم رو به نشونه کم بودن نشونش دادم و مظلوم گفت :

_اینقدر خوردم ‌… کمی

با خنده سری تکون داد و زیر لب گفت :

_ امیدوارم !

ازش جدا شدم و با هیجان به طرف دستسویی قدم تند کردم ، اوندفعه جعبه کمک های اولیه رو اونجا دیده بودم

جعبه رو آوردم و درحالیکه کنار تخت مینشستم بلند گفتم :

_دستت رو بشور زود بیاد پانسمانش کنم

دستش رو کنار سرش به نشونه احترام گذاشت و گفت :

_چشم عروس خانوم !

—————————————

” امیرعلـــی ”

با لذت به کارهاش نگاه میکردم از اینکه میدیدم اینطوری با عشق و توجه داره زخمم رو پانسمان میکنه لبخند روی لبهام بزرگ و بزرگ تر میشد

یاد لحظه ای که با آیناز بیرون رفتیم تا کارهای عروسی و مقدماتش رو فراهم کنم میفتم اخمام ناخودآگاه توی هم فرو میره

اینقدر با شادی و خوشحالی تک تک کارها رو انجام دادم آخر سری که به خونه اومدم با ندیدن نورا و جای خالیش عقل از سرم پرید و با فکر به اینکه شاید باز اون نیما ابلح بلایی سرش آورده باشه تموم بدنم از شدت خشم و عصبانیت میلرزید

نگو خانوم رفتن توی حیاط برای خودشون توت خوردن و عشق و حال کردن اون وقت من اینجا هی حرص خوردم و نزدیک بود دیوووانه بشم !

لبم رو با دندون کشیدم و بی اختیار عصبی گفتم :

_هنوزم از دستت عصبیم !

#آوا

هنوزم به زمین خیره بود که بی اهمیت به حرفم گفت :

_کجا بودی !؟

باورم نمیشد توی این حال بدم دست از این سوال و جواب ها برنمیداشت ، سری تکون دادم و عصبی گفتم :

_همون جایی که تو بودی جناب !!

نمیدونم کنایه ام رو گرفت یا نه ولی زود اخماش توی هم کشید و با یه حرکت دستش رو عقب کشید

دیگه حوصله بحث بیخود نداشتم به همین علت از گوشه چشم نیم نگاهی سمتش انداختم و با صدای آرومی گفتم :

_توی حیاط بودم !!

یکدفعه آنچنان به طرفم چرخید که صدای ترق مهرهای گردنش به گوشم رسید دستش رو به سمت حیاط گرفت و با بهت گفت :

_همین حیاط خودمون؟!

چپ چپ نگاهش کردم و گفتم :

_نه حیاط همیسایه… معلومه دیگه همونجا زیر اون درخت بزرگه دراز کشیده بودم خوابم برد

بلند شد و درحالیکه عصبی قدم میزد ناباور گفت :

_یعنی تو توی حیاط بودی و من نصف جون شدم فکر کردم اون داداش احمقت باز کاری کرده ؟!

یه طوری حرف میزد انگار خیلی به فکر منه …‌ حالا خوبه من رو اینجا گذاشته بودن و رفته بود به عیش و نوشش برسه !!

پوزخند تلخی زدم و گفتم :

_آره دیدم از بس نگرانم بودی…تا نصف شبم توی گشت و گذار به سر میبردی!

با این حرفم چندثانیه ناباور خیرم شد و بعدش آنچنان قهقه زد که با حرص نگاهش کردم

یعنی چی این داره برای چی میخنده ؟!

با دستش من رو نشون داد و با خنده بریده بریده گفت :

_پس دلیل این بداخلاقی های خانوم همینه !؟

چشم غره ای بهش رفتم و خشن گفتم :

_بیا دستت رو پانسمان کنم داره ازش خون میره

به طرفم اومد و درحالیکه ابرویی بالا مینداخت با تعجب گفت :

_نکنه نگرانم شدی ؟!

برای اینکه حرصش بدم شونه ای بالا انداختم و گفتم :

_نه …. اصلا !!

پشت بهش به طرف بالکن رفتم و بی اهمیت بهش به بیرون خیره شدم ، صدای قدمای آرومش که دنبالم میومد به گوشم رسید ولی سعی کردم بهش توجه ای نشون ندم

_میدونی ما کجا رفته بودیم ؟!

با اینکه داشتم از کنجکاوی میمردم ولی باز سکوت رو ترجیح دادم… چون خودش میخواست میگفت دیگه ؟!

با دیدن سکوتم از پشت توی آغوشش کشیدم و دست سالمش رو دور شکمم حلقه کرد

تقلا کردم ازش فاصله بگیرم که لاله گوشم رو به دندون گرفت و آروم زمزمه کرد :

_هیــــس !

با حس گرمای بدنش و حرکت لباش کنار گوشم بی اراده سست شده بودم امیرعلی که متوجه این موضوع شده بود تو گلو خندید و گفت :

_آفرین دختر خوب !!

سرم رو کج کردم تا بیشتر از این از احساساتم سواستفاده نکنه ولی انگار لج کرده باشه لباش روی گردنم گذاشت و با لحن خماری گفت :

_رفته بودم دنبال مقدمات عروسی !!

حس کردم گوشام اشتباه شنیدن ، چندثانیه خشکم زد و ناباور چی بلندی زیر لب زمزمه کردم که خندید

 

🍃
🍂🍃
🍃🍂🍃

همچنین ببینید

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۵۶

  دستش رو به شدت پس زد و با صدای گرفته توی صورتش فریاد زد …

۴ دیدگاه

  1. دیر به دیر میزارین که هیچ:/
    وقتی هم که میزارین کل پارت به هم ریخته‌ست نصفش که از پارت قبله نصفشم کلا آدم نمی‌فهمه چی به چیه×_×

  2. دیر به دیر پارت میزارین که هیچ بعد همشم به هم ریخته‌ست نصفش که از پارت قبله نصفشم که آدم اصن نمی فهمه چی به چیه😞
    چه وضعشه اخه؟
    نویسنده جان میشه رعایت کنی؟

  3. لطفا پارتارو بیشتر کنین تا کی وایسیم تا ی پارت اونم هفته ای بزارین رمانه خیلی عالیی هست ولی دیر ب دیر پارت میزارین ممنون از رمان بسیار خوبتون😘😍❤❤❤❤❤❤💓💓💓💞💓💞💓💞💓💞💓

  4. چرا پارت قاطی میاد نامرتب هستش نوشته ها
    ادم رو گیج میکنه. الان چندمین باره اینشکلی شده خواهش میکنم از دفعه قبل دقت بیشتری بکنید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *