دوشنبه , مهر ۲۲ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان دانشجوی شیطون بلا / رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۵۹

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۵۹

 

” نـــــورا “

با شنیدن صدای داد و بیداد امیرعلی که هر لحظه بالاتر میرفت حالم بد شد و با حس سرگیجه دستم رو به سرم تکیه دادم و چشمام روی هم فشردم

خدای من …!

چرا با دیدن اون نامرد تا این حد باید حالم بد شه که نتونم انتقام این چندسال رو ازش بگیرم ، دستم رو آروم روی شکمم کشیدم و با بغض زیرلب زمزمه کردم :

_بخاطر توعه وروجکه که بدنم تا این حد ضعیف شده … یه کمی هوای مامان رو داشته باش

ولی با شنیدن نعره از ته دل اون رذل کثافت و با یادآوری خون هایی که از سر و صورتش جاری بود دلم بهم پیچید و با حس مایعی که به طرف دهنم هجوم آورد

روی زمین خم شدم و بی اختیار شروع کردم به عوق زدن ، صدای یکی از افراد امیرعلی که مدام حالم رو میپرسید توی گوشم پیچید ولی قدرت سر بلند کردن نداشتم

که یکدفعه صدای باز شدن در و پشت بندش صدای خشن امیرعلی باعث شد به سختی طرفش بچرخم

_چهار چشمی حواستون بهش باشه یه و….

چشمش که به من خورد با دیدنم چندثانیه خشکش زد ولی زود به خودش اومد و با نگرانی به طرفم اومد زیربغلم رو گرفت و گفت:

_چت شده باز ؟؟

دست لرزونم رو به دهنم کشیدم و با نفس نفس گفتم :

_هی…هیچی خوبم !

به طرف افرادش برگشت و با خشم غرید :

_پس شما اینجا چه غلطی میکردید احمقا ؟؟؟

یکی از شون جلو آمد و با اضطراب گفت:

_ولی قربان خواستم به….

توی حرفش پرید و با خشم گفت:

_ بسه دیگه نمیخوام چیزی بشنوم…فقط هر چی زودتر دهن اون کثافت رو برام باز کنید فهمیدی ؟

دستشو به نشونه احترام روی سینه اش گذاشت و در حالیکه یه کمی خم میشد زیر لب بلند گفت :

_چشم قربان حتما !!

دستم روی دهنم فشردم که یکدفعه با کاری که امیرعلی کرد چشمام گشاد شدن و با تعجب لب زدم :

_امیر !

سرم روی سینه اش فشرد و با اخمای درهم گفت:

_بخواب تا ببرمت خونه !

تقلا کردم و با صدای لرزونی گفتم :

_بزارم پایین خودم میام

بدون اینکه نگاهم کنه با خشم گفت:

_نه…. حالا هم آروم بگیر ببینم

دمغ توی آغوشش آروم گرفتم و ساکت موندم که با قدمای بلند به طرف ماشین رفت و با رسیدن بهش منو روی زمین گذاشت !

با عجله سوار شدم ولی خودش بدون اینکه سوار شه در رو بست از پشت شیشه خیره اش بودم که به یکی از افرادش اشاره کرد و درحالیکه چیزی بهش میگفت هر از گاهی به ماشین اشاره میکرد

حرفاشون که تموم شد اون شخص با عجله پشت ماشین نشست و روشنش کرد

با تعجب نگاهم رو بین اون و امیرعلی که خیره نگاهم میکرد چرخوندم یعنی چی ؟؟

یعنی خودش نمیخواست بیاد ؟؟
خواست حرکت کنه که عصبی با کف دست به صندلیش کوبیدم و بلند گفتم :

_وایسا ببینم !

ماشین متوقف کرد که شیشه رو پایین دادم و خطاب به امیرعلی بلند گفتم:

_چی شده چرا نمیای؟؟

دست به سینه با اخمای درهم خیرم شد و گفت :

_راننده میبردت خونه !

_ولی تو چی ؟؟

خشن گفت :

_من اینجا کار دارم !

دهن باز کردم که چیزی بگم که با اخمای درهم اشاره ای به راننده کرد و اونم با سرعت از خونه باغ بیرون زد ولی من با تعجب سرجام خشکم زده بود اون یکدفعه چش شده بود این رفتارش چه معنی میده

 

با رسیدن به خونه با اعصابی خراب پیاده شدم و با قدمای بلند خودم رو به اتاقم رسوندم و شروع کردم به راه رفتن

یعنی چی ؟؟ این چه رفتاری بود که با من داشت؟؟

لبام با حرص روی هم فشار دادم و هرکاری کردم خوابم نبرد و توی اتاق قدم زدم

فکرم به کل درگیر اون مردک دزد و رفتار آخر شب امیرعلی بود !

از دست خودمم عصبی بودم که چرا اینقدر ساده از کنارش گذشتم و با این دستام خفه اش نکردم

با حس بی خوابیم به طرف بالکن رفتم و بی اختیار روی زمین نشستم و درحالیکه دستامو دور زانوهام قفل میکردم به دیوار تکیه زدم و به آسمون خیره شدم

نمیدونم چندساعت بود که اونطوری نشسته بودم که با روشن شدن هوا و پیچیدن صدای چرخای ماشین روی سنگ فرش های توی حیاط به خودم اومدم

ولی بازم تکونی نخوردم که صدای قدم هایی سکوت خونه رو شکست و بعد از چند ثانیه در اتاق باز و بسته شد ‌

میدونستم کسی جز امیرعلی نمیتونست باشه…. !

که با پیچیدن عطر تلخش توی اتاق مطمعن شدم ولی چون من توی بالکن بودم بخاطر پرده تقریبا توی دید کسی نبودم هرکی وارد اتاق میشد من رو نمیدید چه برسه به الان که شب بود و اتاق توی تاریکی مطلق فرو رفته بود

صدای خِش خِش بیرون آوردن لباساش میومد و انگار متوجه نبود من نشده بود چون راحت داشت کارهاش رو میکرد

بعد از چندثانیه ‌یکدفعه بلند اسمم رو صدا کرد و هراسون چراغ اتاق روشن کرد و نگاهش رو به اطراف چرخوند

در اتاق رو باز کرد فکر کردم بیرون رفته پس بی تفاوت دستام توی موهام فرو کردم و سرم رو به دیوار پشت سرم تکیه دادم

ولی یکدفعه با تکون خوردن پرده و دیدن امیرعلی که هراسون قدم توی بالکن میزاشت بدون اینکه تکونی به خودم همونطوری موندم

توقع داشتم حرفی بزنه یا چیزی بگه ولی با دیدنم توی سکوت به بالکن تکیه داد نفس عمیقی کشید

این سکوت و رفتارش باعث شده بود حرص بخورم عصبی چشمامو روی هم فشار دادم و سعی کردم آروم باشم ولی بی فایده بود و نمیتونستم اون رو بی تفاوت نسبت به خودم ببینم و دَم نزنم

پس با دست های مشت شده بلند شدم و با قدم های لرزون به اتاق برگشتم و بی حال روی تخت دراز کشیدم

تا نزدیکی های صبح دیدم که چطوری توی بالکن ایستاده و سیگار پشت سیگار بود که دود میکرد

نمیدونستم دلیل بیقراریش چیه و بخاطر رفتار سردی هم که باهام داشت دلم نمی‌خواست باهاش هم صحبت بشم

پس سعی کردم بی تفاوت باشم و خودم رو به خواب بزنم ولی مگه بوی بد سیگارش میزاشت ؟؟!!

دستم رو جلوی دماغم گرفتم و با چندش پشتم رو بهش کردم ولی بی فایده بود و داشتم خفه میشدم

کلافه روی تخت نشستم و بدون اینکه نگاهش کنم عصبی گفتم :

_خفه شدم خاموشش کن !!

نیم نگاهی بهم انداخت و توی سکوت سیگار توی دستاش رو از بالکن پایین انداخت

بازم باهام حرف نزد …!
با حرص دستام مشت کردم ، نه اینطوری نمیشد بلند شدم و با خشم به طرفش رفتم و در حالیکه روبرو شم ایستادم بلند گفتم:

_ میشه بگی این رفتارات چه معنی میدن ؟؟!

دستی به ته ریشش کشید و با لحن سردی گفت:

_متوجه حرفات نمیشم !

سرم رو کج کردم و عصبی گفتم :

_از دیشب تا حالا یه کلمه با من حرف نزدی…حالا میگی متوجه حرفات نمیشم؟

بیخیال گوشه ای از تخت دراز کشید و درحالیکه دستش روی چشماش میزاشت گفت :

_زیادی حساس شدی !

عصبی به طرفش رفتم نه اینطوری فایده نداشت باید ببینم حرف حسابش چیه !!
معلوم بود داره چیزی رو از من مخفی میکنه

 

بالای سرش ایستادم و عصبی گفتم :

_تا زمانی که حرف نزنی من از جام تکون نمیخورم … فهمیدی !

کلافه دستش از روی چشماش برداشت و بی حرف خیرم شد ، نگاهم توی چشماش چرخوندم و عصبی لب زدم :

_هااان چیه ؟؟!

روی تخت نشست و درحالیکه دستاش ستون بدنش میکرد نگاهشو به رو به رو دوخت و یکدفعه بی مقدمه گفت :

_نتونستم خانوادش رو پیدا کنم برای همون یه کم ذهنم مشغوله !

با کنجکاوی کنارش نشستم و سوالی پرسیدم:

_خانوادش ؟!

سری به تایید حرفام تکون داد و با پوزخند تلخی گفت :

_پس فکر کردی چطوری باید مجبورش کنیم پولا رو پس بده ؟!

به طرفش چرخیدم و سوالی پرسیدم:

_چرا به پلیس تحویلش نمیدی؟!

نوووچی زیرلب زمزمه کرد و گفت:

_نمیشه !

_چرا اونوقت ؟!

_چون به این سادگی ها پولا رو پس نمیده و اگه بسپریمش دست پلیس حالا حالا باید منتظر بمونیم

پوزخندی زد و ادامه داد :

_تازشم اگه با پارتی بازی و وکیل بازی راحت از زیر همه چی در نره ، اونوقت چی ؟؟ هیچی دستمون رو نمیگیره

کلافه چنگی به موهام زدم و گفتم :

_ولی درست نیست با خانوادش تهدیدش کن….

یکدفعه توی حرفم پرید و عصبی فریاد زد :

_چی؟! داری شوخی میکنی نههههه

از صدای داد بلندش ترسیده خودمو روی تخت عقب کشیدم و درحالیکه دستمو روی سینه ام که از شدت استرس بالا پایین میشد میزاشتم با نفس نفس نالیدم :

_ منظورم این بود که اشتباه اون ربطی به خانواده‌اش ن….

توی حرفم پرید و با چشمای سرخ شده از خشم از کنارم بلند شد و عصبی گفت :

_مگه اون موقع که اون تموم زندگیتون رو بالا میکشید به فکر شماها بود که تو الان به فکرشونی هااان ؟!

لبامو بهم فشردم و چیزی نگفتم که عصبی شروع کرد به قدم زدن توی اتاق و در همون حال گفت :

_باورم نمیشه دارم همچین چیزایی از تو میشنوم

دهن باز کردم که حرفی بزنم ولی بدون توجه به من از اتاقم خارج شد و گفت:

_ سرم درد گرفته میرم یه کم هوا بخورم!

و جلوی چشم های متعجب از اتاق خارج شد و در بهم کوبید باورم نمی شد به همین سادگی به خاطر یه حرف اینطوری سرم داد بزنه و تنهام بزاره

با این که دیشب تا حالا پلک روی هم نداشتم ولی بازم با وجود رفتارهای امیرعلی سردرگم شده بودم و خواب به چشمام نمیومد

بعد از چند دقیقه و تعویض لباس هام از اتاق بیرون رفتم که با دیدن همه که روی میز صبحانه کنار هم نشسته بودن سلام صبح بخیر بلندی گفتم و کنارشون جای گرفتم

نرگس جون با مهربونی لیوان آب پرتغال رو به دستم داد ، با لبخندی که به زور روی لبهام نشونده بودم لیوان رو از دستش گرفتم

ولی تموم مدت نگاهم خیره امیرعلی بود که با اخمای درهم چاییش رو هم میزد و برای یک ثانیه هم نگاهم نمیکرد

با دیدن رفتارهای سردش از شدت خشم خون خونم رو میخورد و چیزی از گلوش پایین نمیرفت ولی هر دقیقه یه بار نرگس جون چیزی جلو میزاشت و به اجبار مجبورم میکرد ازش بخورم

میدونستم دلیل سردی و عصبانیت امیرعلی نمیتونست تنها پیدانکردن خانواده اون مردک و حرفای من باشه یه چیزی این وسط می لنگید هر طوری شده باید ازش سر در میاوردم

هنوزم زیر چشمی داشتم نگاش میکردم که با بلند شدن صدای گوشیش نیم نگاهی به صفحه اش انداخت و یکدفعه با عجله ببخشیدی گفت و از کنارمون بلند شد

گوشی رو جواب داد و درحالیکه ازمون فاصله میگرفت با بیقراری قدم میزد و با بهت و ناباوری مدام چیزایی میگفت

کم کم لبخندی زد و با هیجان چیزی گفت و گوشی رو قطع کرد

و بدون اینکه توجه ای به اطرافش بکنه با عجله از خونه بیرون زد ، یعنی چی شده؟؟

باید بفهمم… بسه هرچی ازم پنهون کرد با بیقراری بلند شدم و با قدمای بلند به دنبالش رفتم

 

راننده با دیدنش خواست ماشین روشن کنه که امیرعلی به سمتش رفت و دستش رو برای گرفتن سوییچ به طرفش دراز کرد

بی معطلی سوییچ رو کف دست امیرعلی گذاشت و فاصله گرفت امیرم پشت ماشین نشست و خواست روشن کنه که قبل از اینکه دیر شه با دو به طرفش رفتم

خودمو جلوی ماشینش انداختم و درحالیکه دستامو جلو روی کامپوت میزاشتم با نفس نفس خم شدم

نمیدونم چند ثانیه طول کشید که با صدای بوق های مکرر امیرعلی سرمو بالا گرفتم و بهش خیره شدم

با چشمای به خون نشسته درحالیکه با دست بهم اشاره میکرد کنار برم زیر لب چیز‌هایی زمزمه میکرد که به گوشم نمیرسید

یکدفعه عصبی سرش رو از پنجره بیرون آورد و بلند گفت :

_داری چیکار میکنی هااا ؟!

میدونستم اگه یه کمی کنار برم بدون توجه بهم پاشو روی گاز میزاره و میره پس بدون اینکه از جایی که هستم تکونی بخورم با نفس نفس فریاد زدم:

_منم باهات میام !

با چشمای گرد شده سری تکون داد و عصبی گفت :

_چی…کجا میخوای بیای دقیقا ؟!

با عجله در ماشینش رو باز کردم و کنار دستش نشستم که متعجب به طرفم برگشت و سوالی پرسید :

_معلوم هست چت شده یهو ؟!

لبام بهم فشردم و بیقرار گفتم :

_میدونم هرچی هست مربوط به منه پس لازم نیست چیزی رو ازم پنهون کنی متوجه ای ؟!

با دیدن بیقراری هام دستی به صورتش کشید و نفسش رو با فشار بیرون فرستاد

_من چیزی رو ازت پنهون نمی…

بسه هرچی چیزی نگفتم ، عصبی به طرفش برگشتم و فریاد کشیدم :

_دروغ نگوووووو !!

دستاش رو به نشونه تسلیم بالا برد و با آرامش ظاهری لب زد :

_باشه باشه آروم باش !

با حالتی جنون آمیز دستام توی موهام فرو کردم و درحالیکه میکشیدمشون زیرلب آروم با خودم زمزمه کردم :

_دیگه خستههههه شدم….

با گریه هقی زدم و ادامه دادم :

_بریدم بسه دیگه !!

نمیدونم چند دقیقه توی این حالت بودم و به جز هق هق های ریز من و صدای نفس های بلند امیرعلی چیزی به گوش نمیرسید

که یکدفعه با فرو رفتن توی آغوش گرمی سر بلند کردم و نگاه خسته ام رو به چشماش دوختم ، بوسه ای روی چشمام زد و کلافه گفت :

_آخه این چه کاریه که تو میکنی؟؟ حیف چشمات نیست

سرم توی سینه اش پنهون کردم و چیزی نگفتم که دستی روی موهام کشید

_اگه من چیزی ازت پنهون میکنم مطمعن باش فقط بخاطر خودته نه چیز دیگه ای !

دماغم رو بالا کشیدم و با صدای آرومی لب زدم :

_ولی اینطوری من داغون میشم !

سرش رو توی موهام فرو کرد عطر موهام عمیق نفس کشید و گفت :

_باشه میبرمت !

با خوشحالی سر بلند کردم و گفتم :

_واقعا ؟؟

با انگشت روی دماغم کوبید

_آره ولی ….

دستی به چشمای اشکیم کشیدم

_ولی چی ؟؟

چشماش غمگین شد و با ناراحتی گفت :

_‌ولی فکر نکنم با فهمیدنش زیاد خوشحال بشی !

دلم به شور افتاد دهن باز کردم که چیزی بگم که نزاشت و با عجله گفت :

_حالا زود برو لباساتو عوض کن بیا تا دیر نشده

خواستم بگم مگه لباسام چشونه که با دیدن سر و وضعم پشیمون شدم و برای اینکه دیر نشده باشه ای خطاب بهش گفتم و با عجله از ماشین پیاده شدم

بعد از تعویض لباسام سوار ماشین شدیم و با سرعت حرکت کرد هرچی بیشتر به جایی که نمیشناختم نزدیک تر میشدم دلم عین سیرو سرکه میجوشید

یکدفعه با توقف ماشین سر بلند کردم و با تعجب سوالی پرسیدم:

_ چرا اینجا نگه داشتی ؟؟

ولی با دیدن جایی که بودیم چشمام از وحشت گشاد شد

_چه چیزی اینجاس که به من مربوطه امیرعلی !

نگاهش رو ازم گرفت و با لحن خسته ای گفت :

_آروم باش تا بگم !!

دستپاچه دستش رو گرفتم و با التماس نالیدم :

_بگو تو رو خدا چی شده؟!

دستش روی صورتم نشست ، لبش رو با زبون خیس کرد و آروم گفت :

_دیروز بابات حالش بد ش….

توی حرفش پریدم و وحشت زده لب زدم :

_چی….بابام ؟!

و بدون اینکه بزارم چیزی دیگه ای بگه با عجله از ماشین پیاده شدم و با قدمای بلند به طرف بیمارستان راه افتادم

واااای خدای من …!

یعنی چه اتفاقی براش افتاده ، نمیدونم چطور خودم رو به پذیرش رسوندم و با نفس نفس اسم بابام رو گفتم و ازش خواستم بگه کدوم اتاقه !

زنی که مسئول اونجا بود بعد از چند دقیقه نگاه بی تفاوتی بهم انداخت و باز نگاهش رو به کامپیوتر جلوش دوخت و سوالی پرسید :

_گفتید اسم بیمارتون چی بود ؟؟!

دستمو روی میزش کوبیدم عصبی نگاهی بهش انداختم و گفتم :

_چندبار باید اسمش…..

یکدفعه با نشستن دست امیرعلی روی شونه ام و پخش شدن بوی عطر تنش آرامشم تا حدودی برگشت که آروم کنار گوشم زمزمه کرد :

_میدونم اتاقش کجاس بیا بریم عزیزم !

سری به نشونه تایید حرفش تکون دادم و خواستم باهاش برم که پرستار برام پشت چشمی نازک کرد و درحالیکه نگاهش رو بین من و امیرعلی میچرخوند زیرلب زمزمه کرد :

_خدا شانس بده !

خودم کم اعصاب خوردی نداشتم که اینم اینطوری برای من فیلم بازی میکرد و ادا و اطوار درمیاورد ، عصبی به سمتش رفتم که میونه راه امیرعلی دستم رو کشید و با کلافگی گفت :

_نمیتونی دو دقیقه آروم باشی نهههه ؟!

اشاره ای به دختره کردم و گفتم :

_مگه نمیبینی چی داره میگه ؟!

دستش دور شونه ام حلقه کرد و سعی کرد به آرامش دعوتم کنه

_بیخیالش … بیا بریم پیش بابات !

با یادآوری بابام دستام شروع کردن به لرزیدن و با صدایی بغض آلود گفتم :

_بابام چش شده امیر ؟!

چشماش رو با درد بست و چیزی نگفت که دلشوره به جونم افتاد و هراسون گفتم :

_چرا چیزی نمیگی ‌‌؟؟

بدون حرف دستم رو گرفت و دنبال خودش کشید ، هرچی بیشتر باهم جلو میرفتیم لرزش بدنم بیشتر میشد ، آب دهنم رو صدادار قورت دادم که با دیدن مامان که روی صندلی نشسته بود

دستم رو از امیر جدا کردم و با عجله خودم رو به مامان رسوندم و درحالیکه روی زانو کنارش خم میشدم با نگرانی پرسیدم :

_بابا چش شده مامان ؟؟!!

مامان با دیدنم چشمای به اشک نشسته اش گرد شد و وحشت زده نالید :

_تو اینجا چیکار میکنی ؟؟! کی آرودتت

بی توجه به حرفاش با نگرانی دستاش گرفتم و هق هق کنان نالیدم :

_مامان تو رو خدا بهم بگو چه خبره ؟!

مامان با نگرانی نگاهش رو به پشت سرم دوخت و دستپاچه لب زد :

_پاشو زود باش از اینجا برو تا دیر نشده ….پاشووو ؟!

یعنی چی برم ؟؟!
یعنی اینقدر بدشون ازم میومد که نمیتونستن برای چند لحظه ام تحملم کنن‌؟؟!

اشکی از گوشه چشمم چکید و با هق هق نالیدم :

_ولی مامان چرا ای…

یکدفعه با پیچیدن درد بدی توی سرم آاااااخ بلندی گفتم
کسی از پشت سر موهام توی چنگش گرفته بود و میکشید که با صدای فریاد نیما علاوه بر درد سرم پاهامم سست شدن و روی زمین نشستم

_به چه جراتی پاتو اینجا گذاشتی دختره لعنتی هاااا ؟؟

🍃
🍂🍃
🍃🍂🍃

همچنین ببینید

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۵۶

  دستش رو به شدت پس زد و با صدای گرفته توی صورتش فریاد زد …

۶ دیدگاه

  1. سلام
    رمان شروع خوبی داشت راضی بودم اما منم از پارت۵۳ به بعد نخوندم اومدم نظرات و دیدم ببینم شاید درست شده باشه ولی…حالا هفته ای پارت گذاشتن هیچ،کلا این خانواده و دوست و اینا هرچند مدت یبار پیدا میشن اصلا نقش خانواده نورا اندازه شلغم بیشتر نبود و نیست بعدم کلا فقط شهوت دارن اون وسطا یه دو خط ناقابل داستان پیش میره و امیرعلی پشت گوشی داد میزنه و دعوا میشه نورا هم غش میکنه و بعد دوباره شهههههووووت!جدای از رمان
    سایتتون خیلی خوبه ممنونم💖

  2. من به شخصه پشیمونم که این رمان و خوندم
    نویسنده محترم ی تکونی به خودت بده.

  3. سلام
    در عجبم که این رمان هنوز ادامه داره؟؟
    فکر کنم داره دو سال میشه
    من که همون وسط دیگه نخوندم و لفت دادم تا این که اتفاقی تو این سایت دیدم رفتم دو سه پارتش رو خوندم و مطمئن شدم کار درستی کردم لفت دادم از کانالش
    واقعا شعور خواننده رو چی فرض کردین؟ اون چند تا که خوندم فقط صحبت غش و ضعف نورا و نگرانی امیرعلی بود و …
    نویسندش خسته نشد از اینهمه حس و حال تکراری!!؟؟

  4. یعنی چی؟؟؟این چ وضعه پارت گذاریه اخه؟؟نمیتونی رمان بنویسی اصن ننویسی بهتره هرپارت جدیدی که میاد باید بری قبلی رو بخونی ببینی چی بود چی شد تا بری جدیده رو بخونی خیلی این افتضاحه که یادت بره رمان چی بود

  5. فکر کنم یه ساله هنوز این رمان تموم نشده😐😐

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *