دوشنبه , شهریور ۲۵ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان دانشجوی شیطون بلا / رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۵۵

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۵۵

 

با خجالت خودم رو توی آغوشش جمع کردم و زیر لب زمزمه کردم :

_بزارم پایین زشته !!

همونطوری که راه میرفت جدی نیم نگاهی سمتم انداخت و گفت :

_اصلا هم زشت نیست !

مقابل چشمای بقیه سرش رو خم کرد و بوسه ای روی پیشونیم گذاشت که جدی اسمش رو صدا زدم:

_واه امیر میگم زشته تو بدتر میکنی ؟!

بیخیال سری تکون داد و گفت :

_زنمی دوست دارم هرجایی هم که میخوام بغل و بوست میکنم به کسی ارتباطی نداره

میدونستم هرچی بگم بیفایدس و زمین نمیزارتم پس بیخیال سرمو به سینه اش تکیه دادم و برای اینکه از شر نگاه های دیگران در امان باشم چشمام روی هم گذاشتم

ولی برای اینکه حرصش رو دربیارم با شیطنت گفتم :

_کی گفته من زنتم ؟!

یکدفعه از حرکت ایستاد و با اخمای درهم گفت :

_یعنی چی این حرفت ؟

با ناز صورت ازش برگردوندم

_یعنی اینکه من فقط صیغه توام و نه زنت !

با دیدن سکوتش به طرفش چرخیدم که با دیدن چشمای به خون نشسته اش آب دهنم رو قورت دادم ، دندوناش روی هم سابید و عصبی گفت :

_یه بار دیگه نشنوم همچین حرفی بزنی هااا ؟؟!!

با ترس زیرلب زمزمه کردم :

_باشه !

خشن بوسه ای روی موهام نشوند

_آفرین دختر خوب !

دلخور لب برچیدم و دیگه چیزی نگفتم که با قدمای بلند از بیمارستان بیرون رفت با رسیدن به ماشین ، راننده در عقب رو برامون باز کرد که امیرعلی بالاخره اجازه داد و روی زمین گذاشتم

بدون اینکه توجه ای بهش بکنم داخل ماشین نشستم صورتمو به طرف شیشه برگردوندم ، نمیدونم چرا ولی به شدت دلخور و ناراحت شده بودم

شاید چون توقع داشتم امیرعلی حرفی از ازدواج بزنه نه اینکه اینطوری با دو کلمه و اخم و تخم بخواد من رو ساکت کنه ، حضورش رو کنارم حس کردم ولی تکونی به خودم ندادم

که با نشستن دست گرمش روی رون پام به خودم اومدم ، دستش رو نوازش وار تکونی داد و آروم کنار گوشم زمزمه کرد:

_چیه خوشگلم ؟!

بی میل زیر لب زمزمه کردم:

_هیچی !

آهانی زیرلب گفت و تا به خونه برسیم چیزی نگفت و سکوت کرد ، از این سکوتش بیشتر حرصم میگرفت و عصبی میشدم و ذره ذره خشمم بیشتر میشد

با توقف ماشین قبل از اینکه امیرعلی عکس العملی نشون بده و بخواد باز بغلم کنه از ماشین بیرون اومدم و با قدمای لرزون شروع کردم به راه رفتن

بُهت زده از پشت سر اسمم رو صدا کرد و بلند گفت :

_نورا …. کجا ؟؟

بی اهمیت بهش راه میرفتم که کسی بازوم رو گرفت ، با فکر به اینکه امیرعلیه عصبی دستش رو کنار زدم و به طرفش چرخیدم

ولی با دیدن آینازی که با خنده نگاهم میکرد آروم گرفتم ، دستم رو گرفت و درحالیکه شونه به شونه ام راه میومد و کمکم میکرد آروم گفت :

_چیکار کرده داداشم اینقدر توپت پُره !

لبامو بهم چسبوندم و ناراحتم گفتم :

_هیچی فقط ….

نیم نگاهی بهم انداخت و گفت :

_فقط چی ؟؟

اونا از قضیه صیغه خبر نداشتن از این موضوع خجالت میکشیدم فکر میکردن توی دوستی رابطه داشتیم این بهتر بود با دستای لرزون موهای روی پیشونیم رو کنار زدم و با غم نالیدم :

_هیچی …. فقط پیشنهاد ازدواج نمیده فقط هی میگه نگو تو زن من نیستی !!

تو گلو خندید و گفت :

_آخی…بخاطر این داداشمم رو ناراحت کردی ؟!

عصبی دستم رو جدا کردم و گفتم:

_هه…بایدم طرفداری داداشت رو بکنی !!

قهقه اش بالا گرفت که بدون توجه به خنده هاش دست لرزونم رو به پله ها گرفتم و آروم آروم بالا رفتم ، اشک توی چشمام نشست و فکرای ناجور توی سرم میچرخید و نمیزاشت آروم باشم !

به دنبال اتاق خالی نگاهم رو توی راهرو چرخوندم نمیخواستم توی اتاق اون برم ولی نمیدونستم کدومشون خالیه !

عصبی و بدون فکر در اولین اتاق رو باز کردم و با دیدن خالی بودنش نفس آرومی کشیدم و داخل شدم

از اتاق معلوم بود اتاق مهمانه ، روی تخت دراز کشیدم و چشمام رو بستم که با صدای باز شدن در و پخش شدن بوی عطر امیرعلی هیچ عکس العملی نشون ندادم

کنارم روی تخت نشست و درحالیکه موهام نوازش میکرد سوالی پرسید :

_نمیخوای چیزی بگی ؟؟ آخه چت شد یهو ؟؟

یعنی واقعا نفهمیده بود من چمه و دلیل این رفتارام چیه ؟؟
بدون اینکه چشمام باز کنم بی حال لب زدم :

_تنهام بزار !!

چیزی نگفت که روی تخت قلتی زدم و پشت بهش دراز کشیدم ، احساس خستگی زیادی داشتم و دلم میخواست بخوابم ، کم کم داشت پلکام گرم میشد که کنارم روی تخت خوابید

درحالیکه از پشت سر بغلم میکرد دستاش دور شکمم حلقه کرد و آروم کنار گوشم زمزمه کرد :

_عشقم… ناراحت نباش منتظرم همه چی درست شه اونوقت میبینی برات چیا که نمیکنم !

 

” امیرعلــی “

میدونستم بخاطر چی ناراحت شده ولی منتظر بودم حالش بهتر شه و یه کم این بحران ها رو بگذرونیم تا بتونم همه چی رو درست کنم

خودمم دوست نداشتم به بچه ام انگ نامشروع بودن بزنن و باید هرچی زودتر این رابطه رو راست و ریست کنم ولی به زمان نیاز داشتم

به پشت روی تخت خوابیدم و کلافه دستی روی چشمام کشیدم که با صدای ناراحتش به طرفش چرخیدم

_چرا من ….‌‌؟؟

گلوم رو با سرفه ای صاف کردم و سوالی پرسیدم :

_منظورت چیه !!

فین فین کنان دماغش رو بالا کشید و گفت :

_چرا من زندگیم باید اینطوری باشه و نتونم طعم آرامش رو بچشم

عصبی به طرف خودم برش گردوندم و با خشم گفتم :

_زندگی تو هیچیش نیست فهمیدی؟؟!

دست خودم نبود وقتی اینطوری حرف میزد حرصم میگرفت و یه جورایی از اینکه احساس بدبختی میکرد حالم بد میشد و فکر میکردم بخاطر وجود منه !

با لب های آویزون نیم نگاهی بهم انداخت و باشه ای زیر لب زمزمه کرد که دلم از مظلومیتش گرفت و به طرف خودم کشیدمش و بین بازوهام حبسش کردم

_همه اینا رو درست میکنم مطمعن باش!!

توی سکوت توی بغلم آروم گرفت و کم کم با صدای آروم نفساش فهمیدم که خوابیده ، بوسه ای روی موهاش زدم و خودمم چشمام بستم

نمیدونم چقدر خوابیده بودم که با سروصداهایی که از اطرافم به گوش میرسید با اخمای درهم دستی به چشمام کشیدم و روی تخت نشستم که با دیدن نورایی که سعی میکرد در اتاق رو باز کنه ولی موفق نبود کلافه گفتم:

_داری چیکار میکنی ؟!

با ترس از جاش پرید و با نفس نفس زنان درحالیکه دستش روی سینه اش میزاشت به طرفم چرخید و گفت :

_هعی ترسیدم …هیچی میخوام برم بیرون ولی در باز نمیشه !

از روزی که وارد این خونه شدیم در این اتاق گیر داشت وقتی بسته میشد قفل میشد و دیگه نمیشد کاریش کرد ، به کل زیاد از این اتاق استفاده نمیکردیم برای همین برامون مهم نبود تا امروز که نورا با قهر داخلش شده بود…لعنتی چطور یادم رفته بود !!

عصبی دستی به موهام کشیدم و درحالیکه بلند میشدم سوالی خطاب بهش گفتم :

_میخوای بری بیرون چیکار حالا ؟؟

با چشمای گرد شده سوالی به طرفم برگشت و گفت :

_یعنی چی ؟؟ آدم نباید بره دستشویی هم ؟؟

تو گلو خندیدم و گفتم :

_فعلا که دستشویی رفتنت با مشکل مواجه شده !!

_منظورت چیه ؟!

دستگیره درو بین دستام گرفتم و درحالیکه سعی میکردم بازش کنم خطاب بهش گفتم:

_در قفل شده و فکر کنم مجبوری همین جا پیش من کارت رو بکنی !

جیغ زد :

_چی ؟؟؟؟

فشار محکمی به درآوردم که تکونی نخورد و با خنده لب گفتم :

_همین که شنیدی مادمازل !!

پاهاش رو بهم چسبوند و ناله زد :

_وااای تو رو خدا بازش کن امیرعلی تحمل ندارم!

قهقه ای زدم و با فیلم فشاری به در وارد کردم و گفتم :

_اخ اخ باز نمیشه چیکار کنم!!

دستش رو به دلش فشار داد و با غم نالید :

_میگی چه خاکی توی سرم بریزم ؟!

با شیطنت نگاهمو روی تنش بالا پایین کردم و درحالیکه ابرویی بالا مینداختم گفتم :

_مجبوری همینجا جلوی من کارت رو بکنی همین!

فکر میکردم الان باز عصبی میشه و جیغ میکشه ولی برعکس تصوراتم دستش به سمت دکمه شلوارش رفت

با چشمای گرد شده خیرش بودم که شلوارش رو پایین کشید و با صورتی جمع شده سوالی پرسید :

_بگو کجا برم …وااای ریخت

با همون شلوار تا زانو پایین اومده شروع کرد به بپر بپر کردن و با جیغ ازم میخواست جایی رو برای انجام کارش نشونش بدم دیگه نتونستم خودم رو نگه دارم و قهقه ام بالا گرفت

نمیدونم چقدر خندیده بودم که با صدای فین فین نورا به خودم اومدم دستم رو به دلم فشردم و درحالیکه صاف می ایستادم با تعجب گفتم :

_دیووونه واقعا داری گریه میکنی !

عین بچه ها دماغش رو بالا کشید و گفت :

_آره چون من درد دارم و تو داری بهم میخندی!

با دیدن بچه بازیاش لبم رو گاز گرفتم تا بیشتر از این نخندم تا باعث دلخوریش شم ، صورتم رو ازش برگردوندم

عصبی پاشو روی زمین کوبید و ناله وار گفت :

_دیدی … بازم داری بهم میخندی!

با سرفه ای گلوم رو صاف کردم و گفتم :

_نه عزیزم !

دیگه دلم نمیخواست اذیتش کنم ولی با دیدن پاهای برهنه و سفیدش توی اوج شیطنت و خنده تحر…یک هم شده بودم و دوست داشتم با عشق توی بغلم بگیرمش و ببوسمش

ولی با دیدن صورت درهم و چشمای بارونیش همه چی از یادم رفت و با قدمای بلند به طرف در رفتم و با تموم قدرت سعی کردم بازش کنم

ضربه ای به در کوبیدم که بیفایده هیچ تکونی نخورد ، با عجله نگاهم رو به اطراف به دنبال وسیله ای که بشه باهاش قفل رو باز کرد گشتم ، ولی هیچی نبود

عصبی پام رو بلند کردم و این بار با تموم قدرت لگد محکمی بهش کوبیدم که دستگیره اش شکست و بالاخره باز شد

نفسم رو با فشار بیرون فرستادم و به طرف نورا برگشتم

_باز شد می….

بدون اینکه منتظر پاسخی از جانب من باشه محکم هُلی بهم داد و با عجله درحالیکه شلوارش رو بالا میکشید جیغ زد :

_واااای امیرعلی برو کنار …ریخت !

با خنده دستی به ته ریشم کشیدم و سرم رو به اطراف تکون دادم ، واقعا این دختر با این کاراش داشت من رو دیوانه میکرد

من رو از زندگی روتین و همیشگی بیرون آورده بود و به زندگیم شادی و هیجان داده بود طوری که حس میکردم دارم باهاش جوونتر میشم

دارم روز به روز بیشتر دیوونه و عاشقش میشم طوری که نمیتونستم حتی لحظه ای زندگی رو بدون وجود اون تصور کنم

با نیش باز از پله ها پایین رفتم که مامان با دیدنم ابرویی بالا انداخت و سوالی پرسید :

_چیه کپکت خروس میخونه !

با یادآوری رفتار نورا زدم زیر خنده که آیناز با تعجب گفت :

_چه عجب برای یه بارم شده ما خنده از ته دل شما رو هم دیدیم داداش !

نگاهش رو به اطراف چرخوند و با شیطنت ادامه داد :

_میخوام ببینم آفتاب از کدوم طرف سر زده !

همه به این شیطنتش خندیدن که کنارشون روی میز صبحانه نشستم و با خنده گفتم :

_بسه…کم نمک بریز !

دستش زیر چونه اش زد و با چشمای ریز شده گفت :

_نمیخوای بگی ؟!

دوست نداشتم از رفتارهای نورا حرفی بزنم چون این دیونه بازی ها و شیطنتش مخصوص من بود

به همین دلیل بی اهمیت به فضول بازی آیناز سرم رو پایین انداختم و با لذت شروع کردم به صبحانه خوردن

نمیدونم چند لقمه خورده بودم که با شنیدن صدای آروم نورا به عقب چرخیدم

_سلام !

با شیطنت سرتا پاش رو از نظر گذروندم و با کنایه به دستشویی داشتنش گفتم :

_الان دیگه حالت خوبه آره ؟!

لباش رو با حرص روی هم فشرد و با چشماش برام خط و نشون کشید که با خنده دستی به پشت لبم کشیدم

مامان با عجله بلند شد و درحالیکه به طرف نورا میرفت نگران گفت :

_خوبی عزیزم ؟ بیا بشین چیزی بخور تا ضعف نکردی

دستش رو گرفت ، صندلی کنار من رو براش عقب کشید و کمکش کرد بشینه ! با دیدن حرکات مامان بازم خندم گرفت

اگه میدونست چند دقیقه پیش نورا داشت چطوری اون بالا بپر بپر میکرد اینطوری نگرانش نمیشد ، مامان تموم وسایل صبحونه رو جلوش چید و همش ازش میخواست بیشتر بخوره

با خنده آروم کنار گوشش زمزمه کردم :

_آخ آخ دلم میسوزه برای مامانم …

نورا از گوشه چشم نگاهی بهم انداخت و با حرص گفت :

_هیس …!

با خنده لیوان آب پرتغال رو به طرف لباش بردم که یکدفعه با صدای هراسون نگهبان دستم روی هوا خشک شد

_قربان یه آقا و خانمی شاکی اومدن در خونه و هرکاری میکنیم نمیرن !

نورا نگران بهم چشم دوخت که با حرص چشمام روی هم فشار دادم و عصبی بلند شدم ، یعنی کی میتونست باشه

لعنتی زیر لب زمزمه کردم و با قدمای بلند بیرون رفتم
خدایا یعنی یه روز آروم و بدون دردسر نباید داشته باشم ؟!

با رسیدن توی حیاط و دیدن پدر و مادر نورا کلافه دستی پشت گردنم کشیدم لعنتی…باید حدس میزدم اونا باشن !

نفسم رو با فشار بیرون فرستادم و با قدمای بلند به طرفشون رفتم ، پدرش با دیدنم عصبی دست نگهبان رو پس زد و درحالیکه به طرفم میومد بلند فریاد زد :

_دخترم بس نبود ها….حالا نوبت پسرمه !!

چشمام رو توی حدقه چرخوندم ، نمیخواستم بهشون بی احترامی کنم هرچی باشه خانواده نورا بودن !

با احترام دستم روی سینه ام گذاشتم نگاهمو بینشون چرخوندم و گفتم :

_یه کم آروم باشید بفرمایید بریم داخل…اونجا حرف میزنیم باشه ؟!

پدرش با اخمای درهم سری تکون داد عصبی به طرف خانومش برگشت و گفت :

_میبینی خانوووم ؟؟ میبینی چطور توی روی من وایمیسته و میگه آروم باش

با چشمای به خون نشسته به طرفم برگشت و با حرص ادامه داد:

_داره یه طورایی به ریش من میخنده !

لبامو بهم فشار دادم تا عصبی چیزی بهش نگم ، نمیخواستم کدورت و دشمنی بینمون بیشتر شه و درثانی اونام حق داشتن ازم عصبی باشن چون من با آبروی خانوادگیشون بازی کردم

سری تکون دادم و با آرامش ظاهری لب زدم :

_چرا همچین حرفی میزنید ؟؟

سرم رو تکونی دادم و با شرمندگی ادامه دادم :

_من غلط میکنم همچین قصد و نیتی داشته باشم

مادرش موهای ریخته شده روی پیشونیش رو کنار زد ، درحالیکه توی صورتم براق میشد گفت :

_زدی پسرم رو داغون کردی هنوزم داری راست راست توی صورتم حرف میزنی ؟! خجالتم نمیکشی ؟!

از اینکه نیما رو اونطوری زدم اصلا ناراحت نبودم اصلا خوبش کردم که زدمش ، نزدیک بود با اون کارش بلایی سر نورا و بچم بیاد

کلافه دستی پشت گردنم کشیدم و صادقانه گفتم :

_مقصر خودش بوده نمیدونید چه بلایی سر نورا و ….

توی حرفم پرید و عصبی گفت :

_اسم اون دختره گستاخ رو جلوی من نیار !!

چنان با نفرت این حرف رو زد که بخاطر نورا ، غم توی دلم نشست و با ناراحتی دهن باز کردم که چیزی بگم ولی با شنیدن صدای لرزون و بغض دارش از پشت سرم دستام رو با خشم مشت کردم

_ما…مامان !

از کی اومده بود ؟؟ لعنتی نباید این حرفا رو میشنید

مادرش ولی انگار نورایی وجود نداره اصلا توجهی بهش نشون نداد و همونطوریکه هنوزم مخاطبش من بودم انگشت اشاره اش رو جلوی صورتم تکون داد و عصبی ادامه داد :

_سایه شومت رو از سر زندگیمون بردار فهمیدی!؟

لبامو بهم فشردم و در جوابش فقط سکوت کردم که پشتش رو بهمون کرد و به طرف شوهرش رفت با ناراحتی و خشم گفت :

_بریم آقا … اینجا دیگه جای ما نیست !

سری در تایید حرف زنش تکون داد و اخطار آمیز نگاهی بهم انداخت و گفت :

_برو خدارو شکر کن کاریت ندارم که اون بلا رو سر پسرم آوردی و به اون حال و روز انداختیش !

دستی به ته ریشش کشید و ادامه داد:

_ ولی برای بار آخر و به عنوان اتمام حجت بهت میگم ، دیگه دور و بر خانوادم نبینمت ، چون هرکاری کنی هیچ وقت عضوی از خانواده ما نمیشی !

نیم نگاهی سمت نورای گریون انداخت و با تلخی اضافه کرد :

_ما هم فکر میکنیم هیچ وقت دختری نداشتیم

با این حرفش هق هق نورا بالا گرفت و با التماس نالید :

_تو رو خدا بابا !

ولی اونا با سنگدلی بهمون پشت کردن و با قدمای بلند ازمون فاصله گرفتن ولی نورا با گریه دنبالشون رفت و گفت:

_تو رو خدا یه فرصت بهمون بدید

با گریه دنبالشون راه افتاد و با التماس دستاشون رو میگرفت و ازشون میخواست یه فرصت دیگه بهش بدن ولی بی فایده بود

منم از دور با دستای مشت شده نظارگر بودم و خودخوری میکردم چیزی بهش نگم و بزارم توی حال خودشون باشن شاید دلشون برای بچشون به رحم اومد

دیگه نزدیکی های در خروجی بودن که نورا دیگه طاقت نیاورد و با گریه درحالیکه پای پدرش رو توی دستاش میگرفت روی زمین نشست و با گریه نالید :

_ بابا تو رو خدا غلط کردم !!

باباش چند ثانیه سرجاش ایستاد ، با فکر به اینکه شاید دلش به رحم اومده و نظرش عوض شده لبخندی زدم که در کمال ناباوری در مقابل چشمام کاری کرد که با داد نورا رو صدا زدم و با دو به طرفش رفتم

 

باباش محکم پاش رو از بین دستای نورا بیرون کشید که تکونی خورد و با جیغ کوتاهی پخش زمین شد ، با دو و قدمای بلند خودم رو بهش رسوندم و کنارش روی زمین نشستم

با نگرانی نگاهم رو توی صورت جمع شده از دردش چرخوندم و با ترس لب زدم :

_خوبی عزیزم ؟!

کف دستای خاک آلودش رو از روی زمین برداشت و درحالیکه نگاشون میکردن با درد لب زدم :

_خوبم نگران نباش!

ولی من بدون توجه به حرفش چشمام خیره زخمای کوچیک و بزرگ روی دستش بود که چطور سنگ ریزه ها داخلشون فرو رفته بود و خون ازش بیرون میزد بودم

با خشم سرم رو کج کردم و عصبی زیرلب زمزمه کردم:

_لعنتی !

بلند شدم و بدون توجه به پوزخند گوشه لب پدر نورا عصبی خطاب بهش غریدم:

_چرا هُلش دادید… مگه وضعیتش رو نمیدونید ؟!

سرتا پام رو از نظر گذروند و با نیشخندی گفت :

_چون دوست ندادم دستای کثیفش بهم بخوره و زندگیم بیشتر از این نجس شه !!

میدونستم با این حرفاش داره چطوری با روح و روان نورا بازی میکنه و آزارش میده ، جرات نداشتم حتی نگاهی به نورا بندازم و ببینم توی چه حالیه !

هرچی بهشون احترام گذاشتم بس بود ، عصبی دندونام روی هم سابیدم و با حرص غریدن :

_بسه … میدونید دارید چی میگید؟!

انگشت اشارم رو به سمت نورایی که هنوز روی زمین با چشمای اشکی نشسته بود گرفتم و ادامه دادم :

_اون هر کاری هم که کرده باشه بازم دختر شماس!

با این حرفم هق هق نورا بالا گرفت که غم توی دلم نشست و با بغضی که هر لحظه داشت توی گلوم بزرگتر میشد مشت محکمی به سینه خودم کوبیدم و با ناراحتی فریاد زدم :

_مقصر منم …منه لعنتی !!

یک قدم بهشون نزدیکتر شدم و با غم ادامه دادم:

_من مجبورش کردم باهام باشه… خدا من رو لعنت کنه !!

اونا سکوت کرده بودن و توی بهت و ناباوری خیرمون بودن ، تنها صدای هق هق گریه های نورا بود که سکوت فضا رو میشکست

با فکر به اینکه اگه بیشتر باهاشون حرف بزنم شاید دلشون به رحم بیاد و راضی به بخشش بشن ، دستی به صورتم کشیدم و صادقانه ادامه دادم :

_اون هیچ تقصیری نداره من تحت فشارش گذاشتم چطوری بگم آخه….!!

لب پایینم رو زیر دندون کشیدم و باز خواستم ادامه بدم که پدرش دستش رو جلوی صورتم گرفت و با خشم گفت :

_نمیخوام چیزی بشنوم ، هرچی هم که بگی نمیتونه از گناهش کم کنه چون….

پوزخند تلخی زد و با غم ادامه داد:

_از اعتماد خانوادش سواستفاده کرده و این رو نمیشه با هیچی درست کرد

یکدفعه برگشت و در مقابل چشمای بُهت زده ما مشت محکمش رو به تنه درخت پشت سرش کوبید و از ته دل فریاد زد :

_نمیتونم قبولش کنم خدااااا

عین آدمای شکست خورده پاهاش سست شد و درحالیکه روی زمین مینشست با غم زیر لب ادامه داد:‌

_خدایا به دادم برس … نمیتونم این جریان رو هضم کنم

لبم رو با زبون خیس کردم و با غم چشمام رو بستم و عصبی درحالیکه چنگی توی موهای پریشونم میزدم به طرفش قدمی برداشتم تا از روی زمین بلندش کنم ولی با دیدن نورایی که از گریه سکسکه اش گرفته بود و با قدمای لرزون به سمت باباش میرفت ، سرجام ایستادم و منتظر موندم تا خودشون مشکلشون رو حل کنن نزدیک باباش روی زمین نشست و همونطوریکه دستی به صورتش میکشید با صدای خفه ای نالید :

_بابا …تورو خدا من رو طرد نکنید من میمیرم

با دیدن سکوت باباش ، به خودش جرات داد و دستش رو به سمت صورتش برد که با کاری که باباش کرد با وحشت عقب کشید و توی خودش جمع شد

 

🍃
🍂🍃
🍃🍂🍃

همچنین ببینید

رمان

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۵۲

  حس میکردم قلبم توی دهنم میزنه ، دستام از شدت استرس میلرزیدن نمیدونم چطوری …

۵ دیدگاه

  1. پس پارت ۵۶ رو کی میزارید

  2. منم یه رمان دادم‌به یه ادمین نذاشت توی سایت…کسی رمانمو میخواد؟

  3. ادمینیی امروز پارت داریم ایا؟؟؟

  4. سلام ببخشید من دارم ی رمان مینویسم میخواستم داخل سایت شما بزارم اگه میشه راهنماییم کنید چجوری ثبت نام کنم مرسی …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *