پنج شنبه , مهر ۲۵ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان دانشجوی شیطون بلا / رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۴۹

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۴۹

روی تخت خوابوندمش و با عشق و علاقه نگاهمو به چشمای خمارش دوختم، آره عشق !

از وقتی فهمیدم نورا بارداره انگار تازه چشمام باز شده باشن فهمیدم که علاقم بهش واقعیه ، نه وابستگی الکی !

از اینکه برای من اینطوری از خود بی خود شده بود و داشت توی عطش خواستن من می سوخت لذت می بردم بند بند وجودم از این حس خوب غرق حس خوبی میشد ، حسی که تازه داشتم تجربه اش میکردم

اینو تازه فهمیده بودم که وقتی شهوت به سرش میزنه هیچی رو دیگه نمیبینه و انگار کَر و کور میشه مثل یه معتاد به طرفم میاد و دوست داره ناز و نوازشش کنم

لبم با دندون کشیدم و با هیجان نگاهم روی بدنش بالا پایین کردم ، نمیدونستم باید از کجا شروع کنم !!

اینقدر هیجانم بالا بود که به جز چشمام که دو دو میزدن دستامم برای لمس تنش میلرزیدن ، این اولین رابطمون بعد فهمیدن بارداری نورا بود و هم نسبت بهش عطش داشتم و هم یه جورایی میترسیدم بهش دست بزنم و به بچه آسیبی برسه

دودل و مردد سرجام ایستاده بودم که برای لحظه ای سرم رو بالا گرفتم و با دیدن چشمای پر از نیازش اختیار از کف دادم و روش خم شدم ، فوقش مواظبشم دیگه !
تا آخر نه ماه که نمیتونم خوددار باشم و بهش دست نزنم

با حوصله دونه دونه لباسشو از تنش در آوردم و در همین حین برای یک ثانیه هم دست از ناز و نوازشش بر نمی داشتم
میخواستم دیوونه اش کنم دیوونه خودم به قدری وابسته و معتاد و خمارم بشه که نتونه یه لحظه هم بدون من زندگی کنه

یه جورایی میخواستم امیرعلی گذشته که پر از رنج و عذاب و دعوا براش بود و همیشه از دستش فراری بود رو از ذهنش پاک کنم و امیرعلی جدید رو بهش بشناسونم!

بعد از اینکه لباساشو از تنش در آوردم و حالا کاملا برهنه توی بغلم بود روش خیمه زدم و با آرامش دستمو روی صورتش کشیدم و لبامو روی لباش گذاشتم آروم شروع کردم به بوسیدنش
میخواستم میزان عشق و علاقم رو درک کنه و بفهمه دارم از علاقه باهاش رابطه برقرار میکنم نه از شهو…ت!

کم کم باهام همکاری کرد و درحالیکه دستاش رو توی موهام چنگ میزد شروع کرد به همکاری کردن باهام

مثل یه شی ارزشمند باهاش رفتار کردم و نهایت سعیم رو کردم تا کوچیک ترین آسیبی بهش نرسونم

با اینکه برام فوق العاده سخت بود ولی از خودم گذشتم و فقط به نورا فکر کردم اینقدر طول راب..طه بهش لذت دادم که برای اولین بار جلوی چشمام به اوج رسید و آروم شد

از روش کنار رفتم و دستم و ستون سرم قرار دادم کنارش دراز کشیدم و به صورت غرق در لذت و شهو…تش خیره شدم چرا قبلا متوجه نبودم که چقدر تماشای لذت بردنش زییا و نفس گیره!

چشماش رو بسته بود و به سختی نفس نفس میزد دست دیگم رو به سمت صورتش بردم و درحالیکه موهای خیس چسبیده به پیشونیش رو کنار میزدم با شیطنت پرسیدم :

_ حالت خیلی خوبه انگار !

لبخند کوتاهی گوشه لبش نشست که زود پاکش کرد و توی جلد سرد و مغرورش فرو رفت و دستش روی سینه اش که یه شدت بالا پایین میشد گذاشت

زبونی روی لبهاش کشید چشماش رو باز کرد ولی بدون اینکه نگاهی بهم بندازه پایین ملافه رو توی دستاش گرفت و سعی کرد روی خودش بکشتش

دستم روی دستش گذاشتم ولی بازم حاضر نبود سرش بالا بگیره و نگاهم کنه ، معلوم بود بعد از اون دعواها و بحث های بینمون حالا از اینکه ازم لذت برده از خودش و من خجالت میکشه و یا شایدم عصبیه !

دستش رو بالا گرفتم و بوسه ای پشتش نشوندم که سرش رو بالا گرفت و با تعجب نیم نگاهی سمتم انداخت

تو گلو خندیدم و آروم روش خیمه زدم و لبم روی پوست گونه اش کشیدم و زیرلب زمزمه کردم:

_از این به بعد به این کارام عادت کن!

دهن باز کرد که چیزی بگه ولی انگشت اشاره ام روی لباش گذاشتم و درحالیکه خیره لبای نازش شده بودم با بیقراری لب زدم:

_با یه دور دیگه چطوری!!

بعد از اینکه حسابی خسته اش کردم اینقدر بی رمق شده بود که حتی نای باز کردن چشماش رو نداشت ولی باید برمیگشت خونه ، تا کسی شک نکرده پس با عجله بغلش کردم و به حمام بردمش

توی وان نشستم و اون رو توی آغوشم نگه داشتم ، بعد از اینکه بدنش رو شستم حوله رو دور تنش پیچیدم باز توی آغوشم گرفتمش و درحالیکه به طرف اتاق میبردمش با خنده سرم کنار گوشش بردم و آروم پِچ زدم :

_انگار از اینکه خدمتکار شخصی داری که همه کاراتو بکنه داری لذت میبری ها خانوم !؟

بی حال هووومی زیرلب زمزمه کرد و صورتش رو به سینه ام چسبوند و نفساش آروم شد

نه ! بی فایده بود اگه تا صبح میزاشتمش همینطوری میخوابید و بعد فردا هر اتفاقی میفتاد میزاشت گردن من بخت برگشته و دعوا و بحثا بالا میگرفت

پس باید هر طوری شده هشیارش میکردم با فکری که به ذهنم رسید لبخند پلیدی زدم و زیرلب زمزمه کردم:

_باشه خودت خواستی!

آروم روی تخت درازش کردم که پاهاش توی شکمش جمع کرد و چشماش رو بست ابروهام از تعجب بالا پریدن و چشمام گرد شد یعنی بازم میخواست بخوابه !

گوشه ابروم خاروندم و با لبخندی که گوشه لبم پررنگ تر میشد روش خم شدم و آروم دستام روی شکمش گذاشتم و شروع کردم به نوازشش

مثل جن زدها چشماش باز شد و با اضطراب اول چشماش توی صورتم چرخوند و کم کم وحشت زده درحالیکه سعی میکرد دستام از روی شکمش کنار بزنه گفت :

_داری چیکار میکنی ؟؟

بی تفاوتی ابرویی بالا انداختم و گفتم:

_هیچی تو بخواب !!

روی تخت کمی عقب تر رفت و دستشو زیر سرش گذاشت بی حال گفت:

_پس بهم دست نزن

چیزی بهش نگفتم که چشماشو بست
، دوباره آروم نوازش وار دستمو روی تنش کشیدم که عصبی روی تخت نشست دستشو توی موهاش فرو کرد و همان طور که میکشیدشون ناله کرد:

_چرا نمیزاری راحت باشم ها !!!

چپ چپ نگاش کردم بی تفاوتی از روی تخت بلند شدم و گفتم:

_باشه بخواب ولی جواب بابا مامانت که نصف شب کجا بودی رو خودت باید بدی

با وحشت از تخت پایین پرید همونطوری که دور خودش میچرخید و انگار داره دنبال چیزی می گرده مدام زیر لب تکرار می کرد :

_پس کجان؟؟

دستمو روی کمرم گذاشتم و بهش نزدیک شدم

_چیزی میخوای !؟

در اولین کمد رو بست و با عجله به سمت کمد بعدی رفت و در همون حین گفت:

_خب معلومه لباسام دیگه !

لب پایینم با دندون کشیدم شرمنده نگاهمو به اطراف چرخوندم

_ نگرد اینجا نیستن

سرجاش ایستاد و وا رفته به طرفم برگشت

_یعنی چی ؟؟

لبامو بهم چفت کردم و بعد از یه کم این پا و اون پا کردن گفتم :

_دادم خدمتکارا برات بشورن

با کف دست محکم به پیشونیش کوبید و عصبی گفت :

_مگه تو سطل زباله بودن که پیش خودت گفتی کثیفن دادی بشورن ، پس من الان چه خاکی تو سرم بریزم ؟!

دستی پشت گردنم کشیدم و کلافه نگاهم رو به نورایی که وسط اتاق هنوزم با حوله ایستاده بود انداختم که یکدفعه با فکری که بخاطرم رسید گوشی از جیبم بیرون کشیدم و با عجله شمارش رو گرفتم بعد از چند بوق صدای خسته اش توی گوشم پرید

_بله قربان !!

به طرف پنجره رفتم و پرده رو کنار زدم

_همین الان میری به نزدیکترین فروشگاه و هرچی وسیله مورد نیاز خانوم هست میخری و میاری فهمیدی؟؟

_چشم قربان

گوشی رو قطع کردم و بدون توجه به چشمای کنجکاو نورا خواستم از اتاق خارج بشم که با حرفی که زد سر جام ایستادم

_چرا ؟؟

نیم رخم رو به طرفش چرخوندم و سوالی پرسیدم :

_چی چرا ؟؟

صدای قدماش که بهم نزدیک میشد توی اتاق طنین انداز شد ، پشت بهم ایستاد و گفت :

_چرا اومدی دنبالم !

هنوزم برام سخت بود جلوی خودش به دوست داشتنم اعتراف کنم دهن باز کردم که همه چی رو بگم ولی نمیتونستم ، زبونی روی لبهای خشک شده ام کشیدم و برای گفتن حرفام دستم مشت کردم ولی بازم انگار به این دهن لعنتیم قفل زده باشن نشد که نشد

چشمام روی هم گذاشتم و بعد از مکث طولانی آروم طوری که بشنوه گفتم:

_خودت چی فکر میکنی؟؟!

بدون اینکه منتظر حرفی از جانبش باشم از اتاق بیرون زدم که با یادآوری گرسنه بودن نورا و دیدن یکی از خدمتکارا توی سالن بهش اشاره کردم نزدیک بیاد ، کنارم ایستاد و به نشونه احترام سرش رو پایین انداخت و گفت:

_بله قربان !!

دستی به دماغم کشیدم و با وسواس خاصی گفتم:

_همه اون چیزایی که گفتم برای خانوم آماده کردید ؟؟ زود و بدون کم و کسری ببرید اتاقم براش

_چشم قربان

بعد از اینکه نورا غذاش رو کامل با لذت خورد و منم توی سکوت فقط تماشاش میکردم لباساشم رسید که با دیدنشون متعجب گفت:

_این همه وسایل و لباس برای چی خریده ؟؟

من که میدونستم از این به بعد نورا چه با میل خودش چه با زور ، قراره نصف وقتشو توی این خونه بگذرونه پس به جان دستور داده بودم همه وسایلی که براش نیازه بخره چون نقشه های زیادی براش تو سرم داشتم

_تو فعلا آماده شو بریم که دیر شد

با یادآوری خانوادش دستپاچه وااای گفت و با عجله شروع کرد به لباس پوشیدن

بعد از رسیدن نزدیک خونشون فرمون بین دستام فشردم و قصد هدایت ماشین به داخل کوچه رو داشتم که گفت:

_همینجا پیاده میشم!

اخمام توی هم فرو بردم و لب باز کردم که اعتراض کنم ولی با حرفی که زد عصبانیتم اوج گرفت و دندونام روی هم سابیدم

_میدونی…نمیخوام تو در و همسایه کسی من رو با تو ببینه فردا که بخوام ازدواج کنم تو آیندم تاثیر بزاره

با خشم صورتم رو به جهت مخالفش چرخوندم و برای اینکه خودم کنترل کنم یه نفس عمیق کشیدم ، با شکم بالا اومده برای من دَم از ازدواج و خواستگار میزد

از لج و جلوی چشم خاله خانباجی های محلشون ماشین رو داخل کوچشون هدایت کردم و دقیق رو به روی خونشون ایستادم

نگاش نکردم ولی از تندتند نفس زدنش معلوم بود داره بدجور حرص میخوره

_مگه بهت نگفتم همونجا نگه دار هااان؟؟

نمیخواستم باهاش کَلکَل و دعوا کنم چون براش این همه فشار روحی بد بود و روی بچه تاثیر بدی میزاشت ، با آرامش ظاهری به طرفش چرخیدم

_نمیخوای پیاده شی ؟؟

کیف توی دستاش فشرد و تا به خودم بیام محکم به شونه ام کوبیدش و با حرصی که کاملا از حرکاتش معلوم بود از ماشین پیاده شد و به طرف خونشون رفت

با دیدن این حرصش تو گلو خندیدم و همونطوری که سرم رو به اطراف تکون میدادم ماشین روشن کردم و پام روی گاز فشردم ، باید هرچه زودتر سر و ته این ماجرا رو هم میاوردم

تنها راه حلش هم این بود که از نورا خواستگاری کنم و با این فکر لبخندی زدم دیگه هیچ شک و تردیدی نسبت به احساسات قلبم نسبت به نورا نداشتم

شاید باید حتما این وروجک بابا میومد تا چشم منو به روی واقعیت ها باز میکرد برای اولین بار توی زندگیم حس میکردم خیلی خوشبختم!

این حس رو هم مدیون هیچ کسی جز نورا نبودم که باعث شده بود که تا این حد پر بشم از حس های خوب!

” نورا “

کلید و توی قفل چرخوندم و در حالیکه با حرص هُلی به در میدادم داخل شدم نزدیک در ورودی خم شدم تا کفشامو از پام در بیارم و غرغر کنان زیر لب زمزمه کردم:

_ اه پسره خل و چل….معلوم نیست باز چی توی سرش میچرخه که اینطور آروم شده

_کی آروم شده؟؟

با شنیدن صدای مامان همونطوری خم شده خشکم زد و بی حرکت موندم ، از کی اینجا بوده پس چطور من متوجه نشدم؟

با قدمای آروم کنارم اومد و با دیدن پاهاش که دقیقا کنارم ایستاده بود آب دهنم قورت دادم و لعنتی زیرلب زمزمه کردم

ایستادم و با لکنت گفتم :

_اوووم..منظورم با یکی از همکارام بود

گره روسریش رو محکم کرد و سوالی پرسید:

_این همکارت رو احیانا من میشناسم؟؟!

اولین بار بود که می دیدم مامان داره درباره این چیزا ازم سوال میپرسه و یا کنجکاوی نشون میده در ظاهر بیخیال شونه ای بالا انداختم و گفتم :

_نه مادر من از کجا باید بشناسی !؟

لبخند عجولی روی لبهام نشوندم و داخل شدم ، بدون توجه به اطرافم مستقیم داخل اتاقم شدم و خواستم در و ببندم که با نشستن دست مامان روی در ابروهام با تعجب بالا پرید

امروز شدیدا مشکوک میزد ، بدون توجه به صورت بهت زده من داخل شد و در اتاق رو بست

مستقیم به طرف تخت رفت و روش نشست و به منی که هنوز کنار در سرپا ایستاده بودم اشاره کرد نزدیک بیام

_بیا بشین کارت دارم!!

به کنار خودش اشاره کرد ، از رفتاراش معلوم بود خبرای بدی در راهه ، با قدمای سست و بی حال به طرفش رفتم وکنارش نشستم ، نگاهش رو دقیق توی صورتم چرخوند و بعد از مکثی که برای من اندازه یه قرن طول کشید گفت :

_میدونم برای خودت خانومی هستی و سرت از گرم و سرد روزگار میشه ولی….

دستمو توی دستای گرمش گرفت و همونطوری که نوازشم میکرد گفت :

_اینجا ایرانه دخترم پس مواظب رفتارت باش که خدایی نکرده حرفی پشتت در نیاد عزیزم

با استرس لبم رو جویدم نکنه از رابطه من و امیرعلی خبردار شده ، عرق سردی روی پیشونیم نشسته بود

میترسیدم خانوادم از رسواییم باخبر بشن اونوقت من دیگه جایی کنارشون ندارم و به معنای واقعی بدبخت میشم به سختی لبهای لرزونم رو از هم فاصله دادم و سوالی پرسیدم :

_چیزی شده مامان ؟؟

بوسه ای روی گونه ام نشوند و گفت :

_نه …تو فکرت رو مشغول نکن عزیزم !!

بلند شد رفت و منو با دنیای از سردرگمی و ترس جا گذاشت ، با استرس بلند شدم و شروع کردم به تعویض لباسای تنم!

دکمه هام مانتوم رو باز کردم و هنوز از تنم بیرون نیاورده بودمش که با صدای زنگ موبایلم با عجله به طرف گوشیم پا تند کردم

گوشی بیرون کشیدم که با دیدن کسی که زنگ میزد عصبی روی میز پرتش کردم ، این دیگه چی از جون من میخواد خدا

 

اسم آریا راد روی صفحه گوشیم مدام خاموش روشن میشد ، پووف کلافه ای کشیدم و بی توجه به صدای زنگ مکرر گوشی لباسام بیرون آوردم و روی تخت دراز کشیدم ، دستام زیر سرم گذاشتم و به سقف بالای سرم خیره شدم

یعنی مامان منظورش از این حرفا چی بود ؟ چه منظوری داشت؟؟

اینقدر به مامان فکر کردم که کم کم پلکام روی هم افتاد و به خواب سنگینی فرو رفتم

با صدای مکرر زنگ گوشیم از خواب پریدم خوابالو روی تخت نشستم و همونطوری که دستامو به چشمام می کشیدم خمیازه بلندی کشیدم این کیه که نصف شبی ول کن نیست و یه سر زنگ میزنه کلافه

به دنبال گوشی دستمو به اطراف کشیدم که با دیدن اسم امیرعلی که مدام روی صفحه خاموش روشن میشد

هشیار شدم و چشمام توی حدقه گرد شدن الان وقت زنگ زدن بود آخه !

بی حوصله رد تماس دادم ، گوشی روی تخت پرت کردم و باز خواستم بخوابم ولی با صدای بلند شدن زنگ وااای زیرلب زمزمه کردم

جدیدا خیلی کم حوصله و بی اعصاب شده بودم که زود با کوچکترین چیزی عکس العمل نشون میدادم و حتی حوصله خودمم نداشتم

می دونستم که اگه جوابشو ندادم ول نمیکنه و یک ریز زنگ میزنه و به کل نمیزاره پلک روی هم بزارم
روی تخت دراز کشیدم و تماس رو وصل کردم چشمام رو بستم

_سلام خانوم ! چرا جواب نمیدی ؟؟

این چه زود خودمونی میشه حالا یه بار باهاش خوابیدم دلیل نمیشه که فکر کنه تموم کاراشو از یاد بردم بخشیدمش هووومی زیرلب کشیدم و بی حال لب زدم:

_مگه به تو مربوطه !

معلوم بود انتظار این جواب رو ازم نداشت چون چند دقیقه سکوت کرد و فقط صدای نفس کشیدناش توی گوشم پیچید

با همون چشمای بسته زبونی روی لبهام کشیدم و با بیخیالی نالیدم :

_باهات خوابیدم دور برت نداره مثل قدیم بخوای آقا و رییس من باشی ها

سرفه ای کردم و ادامه دادم :

_هنوزم میگم … من و تو هیچ صنمی با همدیگه نداریم

صدای پوزخندش توی گوشی پیچید که عصبی گفت :

_اوووه پس اون توله توی شکمت چی میگه خانوم ؟؟

چشمام باز کردم و به پهلو چرخیدم که عصبی ادامه داد:

_ نه انگار هرچی باهات راه میام بی فایده اس و تا چندتا بچه دیگه تو شکمت نکارم باورت نمیشه دور و برت چی میگذره هااا

میدونستم خودمم مقصرم از اینکه هر دفعه نزدیکم میاد اینطوری جلوش کم میارم و میزارم بهم دست بزنه ولی بازم حق نداشت اینطور باهام صحبت کنه

گوشی تو دستم فشردم و با خشم گفتم :

_هه اگه دستت برسه !!

بدون اینکه بزارم حرف دیگه ای بزنه گوشی رو قطع کردم و کنار خودم پرتش کردم هه پسره پررو !! بزار هی زنگ بزنه تا حالش گرفته شه

هنوزم چند ثانیه نبود که چشمام روی هم گذاشته بودم که با لرزش گوشی زیردستم کفری وااای زیرلب گفتم ، بلندش کردم تا هرچی فوحشه از دهنم درمیاد بارش کنم ولی با دیدن پیامی که روی صفحه به من چشمک میزد ابروهام توی هم کشیدم

_یا تا نیم ساعت دیگه از اون خونه کوفتی میای بیرون یا هیچ تضمینی نمیدم خودم شخصا نیام داخل!!

دیوااانه ای زیر لب زمزمه کردم ، نیم نگاهی به ساعت انداختم که با دیدن عقربه ها که نزدیک هفت صبح رو نشون میدادن لبم با دندون کشیدم

میدونستم اینقدری کله خراب هست که تهدیدش رو عملی کنه پس بی رغبت از تخت پایین رفتم و شروع کردن به لباس پوشیدن ، حداقل به بهونه رفتن سرکار میتونستم از خونه بیرون برم که کسی شک نکنه

کیفم توی دستم فشردم و درحالیکه با ترس نگاهم رو توی سالن کوچیکمون چرخوندم با ندیدن کسی ، با قدمای بلند از خونه بیرون زدم

پام از خونه بیرون نذاشته بودم که ماشینش دقیقا کنارم پام توقف کرد اووووف همه اش برام دردسر درست میکرد ، میدونستم آخر با این کارهاش سر من رو به باد میده

سرم تکون دادم و عصبی به سمت ماشینش رفتم….

سوار شدم و درو بهم کوبیدم که به طرفم برگشت دهن باز کرد که چیزی بگه ولی دستمو جلوش گرفتم و در حالیکه به روبروی اشاره می کردم عصبی گفتم:

_ فعلا از اینجا برو تا کسی تو رو ندیده!

پووف کلافه ای کشید و پاشو روی گاز فشار داد که ماشین به سرعت از جا کنده شد و از اونجا که دور شدیم

به سر خیابان اصلی که رسید دستش رو چند بار محکم روی فرمون کوبید و بلند گفت:

_پیش خودت چی فکر کردی ها !!

نیم نگاهی به سمت هم انداخت و ادامه داد :

_یعنی چی پشت گوشی میگی ، ما هیچ صنمی با همدیگه نداریم ؟!

بیخیال دستام به سینه زدم و از شیشه به بیرون خیره شدم ، نمیدونم چم شده بود و داشتم با کی لج میکردم ولی انگار از زمین و زمان شاکی باشم سکوت رو به همه چی ترجیح میدادم

یکدفعه ماشین توی کوچه خلوتی پیچید و پاشو انقدر محکم روی ترمز زد که محکم به جلو پرت شدم روی صندلی کامل به طرفم چرخید و دستشو جلوم تکون داد و عصبی گفت :

_خوب میشنوم !!

لب پایینم رو کامل توی دهنم کشیدم و نگاه خیرم رو توی صورتش چرخوندم ، که دستش رو جلوم تکون داد

_لال شدی ؟!

دهنم رو کج کردم وعصبی گفتم :

_آره کارهای تو لالم کرده!

چپ چپ نگام کرد

_کارهای من ؟! مگه چیکارت کردم

پوزخند تلخی زد و ادامه داد:

_جز اینکه ناز خانوم رو کشیدم ولی ایشون حاضر نیست حتی نیم نگاهی به زیر پاشون بندازه

با تمسخر خندیدم :

_یعنی الان از زیر پا منظورت با خودته !؟

دستی به ته ریشش که الان نسبت به قبل بلندتر شده بود کشید و با خستگی گفت :

_کی میخوای دست از لجبازی برداری؟؟

لجبازی ؟! هه … امیرعلی واقعا خنگ بود یا خودش رو به خنگی زده بود چطور فکر میکرد من میتونم گذشته رو فراموش کنم و باهاش عادی برخورد کنم وقتی یاد عذابایی که بهم داد میفتم تموم قلبم پر میشه از غم!

_من با کسی لجبازی نمیکنم ، این زندگیه که با من سر لج افتاده

چشماش ریز کرد و سوالی پرسید :

_یعنی چی این حرفت ؟!

دستای عرق کردم توی هم چلوندم

_یعنی اینکه نمیتونم !!

سرش رو کج کرد و با بهت لب زد :

_نمیتونی ؟!

دستی روی شکمم کشیدم ، منو ببخش عزیزم مادر خوبی برات نیستم که بخاطر خودم حق داشتن پدر رو دارم ازت میگیرم چشمامو ازش دزدیدم و با لکنت لب زدم:

_هر…هرچی میخوام بیخیال گذشته بشم و چشمامو روش ببندم ولی یه ح…حس خیلی بد توی وجودم ریشه دونده که نمیزاره انگار داره نفسم رو بند میاره

نگاهم که به صورت رنگ پریده و چشمای گشاد شده اش افتاد لب گزیدم که گفت :

_پس چطور وقتی باهم رابطه داریم بی میل نیستی یعنی یعنی چطور….

توی حرفش پریدم

_نمیگم که نسبت بهت بی میلم… وقتی کنارمی نمیتونم خودم رو کنترل کنم حتی ‌‌….

بوی عطرش رو عمیق نفس کشیدم و ادامه دادم :

_ نسبت به بوی عطرتم حساسم و همش دوست دارم بیام تو بغلت.‌‌‌..ولی اون حس بدم رو که کل دنیام رو پر کرده رو نمیدونم چیک….

تا به خودم بیام دستاش قاب صورتم کرد و درحالیکه انگشت اشاره اش روی لبام میکشید گفت :

_هیش… هیچی نگو !!

با نوک انگشتش صورتم رو لمس کرد و تا بخوام عکس العملی نشون بدم لباش روی لبام فشرد ، از اینکه میدونست نسبت بهش و لمس تنش حساسم و زود رام میشم

و همیشه هم از این موضوع سواستفاده میکرد تا بدون اینکه اعتمادم رو جلب کنه و کاری کنه دلم باهاش صاف شه ساکتم کنه خشم وجودم رو فرا میگرفت ، عصبی سرمو پس کشیدم

چشماش رو آروم باز کرد که با دیدن چشمای به خون نشسته اش ترس بدی توی دلم نشست ولی کوتاه نیومدم و با بداخلاقی گفتم :

_ معلوم هست داری چیکار میکنی ؟!

دستم به سمت دست گیره رفت که فریادش باعث شد به خودم بلرزم

_نمیشه با تو مثل بچه آدم حرف زد نه ؟؟! هرچی باهات راه میام بی فایده اس

به طرفش چرخیدم و با حرص گفتم :

_ کی گفته راه بیای هااا ؟؟

در رو باز کردم و بدون اینکه فرصت حرف زدنی بهش بدم از ماشین پیاده شدم و با قدمای بلند به سمت خیابون اصلی راه افتادم

با شنیدن صدای فریادش که با خشم و حرص اسمم رو فریاد میزد ، با ترس موهای تو صورتم رو کنار دادم و شروع کردم به دویدن!

دیگه نزدیک خیابون اصلی بودم که ماشینی نزدیکم شد و درحالیکه قدم به قدم باهام راه میومد گفت :

_خوشکل خانوم با این عجله داری کجا میری؟!

 

انگار کر شده باشم توجه ای بهش نشون دادم فقط و فقط تموم حواسم به امیرعلی بود که هنوز هم با خشم و داد اسمم رو میزد چند قدم جلوتر رفتم که باز دنبالم اومد و با ماشینش جلوی راهم رو سد کرد و گفت:

_با تو بودم خوشگله؟!

دستمو به نشونه ی برو بابا براش تکون دادم و از کنارش گذشتم ،با فکر اینکه دیگه دنبالم نمیاد به قدم هام سرعت بخشیدم ولی باز با ماشینش دنبالم اومد

_هوی با توام !!

خودم کم اعصاب نداشتم اینم سپیچ شده بود ول نمیکرد با خشم به طرفش چرخیدم و فریاد زدم:

_گمشو بابا…!!

با این حرفم یه دفعه ماشین رو پارک کرد و پیاده شد با ترس شروع کردم به دویدن که خودشو بهم رسوند و از پشت دستمو گرفت و کشید به قدری مچ دستمو فشار میداد که صورتم از درد توی هم فرو رفت سرشو کنار گوشم آورد و با لحنی که شهوت توش موج میزد گفت:

_وای لامصب از نزدیک خیلی خوشگل تری!!

تکونی به دستم دادم تا خودمو از دستش نجات بدم و در همون حین فریاد زدم:

_ولم کن عوضی!

خیابون خلوت بود و هر چند که من جیغ و داد می کردم به گوش کسی نمی رسید
همین هم باعث شده بود که اون سواستفاده بکنه دستشو دور کمرم حلقه کرد و سعی میکرد به طرف ماشینش بکشونتم

هرچی باشه من یه زن بودم و در برابر نیرو و قدرتی که اون داشت نمیتونستم خودم رو نجات بدم بی اختیار بدون اینکه دست خودم باشه از ته دل فریاد زدم :

_امیرعلی !!

لعنتی به تقلاهام خندید و بانیشخندی گفت:

_عزیزم دیگه صداش نکن دوست پسرت قالت گذاشته و رفته!!

مشت محکم رو به صورتش کوبیدم و گفتم:

_دهن کثیفتو ببند آشغال

آخ بلندی گفت و دستاش دور کمرم شل شد و چند قدم به عقب رفت با امید این که میتونم ازش فرار کنم با عجله درحالیکه دستی به صورت عرق کردم میکشیدم شروع کردم به دویدن

ولی هنوز چند قدمی ازش دور نشده بودم که از پشت توی بغلش کشیدم روی دستاش بلندم کرد و با خشم گفت:

_آدمت می کنم دختره هرزه…!!

دیگه از ترس بند بند وجودم شروع کرد به لرزیدن این چه غلطی بود من کرم توی این بیابون و جایی که اصلا نمیدونستم کجاست از ماشین امیرعلی پیاده شدم

می دونستم اگه سوار ماشین بکنه دیگه کارم تمومه معلوم نیست چه بلایی سر خودم و بچه میاره با این فکر شروع کردم به جیغ و داد زدن

در ماشین رو باز کرد و به زور سعی داشت سوارم کنه با دیدن تقلاهام برگشت و با پشت دست محکم به دهنم کوبید و فریاد زد:

_خفه شو دختره جن….

از درد بدی که توی صورتم پیچید آخ بلندی گفتم و به خودم پیچیدم از بچگی اینطور بودم که زود فشارم میفتاد و دچار سرگیجه و حالت تهوع شدید میشدم الانم به خاطر استرس و ترسی که دچار شده بودم بدنم بی حس شده بود و انگار فلج شده باشم دیگه قدرت هیچ حرکتی نداشتم

چون با کوچکترین حرکتی حالم به هم می‌خورد دیگه کاملا خودمو باخته بودم که توی ماشین نشست و قفل مرکزی رو زد دست لرزونم را از جلوی دهنم کنار بردم و با صدای ضعیفی نالیدم:

_تورو…. تورو…خدا ولم کن بزار برم!!

به طرفم چرخید و همونطوری که نگاهشو روی بدنم بالا پایین میکرد با حرص خاصی گفت:

_همچین هلوی گیرم اومده مگه مغز خر خوردم ولت کنم

قهقهه ای زد و خواست ماشین رو روشن کنه که یه دفعه ماشینی با سرعت راهش رو سد کرد و دقیق جلوش ایستاد

چون روی صندلی افتاده بودم دقیق چیزی نمیدیدم ، یکدفعه چیز محکمی به شیشه ماشین کوبیده شد که ماشین تکون محکمی خورد

_بیا پایین حرومزاده !!

با شنیدن صدای فریاد امیرعلی انگار جون تازه گرفته باشم هق هقم اوج گرفت و سعی کردم روی صندلی بشینم مرده که معلوم بود ترسیده زیر لب زمزمه کرد لعنتی

خواست ماشین رو به حرکت در بیاره که امیرعلی انگار جنون بهش دست داده باشه با میله که توی دستش بود محکم به شیشه و بدنه ماشین مرده کوبید و فریاد زد:

_اگه مردی که میای پایین حرومزاده!

با دیدن حرکات امیر علی مرده با اینکه
می ترسید ولی قفل زد و در حالیکه سعی میکرد ترسش رو نشون نده بلند گفت:

_چته روانی زدی ماشینم رو داغون ک….

هنوز حرفش کامل از تنش بیرون نیامده بود که امیرعلی مشت محکمی توی دهنش کوبید فریاد زد:

_میکشمت حرومی …!!

مرد دست جلوی دهنش گرفت و با درد روی زمین خم شد که امیر علی بدون اینکه فرصتی بهش بده درحالیکه فوحشای رکیکی بهش میداد با مشت و لگد به جونش افتاد

 

🍃
🍂🍃
🍃🍂🍃

همچنین ببینید

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت 57

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۵۷

  نمیخواستم تا چیزی قطعی نشده نورا از چیزی خبردار شه به همین دلیل درحالیکه …

۳ دیدگاه

  1. چرا نیومد پس؟

  2. بابا دیگه به خوبی تمومش کنید انقدرم کلمه ی شهوتا به کار نبرید به جاش از عشقشون به هم بگین و دیگه تمومش کنید

  3. هه
    چه عجب ما ایندفعه یه ردی از عشق دیدیم ادمین جان به این نویسنده بگو اینقد از کلمه ی شهوت استفاده نکنه به کل عشق بینشونو تخریب میکنه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *