یکشنبه , مرداد ۲۷ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان دانشجوی شیطون بلا / رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۴۶

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۴۶

 

چند دقیقه بود که حیرون و پریشون توی اتاق قدم میزدم و نمیدونستم دقیقا چه عکس العملی دربرابرش باید نشون بدم ، از فشار عصبی حالت تهوع گرفتم و درحالیکه دستمو روی دهنم فشار میدادم به سختی لبه تخت نشستم

به نقطه ای نامعلوم خیره شدم که در اتاق با تیکی باز شد و مامان با حالتی نگران همونطوری که لیوان آب قندی رو توی دستش بهم میزد به طرفم اومد

کنارم نشست و لیوان رو به لبام نزدیک کرد و با صدای لرزون لب زد:

_ چرا یکدفعه اینطوری شدی مادر !!

کمی از محتویات شیرین لیوان رو خوردم و برای اینکه بیشتر از این نگران نشه لیوان رو از دستش گرفتم

درحالیکه نگاه گریزونم رو دورتا دور اتاق میچرخوندم و توی ذهنم دنبال پاسخ مناسبی براش بودم با سرفه ای کوتاه گلوم رو صاف کردم و آروم لب زدم:

_بخاطر … بخاطر کاره عزیز من !

برای اینکه حرفم رو بیشتر باور کنه به طرفش چرخیدم و لبخند نصف و نیمه ای زدم

_امروز روز خیلی سختی داشتم همین!

دستش روی گونه ام نشست و با دلهره نگاهش رو توی صورتم چرخوند

_اینقدر خودت رو خسته نکن قربونت برم!

سرم کج کردم و توی سکوت بوسه ای کف دستش نشوندم ، انگار خیالش از بابتم راحت شده باشه از کنارم بلند شد

درحالیکه به طرف در اتاق میرفت خطاب بهم گفت:

_ من برم یه سری به مهمون بزنم توام لباس مناسب بپوش بیا !!

تازه انگار بخاطرم اومده بود که چه کسی رو توی خونه دیدم و چه اتفاق بدی توی راهه ، قبل از لینکه از اتاق بیرون بره با عجله بلند شدم و با ترس صداش زدم:

_مامان اون مرد اینجا چیکار میکنه ؟؟

با صورتی بشاش و چشمایی که برق میزدند با مهربونی گفت:

_خیلی پسر خوبیه ، دیدیش چطور با احترام و مودب رفتار میکنه ؟؟

با چشمای گشاد شده حیرون پلکی زدم ، این مامان که الان بود که اینطور با ذوق و شوق داشت درباره اون هیولا حرف میزد ؟؟

اگه امیرعلی نمیشناختم مطمعنن حرفای مامان رو دربارش باور میکردم ، کمی دیگه از آب قند توی دستم خوردم و طوری که انگار من نمیشناسمش با صدای خفه ای سوالی پرسیدم:

_ک…ی کی هست مامان ‌‌؟؟

دستی به روسریش کشید و درحالیکه مرتبش میکرد بیخیال گفت:

_انگار مدیر جدید شرکتیه که بابات توش کار میکنه ، بخاطر اینکه چند وقته به ایران اومده و تقریبا جایی رو نمیشناسه از بابات خواسته کمکش کنه و اطراف رو بهش نشون بده و باباتم برای شام دعوتش کرده خونه ، اونم اینقدر خونگرمه زود قبول کرده

دهنم دیگه بیشتر از این باز نمیشد چی؟؟ مدیر شرکت بابا ؟؟
از بابا چی خواسته؟؟
اینقدر توی شوک بودم که قدر هیچ عکس العملی رو نداشتم

با تکون خوردن دستی جلوی صورتم با خودم اومدم و با وحشت چرخی توی اتاق زدم ، چرا از همه این شرکت باید بیاد اونجا و از همه اون کارمند از بابا همچین چیزی رو خواسته

یعنی باید باور کنم اینا همه اتفاقین ؟؟!!

نه مسلما که نه !

اون لعنتی همه کارهاش با نقشه ان و پشت همه این کارهاش دلیلی وجود داره و اون دلیل هیچ چیزی نیست جز نزدیک شدن به من و من رو برده و همخواب خودش کردنه ولی کور خونده!

همینطور عصبی توی اتاق قدم میزدم و انگار درکی به اطرافم نداشتم و توی فضا سیر میکنم به کل مامان رو از یاد برده بودم

که با نشستن دستش دو طرف شونه هام و تکونی که بهم داد چشمام به صورت نگران و نگاه سوالیش گره خورد

_بهم بگو چته نورا ؟؟ چی داره اینقدر تو رو آزار میده

لبهای خشک شده ام رو با وحشت تکونی دادم ولی جز آوای نامفهوم چیزی از گلوم خارج نشد با دیدن حالم با دستاش صورتم رو قاب کرد و با وحشت نالید :

_داری کم کم منو میترسونی ، به مادرت اعتماد کن و حرف دلت رو بهم بگو؟

اشک توی چشمام حلقه زد و با درد چشمام بستم ، چطور میتونستم بهشون بگم که مردی که تو سالن نشسته تقریبا بهم تجاوز کرده و پدر بچه تو شکممه!

قطره اشکی از گوشه چشمم چکید و روی صورتم روان شد که دست لرزونش روی صورتم نشست و صدای بهت زده اش توی گوشم پیچید

_داری گریه میکنی !!!

 

آره داشتم گریه میکردم و به بخت بد خودم لعنت میفرستادم ، دیگه سد مقاومتم شکسته بود و اشکام دونه دونه پایین میومدن و صورتم رو خیس میکردن

لرزش دست مامان روی صورتم وقتی که داشت اشکامو پاک میکرد حس کردم ولی کاری جز سکوت ازم برنمیومد

به آغوش مادرانش پناه بردم و سرم توی گودی گردنش فرو کردم ، عطر تنش که منو به بچگی هام میبرد توی آنچنان خلصه شیرینی فروم برد که برای ثانیه ای چشمام بستم و عطر تنش رو عمیق نفس کشیدم

نمیدونم چقدر توی اون حالت بودیم مامانم که فهمیده بود نمیخوام حرفی بزنم توی سکوت دستش رو نوازش وار روی کمرم میکشید که با صدای بابا که مامان رو صدا میکرد آروم ازم فاصله گرفت

نگرانی از سر و روش میبارید و معلوم بود خیلی ترسیده و برای من دل نگرانه ولی ازش ممنون بودم چیزی نمیپرسید ، دستش روی صورتم کشید و با بغض لب زد:

_هر وقت فکر کردی میتونی باهام درد و دل کنی بیا پیشم ، بدون که همیشه کنارتم !

سرمو آروم تکون دادم و بی رمق لبخندی زدم که با عجله از اتاق خارج شد و درو بست ، کلافه دستم پشت گردنم گذاشتم و چرخی دور خودم زدم

تا کی میخواستم اینجا خودم رو حبس کنم ، تازه خانوادمم با رفتاری که من با دیدن امیرعلی نشون دادم اگه الان بیرون نرم و عادی جلوه نکنم بدتر شک میکنن

با این فکر با عجله لباسام رو عوض کردم و بهترین لباسی که داشتم و بهم میومد رو تنم کردم و با آرایشی ملیح که روی صورتم نشوندم از اتاق خارج شدم

بخاطر کوچیکی خونه صدای حرف زدنشون به گوشم میرسید و معلوم بود خوب تونسته توی دل خانوادم جا باز کنه و خودش رو شخص خوبی نشون بده

دستم مشت کردم و با چند نفس عمیق سعی کردم به خودم مسلط باشم الان وقت کم آوردن نبود ، با ورودم به سالن سکوت همه جا رو فرا گرفت و نگاها به سمتم چرخید

سنگینی نگاهش رو به خوبی حس میکردم و تصمیم گرفتم درست مثل خودش طوری رفتار کنم که یعنی اصلا نمیشناسمش

با چند قدم کوتاه نزدیک تر شدم و درحالیکه مستقیم نگاهم رو به چشمای مغرورش میدوختم با بی تفاوتی لب زدم:

_خوش اومدید جناب … ببخشید که یک ساعت پیش حالم خوب نبود و درست نتونستم بهتون خوش آمد بگم

با غرور پاشو روی اون یکی انداخت و درحالیکه سانت سانت صورتمو از نظر میگذروند با خوش رویی که ازش بعید بود گفت:

_ خواهش میکنم … این منم که وقت بدی مزاحم شدم

زیر لب با حرص لب زدم:

_صد در صد مزاحمی !

_چیزی گفتید؟؟

لبخند حرص دراری بهش زدم و بی تفاوت لب زدم:

_خیر !

برای ثانیه کوتاه حس کردم لبخند زد ولی خیلی زود جمعش کرد و توی جلد سرد و جدیش فرو رفت

_بهتری بابا ؟؟

با چشمایی که برق میزدن نگاهی به بابا انداختم

_آره هیچیم نیست فقط از فشار کاری زیاده نگران نباشید

با این حرفم انگار چیزی کشف کرده باشه لبخندی زد و درحالیکه دستش رو به طرفم میگرفت خطاب به امیرعلی با افتخار گفت:

_دخترم دکتره و از بس فشار کاریش زیاده و از صبح تا شب توی بیمارستان سرکاره خسته میشه!

امیرعلی ابرویی بالا انداخت و با تحسین گفت :

_خیلی خوبه !

نیم نگاهی به من انداخت و ادامه داد:

_موفق باشید خانوم دکتر !!

حس کردم با چه حرصی این جمله رو بیان کرد معلوم بود از کار کردن من توی اون بیمارستان ناراضیه ، ولی اصلا برام اهمیتی نداشت اون جایگاهی توی زندگی من نداره که بخواد دخالت کنه

ممنونی زیرلب در جوابش گفتم و درحالیکه قصد داشتم به کمک مامان به آشپزخونه برم خطاب به جمع لب زدم:

_با اجازه !

و با قدمای بلند و نفس نفس های که از حرص میزدم خودم داخل آشپزخونه انداختم ، تا کی باید تحملش میکردم تا گورش رو از اینجا گم کنه معلوم نبود

تموم مدت سر میز شام با بی اشتهایی یا غذام بازی کردم و توی خودم فرو رفته بودم ، ذهنم مشغول مردی بود که دقیق رو به روم نشسته بود و درکمال آرامش شام میخورد

ترس بدی به جونم افتاده بود اینکه تا این حد راحت پاشو به خونه ما باز کرده خدا میدونه به چه کارهایی دیگه ای میتونه دست بزنه

بوی عطر تنش به طرز عجیبی شدید به مشامم میرسید و باعث میشد به طور احمقانه ای دلم بخواد توی آغوشش برم و ساعت ها تنش رو نفس بکشم

انگار یه چیزی من رو به طرفش هُل میداد و جاذبه اش به قدری زیاد بود که داشتم کم کم کنترلم رو از دست میدادم

قاشق توی دستم مشت کردم و خیره بشقابم شدم که با حرف امیرعلی دستپاچه به خودم اومدم

_انگار زیاد میل ندارید درسته خانوم ؟؟

سرم بالا گرفتم و با دیدن نگاه کنجکاو بقیه آب دهنم قورت دادم و نمیدونستم چی بگم

برای اینکه حرصش بدم قاشق توی دستم تکون دادم ، توی چشماش خیره شدم و به سردی لب زدم :

_ببخشید امروز کسایی و چیزایی رو دیدم که باعث شدن حالم بهم بخوره و اینطوری شم

مات و مبهوتم شد و دیدم چطور اون لبخند مغرورانه گوشه لبش خشک شد و بی حرکت چند ثانیه ای خیرم شد

مطمعنن منظورم رو فهمیده بود و میدونست با خودشم !
از اینکه اینطوری حالش رو گرفته بودم عین خیالمم نبود و دروغ بود اگه نگم یه طورایی داشتم لذتم میبردم

با سرفه مصلحتی گلوش رو صاف کرد و بی میل و بدون حرف شروع کرد به خوردن

هنوزم با پوزخند تلخی خیره اش بودم که با سنگینی نگاهی حواسم به نیمایی که دقیق کنار امیرعلی نشسته بود و به طرز خاصی خیرم بود جلب شد

توی نگاهش یه چیزی بود که باعث شد سرم پایین بگیرم و نگاهم ازش بدزدم ، تا آخرین لحظه ای که سر میز شام بودیم تموم مدت حس میکردم چطور حواسش به منه و هر از گاهی توی فکر فرو میره

بعد از جمع کردن میز برای اینکه از دست امیرعلی خلاص بشم خستگی رو بهانه کردم و به اتاقم پناه بردم

سردرگم رو به روی آیینه ایستادم که با دیدن قیافه زارم عصبی شالم رو محکم از سرم کشیدم و گوشه اتاق پرت کردم

گرمم شده بود و حس میکردم تنم به خصوص شکمم کوره آتیشه به طرف کمد لباسی پاتند کردم تا با برداشتن لباس به حمام برم ولی با یادآوری اون گودزیلا که توی سالن بود اخمام توی هم فرورفت و درشو محکم بهم کوبیدم

یاد چندسال پیش افتادم که چطور توی اتاقم حمام داشتم ولی حالا چی ؟ با حسرت دستی به پیشونی عرق کردم کشیدم و چشمام روی هم فشردم

هیچ راهی نبود به اجبار برای اینکه کمی از التهاب درونم رو کم کنم تموم لباسام از تنم درآرودم و با پوشیدن یه لباس خواب نازک که یه وجب پایین تر از باسنم بود با آرامش روی تخت دراز کشیدم و چشمام بستم

نمیدونم چقدر خواب بودم که با حس حرکت چیزی روی صورتم ، توی خواب و بیداری صورتم رو کج کردم ، باز داشت خوابم میبرد که اینبار با حس لبای خیس و داغی که روی صورتم کشیده میشدن چشمام با وحشت گرد شدن و سریع خواستم نیم خیز بشم

ولی با سنگینی کسی که روم خیمه زده بود نتونستم کوچکترین تکونی بخورم ، به قدری خونه توی تاریکی محض فرو رفته بود که چشمام هیچ جایی رو نمیدید

همینم باعث شده بود بی اختیار بترسم و اینقدر شوک زده بشم که حتی توان جیغ زدن نداشته باشم

انگار هوای برای نفس کشیدن نیست تند تند سینه ام با شتاب بالا پایین میشد که دستش روی صورتم نشست و آروم کنار گوشم با صدای خفه لب زد :

_آفرین دختر خوب آروم باش !

با شنیدن صدای امیرعلی وحشت جای خودش رو به خشم داد و عصبی دستم روی صورتش گذاشتم و سعی کردم به عقب هُلش بدم

_تو اینجا چیکار میکنی هااا لعن…..

هنوز حرف کامل از دهنم بیرون نیومده بود که لباش محکم روی لبام فشرد ، نفس هاش که توی صورتم پخش میشد و گرمای بدنش انگار فلجم کرده باشن بی تحرک زیرش افتادم و دست از تقلا برداشتم

لبام بین لباش فشار میداد و بوسه های کوتاه و پرعطشش رو ادامه میداد ، با حرکت دستش روی بدنم به خودم اومدم

خواستم تقلا کنم ولی از بس عطر تنش مستم و بی حالم کرده بود که انگار هوش و حواسم رو از دست داده باشم دوست داشتم بیشتر ادامه بده

سرش توی گودی گردنم فرو کرد و زبون خیسش که از سر شونه ام تا جناق سینه ام کشید بی اختیار آه خفه ای از گلوم خارج شد

امیرعلی جونی زیرلب زمزمه کرد و درحالیکه سرش رو پایین تر میبرد با لحن خماری زمزمه کرد :

_چقدر دلم برای عطر گرمای بدنت تنگ شده بود

 

اینقدر بی حال بودم که توجه ای به حرفاش نداشته باشم ، یه چیزی من رو به سمتش میکشید و اینقدر بوی عطرش مستم کرده بود که دقیق عین معتادا نفسای عمیق میکشیدم و حس میکردم اگه یه لحظه ازم دور بشه گریه ام میگیره

پایین لباس کوتاهمو توی دستش گرفت و درحالیکه آروم آروم با یه دستش بالا میکشیدش با دستش دیگه اش رون پام نوازش میکرد و با اینکارش عطش درونم رو زیادتر میکرد

لبام نیمه باز مونده بودن و به قدری تند تند نفس میکشیدم که دهنم خشک شده بود و صدای کوبش قلبم به قدری بلند بود که صدای گوشام کر کرده بود و داشت رسوام میکرد

لبای خیسش روی شکمم گذاشت و شروع کرد به بوسه های ریز و درشت زدن ، لب پایینم رو زیر دندون گرفتم تا بیشتر خود دار باشم و بتونم مانع پیچ و تاب بدنم بشم

سرش رو بالا گرفت و انگار از چشمای خمارم و نفس هام فهمیده بود توی چه حالیم که روی تخت پایین پام نشست

توی تاریک روشن اتاق متوجه شدم که داره لباساش رو از تنش درمیاره ، با دیدن این حرکتش آب دهنم رو قورت دادم و به قدری داغ شدم که حس کردم حرارت داره از جای جای بدنم بیرون میزنه

کاملا برهنه شد و روم خیمه زد ، بعد از این همه مدت که رابطه ای نداشتم کاملا زیرش فلج شده بودم با دیدن این وضعیتم آروم تو گلو خندید و کنار گوشم زمزمه کرد:

_پس توام بیقراری!

و بدون اینکه منتظر حرکتی از من باشه همونطوری که روم بود دستام گرفت و روی کمر خودش گذاشت

با حس بدن داغش سد مقاومتم شکست و انگار کنترل خودم رو از دست داده باشم دستام آروم روی کمرش کشیدم با نشستن دوباره لبای داغش روی لبای بیقرارم دستام توی موهاش چنگ شدن

و با عطش زیادی شروع به همکاری باهاش کردم و درحالیکه تموم بدنم میلرزید لباش میبوسیدم خودم بیشتر بهش میچسبوندم هرچی بیشتر هم رو میبوسیدیم کنترل خودمون سخت تر میشد

سعی کرد باقی پیراهنم رو از تنم دربیاره که برای همکاری باهاش با نفس های بریده دستام بالای سرم گرفتم ، لباس از تنم بیرون کشید و پایین تخت پرتش کرد

یه کم ازم فاصله گرفت و بی قرار نگاهش روی تنم چرخوند ، انگار به شی باارزشی نگاه میکنه چنان تحسینی توی چشمای براقش موج میزد که بی اختیار دستمو روی قسمت های ممنوعه تنم گذاشتم و سعی کردم اونا رو بپوشونم

دستم رو کنار زد و درحالیکه سرش کنار گوشم میاورد با لحن خماری لب زد :

_نکن دارم از عطش خواستنت میسوزم !!

نمیدونم چه بلایی سرم اومده بود که باز در برابرش سکوت کردم ، روم خیمه زد و درحالیکه بدنم رو نوازش میکرد خواست کارش رو ادامه بده

که یکدفعه با چیزی که به خاطرم اومد وحشت زده کنارش زدم

معلوم بود انتظار همچین عکس العملی رو از من نداشت چون خشکش زد ، از این حالش سواستفاده کردم با عجله خودم رو از زیرش بیرون کشیدم صاف سر جام نشستم

پاهام توی بغلم جمع کردم و با وجود تاریکی اتاق بازم بی اراده سعی کردم بدن لختم رو بپوشونم

میدونم اشتباه کردم و اصلا نباید میزاشتم بهم دست بزنه که کار به اینجا بکشه ولی اون لحظه مغزم از کار افتاده بود

به خودش اومد و درحالیکه نزدیکم میشد عصبی از پشت دندونای کلید شده اش غرید :

_به چه جراتی من رو پس میزنی هااا؟؟

درحالیکه دستم جلوی دماغم میفشردم سعی کردم نسبت به بوی عطرش بی تفاوت باشم با صدای خفه ای آروم پچ زدم:

_نمیخوامت برو کنار !!

برای ثانیه ای حبس شدن نفسش رو حس کردم بعد دچار آنچنان خشمی شد که عصبی دستم رو از جلوی دماغم کنار زد

_چیه حالا نمیخوایم و بو میدم آره؟؟ دو دقیقه پیش که خوب آه و نالت هوا بود

از اینکه فکر میکرد بو میده بخاطر این جلوی دماغم و گرفتم خنده ام گرفت ، اگه میفهمید بوی عطرش داره چه بلایی سر من میاره چه عکس العملی نشون میداد خدا میدونه !!

البته فکر کنم همش بخاطر فسقل مامانه که اینطوری نسبت به باباش واکنش نشون میده با یادآوری بچه و اینکه ممکنه این رابطه چه بهش آسیبی برسونه اخمام توی هم فرو رفت و از لج که ولم کنه آروم زمزمه کردم:

_آره بویی میدی حالم بد میشه!

انگار بد جور عصبیش کرده باشم که یکدفعه دستم رو گرفت و آنچنان به طرف خودش کشیدم که توی بغلش افتادم ، آروم سرش رو نزدیک صورتم آرود و درحالیکه حین صحبت لباش به صورتم میخورد عصبی غرید:

_ پس متاسفم که باید این بد بو رو تا صبح تحمل کنی !!

منظورش رو نفهمیدم که یکدفعه روی تخت انداختم و تا به خودم بیام روم خیمه زد دهن باز کردم که چیزی بگم ولی دستشو محکم جلوی دهنم گرفت

و درحالیکه لاله گوشم بین دندوناش میفشرد عصبی لب زد :

_به نفعه خودته که آروم بگیری!

تقلا کردم که دستش رو محکم تر فشاد داد و با خشم ادامه داد:

_انگار خیلی دوست داری بابات بفهمه الان تو اتاق دخترش چه خبره آره؟؟

با ترس آب دهنم رو قورت دادم و نیم نگاهی به در اتاق انداختم ، اصلا این روانی چطور جرات کرده وارد اتاق من بشه ! اصلا نصف شب اینجا چیکار میکرد دیوووانه

با دیدن سکوتم جری شد و به کارش ادامه داد ، اینقدر نوازشم کرد و با بوی عطر تنش خفه ام کرد که بدون فکر به گذشته و با فکر به اینکه هنوزم محرممه خودمو آروم کردم و تسلیمش شدم

بعد اینکه کارشو کرد با نفس نفس و بدنی عرق کرده کنارم دراز کشید و با لذت چشماش رو بست ولی من حتی نای تکون خوردن نداشتم

به قدری احساس خوبی داشتم که فقط دلم یه خواب عمیق میخواست ولی از بس تخت کوچیک بود و اونم بهم چسبیده بود راحت نبودم

با نفس نفس هوووم زیرلب گفتم و آروم خواستم بچرخم ولی تلاشم بی فایده بود و باز پهن تخت شدم، با دیدن این حالم تو گلو خندید و درحالیکه از پشت بغلم میکرد به خودش فشارم داد

بوسه ای روی سر شونه لختم زد و آروم زمزمه کرد:

_بیا اینجا ببینم عرو….

یکدفعه با صدای که به گوش رسید حرفش رو قطع کرد ولی من وحشت زده انگار تازه به خودم اومده باشم روی تخت نشستم و با ترس به در اتاق زل زدم

 

بدنم مثل بید میلرزید و یه طوری ترس برم داشته بود که کم مونده بود خودم رو خیس کنم ، اگه یک درصد کسی متوجه وجود امیرعلی توی اتاق من میشد بدبخت میشدم

یک دفعه با قفل شدن دستایی دور کمرم خشکم زد و بی اراده نگاهم به سمت پایین کشیده شد ، با دیدن دستایی بزرگ و مردونه اش تازه فهمیدم چه غلطی کردم

چرا بهش جرات دادم بهم دست بزنه ، استرس و خشم باعث شده بود حالم بد شده و حالت تهوع سراغم بیاد

دستم جلوی دهنم گرفتم و بی اختیار عوقی زدم که به طرف خودش چرخوندم و با نگرانی کنار گوشم پچ زد:

_حالت بده؟؟

با خشم کنارش زدم و انگشت اشاره ام رو به نشونه سکوت جلوی دهنش گرفتم و اشاره ای به در اتاق کردم

انگار منظورم رو فهمیده باشه چشماش رو توی حدقه چرخوند و ازم جدا شد بیخیال شروع کرد به لباس پوشیدن

یه طوری رفتار میکرد انگار هیچ اتفاقی نیفتاده و یا از هیچ چیزی نمیترسه از اینکه نمیتونم سرش جیغ بکشم یا غر بزنم چنگی توی موهای آشفته ام زدم و کلافه درحالیکه ملافه رو دور تنم میپیچیدم

توی تاریکی روشن اتاق به دنبال لباس خوابم چشم چرخوندم تا با عجله تنم کنم ، که با دیدنش خم شدم و توی دستم فشردمش ولی قبل از اینکه تنم کنم

دست امیرعلی روی دستم نشست ، کلافه دستش رو پس زدم و ملافه رو رها کردم تا لباس تنم کنم که پوووف کلافه ای کشید و با یه حرکت پیراهن از دستم بیرون کشید و جلوی چشمای مبهوت من به گوشه اتاق پرتش کرد

با نفس نفس های عصبی خیره اش شدم و بدون توجه به بدن برهنه ام رو به روش وسط اتاق ایستادم و درحالیکه با کف دست وسط سینه اش میکوبیدم از پشت دندونای کلید شده ام غریدم:

_خیال برات نداره که بزارم باز بهم نزدیک بشی امشب فقط یه هوس زودگذر بود همین و بس!

با چشم و ابرو اشاره ای به در اتاق کردم و ادامه دادم :

_حالام زود بزن به چاک ، دوست ندارم کسی تو رو توی اتاق من ببینه

بی توجه به چشمای به خون نشسته اش خم شدم و لباس رو از جلوی پاش برداشتم ولی یکدفعه با معلق شدنم توی هوا دهنم نیمه باز موند و چشمام گرد شدن

این لعنتی داشت چیکار میکرد ، دست و پا میزدم تا پایین بزارتم ولی در کمال آرامش راه میرفت و درحالیکه روی تخت میخوابوندم روم دراز کشید

از خشم زیاد نمیدونستم باید چیکار کنم بی اختیار دستام توی موهاش چنگ زدم و شروع کردم با نهایت قدرت کشیدنشون ، میدیدم چطور صورتش از درد توی هم رفته ولی برام مهم نبود

فقط اون لحظه ترس فهمیدن خانوادم داشت نابودم میکرد ، هنوزم توی سکوت همونطوری که تقلا میکردم سعی میکردم هیچ صدایی ایجاد نکنم

سرش کنار گوشم آورد و با صدای لرزون لب زد:

_آروم بگیر در رو قفل کردم دختر !!

با این حرفش بی اختیار دستام توی موهاش شل شد و انگار تموم انرژیم از دست داده باشم زیرش شل شدم و آروم گرفتم

سرش توی گودی گردنم فرو برد و درحالیکه عطر تنم رو عمیق نفس میکشید زیر لب هوووم آرومی کشید و زمزمه کرد :

_خوبه ، همیشه اینطور آروم باشی عالیه!

هه دلش میخواست همیشه برده و مطیع اون باشم اونطوری که مسلما صد در صد دوست داره

این که در رو قفل کرده دلیل بر این نبود که بزارم هنوزم توی اتاقم بمونه و سکوت خونه هم نشونه این بود که همه خوابن پس بهترین موقعیت بود تا از اتاق من بیرون بره

_برو بیرون !!

گنگ سرش رو بالا گرفت و انگار اشتباه شنیده سوالی لب زد :

_چی ؟؟

صورتم ازش برگردوندم سرد لب زدم:

_زود برو بیرون !

انگار از سردی لحنم جا خورده باشه چند ثانیه مکث کرد نگاهش روم سنگینی میکرد ولی هیچ عکس العملی نشون ندادم

نفسش رو با فشار بیرون فرستاد بعد از چند ثانیه از روم بلند شد بی تفاوت چشمام بستم و ملافه روی خودم کشیدم که با صدای بسته شدن در اتاق به خودم اومدم و تو تاریک روشن اتاق به سقف زل زدم

 

تا نزدیکی های صبح از این پهلو به اون پهلو چرخیدم و از شرم اینکه چطور فردا میخوام توی چشم پدر و مادرم نگاه کنم و از اعتمادشون سواستفاده کردم خوابم نمیبرد

بدتر از اینکه حس میکردم تموم تختم بوی عطرش رو گرفته و شدتش به قدری زیاد بود که عقل و هوش از سرم برده بود

بالاخره نزدیکی های صبح چشمام سنگین شد و به خواب پر آرامشی فرو رفتم ، توی خواب و بیداری با صدای مکرر زنگ گوشی لای پلکام باز کردم درحالیکه به پهلو میچرخیدم با چشمای بسته دستم رو دنبالش به اطراف چرخوندم

با قطع شدن صداش بیخیال بالشت زیرسرم تنظیم کردم و باز خواستم بخوابم که با یادآوری بیمارستان وحشت زده روی تخت نشستم

نگاهم که به ساعت روی دیوار خورد چشمام از این گشاد تر نمیشد چی؟؟ وااای خدای من دیرم شده

با عجله بلند شدم و بی اهمیت ،دم دستی ترین لباس رو تنم کردم کیفم روی دوشم انداختم و درحالیکه مقنعه ام رو کج و کوله روی سرم تنظیم میکردم از اتاق بیرون زدم

با ورودم به آشپزخونه تموم نگاه ها به سمتم چرخید ، یکدفعه نمیدونم چی شد نیما زد زیرخنده

پشت بند اون بقیه هم شروع کردن به خندیدن ، خشکم زد و با تعجب نگاهمو بینشون چرخوندم

مامان که به زور سعی میکرد جلوی خندیدنش رو بگیره دستش جلوی دهنش گذاشت و نزدیکم شد

_بیا بشین عزیزم !

به طرف نیما برگشت و چشم غره ای بهش رفت و اشاره ای به امیرعلی کرد اخطارآمیز اسمش رو صدا زد

_نیما !

اون که فهمید اوضاع خطریه دستشو به معنی زیپ جلوی دهنش گرفت و درحالیکه هنوز ته مونه های خنده از روی لبهاش پاک نشده بود صورتش رو ازمون برگردوند

ولی من هنوز متعجب و گنگ سرجام ایستاده بودم ، اینا چشون بود ؟ داشتن به چی میخندیدن

چشمم که به امیرعلی خورد باورم نمیشد این طور با شوق و ذوق خیرم بود که انگار یه آدم دیگه اس !!

ابرویی با تعجب بالا انداختم که سرش رو پایین انداخت و مردونه خندید

_حواست کجاست دخترم؟؟

با صدای بابا به خودم اومدم و هول و دستپاچه کیفم توی بغلم فشردم

_ جانم بابا چیزی گفتید ؟؟

لقمه توی دهنش رو جوید و درحالیکه لیوان چای رو برمیداشت با تیز بینی لب زد:

_حواست کجاست ؟ این چه طرز لباس پوشیدنه بابا جان

با این حرف بابا تازه وقت کردم نگاهی به لباسای تنم بکنم ، با دیدن چیزایی که تنم بود هر ثانیه چشمام گشاد تر و دهنم نیمه باز موند

مانتو کوتاه قرمز رنگم رو همراه با شلوار خونگی کرم رنگ با مقنعه سورمه ای !!

چی ؟؟ این مقنعه سورمه ایم کجا بوده که من سرم کردم

از خجالت روی سر بالا کردن نداشتم و دوست داشتم زمین دهن باز کنه و توش فرو برم آخه دختر احمق اینا چیه سر هم کردی پوشیدی؟

_اوووم دیرم شده بود مت‌‌…متوجه نشدم چ..ی پوشیدم

با این حرفم نیما که داشت چای میخورد پقی زد زیر خنده که باعث شد چای توی گلوش بپره و به سرفه بیفته

زیرچشمی نگاهی به امیرعلی انداختم که با دیدن خنده اش خشم تموم وجودم رو فرا گرفت و عصبی به سمت نیما رفتم

درحالیکه با کف دست محکم از پشت به کمرش میکوبیدم با لحن مثلا دلسوزی لب زدم:

_آخی عزیزم پرید تو گلوت؟

ضربه محکم تری به کمرش کوبیدم که چهرش از درد توی هم فرو رفت الکی خودم ناراحت نشون دادم و به طرفش خم شدم

_الان بهتر شدی ؟ یا هنوزم مالش بدم کمرت رو

صورتش از شدت سرفه زیاد سرخ شده بود دستاش به نشونه نه تکونی داد و به سختی گفت:

_ نه … ن… نمیخواد

باشه ای زیرلب زمزمه کردم و سرم بالا گرفتم که با دیدن نگاه مرموز امیرعلی که با طرز خاصی حرکاتم رو زیر نظر داشت صاف سر جام ایستادم

درحالیکه دستام به اطراف تکون میدادم دستپاچه لب زدم:

_من برم لباسام عوض کنم تا بیشتر دیرم نشده برم بیمارستان !

بدون توجه به اعتراض های مامان از آشپزخونه بیرون زدم و خودم به اتاقم رسوندم

🍂
🍃🍂
🍂🍃🍂

همچنین ببینید

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۴۹

روی تخت خوابوندمش و با عشق و علاقه نگاهمو به چشمای خمارش دوختم، آره عشق …

۳ دیدگاه

  1. امشب پارت داریم عایا؟؟ یا شاید این جمعه بیاید

  2. خوب بود مرسی

  3. خیلی علی بود هم طولانی و هم به موقع
    ممنون از نویسنده و ادمین عزیز
    ولی خوب دیگه چه کنیم که همچنان باید یه هفته دیگه صبر کنیم

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.