دوشنبه , خرداد ۶ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان دانشجوی شیطون بلا / رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۴۲

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۴۲

 

” نــــــــورا “
چند روزی بود که توی بیمارستان مشغول کارم و حال روحیمم بهتر شده بود و به کل بیخیال قضیه سقط شده بودم

ولی میدونستم زمان زیادی ندارم و قبل از اینکه شکمم بالا بیاد باید فکری به حال خودم میکردم ولی انگار تموم راه های جلوی پام بسته باشن هیچ چیزی به ذهنم نمیرسید

از صبح سرکار بودم و خستگی امونم رو بریده بود بعد از اینکه وضعیت آخرین بیمارم رو چک کردم با سری پایین افتاده به سمت اتاقم رفتم

نیاز داشتم کمی استراحت کنم ، وارد اتاقم شدم و سعی داشتم روپوشم رو از تنم بیرون بکشم که با شنیدن صدای آشنایی سرم رو بالا گرفتم

_خسته نباشی عروسک !؟

با دیدن نازی که پشت میز من نشسته بود و درحالیکه دستاش رو زیر چونه اش زده بود خیرم بود لبخندی گوشه لبم نشست

بیخیال روپوش شدم و درحالیکه دستام رو برای به آغوش کشیدنش باز کرده بودم با قدم های بلند به طرفش رفتم

بغلش کردم و بوی عطر تنش رو عمیق نفس کشیدم با دلتنگی کنار گوشش لب زدم :

_ممنون عزیزدلم !

دستم رو پشت کمرش گذاشتم و درحالیکه نوازشش میکردم دعوت به نشستنش کردم

_بشین بگم یه چیز برات بیارن!؟

نشست که با عجله تلفن رو برداشتم و گفتم برامون قهوه بیارن ، با تنی خسته کنارش نشستم که با لبخند گفت:

_خیلی از تصمیمی که گرفتی خوشحال شدم

به طرفش چرخیدم و سوالی لب زدم :

_کدوم تصمیم؟؟

با تعجب ابرویی بالا انداخت و اشاره ای به شکمم کرد ، تازه متوجه حرفش شدم که منظورش چیه

از بس ذهنم مشغول و بدنم خسته بود که به کل حواس پرت شده بودم ، نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم و یه کلمه گفتم:

_نتونستم !!

به گرمی شونه ام رو فشرد و با همدردی گفت :

_منم همین رو ازت انتظار داشتم

سکوت کردم که بهم نزدیک تر شد و انگار برای حرفی دودل بود با نگرانی ادامه داد:

_حالا هم میتونی به پدرش اطلاع بدی حق داره ک…..

با وحشت توی حرفش پریدم

_نه ، نه نمیشه حرفش رو هم نزن

دستام توی دستش فشرد و با دلهره گفت:

_ولی تو که با این شرایط نمیتونی بزرگش کنی متوجه ای تو چه وضعیتی هستی؟؟

با این حرفش نم اشک تو چشمام نشست ، درست که درمونده بودم ولی یک درصد هم دلم نمیخواست امیرعلی از وجود بچه بویی ببره چون فکر نکنم اون دلش بخواد از کسی که صیغه اش بوده و خودش رو راحت در اختیارش گذاشته بچه ای داشته باشه و امکان داره بخواد از بین ببردش

دستام رو از دستش بیرون کشیدم و درحالیکه دماغم رو بالا میکشیدم با ناراحتی لب زدم:

_میدونم و دنبال راه حلی برای این موضوعم

نگاهم به چشماش دوختم و ادامه دادم:

_توام باید بهم کمک کنی!

 

با تعجب پاهاشو روی هم انداخت و سوالی پرسید :

_چطوری ؟؟

سرم بین دستام گرفتم و درحالیکه به زمین خیره شده بودم با درموندگی لب زدم:

_اینش رو خودمم نمیدونم!

دستش دور شونه ام حلقه کرد و با لحن دلسوزی کنار گوشم لب زد :

_نگران نباش ، فقط سعی کن آروم باشی تا بتونی درست تصمیم بگیری

سرم رو تکون دادم که تقه ای به در خورد و کسی داخل شد

_سلام خانوم دکتر براتون…

سرم بالا گرفتم و درحالیکه بلند میشدم تشکر آمیز نگاهی به آبدارچی انداختم و گفتم:

_خیلی ممنون !

قهوه ها رو ازش گرفتم که از اتاق خارج شد ، روبه روی نازی نشستم و سینی روی میز گذاشتم

فنجون قهوه توی دستام فشردم و به فکر و خیال فرو رفتم ، باید چیکار میکردم خدایا ؟؟

نمیدونم چند دقیقه توی این حالت بودم که با حرفی که نازی زد اینقدر سریع به طرفش برگشتم که حس کردم گردنم رگ به رگ شد

_باید هرچه زودتر ازدواج کنی !

درحالیکه گردنم رو ماسارژ میدادم با ابروهای بالا رفته از تعجب ناباور لب زدم:

_چی گفتی ؟؟؟

فنجون توی دستش روی میز گذاشت و با آرامش سری تکون داد

_ازدواج صوری !!

وقتی دید هنوزم دارم چپ چپ و با چشمای گشاد شده نگاش میکنم دستی به گونه اش کشید و ادامه داد:

_ولی باید یکی رو پیدا کنیم که حاضر باشه تن به همچین ازدواجی بده

دستی به چونه ام کشیدم و توی فکر فرو رفتم ، حرف بدی هم نمیزد انگار تنها راه حل هم همین ازدواج کردن بود وگرنه میخواستم بگم این بچه رو از کجا آوردم

از استرس کف دستام عرق کرده بودن خودم رو به طرفش کشیدم و سوالی لب زدم :

_چطوری پیدا کنیم هوووم؟؟

شونه هاش رو بالا انداخت و ناراحت نگاهش رو ازم دزدید

_اون رو دیگه نمیدونم !

بلند شدم و مضطرب شروع کردم توی اتاق راه رفتن ، ذهنم به قدری مشغول بود که نمیدونستم دارم چیکار میکنم فقط دنبال راه نجاتی برای بچه توی شکمم بودم

نازی که متوجه تشویش و نگرانیم شده بود درحالیکه بلند میشد کیفش روی شونه اش تنظیم کرد و اخطارآمیز خطاب بهم گفت:

_آروم باش کم استرس و اضطراب داشته باش برای بچت هم خوب نیست

چشم غره ای بهم رفت و ادامه داد:

_اینا رو که نباید من برات توضیح بدم خودت بهتر میدونی ماشالله

نفسم رو کلافه بیرون فرستادم

_کجا پاشدی ؟؟

زبونی روی لبهاش کشید

_برم دیگه دیرم شده!

باشه ای زیرلب زمزمه کردم و تا دم در همراهیش کردم بوسه ای روی گونه اش گذاشتم و لب باز کردم تا ازش خدافظی کنم ولی با دیدن کسی که از ته سالن و از روبه رو میومد دهنم از تعجب باز موند و ناباور خیره اش شدم این اینجا چیکار میکرد

 

داشت نزدیک ایستگاه پرستاری با دکتر ایزدی صحبت میکرد و میخندید ، سرم رو کج کردم ناباور نگاهی بهش انداختم یعنی خودشه ؟؟

زمان و مکان رو از دست داده بودم و بی اختیار خیره اش شده بودم که سرش به طرفم چرخید و با دیدنم اونم خیره من شد و کم کم لبخندی گوشه لبش نشست

با دیدن لبخندش دستپاچه نگاه ازش دزدیدم و به طرف نازی که مشکوکانه حرکاتم رو زیر نظر گرفته بود چرخیدم

نیم نگاهی به ته سالن و جایی که اون پسره هنوزم ایستاده بود انداخت با تعجب ابرویی بالا انداخت و سوالی پرسید :

_این جذاب کیه ؟؟

چی ؟ جذاب ؟؟ با تعجب زیرلب این حرفش رو زمزمه کردم و به این فکر میکردم که راست میگه واقعا جذابه مخصوصا اون چشمای عسلی رنگش که آدم رو مجذوب خودش میکنه

با نشستن دستش روی شونه ام به خودم اومدم

_کجایی دختر ؟؟

حواس پرت آهااانی زیرلب زمزمه کردم لبخند عجولی زدم

_حواسم پرت شد ببخش!

ریز ریز خندید و با شیطنت اشاره ای به اون پسره کرد :

_منم همچین جیگری نگاهم میکرد دست و پامو گم میکردم

چشم غره ای بهش رفتم

_اصلا هم اینطور نیست !

دستی توی هوا تکون داد

_آره تو که راست میگی ! حالا بیخیال نگفتی کی هست ؟؟

از گوشه چشم نگاهی به سمتی که پسره بود انداختم

_چند روز پیش توی پارک حالم بد شد اونجا دیدمش

با نگرانی و چشمای گشاد شده سرتا پام رو از نظر گذروند

_چی ؟؟ چت بوده

دستم رو پشتش قرار دادم و درحالیکه به طرف سالن راهنماییش میکردم بیخیال گفتم:

_هیچی بابا یه کم حالت تهوع و سرگیجه دارم بخاطر بارداریه

همین موقع نزدیک همون پسر رسیده بودیم که نازی گفت:

_اینم کیس خوبیه برای ازدواج ها !

با این حرفش شوک زده پام پیچ خورد و نزدیک بود زمین بخورم که دستایی دور کمرم پیچید و توی آغوش گرمی فرو رفتم

گیج سرم رو بالا گرفتم و با دیدن کسی که توی بغلش بودم نفسم گرفت وااای خدای من !

رسوایی بدتر از این ؟؟

نکنه حرف نازی رو شنیده باشه ، توی همین فکرا بودم و اصلا متوجه نبودم که هنوزم توی بغلشم

با دیدن نگاه خیره اش که لبهام رو نشونه گرفته بود به خودم اومدم با عجله ازش فاصله گرفتم ، حس میکردم تموم نگاه ها روی منه !

خجالت زده سرم پایین انداختم و با صدایی که کنترل لرزشش دست خودم نبود لب زدم :

_ب..بخشید !

نفس عمیقی کشید و بدون توجه به بقیه که خیرمون بودن لبخند عجولی زد و گفت:

_دوباره شما رو دیدم ، چه تصادفی !!

پایین مانتوم توی چنگم فشردم و نمیدونستم چی بگم که دکتر ایزدی با تعجب نگاهش بین ما چرخوند و گفت:

_شما همدیگه رو میشناسید ؟؟

با این حرفش با سرفه ای گلوم رو صاف کردم و نگاه گریزونم رو به اطراف چرخوندم که همون پسره ای که نمیدونم اسمش چی بود نگاه عجیبی بهم انداخت و گفت:

_چند روز پیش توی پارک باهم آشنا شدیم همین !

ایزدی آهااانی گفت و درحالیکه نگاه خیره اش رو از روی نازی برنمیداشت گفت:

_معرفی نمیکنید خانوم دکتر ؟؟؟

تازه متوجه نازی که تموم مدت توی سکوت پشت سرم ایستاده بود شدم ، با عجله به طرفش چرخیدم و درحالیکه دستی روی مقنعه ام میکشیدم لب زدم:

_نازی یکی از بهترین دوستای من

دستمو به طرف دکتر ایزدی گرفتم و ادامه دادم :

_ایشونم دکتر ایزدی یکی از همکارای خوبمون !

ایزدی نگاهی خریدارانه به نازی انداخت و خوشبختم زیر لب زمزمه کرد

از صورت سرخ شده نازی معلوم بود خجالت کشیده ، با دیدن این وضعیتش خنده ریزی کردم و با تعجب نگاهم رو بینشون چرخوندم

که متوجه سنگینی نگاه اون پسره روی خودم شدم چشم غره ای بهش رفتم دست نازی رو توی دستم فشردم و درحالیکه به طرف خودم میکشیدمش خطاب به اونا گفتم:

_خوب ما بریم دیگه ، نازی هم دیرش شده بود مگه نه نازی؟؟

با سکوت نازی به طرفش چرخیدم که با دیدن حالش که انگار توی این دنیا نیست ناباور از این حالش نیشگونی از پهلوش گرفتم

آخ آرومی گفت و درحالیکه مثل دیوونه ها بهم حمله میکرد عصبی تقریبا جیغ کشید:

_آخ آخ خدا بگم چیکا….

میدونستم الان کنترلش رو از دست میده و هرچی از دهنش درمیاد میگه وحشت زده دستم جلوی دهنش گرفتم و با چشم و ابرو به اون دوتا که با چشمای گشاد شده خیرمون بودن کردم

تازه انگار متوجه باشه داره چیکار میکنه صاف ایستاد و لبخند مسخره ای روی لبهاش نشوند ، به قدری قیافه اش بامزه شده بود که قهقه هممون بالا گرفت

 

دستم جلوی دهنم گرفتم تا مانع از خندیدنم بشم ، که با قرار گرفتن دستی جلوم ابرویی بالا انداختم و با تعجب خیره همون پسره شدم

_آریا راد هستم ، افتخار آشنایی با کی رو دارم؟؟

یعنی الان انتظار داره من بهش دست بدم؟ دستام زیر بغلم زدم و دست به سینه رو به روش ایستادم

_احمدی هستم !

دستش که توی هوا خشک شده بود رو پایین انداخت و پوزخند صدا داری زد

_اوکی خوشبختم خانوم!

سری براش تکون دادم و درحالیکه نگاه خیرم رو از روش برنمیداشتم خطاب به نازی اخطارآمیز گفتم:

_دیرت شد نازی !!

با عجله دستی به شالش کشید و سرسری خدافظی کرد و همراهم اومد

چند قدم که ازشون دور شدیم تنه ای بهم زد و سوالی پرسید :

_چت بود یکدفعه اینطوری باهاش برخورد کردی؟

شونه ای بالا انداختم و بی تفاوت لب زدم:

_ ندیدی چطوری سرتا پام برنداز میکرد و میخواست بخوره منو !

زد زیر خنده و بریده بریده گفت:

_این دیگه دست از سرت برنمیداره از من گفتن بود

ایستادم و به طرفش چرخیدم :

_یعنی چی ؟؟

چشماش تو حدقه چرخوند

_یعنی بد میخ تو شده بود !!

بعد از امیرعلی دیگه حوصله هیچ مردی رو نداشتم بیخیالی زیر لب زمزمه کردم و برای اینکه حرصش بدم با نیشخندی گفتم:

_آب از لب و لوچه ایزدی هم راه افتاده بود هاااا

با این حرفم از شرم سرخ شد و برای اینکه حرصش رو خالی کنه نیشگونی از پهلوم گرفت

_حرف رو جایی دیگه نبر ، از من میشنوی از امروز شروع کن کسی رو پیدا کن

با این حرفش تموم ناراحتیام یادم اومد و انگار غم دنیا توی دلم نشسته باشه نفسم رو با فشار بیرون فرستادم

_مگه عروسکه بگردم پیدا کنم و بخرمش داریم درمورد همچین موضوع مهمی حرف میزنیم چیزی که کمتر کسی حاضر بهش تن بده

کلافه دستی به شونه ام کشید و با دلداری گفت :

_نگران نباش خدا بخواد پیدا میشه!

بعد از خدافظی مختصری از بیمارستان خارج شد ، از پشت سر خیره رفتنش بودم که با دیدن کسی که از رو به رو میومد لبخندی گوشه لبم نشست

🍃
🍂🍃
🍃🍂🍃

همچنین ببینید

رمان

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۳۶

  ” امیرعلـــــے “ بعد از آخرین باری که نورا رو دیده بودم خیلی وقت …

۶ دیدگاه

  1. پ چرا پارت بعدیونمیزارید???نه روز شد…..

  2. من دیگه نمی دونم چی بگم بازم حرف ها و نقد های تکراری ادمین فقط برای هزارو یکمین بار به این نویسنده ی زبون…. بگو که اینقدر بی خودی شاخ و برگ نده رمانو ،این پارت های لا مصب هم زیاد کنه …

  3. نههههه وای چقدر دیگه کشش میدین
    امیر علی بیاد باهم ازدواج کنن تموم
    دیگه چیه با یکی آشنا بشه بعد بخوان ازدواج کنن
    نه خیلی زیاد پارت میزارین پیچیده ترش هم کنید😐😐 ادمین جون لطفاً به نویسنده بگو خیلی دیگه کشش نده زود تر هم پارت بزاره!!
    پارت بعدی رو هم کی میزارید؟؟؟

  4. تورو خدا بارت بعدی و زودتر بزارین ادمین جووووون

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.