دوشنبه , تیر ۳۱ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان دانشجوی شیطون بلا / رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۴۱

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۴۱

 

با حالی خراب نمیدونم چطور خودم رو تا آدرسی که نازی برام فرستاده بود رسوندم ، از هیجان نفس نفس میزدم و حس میکردم الان قلبم از سینه ام بیرون میزنه

سرم بالا گرفتم و نیم نگاهی به سر در مطب انداختم ، خودش بود

نفسم رو با فشار بیرون فرستادم و با عجله داخل شدم ، با دیدن پله هایی که به سمت بالا میرفت با درموندگی لبم رو گزیدم و با تصمیم نهایی با عجله از پله ها بالا رفتم

با رسیدن به سالن نگاهم روی چند نفر که منتظر نشسته بودن چرخید ، دستی به شال پایین افتاده از سرم کشیدم و درحالیکه جلو میکشیدمش به طرف منشی قدم تند کردم

سرش پایین بود و داشت چیزهایی یادداشت میکرد برای اینکه متوجه من بشه تک سرفه ای کردم که نیم نگاهی به سمتم انداخت

_بله خانوم ؟؟

آب دهنم قورت دادم و حیرون نگاهی به اطراف انداختم

_با خانوم دکتر قرار قبلی دارم

ابرویی بالا انداخت و با تعجب گفت :

_فامیلتون ؟؟

کیفم روی شونه ام جابه جا کردم

_بهش بگید نورا اومده خودش میدونه

با تعجب سری تکون داد و گوشی رو برداشت

_خانوم دکتر شخصی به نام نورا اومدن و میخوا….

نگاه گذرایی بهم انداخت و باشه ای خطاب بهش گفت و بعد از چندثانیه گوشی رو سر جاش گذاشت

_خانوم دکتر گفتن منتظر باشید

کلافه سری تکون دادم و روی یکی از صندلی ها کنار خانومی نشستم که به نظر میومد بارداره !

نگاهم رو دیگه نمیتونستم از روی شکمش بردارم ، آب دهنم رو قورت دادم و کلافه چشمام روی هم گذاشتم

تنها راه حلش رو این میدیدم که چشمام ببندم ولی با شنیدن صداش خشکم زد و عصبی دندونام روی هم سابیدم

_دختر نازم اذیت نکن مامانتو !!

چشمام باز کردم که با دیدن اخمای درهمش و دستش که روی شکمش در حال نوازش بود اشک به چشمام نشست و بی اراده دستم روی شکمم نشست

یعنی منم میتونستم این لحظه ها و این حس ها رو تجربه کنم با فکر به بچه ای که توی شکمم در حال رشد بود و میتونستم لگد هاش رو حس کنم اشکی از گوشه چشمم چکید

واقعیت این بود که دوستش داشتم و میخواستمش ولی بخاطر آبرو و خانوادم نمیتونستم نگهش دارم

این بار با دیدن خانومی که همراه پسر بچه ای توی بغلش وارد سالن شد نگاهم خیره بازیگوشی ها و خنده های بچه شد و دیگه نتونستم تحمل کنم داشتم چیکار میکردم خدای من !!
داشتم با دستای خودم بچه ام رو از بین میبردم

و پاهام بی اختیار به حرکت دراومدن و با دو و هراسون از مطب بیرون زدم

با نفس نفس خودم رو به خیابون رسوندم و با دست و پایی که میلرزید به زور خودم رو تا اون طرف و پارک کوچیکی که اونجا بود رسوندم

شالم از سرم پایین افتاده بود و موهام آزادانه دورم ریختن ، ولی من به قدری آشفته بودم که اصلا برام اهمیتی نداشت و با حالتی پریشون فقط نگاهم به اطراف میچرخید و صحنه هایی که توی مطب دیده بودم توی سرم چرخ میخورد

حالت تهوع گرفتم و نفسم بیرون نمیومد ، دستم رو جلوی دهنم گرفتم و روی اولین نیمکتی که جلوی راهم بود نشستم

با حس سنگینی نگاهی سرم به طرف چپ چرخید که با دیدن چند تا پسر که سرتا پام رو از نظر میگذروندن آب دهنم رو قورت دادم و دستی به سرم کشیدم

که تازه متوجه شدم شال روی سرم نیست ، با عجله روی سرم تنظیمش کردم که کیفم از روی پام روی زمین افتاد وسایلم پخش زمین شد

روی زمین نشستم و با سری که به شدت گیج میزد دستم به سمت کیفم رفت که با هجوم مایعی به گلوم نمیدونم چطور خودم رو گوشه جوب رسوندم و به شدت شروع کردم با بالا آوردن

اینقدر بالا آوردم که جلوی چشمام سیاهی رفت و ضعف کردم ، با نشستن دستی روی شونه ام به خودم اومدم ولی نای اینکه به طرفش بچرخم رو نداشتم

_حالتون خوبه ؟؟؟

با شنیدن صدای یکی از اون پسرا دستم از زیر شونه اش بیرون کشیدم و بی حال زیر لب نالیدم :

_آره !!

کنارم نشست و بطری آبی به طرفم گرفت ، بدون توجه بهش از کنارش بلند شدم و با عجله وسایلم رو جمع کردم و درحالیکه کیفم روی شونه ام تنظیم میکردم یک قدم ازش فاصله گرفتم

_خانوووم ؟؟

لبم رو با دندون کشیدم به عقب برگشتم و همون یک قدم فاصله رو باهاش پُر کردم و بدون توجه به چشمای گشاد شده اش بطری آب رو از دستش کشیدم

با قدم های بلند ازش فاصله گرفتم ولی با یادآوری چشمای عسلی رنگش که چطور گرد شده بودن و ماتش برده بود بی اختیار میون اون حال بد لبخندی گوشه لبم نشست

به خونه رسیدم از سکوتی که پیچیده بود معلوم بود کسی خونه نیست ،یک راست به حمام رفتم و با همون لباسای تنم زیر دوش آب ایستادم و چشمام روی هم گذاشتم

حس قطرهای آب که چطور روی سر و صورتم میریختن حالم رو بهتر میکرد دستی روی شکمم کشیدم و زیر لب زمزمه کردم

_ببخش من رو مامان ولی ….!

با درموندگی لباسا رو از تنم بیرون کشیدم و با گریه هق زدم :

_من نمیخوام از دستت بدم ! ای کاش خدا راهی جلوی پام بزاره

با دوش کوتاهی که گرفتم حوله رو دور خودم پیچیدم و خواستم وارد اتاقم بشم که با بلند شدن صدای تلفن راهم به طرف پذیرایی کج کردم گوشی رو برداشتم

_الوووو !

نازی مهلت حرف زدن نداد و یک ریز شروع کرد به حرف زدن

_نورا دختر کجا رفتی پس ؟؟

با صدای ضعیفی فقط یک کلمه لب زدم :

_نتونستم !!

چند ثانیه سکوت کرد و صدای نفس آرومی که کشید توی گوشم پیچید

_خوشحالم !! میام بهت سر میزنم

بدون اینکه بزاره من چیزی بگم گوشی رو قطع کرد صدای بوق آزاد توی گوشم پیچید

 

” امیرعلـــــے “

پروازم رو بخاطر اینکه هیچ آدرسی از نورا نداشتم کنسل کرده بودم و منتظر خبری از اون دوست چموشش بودم که جز شماره تلفن هیچ چیزی دیگه ای بهم نداده بود و فکر میکرد من به این راحتی ها بیخیالش میشم

به قدری فکرم آشفته بود که نمیتونستم دست به هیچ کاری بزنم و وقتی هم توی بیمارستان بودم فقط کارم سر زدن به بیمارا بود همین و بس !

به قدری دلم برای نورا تنگ شده بود که کلافگی امونم رو بریده بود ، فکر نمیکردم روزی برای یه دختر اینطوری له له بزنم و بیقرار باشم

تقه ای به در خورد منشی داخل شد و گفت :

_آقای دکتر مکندی اصرار دارن با شما ملاقات کنن !

توی این وضعیت حوصله مکندی و جروبحث باهاش رو نداشتم خودکاری توی دستم گرفتم و درحالیکه یکی از پرونده های جلوم رو باز میکردم بی تفاوت لب زدم :

_بگو جلسه دارن !

با تعجب نگاهش رو به چشمام دوخت و گفت :

_ولی آقای دکتر …..

توی حرفش پریدم و دستم رو به نشونه سکوت بالا گرفتم

_همین که گفتم!

موهای توی صورتش رو کنار زد

_چشم قربان !

سری براش تکون دادم که از اتاق خارج شد ،خودکار روی میز پرت کردم و کلافه سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم و چشمام بستم

که یکدفعه در اتاق باز شد و مطابق انتظارم مکندی وارد اتاق شد و دست به سینه مقابلم ایستاد

منشی هراسون پشت سرش داخل شد و ناراحت لب زد :

_ببخشید قربان من بهشون گفتم که…

دستم بالا گرفتم و اشاره کردم بیرون بره بعد از بیرون رفتنش نگاهی به سر و تا پای مکندی انداختم

این دیگه داشت از کنترل خارج میشد و روز به روز گستاخ تر میشد

صاف نشستم و درحالیکه دستم رو به ته ریشه ام میکشیدم اخمام توی هم کشیدم

_چی میخوای باز ؟؟

روی مبل رو به روم نشست

_خودت بهتر میدونی چی میخوام !!

پس بازم ماجرای راشل بود ، ول کن این بچه نبود و باید حتما این بچه رو زیر تیغ جراحی میبرد

بی تفاوت شونه ای بالا انداختم و گفتم :

_فکر کنم قبلا حرفامون رو زدیم ؟!

اشاره ای به در اتاق کردم و ادامه دادم :

_حالام میشه برگردی سر کارت؟؟

عصبی خندید :

_چرا نمیخوای یه بار به من اعتماد کنی

خودش روی صندلی به طرفم جلو کشید

_مطمعن باش من میتونم نجاتش بدم و بهش زندگی ببخشم !

دستم زیر چونه ام زدم و بی تفاوت خیره اش شدم

_هم خودت میدونی و هم من که درصد ریکس این عمل خیلی بالاست

بلند شدم و درحالیکه در اتاق رو باز میکردم اشاره ای بهش کردم و ادامه دادم:

_پس مطمعن باش من اون دست تازه کاری مثل تو نمیدم و تا لحظه آخر منتظر پروفسور تام میمونم چون اون یک درصد امیدم به خوب شدن راشل رو فقط اون میدونم !

عصبی بلند شد و رو به روم ایستاد

_این پایان کار من و تو نیست

پوزخندی بهم زد و با تنه محکمی که بهم زد از اتاق خارج شد

عصبی در رو محکم بهم کوبیدم و چرخی دور خودم زدم و بلند لعنتی زیر لب زمزمه کردم

نه نباید میزاشتم عصبیم کنه چنگی توی موهام زدم و با یادآوری نورا و اینکه با وجودش همیشه آروم بودم گوشی رو از جیبم بیرون کشیدم و شماره جولیا رو گرفتم

 

ولی هرچی بوق میخورد کسی جوابگو نبود ، درحالیکه دستمو به کمرم تکیه داده بودم زبونی روی لبهای خشک شده ام کشیدم و عصبی گوشی رو قطع کردم کلافه روی صندلی نشستم

داشت با منی که این روزا به شدت عصبی بودم بازی میکرد و این اصلا به نفعش نبود

گوشی توی دستم فشردم و با قدم های بلند در حالیکه از اتاقم خارج میشدم خطاب به منشی گفتم :

_دارم میرم بیرون و به احتمال زیاد دیگه امروز بیمارستان نمیام

بلند شد و با عجله چند قدم پشت سرم اومد

_ولی آقای دکتر قراری که …..

روی پاشنه پا به طرفش چرخیدم و دستم رو تکیه کمرم کردم عصبی لب زدم :

_یه بار گفتم نمیام متوجه ای ؟؟

آب دهنش رو قورت داد و یک قدم ازم فاصله گرفت

_ببخشید قربان !

دستم رو جلوی صورتش به نشونه تاسف تکون دادم و از بیمارستان خارج شدم ، درحالیکه به طرف خونه اون دختره میروندم شماره جان رییس محافظای شخصیم رو گرفتم آدرس براش فرستادم و ازش خواستم تموم نیروهاش جمع کنه دنبالم بیاد‌

در خونشون که رسیدم با دیدن جان ماشین رو گوشه ای پارک کردم و درحالیکه بهشون اشاره میکردم دنبالم بیان به طرف خونه قدم تند کردم

تقه ای به درشون زدم که در با تیکی باز شد قبل اینکه فرصت هیچ گونه عکس العملی بهش بدم هُل محکمی به در زدم و داخل شدم

جولیا هراسون نگاهش رو بهم دوخت و با صدای که میلرزید فریاد زد :

_تو خونه من چیکار میکنید برید بیرون زود !!

یک قدم جلو رفتم درحالیکه فکش رو بین دستم میفشردم عصبی لب زدم :

_حالا زنگ میزنم جواب نمیدی و میخوای من رو دور بزنی هاااا ؟؟

روش رو ازم برگردوند و لباش رو بهم فشرد که عصبی به عقب هُلش دادم و ازش فاصله گرفتم

اشاره ای به جان کردم که منظورم رو گرفت و به طرفش رفت

پشت بهشون رو به پنجره ایستادم و درحالیکه به صدای جیغ و داد اون دختر گوش میدادم

به این فکر میکردم که مقصر خودش بوده که فکر میکرده میتونه به این راحتی ها من رو دور بزنه

 

به نرده های تراس تکیه داده بودم و به آسمونی که مثل من دلش گرفته بود خیره شدم که با قطع شدن صداهاشون دستی به ته ریشه ام کشیدم

جان با نفس نفس پشت سرم ایستاد و گفت :

_قربان هرکاری کردیم به حرف نیومد

نیم نگاهی بهش انداختم

_زیاد که اذیتش نکردید ؟!

_نه قربان فقط زیادی ترسوندیمش

سری به تاکید حرفاش تکون دادم و با قدم های بلند داخل رفتم خودم رو بالای سرش رسوندم

به صندلی بسته بودنش با وحشت و چشمای گرد شده بهم خیره بود ، اشک تموم صورتش رو خیس کرده بود

معلوم بود خوب تونسته بودن بترسوننش ولی خیلی قوی بود که تا الان تونسته بود دوام بیاره و یه کلمه هم حرف نزنه

به طرفش خم شدم و درحالیکه نگاهم رو به چشماش میدوختم عصبی لب زدم :

_زیاد از این منتظرم نزار میدونی که کم تحملم نه ؟؟

چشماش رو ازم دزدید و سکوت کرد که موهاش توی دستم چنگ زدم آخ بلندی از درد کشید و چشماش روی هم فشار داد

سرم کنار گوشش بردم و عصبی از پشت دندونای کلید شده ام غریدم:

_تو که دلت نمیخواد بلایی سر خانوادت بیاد هووووم ؟؟

همه این حرفا رو از تهدید و به دروغ بهش میگفتم تا بترسه و آدرسی که میخوام رو بهم بده وگرنه من آدمی نبودم که بخوام به کسی آسیب برسونم

ولی این چند وقت دوری از نورا فشار عصبی زیادی بهم وارد کرده بود و کنترلی روی خودم و حرکاتم نداشتم

چشماش پر اشک شد و مظلوم خیرم شد ، نگاهم رو از چشماش دزدیدم تا مبادا دلم براش بسوزه

_برای آخرین بار میگم میگی دقیقا کجاست ؟ وگرنه پام رو از این در بیرون گذاشتم مستقیم میرم سراغ خانوادت

لباش از زور بغض لرزید ولی بازم سکوت کرد و چیزی نگفت

دیگه داشت حوصله ام رو سر میبرد و عصبیم میکرد موهاش رو ول کردم و با خشم غریدم:

_باشه خودت خواستی !

به طرف بیرون رفتم و بلند طوریکه اونم بشنوه خطاب به جان گفتم:

_زود افرادت رو جمع کن بریم سراغ خانوادش

_چشم قربان!

دستش رو به طرف افرادش گرفت

_زود جمع کنید بریم

نگاهی به چشمای ترسیده جولیا انداختم و بی تفاوت پشت بهش قصد خروج از خونه رو داشتم که بالاخره به حرف اومد و با جیغ و فریاد گفت :

_با…شه باشه میگم لعنتی !

پس بالاخره کوتاه اومدی لبخندی گوشه لبم نشست و سرجام ایستادم

 

تیکه کاغذ رو از دستش چنگ زدم و با خوشحالی بدون توجه به چشمای به اشک نشسته اش بلند شدم و درحالیکه به افرادم اشاره میکردم دنبالم بیان از خونه اش خارج شدم

راننده در رو برام باز کرد سوار شدم ،گوشیم رو بیرون آوردم و شماره وکیلم رو گرفتم

_زود برام مقدمات رفتنم رو آماده کن!

_چشم قربان!

و بدون گفتن حرف اضافه ای گوشی رو قطع کردم و به راننده دستور دادم زود من رو به خونه برسونه

امروز خیلی روز خسته کننده ای بود ، از پله ها بالا رفتم و به ملیحه ای که مشغول پاک کردن قاب عکسا بود گفتم:

_تا من دوش میگیرم چمدونم رو آماده کن!

با ترس از جاش پرسید معلوم بود حواسش به اطراف نبوده ، سرش رو بالا گرفت و دستپاچه لب زد :

_بله حتما !

میدونستم وکیلم تا صبح نشده بلیط رو برام جور میکنه ، بعد از دوش کوتاهی که گرفتم با حوله ای که دور خودم پیچیده بودم از حمام بیرون زدم

جلوی آیینه مشغول خشک کردن موهام بودم که با بلند شدن صدای زنگ تلفن به طرف پاتختی رفتم و گوشی رو براشتم

_الووو قربان برای امشب ساعت ۵ صبح بلیط هست براتون رزرو کنم؟؟

دستم روی موهام خشک شد و عصبی گفتم:

_آخه این سوال پرسیدن داره؟؟ گفتم هرچی زودتر باشه فهمیدی؟؟

تک سرفه ای کرد

_ببخشید قربان !

گوشی روی دستگاه کوبیدم و عصبی دستی به چشمام کشیدم ، اینا کین که دور من جمع شدن اوووف خدای من!

با پشت روی تخت دراز کشیدم و اینقدر به نورا و اینکه وقتی دیدمش چطوری رفتار کنم و راضیش کنم باهام بیاد فکر کردم که نفهمیدم کی بیهوش شدم

نمیدونم چقدر خواب بودم که کسی مدام صدام میزد ، لای پلکام باز کردم که با دیدن ملیحه ای که با رنگ پریده بالای سرم ایستاده بود با تعجب روی تخت نشستم

دستی به چشمام کشیدم و با صدای دورگه از خواب صداش زدم :

_چی شده ؟؟؟

پایین لباسش رو چنگ زد

_انگار وکیل بهتون زنگ زده جواب ندادید زنگ زد خونه گفت صبح پرواز دارید بیدارتون کنم و مدارکتتون رو هم با پست براتون فرستادن

بی حرف سری براش تکون دادم که با عجله از اتاق خارج شد و درو محکم بهم کوبید

اینم یه چیزیش میشد انگار !

شونه ای بالا انداختم و بلند شدم و شروع کردم به لباس پوشیدن!

برای آخرین بار وسایل توی چمدون رو چک کردم و با گرفتن دسته اش از پله ها پایین رفتم

با فکر به اینکه باز نورا توی مشتمه و میتونم پیداش کنم سرخوش سوار ماشین شدم و به طرف فرودگاه رفتم

🍂
🍃🍂
🍂🍃🍂

همچنین ببینید

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۴۵

  _قربان اطلاعاتی که میخواستین براتون پیدا کردم!! با عجله از اتاق بیرون زدم و …

۱۳ دیدگاه

  1. دمت گرم جناب ادمین…مخلصیم

  2. ادقیقاروز تولدم اومد مهم این که من اولین بازدید این مطلب بودم چون تو همین سایت داشتم وول میخوردم که دیدم پارت جدید اومد…
    فدات آدمیت جون خیلی کادوی توپی بود(هرچند بازم هم دیر بود هم کم…)

  3. پارت بعدی روکی میزاری

  4. چندپارت دیگه مونده؟

  5. ادمین یه سوال
    میگم نمیشه هر شب یه پارت کوچیک از این رمان مث عروس استاد تو چنل بزارید ؟

  6. ایول ادمین دمت گرم …….

  7. احسنت به این میگن یه پارت جون دار و درست و حسابی
    ممنون امیدوارم با همین روند ادامه بدین

  8. وای ادمین جون مرسی بعد سالها*-*

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.