دوشنبه , خرداد ۶ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان دانشجوی شیطون بلا / رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۴۰

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۴۰

 

 

با رسیدن به مقصدی که میخواستم ،از راننده خواستم سر خیابون بایسته تا منتظر باشیم چون دقیق نمیدونستم کدوم خونشه و کاری جز انتظار ازم برنمیومد 

 

نمیدونم چقد از شیشه ماشین به بیرون خیره بودم که با دیدن کسی که ته خیابون با سری پایین افتاده به طرفم میومد با عجله سیخ سر جام نشستم و یه کم شیشه رو پایین کشیدم تا بهتر ببینمش

 

آره خودش بود ، خود خود جولیا !

 

کسی که همیشه از من متنفر بود و دوست داشت به هر طریقی بین من و نورا فاصله بندازه و اون رو ازم جدا کنه دوست نداشتم از خشونت استفاده کنم و بادیگاردا و نگهبان ها رو سراغش بفرستم برای همین خودم اومده بودم

 

باید هر طوری شده خودم به راه بیارمش و مجبورش کنم بهم اطلاعات بده

 

با رسیدنش نزدیک ماشین ، در رو باز کردم و یکدفعه تا به خودش بیاد با یک قدم بلند جلوش ایستادم 

 

بخاطر اینکه سرش پایین بود از ترس یک قدم به عقب برداشت و سرش رو بالا گرفت که حرفی بهم بزنه ولی با دیدن من دهنش خود به خود باز موند 

 

انگشتم رو گوشه لبم کشیدم و درحالیکه سرم رو تکون میدادم هوووم زیر لب گفتم و با تعجب ساختگی گفتم :

 

_چه عجب بالاخره ما چشممون به جمال شما روشن شد بانووو !

 

زود خودش رو جمع و جور کرد و درحالیکه سعی میکرد نسبت بهم بی اهمیت باشه گفت :

 

_چطور ؟؟

 

دستم روی سقف ماشین گذاشتم و بی مقدمه گفتم :

 

_نورا کجاست !؟

 

با تمسخر سرتا پام رو از نظر گذروند و با ابروهای بالا رفته گفت :

 

_این رو شما باید بگید !

 

لبخند حرص دراری روی لبهام نشوندم

 

_انگار خیلی دلت بازی میخواد نه ؟؟

 

با چشمای ریز شده خیرم شد که سرم رو بالا گرفتم و همونطوری که اطراف رو از نظر میگذروندم خم شدم و کنار گوشش با صدای آرومی لب زدم :

 

_میدونی میتونم کاری کنم که زندگیت رو….

 

سرم رو بالا گرفتم و درحالیکه خیره چشماش میشدم بشکنی کنار گوشش زدم و ادامه دادم :

 

_با یه اشاره بفرستم هوا ؟؟ از خانوادت شروع کنیم چطوره هووووم؟؟

 

و اشاره ای به راننده ام که دستاش رو به کمرش زده بود و اسلحه روی کمرش رو به نمایش گذاشته بود کردم 

از گوشه چشم نگاهی بهش انداخت و بعد از کمی تعلل گفت :

 

_خوب چی از من میخوای ؟؟

 

پس تهدید الکی ام کار ساز بود و داشت به حرف میومد  ، دستم روی شونه اش گذاشتم و همونطوری که خاک های فرضی روی کت چرمی تنش رو پاک میکردم با لحن پیروزی گفتم :

 

_آفرین ، از همین خوشم میاد که حرف گوش کنی!!

 

لبش به پوزخندی کج شد و شونه اش رو از زیر دستم بیرون کشید ازم فاصله گرفت 

 

_حرفت رو بزن وقت برای تلف کردن ندارم !

 

گوشه ابروم خاروندم و جدی گفتم :

 

_آدرسش تو ایران رو میخوام !

 

کیفش رو توی دستش چلوند و با صدایی که سعی میکرد لرزشش رو کنترل کنه گفت :

 

_هی..چ من هیچ خبری ازش ندارم

 

دستم به کمر زدم و توی سکوت جدی خیره اش شدم که ادامه داد:

 

_باید بهم وقت بدی !

 

سری به نشونه تایید براش تکون دادم که آب دهنش رو قورت داد و با قدم های بلند ازم فاصله گرفت اینقدر از پشت بهش خیره شدم که نمیدونم کی از دیدم خارج شد 

 

دستم مشت کردم و زیر لب زمزمه کردم:

 

_منتظرم باش دیگه چیزی نمونده بهت برسم کوچولو !

 

 

“نــــــــــــورا “

تو پارک رو به روی نازی نشسته بودم و بی قرار دستام بهم گره زدم ، نمیدونستم در برابر نگاه های منتظرش چی بگم و از کجا شروع کنم 

 

سری تکون داد و سوالی پرسید :

 

_چیزی میخواستی بهم بگی؟

 

لبام بهم فشردم و با صدای لرزون لب زدم :

 

_چطوری بگم آخه ….

 

خودش روی نیمکت جلو کشید و درحالیکه دستام محکم توی دستش فشار میداد نگران گفت :

 

_چیزی شده ؟؟

 

از خجالت و شرم زیاد دست و پاهام شروع کرده بودن به لرزیدن ، به هر جون کندنی بود با سری پایین افتاده شروع کردم به تعریف کردن

 

همه چی رو براش گفتم که اونجا چه بلاهایی سرم اومده و به اجبار صیغه امیرعلی شدم و با یک بار رابطه هم فکر نمیکردم باردار بشم

 

چون تو خونه امیرعلی هیچ چیزی برای پیشگیری نداشتم و خودمم احتمال بارداری رو نمیدیدم ولی با حالت هایی که این چند وقته داشتم آزمایش دادم و فهمیدم چه خاکی تو سرم شده

 

درحالیکه سرم پایین بود دستمال کاغذی تو دستم  رو از استرس اینقدر ریز ریز کرده بودم که پر دورمون ریزهای دستمال شده بود

 

خجالت میکشیدم سرم رو بالا بگیرم که با نشستن دستش زیر چونه ام آب دهنم رو قورت دادم و فین فین کنان سرم بالا گرفتم ، نگاه سرگردونش رو توی چشمام چرخوند و با بهت گفت :

 

_یعنی تو الان بارداری؟؟

 

لبم با دندون کشیدم و درحالیکه سعی میکردم مانع از ریزش اشکام بشم آروم سرم رو به نشونه مثبت تکون دادم

 

بوسه ای روی گونه ام نشوند و با لحن خاصی کنار گوشم گفت :

 

_پس خاله شدم !

 

توی بغض خندیدم که دستش روی گونه هام کشید و با ذوق و شوق شروع کرد از بچه گفتن

 

ولی من مغموم و ناراحت به حرفاش گوش میدادم و چیزی نمیگفتم ، آخه این بچه ای که آینده ای نداشت و معلوم نبود چه بلایی سرش میاد چطور برای اینکه به زندگیم پا گذاشته خوشحال باشم

 

نگاهش که به صورت ناراحتم خورد دیگه چیزی نگفت و با بهت پرسید :

 

_چته ؟؟

 

زبونی روی لبهای ترک خورده ام کشیدم و با بغض نالیدم :

 

_میخوام سقطش کنم!

 

چشماش گشاد شدن و به تعجب لب زد :

 

_ولی شاید امیرعلی بفهمه بخ…..

 

نزاشتم حرفش رو ادامه بده و کلافه گفتم :

 

_نمیخوام درباره اون چیزی بشنوم تمومش کن !

 

با ناراحتی باشه ای زیرلب گفت و نگاه ازم گرفت روی صندلی خودم رو به طرفش کشیدم و ملتمس صداش زدم و گفتم :

 

_به کمکت احتیاج دارم

 

با ابروهای بالا رفته متعجب خیرم شد که  ادامه دادم :

 

_میخوام کمکم کنی سقط کنم!

 

با وحشت نالید : 

 

_چی ؟؟

 

به هر  طریقی بود سعی داشتم راضیش کنم تا غیرقانونی و توی مطبش کمک کنه تا از دست تنها چیزی که منو به گذشته و امیرعلی وصل میکنه رهام کنه ولی از گناهش میترسید 

 

بالاخره به هر جون کندنی بود راضیش کردم تا این کارو برام انجام بده ولی تا لحظه ای که از کنارم بره اخماش توی هم بود و معلوم بود از ته دل راضی نیست

 

از پشت خیره رفتن نازی شدم و با بغضی که تو گلوم بزرگ تر میشد دستی به شکمم کشیدم و با ناراحتی نالیدم:

 

_من رو ببخش عزیزم مادر خوبی برات نبودم

 

 

چند روز بود که از اون روزی که نازی رو دیده بودم میگذشت ولی خبری ازش نبود و سراغی ازم نمیگرفت قرار بود که خبرم کنه !

 

لعنتی زیر لب زمزمه کردم و درحالیکه گوشی رو توی دستم میفشردم شماره اش رو با عجله گرفتم

 

هنوز بوق نخورده بود که تقه ای به در اتاق خورد و با شنیدن صدای بابا زود تماس رو قطع کردم

 

_نورا دختــرم !

 

گوشی روی پاتختی گذاشتم و درحالیکه با استرس انگار مرتکب گناهی شدم لباسام رو صاف میگرفتم با صدای بلند خطاب بهش گفتم:

 

_جانم بابایی !

 

در باز شد و قامت بابا توی قاب در قرار گرفت ، انگار متوجه اضطرابم شده بود چون با چشمای ریز شده نگاهش رو بهم دوخت 

 

_چیزی شده ؟؟

 

خاک تو سرت نورا از بس تابلو بازی درمیاری همه میفهمن یه بلایی داری ،لبم رو با زبون خیس کردم و مضطرب لب زدم:

 

_نه !

 

کنارم نشست و درحالیکه نفسش رو با فشار بیرون میفرستاد با ناراحتی گفت :

 

_برای کارت چیکار کردی ؟؟

 

به طرفش برگشتم و برای اینکه از نگرانی درش بیارم با خوشحالی گفتم:

 

_این چند روزه پیگیری کردم قراره یه مدت توی بیمارستان کار کنم!

 

صورتم رو با دستاش قاب گرفت و با خوشحالی گفت :

 

_خیلی خوبه ، بهت افتخار میکنم دخترم 

 

با دیدن چشماش که از خوشحالی برق میزدند تموم پشیمونی این چندوقت از کارهایی که مجبور شدم برای ادامه تحصیلم انجام بدم دود شدن و به هوا رفتن و لبخندی گوشه لبم جا خوش کرد

 

من برای رسیدن به همین لبخند و برق چشماش حاضر بودم جونمم بدم بوسه ای روی پیشونیم گذاشت و با شوق و ذوق درحالیکه بلند مامان رو صدا میزد از اتاق بیرون رفت

 

_خانوم خانوم میدونی نورا قراره چند روز دیگه تو بیمارستان کار کنه ؟؟ خانوووم کجاییی

 

دستام ستون بدنم کردم و با لبخندی که کل صورتم رو گرفته بود زیر لب خدارو شکر کردم 

 

تا خود شب برای رفتن من سرکار جشن و پایکوبی کردن و لبخند برای یک لحظه هم از روی لباشون پاک نمیشد ، با دیدن خوشحالیشون به کلی همه چی از یادم رفت و پا به پاشون غرق خوشحالی شدم

 

با شنیدن جوک بی مزه نیما خنده امون رو برید و بی اختیار شروع کردم به قهقه زدن که بابا چپ چپ نگام کرد

 

_الان این کجاش خنده دار بود که داری بهش میخندی دخترم ؟؟

 

دستی روی شونه نیما زدم و بریده بریده گفتم:

 

_خوب دا..رم به همی..ن بی مزه بودنش میخندم دیگه 

 

با این حرفم چشمای نیما گشاد شدن و حالا این بابا بود که میخندید 

 

نیما نیم نگاهی به بابا انداخت و با اخمای درهم خطاب بهم گفت :

 

_حالا جوک های من بی مزه ان ؟؟

 

با خنده سری به نشونه تایید براش تکون دادم که یکدفعه مثل وحشیا به طرفم حمله کرد و تا به خودم بیام شروع کرد به قلقلک دادنم

 

از بس قلقلکم داده بود که دیگه نفسم بالا نمیومد ، از شدت خنده زیاد اشک از گوشه چشمم سرازیر شده بود

 

درمونده سعی کردم از روی خودم کنارش بزنم و با خنده به سختی گفتم :

 

_تو رو خد…ا ول…م کن !

 

مامان با دیدن حالمون درحالیکه سعی میکرد جلوی خندیدنش رو بگیره با اخم ساختگی خطاب به نیما گفت :

 

_ولش کن کشتی بچمو !

 

نیما ولم کرد که با عجله از دستش در رفتم و بدون توجه به خط و نشون هاش در اتاقم رو باز کردم که با شنیدن صدای زنگ گوشیم به قدم هام سرعت دادم

 

گوشی توی دستم گرفتم که با دیدن شماره ناشناسی که زنگ میزد و معلوم بود از خارج کشوره با تعجب ابرویی بالا انداختم 

 

_یعنی کی میتونه باشه!

 

دل به دریا زدم و تماس رو وصل کردم ولی با شنیدن صدای کسی که کابوس روز و شبام بود از ترس قالب تهی کردم و یخ زدم

 

 

صداش توی گوشم میپیچید ولی من انگار فلج شده باشم قدرت هیچ عکس العملی رو نداشتم  حتی نمیتونستم تماس رو قطع کنم

 

_الوووو نورا  !!

 

با شنیدن اسمم از زبونش انگار تیک عصبی گرفته باشم چشم چپم به شدت شروع کرد به تیک زدن و پریدن 

 

_پس خودتی در…..

 

دیگه نشنیدم چی میگه دستم شروع کرد به لرزیدن و گوشی از بین دستام لیز خورد و روی زمین افتاد ، دستم رو به دیوار گرفتم و خواستم مانع از افتادنم بشم ولی بی اختیار پاهام سست و بی حس شدن وقتی به خودم اومدم که روی زمین نشسته بودم

 

چطوری شماره من رو پیدا کرده !؟ مگه همچین چیزی امکان داره

 

هیچ کس جز جولیا و سوفی شماره من رو نداشتن پس این لعنتی چطور باز من رو پیدا کرده

 

با فکر به نفوذ و قدرتی که داره و هرکاری میخواد انجام میده دندونام روی هم فشردم و با حالی خراب از دو طرف دستام توی موهام فرو بردم و کشیدمشون

 

چرا دست از سرم برنمیداشت ، لعنتی زیر لب زمزمه کردم و بی اراده خیره دیوار رو به روم شدم که با بلند شدن صدای زنگ گوشی نگاهم به سمتش کشیده شد

 

باز خود لعنتیش بود که داشت زنگ میزد ، بدون اینکه دست خودم باشه بی اراده دستم به سمت گوشی رفت

 

این دل بی صاحبم داشت تموم اختیارم رو دستش میگرفت ، وسط راه دستم رو مشت کردم و محکم روی زمین کوبیدم

 

نه نباید میزاشتم باز پاشو توی زندگیم بزاره اینقدر خیره اش شدم که نمیدونم چندبار زنگ زد انگار خسته شده باشه بالاخره قطع کرد

 

نفسم راحتی کشیدم که با بلند شدن صدای پیامک گوشی برای ثانیه ای خشکم زد ، مثل جن زده ها با وحشت گوشی رو برداشتم و پیامش رو خوندم

 

_فکر نکن از دستم در رفتی منتظرم باش!

 

لبام روی هم فشردم و عصبی بدون اینکه کنترلی روی اعصابم داشته باشم گوشی رو محکم به دیوار کوبیدم

 

صدای شکستنش سکوت اتاق رو از بین برد در اتاق باز شد و بابا اینا سراسیمه وارد اتاق شدن و وحشت زده نگاهشون رو بهم دوختن

 

_صدای چی بود دخترم ؟؟

 

از ترس اینکه امیرعلی اینجا بیاد و همه چی برملا بشه تموم بدنم میلرزید و اعصابم بهم ریخته بود 

 

با دیدن حال بدم مامان با نگرانی کنارم نشست و صورتم رو بین دستاش گرفت

 

_حالت خوبه ؟؟

 

من فقط توی سکوت خیره موبایل شکسته ام که گوشه اتاق افتاده بود شدم مامان رد نگاهم رو گرفت و با دیدنش ابرویی با تعجب بالا انداخت و گفت :

 

_عه اون گوشی تو نیس….

 

بابا انگار متوجه وخامت اوضاع شده بود و حس کرده بود حالم خوب نیست توی حرفش پرید و لب زد :

 

_بهتره تنهاش بزاریم خانوم!

 

مامان با نگرانی به طرف بابا برگشت و گفت :

 

_مگه حالش رو نمی……

 

بابا با چشم و ابرو به من ماتم زده اشاره ای کرد و گفت :

 

_خانـــــــوم ….

 

مامان با دودلی بلند شد و همراه بقیه بیرون رفت ، از اینکه درکم کرده بودن و گذاشته بودن تنها باشم ازشون ممنون بودم

 

با یادآوری پیام امیرعلی دستپاچه بلند شدم ، معلوم بود خیلی بهم نزدیکه و امروز یا فردا پیدام میکنه پس هرچی زودتر باید کاری میکردم 

 

باید با نازی تماس میگرفتم تا دیر نشده با این فکر با عجله از اتاق خارج شدم

 

 

با همون وضع آشفته از اتاق بیرون رفتم و با چشمای که دو دو میزدن  دستپاچه سالن رو برای پیدا کردن گوشی،خونه از نظر گذروندم 

 

با دیدنش روی میز دستی به صورت خیس از اشکم کشیدم و با عجله به طرفش قدم تند کردم

 

_چیزی احتیاج داری عزیزم؟؟

 

با شنیدن صدای مامان به طرفش برگشتم که با دیدن همه خانوادم که با تعجب و با چشمای گشاد شده خیرم بودن آب دهنم رو قورت دادم و با صدای ضعیفی لب زدم :

 

_نه !!

 

با عجله گوشی رو از پریز برق کشیدم و درحالیکه توی بغلم مچاله اش میکردم بدون توجه به چشمای نگران اونا داخل اتاقم شدم و در رو بستم

 

وصلش که کردم با عجله شماره نازی رو گرفتم و منتظر شدم ، بالاخره بعد از چند بوق صدای خسته اش توی گوشم پیچید

 

_الوووو نازی !

 

_تویی نورا ؟؟

 

دستم روی سینه ام که به شدت بالا پایین میشد گذاشتم و نگاه گذرایی به در اتاق انداختم

 

_آره ! کی بیام مطب ؟؟

 

سکوت کرد و چیزی نگفت که بی قرار صداش زدم و ملتمسانه لب زدم:

 

_نازی تو بهم قول دادی !

 

منتظر بودم که حرفی بزنه که بعد از چند ثانیه که برای من اندازه یه قرن گذشت گفت:

 

_میدونم ولی یه کم بیشتر فکر کن

 

من فکرام رو کرده بودم و دیگه نمیخواستم یک ثانیه هم معطل کنم زبونی روی لبهای خشک شده ام کشیدم و بی معطلی لب زدم:

 

_روی تصمیمم هستم !

 

صدای نفسی که با فشار بیرون فرستاد توی گوشم پیچید و بعد از چند دقیقه با سردی بی تفاوت گفت:

 

_آدرس رو یادداشت کن!

 

بعد از یادداشت کردن آدرس ،بدون اینکه بزاره حرفی بزنم گوشی رو قطع کرد ، گوشی توی دست خشکم زد که با بوق های آزادی که توی گوشم میپیچید به خودم اومدم 

 

با عجله بلند شدم و شروع کردم به لباس پوشیدن باید تا دیر نشده خودم رو اونجا میرسوندم

🍂

🍃🍂

🍂🍃🍂

همچنین ببینید

رمان

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۳۶

  ” امیرعلـــــے “ بعد از آخرین باری که نورا رو دیده بودم خیلی وقت …

۱۰ دیدگاه

  1. چرا انقد لفتش میدیم

  2. ادمین پارت ۴۱ کی میزارید

  3. هِه تا دیروز یه هفته بود امروز شد دو هفته

  4. کی میزاریدپارت بعدی رو?

  5. میشه بدونم پارت بعدی روکی میزارین؟

  6. خط به خط یه متر فاصله گذاشتین مثلا پارت رو زیاد کردین
    احسنت چه قدر فکر کردین تا به این نتیجه رسیدین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    تبارک الله و احسن الخالقین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.