جمعه , اسفند ۹ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان استاد مغرور و دانشجویی شیطون / رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۹

رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۹

 

پس یک قدم به جلو برداشتم و جدی گفتم:

_ ولی من میخوام باهاتون حرف بزنم قربان !!

کلافه دستی پشت گردنش کشید و با چشم‌های به خون نشسته نگاه ازم گرفت یکدفعه بلند شد و درحالیکه به سمتم میومد خطاب به اون مرد گفت :

_میتونی خودت و افرادت هرچی زودتر برای تسویه برید حسابداری !!

سرنگهبان با عجله از روی مبل بلند شد و با نگرانی گفت :

_خواهش می کنم قربان من ک….

نیما دستش رو به نشونه سکوت جلوش گرفت و گفت :

_ قبلاً توضیحاتت رو شنیدم و به نظرم قانع کننده نبودند پس بهتره باز شروعش نکنی !!

سر نگهبان با دلگیری نگاهی به من انداخت و خطاب به نیما گفت :

_اوکی قربان !!

و بدون حرف اضافه دیگه‌ای با ناراحتی سرش رو پایین انداخت و از اتاق بیرون رفت بعد از رفتنش نیما به سمتم قدم برداشت که بدون اینکه ترسی به دل راه بدم با نگرانی لب زدم :

_ تورو به هرچی میپرستی قسمت میدم اخراجشون نکن مقصر اون اتفاقا منم نه اونا !!

روبروم ایستاد و درحالیکه دستاش رو توی جیب شلوارش فرو می‌برد با پوزخندی گفت :

_ صلاحیت اونا رو من تشخیص میدم نه تو !!

در و باز کرد و با چشم و ابرو به بیرون اشاره کرد و ادامه داد :

_حالام بیرون !!

منتظر بود که بیرون برم ولی من با خشم به طرف در رفتم و جلوی چشم های متعجبش بستمش و همونطوری که بهش تکیه میدادم با خشم غریدم :

_ ولی من تا تکلیف آونا مشخص نشه هیچ جایی نمیرم !!

دست به سینه با حالت خنثی نگاهم کرد که لبم را به زبون خیس کردم و مردد اصافه کردم :

_اصلا …. اصلا ….من رو به جاشون اخراج کن !!

بازم همونجوری موندم و که عصبی سرتا پاشو از نظر گذروندم و کلافه گفتم :

_ناسلامتی فامیل هس….

یک دفعه انگار به سرش زده باشه وحشی شد و فریاد کشید :

_خفه شو !!

به طرفم اومد و با کاری که کردی جیغم تو گلو خفه شد

 

یقه ام رو گرفت و درمقابل چشمای ناباورم تکونی بهم داد و عصبی فریاد زد :

_من هیچ نسبتی با تو ندارم فهمیدی ؟؟؟

از ترس انگار قدرت تکلمم رو از دست داده باشم نمیتونستم هیچ عکس العملی در برابرش نشون بدم که تکون دیگه ای بهم داد و از پشت دندونای چفت شده اش غرید :

_بفهم اون داداش عوضی تو هیچ نسبتی با من نداره !!

با آوردن اسم امیرعلی به خودم اومدم و درحالیکه دستاش رو از دور یقه ام باز میکردم لبای لرزونم رو تکونی دادم و عصبی گفتم:

_ع….عوضی خودتی !!

چشماش شد دو کاسه خون و با نفس نفس های بریده گفت :

_چی گفتی ؟؟

به عقب هُلش دادم و با دست و پایی که میلرزید لب زدم :

_همون که شنیدی !!

یک قدم به سمتم برداشت که عقب عقب رفتم و درحالیکه دستامو توی هوا تکون میدادم عصبی گفتم :

_تو….تو حق نداری به داداشم توهین کنی !!

با برخورد پشتم به دیوار از حرکت ایستادم که دستاش دو طرفم به دیوار تکیه داد و درحالیکه سرشو روی صورتم خَم میکرد زمزمه وار گفت :

_من هر طوری که بخوام حرف میزنم و اون داداش کثافتت رو به فوحش میبندم میخوای چیکار کنی !؟

نگاهم لرزونم رو به چشماش دوختم و با شجاعتی که نمیدونم از کجا به دست آورده بودم گفتم :

_اون وقت با من طرفی !!

هیستریک وار خندید و بلند گفت :

_هِه ….خانوم رو باش

با یکی از دستاش ضربه محکمی کنار سرم کوبید و بلند فریاد زد :

_این رو بدون اون داداشت تا آخر عمرش باید از من بترسه !!

از شدت ترس چشمامو روی هم فشردم و توی خودم جمع شدم که سرش رو کنار گوشم آورد و درحالیکه نفس های داغش به لاله گوشم میخورد عصبی ادامه داد :

_توام بهتره جلوی زبونت رو بگیری و اسم اون امیرعلی رو جلوی من نیاری وگرنه ….

چشمام رو باز کردم و سوالی پرسیدم :

_وگرنه چی ؟؟

با لحن ترسناکی گفت :

 

_وگرنه اصلا به نفعت نیست !!

این با چه جراتی داشت من رو تهدید میکرد ؟؟ توی چشمام زُل میزد و توقع داشت ساکت بمونم ؟؟ با دستای مشت شده توی چشماش خیره شدم و گستاخ لب زدم :

_الان داری من رو تهدید میکنی ؟؟

ازم فاصله گرفت و با پوزخند اعصاب خورد کنی گوشه لبش گفت :

_هرجوری میخوای فکر کن !!

دستش رو به سمت در گرفت و ادامه داد :

_حالام برو بیرون یالله !!!

پشت میزش نشست و بی تفاوت پاهاش روی هم انداخت که به سمتش قدم تند کردم و عصبی گفتم :

_خیلی مشتاق توی این اتاق موندن و تحمل کردن تو نیستم کافیه مطمعنم کنی اونا رو به خاطر من اخراج نمیکنی همین الان از این اتاق بیرون میرم و دیگه هیچ وقتم منو نمیبینی !

انگار از کلکل با من کلافه شده باشه نگاهش رو ازم گرفت و جوابی بهم نداد از بی توجهیش عصبی دستمو روی میزش کوبیدم و با خشمی که لحظه به لحظه داشت توی وجودم بالاتر میرفت غریدم :

_با شما بودم جناب !!

دندوناش روی هم سابید و دستش رو به سمت در گرفت و با اشاره ای ازم میخواست از اتاق بیرون برم از اینکه با وجود این همه حرف بازم سر حرف خودش بود و هرچی زودتر میخواست از شرم خلاص بشه حس میکردم در حال انفجارم !!

غرورم جریحه دار شده بود و با حس بدی که وجودم رو در برگرفته بود عقب گرد کردم و چند قدم به سمت در خروجی برداشتم

ولی یکدفعه با نقش بستن نگاه غمگین لحظه آخر اون سر نگهبان جلوی چشمام ، بی اختیار پاهام از حرکت ایستاد و زیر لب با خودم زمزمه کردم :

_به خاطر اونا تحمل کن آیناز !!

با تصمیم آنی به طرفش برگشتم که چپ چپ نگاهم کرد و کلافه گفت :

_دیگه چیهههههه ؟؟

موهای چسبیده به پیشونیم رو کنار زدم و بی فکر لب زدم :

_حاضرم هر کاری که میخوای برات انجام بدم فقط اونا رو بیرون نکن !!

چندثانیه بی حرف خیره چشمام شد و انگار بدجوری به فکر فرو رفته باشه زیرلب زمزمه کرد :

_هر کاری ؟؟؟

با این حرفش امیدی توی دلم روشن شد و درحالیکه سری در تایید حرفاش تکون میدادم به طرفش رفتم که با حرفی که زد مات موندم و ناباور زیرلب زمزمه کردم :

_نه !!

 

با پوزخندی گوشه لبش به صندلی تکیه داد و جدی گفت:

_ آره !!

دستپاچه و کمی عصبی دستامو توی هم گره زدم و سوالی پرسیدم :

_یعنی چی که میگی میخوای من باهات باشم؟؟

بلند شد و درحالیکه به سمتم میومد مرموز نگاهشو روی هیکلم چرخوند و گفت:

_ یعنی اینکه ازت خوشم اومده !!

این حرفش برام سخت بود؟؟ یعنی چی که نیما از من خوشش اومده؟؟ اونم چی؟؟ توی یه روز ؟؟ مگه همچین چیزی امکان داره ؟؟ اخمامو توی هم کشیدم و بی معطلی گفتم :

_ ولی نمیشه !!

در فاصله کمی ازم ایستاد و منتظر خیره دهنم شد که دستی توی موهام کشیدم و به دروغ با لُکنت لب زدم :

_آخه….آخه چطور بگم من دوست پسر دارم !!

ابروهاش با تعجب بالا پرید و بعد از مکثی در کمال بی رحمی گفت :

_این دیگه مشکل خودته !!

همونجوری سرجام مونده بودم و یه طورایی خشکم زده بود که بی تفاوت به طرف میز کارش رفت و بعد از جمع کردن وسایلش کیفش رو بلند کرد و به طرف در رفت که سد راهش شدم و با حرص گفتم :

_ یعنی چی این حرف ؟؟ نکنه میخوای به خاطر این پیشنهاد مسخره اونارو بیرون کنی ؟؟

نگاهش رو توی چشمای منتظرم چرخوند و مغرور گفت :

_بنظرت اینکه من ازت خوشم اومده مسخره اس ؟؟

واقعیتش این بود که من از این مرد میترسیدم و یه طورایی ازش واهمه داشتم و یه صدایی همش توی سرم اِکو میشد که ازش دوری کن این مرد خطرناکه و با این پیشنهاد یهویی و مسخره اش دامن زده بود به تمام ذهنیات بدم نسبت بهش !!

تردید رو کنار گذاشتم و جدی گفتم :

_مسخره و البته باور نکردنی !!

چشماش ریز شد و با لحن ترسناکی گفت :

_این فقط یه پیشنهاد و یه شانس برات بود که از دستش دادی !!

با دستش کنارم زد و با قدمای بلند از دفترش بیرون زد با رفتنش به خودم اومدم و دنبالش راه افتادم

منشی با دیدنم چشم غره ای بهم رفت که بی اهمیت بهش به طرف نیمایی که به طرف آسانسور میرفت قدم تند کردم که وارد شد قبل از اینکه در آسانسور قفل شه با نفس نفس وارد شدم و نگاهم رو به چشمای قرمز شده از خشمش دوختم

قبل از اینکه بازخواستم کنه زبونی روی لبهام کشیدم و با اضطراب پرسیدم :

 

_یعنی چی که گفتی از دستش دادی ؟؟

پوزخند صداداری بهم زد و گفت :

_از دستش دادی چون من همونطوری که به سرعت از یکی از خوشم میاد و وارد تختم میکنمش به همون سرعتم کنارش میزنم

چی ؟؟ یعنی چی تخت ؟؟!
با بُهت از شنیدن چیزایی که گفته بوو خشکم زد که آسانسور شروع کرد به حرکت کردن برای اینکه نیفتم بدن لرزونم رو به دیواره آسانسور تکیه دادم و با ترس پرسیدم :

_تخت ؟؟

نگاهش رو سرتاپای هیکلم چرخوند و با تمسخر گفت :

_نکنه فکر کردی گفتم ازت خوشم اومده و باهام باش عاشقت شدم ؟؟

بهم نزدیک شد که دستای لرزونم رو به دیواره آسانسور تکیه دادم که بهم چسبید و درحالیکه دستش رو نوازش وار روی بدنم حرکت میداد سرش رو توی گودی گردنم فرو برد و با لحن خماری کنار گوشم زمزمه کرد :

_نه جانم …..فقط از اندامت خوشم اومده اونم فقط برای یه شب !!

با لمس دستاش توی خَلسه عجیبی فرو رفته بودم و بی اختیار موهای تنم سیخ شده بود و بی حرکت مونده بودم که یکدفعه با حس حرکت لبهاش روی گردنم چشمام گشاد شد

با وحشت از لمس تنم توسط اولین پسری که داشت وارد حریم خصوصیم میشد خواستم به عقب هُلش بدم که پوست گردنم بین لباش گرفت و درحالیکه مِک عمیقی بهش میزد دستش روی بالا تنه ام نشست

بند بند وجودم شروع کرد به لرزیدن و انگار فلج شده باشم قدرت هیچ عکس العملی نداشتم که بعد از اینکه بالا تنه ام رو بین دستاش فشرد ازم فاصله گرفت و چشمای نیمه خمارش رو توی صورتم چرخوند روی لبهای نیمه بازم مکثی کرد و زمزمه وار گفت :

_هووووم انگار بد چیزی نیستی پس تا شب بهت فرصت میدم به پیشنهادم فکر کنی!!

خشم تموم وجودم رو فرا گرفت لعنتی پیش خودش چی فکر کرده ؟؟ مگه من دختره هرزه و زیرخواب این و اونم که اونم اینطور میخواد ازم سواستفاده کنه ؟؟

عصبی دستمو بالا بردم تا با تموم قدرت روی صورتش بکوبم که میونه راه دستمو گرفت و درحالیکه فشارش میداد از پشت دندونای چفت شده اش غرید :

_داری چه غلطی میکنی ؟؟

لبهای لرزونم رو تکونی دادم و با خشم از توهینی که بهم شده بود فریاد زدم :

_توووف به روت بیاد مردک مریض !!

دندوناش روی هم سابید و فشار دستشو دور مُچ دستم بیشتر کرد و دهن باز کرد که چیزی بگه ولی با یهویی باز شدن در آسانسور و وارد شدن یکی از کارمندا آروم کنار گوشم با خشم زمزمه کرد :

_این دفعه رو شانس آوردی !!

ولم کرد و با عجله وارد پارکینگ شد و به طرف ماشینش رفت و من رو مات و مبهوت سرجای خودم باقی گذاشت

🍃
🍂🍃
🍃🍂🍃

یک دیدگاه

  1. دختری که آهنگ امید مینوازد💙

    به نظرتون این پارتا که میذارید بعده یه هفته یکم زیاد نیس آخه ما فرصت نمیکنم بخونیم از بس طولانیه!!😏😏😏بابا نویسنده جمع کن این مسخره بازیا را خودت اگه جای ما بودی حس نمیکردی داره بهت توهین میشه آخه این چ وضع رمان نوشتنه روزی ۵ خط بنویسی بیشتر از این میشه یکم به خواننده ها احترام بذار لطفا😒😒

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan