جمعه , آذر ۱ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان حرارت تنت / رمان حرارت تنت پارت ۶۳

رمان حرارت تنت پارت ۶۳

 

دستش رو تند میکشه که من رو به جلو سکندری می خورم … میگه : تورج آدرس
داده که برم … همون شرکته نمی دونم چیه مزخرفش که حتمی مدیر عامل اونجاست
… و من میرم … اولش سراغ اهورا میرم که تکلیف روشن کنه
… یا آسو یا منو بقیه … میخوام تکلیف زندگیم روشن بشه
… ـ مسیح
… به چشمام خیره میشه : می خوای با تورج بری ؟
… خیره نگاش میکنم که زبونش رو روی لباش میکِِشه و میگه : می خوای بری ؟
! بغض کرده و مظلوم میگم : می خوام جفتتون باشین … نمی خوام انتخاب کنم
مسیح ـ تو که بخوای بمونی انتخاب با تورجه که بخواد منو خودش باهم کنارت باشیم
… یا منه تنها ! خب ؟ ـ بـ … بذار بیام … باشه ؟
… ـ تو هیچ جا نمیای … می مونی خونه … خب ؟
منتظر جواب نمی مونه و از خونه بیرون می زنه … دلم شور میزنه … این دل شور
زدن نمک می پاشه به استرسم … چی میشه ؟ چی می خواد بشه ؟ … دلم راضی
نیست مسیح از در خونه بزنه بیرون و مسیح بیرون میزنه … دل نگرون به در بسته
شده پشت سر مسیح نگاه میکنم و نمی دونم … ینی نمی دونستم که قراره چی بشه
برای بار هزارم نگام به گوشی تلفن خونه می افته … ساعت از ۲ نیمه شب گذشته و
خبری از مسیح نیست … اهورا بر نمیداره … مسیح در دسترس نیست … تورج
… برنمیداره
حساب تلفن هایی که زدم از دستم در رفته و حاال جغد وارانه با چشمایی که دلهره از
… سََر و روش می باره به گوشی تلفن روی عسلی خیره م
نمی دونم راه برم و صدای پام مامان ماهی و بابا کمال رو بیدار کنه .. خیلی وقته که
… رفتن بخوابن … کسری هم از همون سر شب به اتاق خودش پناه برده
در مونده میشم و آب دهنم رو قورت میدم … می خوام بغضمم پایین بره … ایلگار
همیشه میگه پشت سر کسی که رفته گریه نکن … که حتی اگه خدا بخواد سالم
برگرده تو با نفوس بدی که می زنی. … بد پیش میاد … من از این بد پیش
… اومدن واهمه دارم
بی تاب و بی قرار از پله ها باال میرم … جلوی اتاق کسری مکث میکنم … آخرش
… دلمو به دریا میزنم و در میزنم
… جواب نمیده که بازم در میزنم … کمی طول میکشه تا صدای پاش رو می شنوم
صبر میکنم و در باز میشه … با ظاهر آشفته بیرون میاد و چشمای نیمه باز نگام میکنه
… کمی چشمش رو می ماله و به چهار چووب اتاقش لم میده : خواب زده شدی ؟ …
… اینجا چیکار میکنی ؟
! ـ مـ … مسیح

چشماش به آنی باز میشه و تکیه ش رو از چهار چوب میگیره : دعواتون شده ؟ دست
… بلند کرده روت ؟
بغض کرده و عصبی میگم : مسیح خیلی وقته دیگه دست بلند نمیکنه روم … اصال
چی میگی برای خودت ؟ … من
… من …
زار میزنم که مبهوت نگاه میکنه … هنوز هنگه همون جبهه گرفتن و پرخاش
کردنمه جلو میاد و بازوم رو میگیره : نهان … غلط کردم … عععع … چرا گریه
… میکنی ؟
از کنار من میگذره و به اتاق رو به رویی میره که اتاق منو مسیحه از وقتی که اومدیم
.. خونه ی حاج کمال … در اتاق رو باز میکنه و میگه : مسیح زنت چِِشـ
ساکت میشه … من با چشمای اشکی نگاش میکنم که سمت من برمیگرده : کو
!مسیح ؟
… ـ نیومده … از ظهر نیومده
… ـ خب بزنگ ببین کدوم گوریه ، گریه داره ؟
! ـ بر نمیداره
مکث میکنه … حاال خواب آلودگی جاش رو به نگرانی داده و تند از کنارم میگذره و به
… اتاقش میره … منم میرم داخل که میگه : درو ببند نذار مامان اینا بیدار شن
در اتاق رو می بندم که زنگ میزنه …. تماسش بیجواب میمونه و میگم : اهورام
! برنمیداره
! وا رفته میگه : چه خبره مگه ؟ ـ نگرانم … تورجم برنمیداره
به هر سه نفرشون که زنگ میزنه همه ی تماسا بی جواب میمونه … کالفه دستی توی
موهاش میکشه و این بار باز شماره میگیره … که تماسش وصل میشه … من به
خیاله اینکه یکی از اون سه نفره تند جلو میرم و گوشم رو کنار تلفنی که کنار گوششه
… میذارم
… ـ الو
سر و صدا و شلوغیه که یاشار میگه : خبر مرگت کدوم جهنمی هستی که هرچی
میگیرمت آنتن نداری ؟ ـ گذاشته بودم رو پرواز ، چی شده ؟ .. چه خبره ؟ مسیح و
… اهورا کجان ؟
!یاشار ـ کجا می خوای باشن ؟ … کالنتری
نفس راحتی میکشم و لبه ی تخت میشینم که کسری عصبی نگام میکنه : خیالت
راحت شد چیزی نیست ؟ کالنتری به نظرت خوبه که نفس راحت میکشی ؟ ـ می
… تونست بدتر باشه
یاشار ـ کسری مُُردی ؟ با کی حرف میزنی تو ؟
کسری هم کنارم میشینه و میگه : ینی ما دخیل بستیم رو کالنتری ؟ … این بار دیگه
چرا؟

یاشار ـ جفتشون فکر کردن پوریای ولی یا هرکولی هستن برا خودشون که رفتن
شرکته اون پسره … کیه اسمش
.. ؟
… تند میگم : تو رج
یاشارم تند جواب میده : آره همون … وایسا بینم … این کی بود دیگه ؟ کسری تخم
…سگ دختر بردی خونه ؟
… کسری ـ عععع خفه شو دیوث … نهانه
یاشار ـ آها … گفتم از سر شبی عین سگ پاسوخته تنهایی دنباله کار این دوتام
اونوقت تو پای عشق حالی بدجورسوختم جونه داداش … تازه این دختره هم رو مخه
! خیلی … کی بود ؟ … آهان ، راسو
کسری ـ آسو ؟؟! … اونجا چه غلطی میکنه ؟
یاشار ـ واال به قرآن منم خبر ندارم … اهورا انگاری دست بزنش رو زََنا رو تمرین
… میکنه که هر سری یکی رو می زنه
منو کسری گنگ میشیم که یاشار ادامه میده : تو دهنی خوابوند تو گوشش بیا و ببین
… … لبش جِِر خورده ، نمیره دوا درمون میگه اهورا بیاد طبیبم شه
شوکه هیییع می کشم و دستم رو روی دهنم می ذارم … اهورا فهمیده خبر چین بودنه
آسو رو … دلم میگیره برای آسویی که از اولش براش بدبختی داشتم و حاال هم
! همینطور … خودمو فحش و ناسزا میدم برای دهن لقی که پیشه مسیح کردم
کسری کالفه میگه : یاشار خبر مرگت درست بنال … االن کجایی اصن ؟
یاشار ـ کالنتری () … موندم ببینم چه خاکی بریزیم سرمون … زندایی بفهمه غش و
… ضعف میره برا مسیح
!کسری ـ سِِکرت بمونه االن میام ، فعال
… یاشار ـ اسکلی ؟ کجا بیای ؟ تایم اداری نیست وثیقه مثیقه قبول نمیکنن که
! کسری عصبی تر از قبل میگه : گفتم بمون میام … ببینیم چه خبره اصن
…گوشی رو قطع میکنه که تند بلند میشم و میگم : وایسا منم بیام
… کسری نگام میکنه : کجا پاشی بیای ؟ … کالنتری جای توعه ؟
… کالفه و عصبی میگم : به خدا دق میکنم اینجا بمونم … تورو خدا کسری
! پوفی میکشه و میگه : سیم ثانیه آماده شو ، زود باش
اصال نمی فهمم چی می پوشم و چه برمیدارم یا چطور آماده میشم … فقط پله های
راهرو رو دو تا یکی پایین میرم و کسری توی ماشین منتظرمه … به محض نشستنم
: راه می افته و میگه
ـ از اولشم از این نسناس خوشم نمیومد .. داداشته درست ، منتها سگ برینه تو
! روحش که ریده تو زندگیمون
دلگیر میشم … اما چیزی نمیگم … تورج برای من همه چیزه … مثل مسیح …
موقعیت بدی گیر کردم … نمیشه انتخاب کنم بینه مسیح و تورج که کدومش رو

 

پارت گذاری هر روز در کانال رمان من 

🆔 @romanman_ir

همچنین ببینید

رمان حرارت تنت پارت ۵۸

  لحنش آرومه … آروم بودنش رو دوست ندارم … آروم و دلگیر … هدفش …

یک دیدگاه

  1. چه عجب یه بار زود پار گذاشتین!!!!

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan