رمان رأسجنون
-
رمان رأسجنون پارت 31
به عادت همیشه، وقتی برای یادآوردن چیزی تلاش میکرد، با انگشت شقیقهاش را فشرد و یک آن ذهنش به…
بیشتر بخوانید » -
رمان رأسجنون پارت 30
– راستش چند وقت پیش که خیلی عصبی بودم یهو راهمو کج کردم جایی که پاتوقمون بود، خب داداشش…
بیشتر بخوانید » -
رمان رأسجنون پارت 29
نگاهش را با زور بالا آورد و روی تک تک اعضای چهره مرد روبهرویش نشاند. کوچکترین تغییری را ندید…
بیشتر بخوانید » -
رمان رأسجنون پارت 28
باور نمیکرد مرد ایستادهی روبهرویش را… ناباور به سمت سها چرخید تا صحت دیدهاش تأئید شود. سها با برق…
بیشتر بخوانید » -
رمان رأسجنون پارت 27
– علیک سلام…خیله خب خوبی؟ سرش را به پنجرهی ماشین تکیه داد و بیحال زمزمه کرد: – بد نیستم!…
بیشتر بخوانید » -
رمان رأسجنون پارت 26
نگاه به سمتش چرخاند و طولی نکشید تا با غلیان ناگهانی احساساتش، تنش را بالا بکشد و بوسهای روی…
بیشتر بخوانید » -
رمان رأسجنون پارت 25
گاهی مانند ماشینهای صنعتی بیوقفه کار میکرد و همین داد اطرافیانش را در میآورد. از بین لباسهایش پیراهن تمیز…
بیشتر بخوانید » -
رمان رأسجنون پارت 24
– پنج دقیقه میمونی و قبل از اومدن غذا با یه بهونه و عذرخواهی میری اتاقت! گند بزنی اونموقع…
بیشتر بخوانید » -
رمان رأسجنون پارت 23
باصاف کردن کتش و فیکس کردن کروات ،صدایش راصاف کرد و پا از اتاق بیرون گذاشت . برق کفش…
بیشتر بخوانید » -
رمان رأسجنون پارت 22
دست در جیب شلوار گرم کنش فرو برد و به آرامی به سمت در اتاق قدم برداشت اما کوبیدن…
بیشتر بخوانید »