پنج شنبه , مرداد ۲۳ ۱۳۹۹
خانه / رمان / رمان غرقاب

رمان غرقاب

رمان غرقاب پارت ۶۴

  گم نشو تو فکر پرواز نذار بمونه غمت رو دلم عشق دردسر ساز” از سالن سینما که بیرون زدم، باد که به صورتم خورد..نورهای رنگارنگ جشنواره که درون چشمانم تابید، تازه به خودم آمدم. آمده بودم کداممان را عذاب بدهم؟ دستم را به نرده ی کوتاه نقره ای آویزان …

ادامه نوشته »

رمان غرقاب پارت ۶۳

  صبح را با انرژی آغاز کرده بودم. کله پاچه ای که عموهمایون خریداری کرده بود، همه را دور هم جمع کرده بود. همه…به جز کامیاب که اصلا شب گذشته را به خانه برنگشته بود. تصمیم را برای رفتن به ونیز، به جای پدر…سر میز صبحانه عنوان کردم. هیچ کس …

ادامه نوشته »

رمان غرقاب پارت ۶۲

  حرفش را ادامه نداد. من هم چشمانم را بستم. هم من خوب می دانستم او چه می خواهد بگوید، هم خودش می فهمید چه چیز سختی پشت این حرفش خوابیده. ترجیح می دادم از این جا به بعدش فقط به صدای باد گوش کنم. ـ عشق چیه غوغا! چنان …

ادامه نوشته »

رمان غرقاب پارت ۶۱

  غوغا بود، احوالش هم غوغا! چشمانم هنوز خیره بود به مقابلم. به سیاهی ای که هیچ در آن دیده نمی شد و سرم از پشت، چسبید روی دیوار….حالا انگار تازه داشتم می فهمیدم میعاد چه گفته بود. دستم را روی دهانم گذاشتم. ـ سلام…دیر که نکردم! چشمانم از دودو …

ادامه نوشته »

رمان غرقاب پارت ۶۰

  از مفهوم بی شرمانه ی حرفش، سرخ شدم و او به روی خودش نیاورد و شاکی تر به تخمه شکستنش ادامه داد. مانتوام را هم درآوردم و وقتی وارد آشپزخانه شدم، تبسم را با آرامش درحال ریختن چای دیدم. ـ غذا چی گذاشتی؟ برگشت سمتم، خندید و لب زد. …

ادامه نوشته »

رمان غرقاب پارت ۵۹

  ـ کی برگشتی؟ فنجان قهوه را روی میز برگرداندم، نگاه شفاف و روشنش را از نظر گذارندم و پاهایم را روی هم انداختم. ـ دیروز….گمون می کردم برسم لااقل چندروزی استراحت کنم اما، یه دلتنگی عجیبی من و کشید این جا! به آبادیس…پیش تو! لبخندی زد. دستانش را به …

ادامه نوشته »

رمان غرقاب پارت ۵۸

  چشمانش را کوتاه بست. انگار، از همان اول که در این اتاق را زدم…منتظر بود تا بیایم بنشینم کنارش و همین را بپرسم. ـ یه وقت… دیگه حرف بزنیم. سوال نپرسید، عامرانه گفت و من…چشمانم را دوختم توی نگاه فراری اش. دستم جلو رفت، روی دست هایش نشست و …

ادامه نوشته »

رمان غرقاب پارت ۵۷

  در باغ ایستاده بودم. هوا، بویی می داد شبیه بوی بهار…عطر اسپند با ذرات هوا ترکیب شده بود و معجزه ای ساخته بود عجیب آرامش بخش. با دستانم خودم را بغل کرده بودم و روی صندلی های فلزی باغ نشسته بودم. صندلی هایی که تا قبل از رفتنم، اثری …

ادامه نوشته »

رمان غرقاب پارت ۵۶

  برخلاف تصورم، لبخندی نزد. بیش تر دلتنگانه تر خیره ام ماند…نگاهی که باعث شد قلب من هم پر شود از حس بی پدر دلتنگی و تهش لبخندی محو و کمی تلخ، روی لب هایم بنشانم. ـ چیه؟ بالاخره برگشتم دیگه. پلک زد، با یک آسودگی خیال و سرش را …

ادامه نوشته »

رمان غرقاب پارت ۵۵

  اسم دکتر جایگزینم، باعث شد لحظه ای کوتاه لبخندم خشک شود و بعد، دوباره…شبیه تمام این مدتی که لبخند زدن را تمرین کرده بودم، چشمانم بدرخشند. یک گام دیگر جلو رفتم اما، دست دختر را هم رها نکردم. ـ خوشحالم بالاخره رسیدین دکتر. مدت ها بود منتظر بودم. با …

ادامه نوشته »

codebazan