دوشنبه , خرداد ۵ ۱۳۹۹
خانه / رمان / رمان غرقاب

رمان غرقاب

رمان غرقاب پارت ۴۷

  ـ من…من فقط توی عصبانیت هولش دادم غوغا. هولش دادم که بره عقب و بتونم برم و یه وقت بهتری حرف بزنیم. پلک هم نمی زدم. سرم را به سمتش چرخاندم و قلبم، طوری تیر کشید که انگار با چاقو پاره اش کردند. نگاهم را که دید باز چشم …

ادامه نوشته »

رمان غرقاب پارت ۴۶

  ********************************************************************* نمی دانستم، چندمین باری بود که همراهش را می گرفتم و به جز بوق های ممتد و عصبی کننده، چیزی عایدم نمی شد. خسته، کلافه، مستأصل و نالان، برق راهرو را خاموش کرده و با قدم هایی سبک به سمت اتاق مشترکشان حرکت کردم. دستگیره را لمس کرده …

ادامه نوشته »

رمان غرقاب پارت ۴۵

  حجم کلافگی صدایش باعث شد، خیره به درختان باغ که در تاریکی موهوم به نظر می رسیدند، زمزمه کنم. ـ راست گفتی که بیا به چیزای خوب فکر کنیم. ترسا انگار مسری ان. ترست توی جون منم نشست. هردو آهی کشیدیم و این بار، باز او بود که یک …

ادامه نوشته »

رمان غرقاب پارت ۴۴

  نشسته بود روی صندلی گردان اتاقم، دست به سینه با یک لبخند محو به آشفتگی من نگاه می کرد و این طرف و آن طرف رفتنم را با چشمانش رصد می کرد. ـ روسریم خوبه؟ دستش را از روی سینه جدا و زیر چانه اش گذاشت. چرا چشمانش آن …

ادامه نوشته »

رمان غرقاب پارت ۴۳

  ـ از مدرسه بیرون زدیم. با صدای جیغ، با دخترایی که هرکس یک طرف می دوید. هواپیماها نزدیک بهمون پرواز می کردند، خیلی خیلی نزدیک! بازارم زده بودند. بوی باروت و خونه، کل شهر و پر کرده بود. لوله های آب ترکیده بودند و آب با شدت از خاک …

ادامه نوشته »

رمان غرقاب پارت ۴۲

  ************************************************************************* ـ یادم رفته بود! ـ آدمی که روز میلادش از یادش بره، یعنی هوای ذهنش خیلی ابریه. ابری نبود. الان و در این لحظه، با آن پتوی سبک دور تنم، وقتی نزدیک به آتش، در نزدیکی ساحل و میان نور مهتاب نشسته بودم، دیگر ابری نبود. با چوب …

ادامه نوشته »

رمان غرقاب پارت ۴۱

  توپ والیبالی که آورده بودم، کمی کهنه بود. متعلق به روزهای بی دردی گذشته، با این حال قبل از گذاشتنش در ماشین، با تلمبه ی قدیمی انبار، بادش کرده بودم. هنوز به یاد داشتم سوزن باد کردن توپ هارا، در قندانی قدیمی، بالای قفسات انباری نگه می داشتیم. روسری …

ادامه نوشته »

رمان غرقاب پارت ۴۰

  *********************************************************************** ـ به چی فکر می کنی؟ نگاهم را از گلدان بزرگ فردوس گرفته و به دستانم دادم. به جه فکر می کردم؟ میان این مبل های سبز رنگ، انگار گفتن از فکرها، راحت می شد. ـ این روزا بیش تر از همیشه به بچگی هام فکر می کنم، …

ادامه نوشته »

رمان غرقاب پارت ۳۹

  ******************************************************************* شام خورده بودیم. به شکلی سنتی، روی سفره ای گلدار و بشقاب های گل سرخ، میان لبخند زدن ها و شوخی های این خانواده و طعم خوش غذایی که حس می کردم، سال ها از آن محروم بودم. خیلی وقت بود غذاهایی که می خوردم این طعم بی …

ادامه نوشته »

رمان غرقاب پارت ۳۸

  علی و خانواده اش را هم تشخیص دادم و لحظه ای حس کردم در آغوش تبسم فرو رفتم. میان یک شلوغی منگ از آدم هایی که خیلی هارا نمی شناختم، به سنگ قبرش زل زده و برای بی مادر رفتنش مویه می کردم. پدر وقتی بغلم کرده بود، فقط …

ادامه نوشته »

codebazan