جمعه , آبان ۹ ۱۳۹۹
خانه / رمان / رمان غرقاب

رمان غرقاب

رمان غرقاب پارت آخر

رمان غرقاب پارت آخر

مهری که از قلب تغذیه می شد، تمام نمی شد. به خدا قسم که نمی شد. ************************************ ************************************ *** تاکسی که ایستاد، چشمان یخ زده ی من چسبیدند به در کافه و بعد، با صدای راننده، سرم را چرخاندم. خواهرم جای پارک نیست، بدجا ایستادم. زودتر پیاده شو تا صداشون …

ادامه نوشته »

رمان غرقاب پارت ۷۱

رمان غرقاب پارت 71

  بهشون گفتم کباب تورو آب دار تر بردارن عزیزم. شاهرخ خان لبخندی زد و من، با شوق تماشایشان کردم. حال آدم از دیدنشان خوب می شد. به جای زل زدن به ما، برو ببین اون عمه و مامانت به جای قرمه سبزی، شوربا تحویلمون ندن. بگین برو دنبال نخود …

ادامه نوشته »

رمان غرقاب پارت ۷۰

رمان غرقاب پارت 70

کار خاصی نبود، فقط خیلی وقت بود که این مورد فوبیای شدید رو ندیده بودم. مخصوصا توی این سن. من موردهای شدیدتری هم داشتم. موردی که به محض قرارگیری ساکشن توی دهنش شروع می کرد از استرس به عق زدن. بدون این که چیزی توی معده اش باشه. خداروشکر که …

ادامه نوشته »

رمان غرقاب پارت ۶۹

سرم توی آغوشش بود، توی آغوش مردی که به خاطر صلاح حال دیگران، به خاطر اشتباهش و اشتباهم… از او گذشته بودم. من معتقد بودم تمامی آدم ها، تاوان خطاهایشان را می دادند. حتی اگر قانون این تاوان را نمی گرفت، باز هم چیزی تغییر نمی کرد. روزی و لحظه …

ادامه نوشته »

رمان غرقاب پارت ۶۸

  ـ برای فراموش کردنت، چقدر عمر لازمه علی؟ چشمانم پر شد، دستان او اما جسارت پیدا کردند و جلوتر آمدند. به نشستن انگشتانش، روی دستم چشم دوختم و صدایش را به جان گوش هایم انداختم. ـ فرق من و تو اینه که تو برای فراموش کردن من می جنگی …

ادامه نوشته »

رمان غرقاب پارت ۶۷

  _ چندماهی می شه! باز هم نگاهی دیگر…یک نگاه سبک شده ی پرواز کرده! ـ یه سوال بپرسم؟ سکوتم اجازه نداد به پرسیدنش. ـ اون روز…توی اتاق فیزیوتراپی، خودت بودی؟ نگاهش کردم، با یک غم سنگین شده میان مردمک هایم و او، تلخ لبخند زد. به صندلی اش تکیه …

ادامه نوشته »

رمان غرقاب پارت ۶۶

  اوهم حالا داشت متفکر و کلافه نگاهم می کرد. این بدشانسی بزرگی بود که دقیقا وقتی چیزی تا ساعت پروازم نمانده، گریبانگیرم شده بود. ـ بریم سمت امانات فرودگاه، شاید کسی به اون جا تحویلش داده. خوشبینانه نظر می داد، با این همه من هم سعی کردم مثل او …

ادامه نوشته »

رمان غرقاب پارت ۶۵

  من حس می کردم، هرچقدر سنم بالاتر برود، جلوی عشق مقاوم تر می شم. دیگر دست و دلم نمی لرزد…دیگر قرار نیست بدنم رعشه ی یک حس بی امان را بگیرد اما….اشتباه می کردم! لمس دستان مردی که با زبانش، عاشقم کرد و با حمایت هایش…پابندم، هرچقدر هم سنم …

ادامه نوشته »

رمان غرقاب پارت ۶۴

  گم نشو تو فکر پرواز نذار بمونه غمت رو دلم عشق دردسر ساز” از سالن سینما که بیرون زدم، باد که به صورتم خورد..نورهای رنگارنگ جشنواره که درون چشمانم تابید، تازه به خودم آمدم. آمده بودم کداممان را عذاب بدهم؟ دستم را به نرده ی کوتاه نقره ای آویزان …

ادامه نوشته »

رمان غرقاب پارت ۶۳

  صبح را با انرژی آغاز کرده بودم. کله پاچه ای که عموهمایون خریداری کرده بود، همه را دور هم جمع کرده بود. همه…به جز کامیاب که اصلا شب گذشته را به خانه برنگشته بود. تصمیم را برای رفتن به ونیز، به جای پدر…سر میز صبحانه عنوان کردم. هیچ کس …

ادامه نوشته »

codebazan