رمان تقاص

رمان تقاص

رمان تقاص

رمان تقاص  نویسنده : هماپوراصفهانی ژانر : عاشقانه سالها پیش … وقتی هنوز چشم به دنیا باز نکرده بودم حوادثی رخ داد که تاثیرش را مستقیم روی زندگی من و تو گذاشت … شاید هیچ کس تصورش را هم نمی کرد یک عشق اتشین در گذشته باعث یک عشق اتشین …

Read More »

رمان تقاص فصل آخر

همه زار مي زدن براي تو .. براي باربد … براي بچه تون … براي خوشبختيتون! اينکه اون چند وقت چي به ما گذشت گفتن نداره. قضيه جاسوسي باربد که لو رفت همه شوکه شده بوديم! اصلاً بهش نمي اومد همچين آدمي باشه. ولي خوب بيچاره عاشقي براش شد داس …

Read More »

رمان تقاص فصل ۸ قسمت ۲

داريوش تا به حال به اين قضيه فکر کردي که مي شه با صبر به خيلي چيزا رسيد. – منظورت چيه؟ کنارش روي مبلي نشستم و در حالي که سيگار رو از دستش مي گرفتم و ليوان شربت رو ميون انگشتاش جا مي دادم گفتم: – از کجا معلوم که …

Read More »

رمان تقاص فصل ۸ قسمت ۱

– يالا ديگه حالا صداي قار و قور شکم آرمين تا بالا هم مي رسه. با اينکه حوصله نداشتم با کسي روبرو بشم، ولي درستش نبود که پايين نرم. بلند شدم و بعد از مرتب کردن موهام بازم بدون اينکه خيلي به در و ديوار اتاق خيره بشم، همراه سپيده …

Read More »

رمان تقاص فصل ۷

با وحشت گفتم: – زده به سرت؟!!! اين حرفا چيه؟! طلاق بگيرم بچه مو هم سقط کنم … بعد تا اخر عمر بشينم يه گوشه زار بزنم … دستي دستي خودمو بدبخت کنم! ديگه چي عزيزم؟ سپيده آهي کشيد و گفت:- مي خواستم مطئن باشم که واقعا باربد رو دوست …

Read More »

رمان تقاص فصل ۶

سپيده در حالي که روسري سفيدش رو توي مشتش فشار مي داد، لب تخت نشست و گفت: – خوب دوست داري چي کار کنيم؟ – نمي دونم حوصله ام سر رفته. – خوب بيا بريم قدم بزنيم. – کجا؟ – ساحل رو مي گيريم و مي ريم جلو. من که …

Read More »

رمان تقاص فصل ۵

دلم مي خواست سرمو به ديوار بکوبم. باورم نمي شد که اينقدر ساده داريوش منو هم مثل يه تيکه آشغال از قلبش بيرون انداخته باشه. هنوز باورم نمي شد! کاش مرده بودم. زندگي ديگه معنايي نداشت. بدون داريوش؟ اينقدر منتظر بودم که زنگ بزنه و تاريخ خواستگاري رو معلوم کند، …

Read More »

رمان تقاص فصل ۴

با مهموناي جديد هم سلام و احوالپرسي کردم و سر جام کنار سپيده نشستم. سپيده هي از گوشه چشم بامز هنگام مي کرد و من سعي مي کردم نگامو ازش بدزدم. ديده بود داريوش اومده دنبال من حالا هي کرم مي ريخت. کم کم همه مهمونا اومدن. بيشترشون جوون و …

Read More »

رمان تقاص فصل ۳

ا خودم فکر کردم ذکر خير کي بود؟ خاله کيميا؟!! خوبه همين الان داشت مي گفت کاش اون نباشه ها! مامان آب زير کاه موذي! از فکر خودم خنده ام گرفت و به بقيه مکالمه مامان گوش دادم: – قربونت برم. جدي مي گي؟ خيلي خوشحالم! ببينم هنوز که بهش …

Read More »

رمان تقاص فصل ۲

مامان با تعجب گفت: – چت شد يهو؟ اوقور بخير کجا تشريف مي برين؟ دلم نمي خواست حرف بزنم. فقط مي خواستم از اتاق برم بيرون. ولي مجبور بودم توضيحي قانع کننده به مامان بدم تا اجازه خروجم رو صادر کنه. سعي کردم لبخند بزنم و گفتم: – مي خوام …

Read More »