رمان باران بهاری

رمان بهار پارت ۸۰

_ من نمی خواستم هیچ کدوم از این اتفاق های بدی که تو زندگیم افتاده، اتفاق بیفته و همشون اتفاق افتادن…!  من هیچ کنترلی نداشتم روشون بهار…. حالا که به این مرحله رسیدم و دارم همه چیز رو دونه دونه ترمیم می کنم، به این سن رسیدم و موفق شدم …

Read More »

رمان باران بهاری

رمان باران بهاری

رمان باران بهاری پشت میز کارم نشسته بودم و حسابهای این ماه کارخونه رو بررسی میکردم تا مشکلی نداشته باشه..به کارمندا نمیشه اعتماد کرد..زیاد جدی نمیگیرن کارو..گوشیم زنگ خورد..از رو میز برداشتمش نگاهی بهش انداختم..از خونه بود..سریع جواب دادم: -جانم؟ صدای گرم و مهربون مامانم اومد: -سلام دخترم.. لبخندی نشست …

Read More »