شنبه , آبان ۱۰ ۱۳۹۹
خانه / 2020 / اکتبر

بایگانی ماهانه: اکتبر 2020

رمان ویدیا جلد دوم پارت ۳۰

رمان ویدیا جلد دوم پارت 30

#ایران_تهران #شاهو -نکنه فراموش کردی؟ شاهو با عصبانیت دستهاش و مشت کرد. -من تو کشور پیشرفته ای زندگی می کنم، یادت که نرفته؟ نازیلا نگاهش رو مستقیم به چشمهای شاهو دوخت. -انگار یادت رفته من یه زمانی نزدیک ترین فرد به تو بودم؟ شاهو پر خشم مچ دست نازیلا رو …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۵۸

رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت 58

    نمیدونم چقدر توی فکر بودم که با صدا کردن اسمم توسط جورج به خودم اومدم   _الو آیناز هستی؟؟!   دستی به چشمام کشیدم   _آره ببخشید یه لحظه حواسم پرت شد راستی کاری نداری ؟! باید قطع کنم آخه یه جورایی پشت فرمونم    _اوکی ولی یادت …

ادامه نوشته »

رمان ویدیا جلد دوم پارت ۲۹

رمان ویدیا جلد دوم پارت 29

  #ایران_تهران #پانیذ گارسون سینی دیزی رو روی میز، رو به روشون گذاشت. پانیذ با گذاشتن سینی چشم بست و بوی خوشش رو نفس کشید. علیرام با لبخند به حرکات پانیذ نگاه کرد. پانیذ هر دو دستش رو به هم کوبید. -شروع کنیم؟ علیرام با سر موافقتش رواعلام کرد و …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۵۷

    بدون اینکه توجه ای به میزای دور و بر بکنم مستقیم رفتم و پشت آخرین میز ته سالن نشستم که با نزدیک شدن گارسون بهم نفسم رو با فشار بیرون فرستادم فکر میکردم نیما دیگه دنبالم نمیاد و کاری نمیکنه ولی همین که درگیر سفارش غذا بودم یه …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۵۶

رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت 56

      _ولی داداش….اون دختره گناه داره نابودش کردی میفهمی ؟؟ نه این ول کن نیست ، دست از نصیحت ها و اصرارش برنمیداره با تمسخر لب زدم : _هه …. داداش ؟؟ با دست های مشت شده روی صورتش خم شدم و عصبی گفتم : _بار آخرت بود …

ادامه نوشته »

رمان ویدیا جلد دوم پارت ۲۸

رمان ویدیا جلد دوم پارت 28

  #ایران_تهران #علیرام علیرام خیره ی پانیذ و حرکاتش بود. پانیذ چرخی زد و اومد با فاصله کنار علیرام نشست. کمی خم شد به سمت زمین تا پاش به زمین برسه. -چیکار می کنی؟ -میخوام تاب بخورم. علیرام لبخندی زد. -خاله ریزه، بهتره بری عقب تکیه بدی. پانیذ شکلکی درآورد. …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۵۵

رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت 55

    با این حرفم خشمگین بازوم رو کشید و سینه به سینه ام ایستاد _معلوم هست داری چی میگی ؟؟ هااا دست درازی کردی به دختر مردم بعد زبونت هم درازه ؟؟ خشمم اوج گرفت و عصبی فریاد زدم : _خوب کردم اصلا میدونی چیه ؟؟ حقش بود با …

ادامه نوشته »

codebazan