رمان طلایه دار

رمان طلایه دار پارت 145

2.3
(3)

طلایه دار:
رسام چند لحظهای فقط به تماشایش ایستاد و
دخترک که هر ثانیه، برایش عمری میگذشت،
وحشتزده نگاهش کرد.
این مکث و تعلل یعنی این که میتواند و وای بر
دل دختر که برای هزارمین بار شکست.
شاداب چه میدانست، که مرد دارد یک دل سیر
رفع ولتنگی میکند و جزبهجز چهرهی دلبرش را
در ذهن میسپارد.
-چند روزی نیستم.
به معین اشاره زد و با جدیت خطاب به شاداب
گفت:
-امانته دستت. برگردم معین و میگیرم، که بری
به زندگیت برسی.

دهان شاداب باز ماند و چیزی در چشمانش
شکست.
-در قفل نیست، خواستی بری راهت بازه…
رسام نگاه فلفلش را تاب نیاورد و بدون زدن
حرفی از خانه خارج شد و همزمان گفت:
-فقط قبلش خبر بده که بگم یه پرستار بیاد خونه.
#پارت_547
دکمهی آسانسور را زد و تیر خلاص را قبل از
رفتن به قلب شاداب زد:
-خودت آزادی که بری. پسرم پیش من میمونه.

نگاه خیس شاداب و چشمان شکار رسام تا قبل از
بسته شدن در آسانسور خیره به هم ماند.
و لعنت به فاصلهها و دوری…
لعنت به عشق و دردی که بههمراه دارد.
شاداب در را بست و تهی و بدون هیچ حسی کنار
فرزندش روی زمین نشست.
پسرک از پای او گرفت تا بلند شود، او اما متوجه
هیچ چیز نبود، جز آن جملهی آخر.
-خودت آزادی که بری…
آزاد؟ مگر تا به امروز زندانی او بود؟
اگر زندانی بود، که او این اسارت شیرین را تا
خود جهنم خدا هم طلب میکرد.

– َم َم…
پسرش را به آغوش کشید و به سمت آشپزخانه راه
افتاد.
اما دوباره راه رفته را برگشت، تا از کیفش شیر
او را بردارد.
اصلا در حال خودش نبود و شرایط نگهداری از
فرزندش را نداشت.
کاش یک کمکی که نه، صدها نفر میآمدند و به
یاریاش میشتافتند، تا جان از تنش نرفته.
وسط راه از حرکت ایستاد. تا به این لحظه فکر
میکرد، عشق رسام آنقدری باشد که ببخشد…
اما حال…
اشک دوباره و برای هزارمین بار در این مدت
مهمان چشمانش شد.

#پارت_548
دلش به شور افتاده بود و گویی صدها خنجر در
قلبش فرو کردهاند.
ترسیده بود و ذهنش یکجا متمرکز نمیماند.
رسام از او گذشته بود؟
از
ِن
ما
چش جا ِن دلش افتاده بود؟
وسط واحدی مجلل و شیک، خود را آوارهترین و
فقیرترین دختر روی زمین میدید.
او بدون رسامش هیچ نبود و با او غنیترین بود.

نه! نمیشد، نمیتوانست و نمیگذاشت، که این
پایانشان باشد.
آرمان گفته بود، یک پایان خوش حق آنهاست و
او با همین تن ضعیف و دستان کوچکش به جنگ
سرنوشت میرفت، تا جز این برایشان رقم نخورد.
حتی صدای زنگ تلفن همراهش هم او را به خود
نیاورد، فقط از روی عادت برای کودکش شیر
درست کرد و خیالش از سیر شدن او که جمع شد،
از جا برخواست.
تمام خانه را به دنبال دسته کلیدی گشت و در
نهایت با پیدا کردنش، از خانه بیرون زد و به قصد
جمع کردن وسایلش، به خانهی پدریاش بازگشت.

در راه همه چیز را برای آرمان تعریف کرد و
حتی “درست میشه” آرمان هم خیالش را راحت
نکرد.
فقط او گفت که کمی زمان به خودشان بدهند و
تمام امید شاداب هم، همین زمان بود، که شاید همه
چیز درست شود.
#پارت_549
در جواب تماس عمه مرضی هیچ نگفت، چون
میدانست، رسام خودش برای همهی آدمها خط و
ربط تعیین میکند و محال ممکن است که عمه
مرضی بتواند، او را به راه زندگیاش، با شاداب
بازگرداند.

در خانه، تمام وسایلش را جمع کرد و به پسرش
قول داد، که این خانهبهدوشی پایان یافته و دیگر از
کنار پدرش و زیر سایهی او ُجم نمیخورند.
نگاه آخری به خانهی پدر و مادرش انداخت و در
در را بست و چمدانش را دنبال خودش کشید.
معین این چند ساعت را دائم بیقراری میکرد و
به نظر شاداب که، متوجه دل آشوب مادرش شده.
پسرش را در بغلش جابهجا کرد و ترجیح داد به
جای اسنپ، تاکسی بگیرد.
***
کمی آنطرفتر، مردی درون پژوی نقرهای رنگ
تلفنش را برداشت و فوری با رئیسش تماس گرفت.

رسام که محمود، تنها فرد مورد اطمینانش در
تهران، را برای مراقبت از شاداب و فرزندش
گذاشته بود، با دیدن شمارهی او فوری جواب داد.
-بگو…
مرد ماشین را روشن کرد و آرام دنبال دختر راه
افتاد.
-قربان، خانوم همین الان با یه چمدون از خونه
اومدن بیرون.
دست رسام از خشم مشت شد و نگاهش به خون
نشست.
شادابش را چه شده بود، که کنار او ماندن را
نمیخواست؟
چرا خانهی خودش را ترک میکرد؟!
مگر نیامده بود برای ماندن و ساختن؟!

#پارت_550
-اقدامی انجام بدم؟!
با صدای محمود به خود آمد و گفت:
-دنبالش باش. جز پنتهاوس جایی رفت، بگیر و
ببرش ویلای کرج تا بیام.
مرد با تردید به دخترک نگاه کرد و فقط لب زد:
-چشم.
رسام قبل از قطع کردنش، جدی و تهدید گونه،
تاکید کرد.

-خط به زن و بچهم بیفته، خطخطیت میکنم
محمود. با زبون خوش ببرش. دستت بهش نخوره.
گفت و منتظر حرفی نماند و تلفن را قطع کرد.
تلفن را داخل کت مشکی رنگش برگرداند و خیره
به دخترک اغما رفتهی روی تخت، پوزخندی زد.
هیچوقت راضی به مرگ و ناراحتی کسی نبود،
اما خود کرده را تدبیر نیست و هیچ عذاب
وجدانی بابت فاطمه که به اغما رفته بود حس
نمیکرد.
قدمی به عقب برداشت…
نگاه آخرش را به دختری که از پنجسالگی به جبر
در سرنوشتش جا داده بودند انداخت و در نهایت
چرخید و راه خروج را پیش گرفت.

گذشتهاش، تا به امروز را دوره کرد و از در
اصلی بیمارستان که خارج شد، دیگر هیچ یادش
نبود.
گذشته و تمام دردسرهایی که کشیده بود را به
دست فراموشی سپرد….
پدرش و معاملهای که شد…
مادرش و آن طرد شدن بیرحمانه را…
شیخ و فاطمه و دسیسههایشان…
همه و همه را زیر خروارها خاک دفن کرد و
سوار ماشینش شد…
#پارت_551

همه را فراموش کرد جز یک نفر، آخر مگر
میشد تک ستارهی آسمان دلش را به فراموشی
بسپارد؟
استارت زد و لعنت به تلفنش که امان نمیدهد،
کمی در فراغ خاطر به آن یک نفر فکر کند.
فلفلش…
فلفل، چاشنی زندگی او بود…
چاشنی و خنثی کننده تلخیها و رنج و دردش…
او شور و نشاطی دوباره به او بخشید و از دنیایی
که خودش را در آن غرق کرده بود بیرون کشید.
تلفن را که برای بار چندم زنگ میخورد پاسخ و
روی هلدر ماشین قرار داد.
-جانم عمه…

عمه مرضی کلافه گفت:
-کجایی رسام؟ نمیای؟ ناهار گذاشتما.
البته آرمان مهمان خانهشان بود و میخواست،
ساعت آمدن رسام را مطمئن شود.
رسام پایش را روی پدال گاز فشرد و با لبخندی
گفت:
-میل به ناهار ندارم. دستت درد نکنه. میرم که
شام و با زن و بچهم بخورم.
همهی آنها از صدای بربغض و غصهی شاداب
فهمیده بودند که یک جای کار میلنگد.
آخر دخترک ضعف زیادی در مقابل رسامش
داشت و یک اخم ریز او، دنیایش را جهنم
میساخت.

مرضی لبخندی زد و با چشم و ابرو، رو به
آرمانی که کنارش نشسته بود، لب زد:
-حل شد.
و سپس خطاب به رسام گفت:
-سر راهت دو شاخه گل بخر. با اون قد و هیکل
دس ِت خالی نرو پیش زنت.
گفت و تلفن را قطع کرد و خندهی کوتاه و
مردانهی رسام را نشنید.
#پارت_552
رسام حتی نفهمید چطور خود را به خانه رساند.

گویی پاک کردن دلش از هر چه نفرت و کینه،
قلبش را برای دلبرش که بلاخره میتوانست او را
با خیالی راحت آسوده کنار خود داشته باشد،
بیقرار تر کرده بود.
او را نخواهد؟
او برود؟
حتی اگر لازم باشد، بال و پر قناری کوچکش را
میچیند، تا برای همیشه برای خودش بماند!
ماشین را به جای پارکینگ، کنار خیابان پارک
کرد و لگویی که برای پسرش خریده بود را از
صندلی عقب برداشت.
باید تمام اسباببازیهای دنیارا برای پسرکش
بخرد و او را حسابی سرگرم کند.

وقت زیادی لازم دارد، تا با فلفلش بنشینند و
یکدل سیر کمبودهای گذشته را جبران کنند.
با یادآوری حرفهایی که به او زده بود، نچی
کرد.
-حقش بود.
گفت و با اخم سری برای لابی من تکان داد و
وارد آسانسور شد.
محمود که خبر داد دخترک به خانهی خودش
برگشته، کمی از دلخوریاش کم شد.
اما هیچوقت او را بابت اینکه دست روی غیرت و
تعصبش گذاشته نمیبخشد.

چه خوب شد که دیروز زود از خانه رفته بود،
کمی بیشتر میماند قصد داشت مدت صیغه را هم
ببخشد.
بدون در زدن، در را باز کرد و شاداب که توقع
حضور و بازگشت او را به این زودی نداشت،
جیغ خفهای از ترس کشید و معین با صدای
شاداب، وحشتزده زیر گریه زد.
#.پارت_553
اخمش را غلیظتر کرده و بدون توجه به شاداب
لگوهارا مقابل پسرش قرار داد.
-سلام…

نیمنگاهی به شاداب که نزدیکش شده بود و
مظلومانه نگاهش میکرد انداخت و چیزی زیر لب
زمزمه کرد.
-شام خوردی؟
نخورده بود و از هشت صبح تخته گاز رانده بود،
تا هرچه زودتر به تهران برسد.
-منم نخوردم.
کودکش را به جای شاداب هم بوسید و حواسش به
نگاه حسود و پرحسرت دلبرش نبود.
قلب شاداب گرفته پرغصه به این صحنه
مینگریست.
روزی او هم دخترک همین مرد بود.

نمیدانست برای پسرش و پدر مهربانی که دارد
اشک شوق بریزد، یا برای خودش که گویی
دوباره یتیم شده.
-غذا نداریم. درست کنم یه چیز؟
صدایش میلرزید و از نظرش، رسام چقدر
سنگدل شده بود که واکنشی نشان نمیداد.
رسام با خود فکر کرد، که او تا این موقع را
گرسنه مانده؟
همین دیگر…
به خودش نمیرسید، که انقدر لاغر شده بود.
-درست کن.

دخترک خوشحال از اینکه او حرفی زده به
آشپزخانه رفت و فوری مشغول تدارک شامی ساده
شد.
از همانجا به رسام که به اتاقش میرفت خیره شد
و دلش غنج رفت برای قد بلند و شانههای پهنش.
#پارت_554
نگاهش خریدارانه روی هیکل خوشفرم و
مردانهاش چرخید روی بازوهای عضلهای و پهن
او مکث کرد.
چقدر دلش تنگ شده بود، برای سر نهادن روی
آنها…

چقدر دلتنگ بود برای نوازش شدن موهایش،
توسط دستان مردانه و پرقدرت همسرش.
رسام که کامل وارد اتاق شد، ناگهان با کف دست
به پیشانیاش ضربه زد.
این یکی دو روز را در تخت رسام خوابیده بود و
فراموش کرده بود، که اتاقش را مرتب کند.
ناگتها را روی کانتر رها کرد و خودش را به
اتاق رساند.
با دیدن او بدون هیچ پوششی دستپاچه گفت:
-اومدم… اومدم رو تختی و مرتب کنم.
تنها پوششش همان شورت باکسری مشکی رنگ
بود و شاداب نمیدانست، سه هفته دوری، چرا باید
حسهایش را ریست کرده باشد و اینگونه با
دیدنش شرمزده شود.

رسام برای اینکه جو کمی آرام بگیرد پرسید:
-میتونی وان و پر کنی؟
بدون اینکه نگاهش کند به سمت سرویس اتاق راه
افتاد و همزمان زیر لب جواب داد:
-بله!
صدایی از گلوی رسام خارج شد و پرلذت
نظارهگر برخورد فلفلش بود.
هیچوقت عادی نمیشد…
لپهای گلی و شرم دخترانهاش، با وجود
فرزندشان همیشه برایش تازگی داشت.
شاید چون هر دوی آنها، آنطور که باید با هم
نبودند و راه زیادی داشتند، تا جاهای خای و
کمبودهای گذشته جبران شود.

به سمت تخت رفت و بههم ریختگیاش، به جای
اینکه ناراحتش کند، تنش را داغ کرد.
تصور پیچ و تابی که شاداب در این تخت
خورده…
نفس عمیقی گرفت و سرخورده به سمت حمام راه
افتاد.
حتی به ملافههای تخت هم حسادت میکرد. آن پیچ
و تاب دلبرکش، باید در آغوش خودش بود و بس.
#پارت_555
-نرفتی…

شاداب سرش چرخید و به رسام که بازویش را به
چهارچوب در تکیه زده بود و دست به سینه او را
نگاه میکرد خیره شد و لب زد:
-نرفتم…
دخترک گفت و نگاهش کردم.
-کجا برم؟ وقتی همهی امیدم اینجاست.
صدایی از از دهانش خارج شد و شاداب از کنار
وان به سمتش راه افتاد.
-لابد میخوای بمونی و بسازیم؟
لبخند پر بغض فلفلش از دیدش دور نماند و
بلافاصله با صدای لرزانش گفت:
-آ…آره.

بیرحم؟
شاید اندکی اذیت کردن دخترک به جایی بر
نمیخورد. باید مطمئن میشد، که تا آخر دنیا
راهشان یکیست و دیگر به رفتن فکر نمیکند.
جلو رفت و موهای شاداب را پشت گوشش انداخت
و دخترک از این لمس ریز، چشمانش بسته شد.
-ولی من دیگه نمیخوام. من تو ناخوشی همراه
میخواستم. خوش بودن و تنهاییشم بلدم. وانو پر
کردی؟ بیرون باش.
جملهی آخر را گفت و تند پلک زدن فلفلش را که
دید، پشیمان شد.

آخ که صدای شکستن قلب فلفلش حتی گوش های
او را هم کر کرد.
نمیتوانست، غصهاش را تحمل کند.
روی بر گرداند و همان تکه لباس باقیمانده هم از
تن در آورد.
#پارت_556
شاداب چه حالی داشت…
دخترک بیچاره انقدر مهبوت این بیرحمی تابه
حال دیده نشده در رسام بود، که حتی نگاه هم
نگرفت و مات مانده لب زد:
-چ…چشم!

دستان رسام از این همه بیرحمی خودش مشت
شده. قرار بود حال که زندگیاش به یک نقطه امن
رسیده، همه چیز را با شاداب به سرانجام برساند.
اما به محض دیدنش، یاد این سه هفته تنها
سرکردنش افتاد و دوباره به هم ریخت.
دخترک که دیگر کاری نداشت به سمت در قدم
برداشت و لب زد:
-زود… زود بیا شام سریع آماده میشه.
و رفت و منتظر پاسخی نشد.
رسام مشت آرامی بر دیوار کوفت و وارد وان شد.
-لعنت…

این لعنت برای حرفهایش بود.
برای زخم زدنش روی قلب پاک دخترک…
و کاش خدا واقعا لعنتش کند، نکند زیاده روی
کرده باشد و دوباره دخترک را از خود براند؟
سرش را تکان داد تا این افکار مذخرف را از خود
دور کند.
سرش را داخل آب برد و گویی آب گرم و اسانس
اسطوخودوس مسکنی بود بر روی دردهایش.
مسکنی که مغزش را راه انداخت.
نمیتوانست ببخشد…
اینکه ندانسته تهمت زده بود به کنار…
غیرتش را به بازی گرفته بود…

دلش را خون کرد و زخم را بر تنش مهمان کرده
بود…
زن رسام بود و شبش را در جایی خارج از
محدودهی رسام گذرانده بود؟
میتوانست فراموش کند؟
#پارت_557
نفسی عمیق کشید و سرش را به ضرب داخل آب
فرو برد.
نفسش حبس شده بود و سیاهی که کمکم دورش را
میگرفت به خوبی حس کرد.

یک.. دو… سه…
با نفسی بلند سر از درون آب بیرون آورد و
سینهاش تند و بیوقفه بالاو پایین شد.
یک لحظه بود خفه شدنش و چشم از دنیا بستن.
اگر کار نیمه ماندهای نداشت، فکر خوبی بود.
از وان بیرون آمد و زیر دوش ایستاد.
شامپو را روی موهایش خالی کرد و فکرش به
روزهای خوب کشیده شد.
همان روزهایی که میتوانست بدون هیج حد و
مرزی فلفل کوچکش را در آغوش بگیرد و با ناز
و نوازش لبخند مهمان غنچههای سرخش کند.
-آخ خداااا…

صدای جیغی که متعلق به شاداب بود، چنگ
انداخت و او را از افکارش بیرون کشید.
موهایش را آب کشیده و نکشیده از زیر دوش
بیرون آمد و حوله را از قفسه بیرون کشید.
با سرعت خود را به منبع صدا رسانده و با دیدن
تصویر پیش رویش در جا خشک شد.
مات و صامت ماند و زمان برایش از حرکت
ایستاد.
لحظهای بعد قلبش تندتر تپید و دلش برای دو
شخص مهم زندگیاش در یک قاب، رفت.

-مامان قربون تاتی تاتی کردنت. فدات بشه مامان.
قربونت قدمای کوچولوت.
#پارت_558
شاداب برای لحظهای حضور شخص سوم را از
گوشهی چشمش احساس کرد و تمام اتفاقات را به
باد فراموشی سپرد.
سر چرخاند و با ذوق به او گفت:
-بیا رسام. بیا باباش…
دو دست کوچک پسرش را گرفته بود و به او در
راه رفتنش کمک میکرد.

-بلاخره تونست. بلاخره شد.
پسرک برای ذوق مادرش خندید و پشت هم
اصوات نامعلومی را ادا کرد.

ما ِم… باب…
شاداب حیرت زده گفت:
-وای خدایا! رسام ببین. همهش عمهمرضی
میگفت لابد بچهم مشکل داره که حرف زدنش
نمیاد. که چهار دست و پا نمیره. بچهم مستقیم راه
رفت.
رسام نزدیک شد و روی زانو نشست.
-هر کی رو بچهی من عیب گذاشت، بهتره اول یه
نگاه به سرتاپای پر ایراد خودش بندازه.

شاداب لب گزید. لعیا طوری تربیتش کرده بود که
حتی در خیالش هم، بیاحترامی به بزرگتر قفل
بود.
-بنده خدا نگران بود. فکر کنم گفت بابا؟ نه؟ آره
گفت بابا.
قلب رسام مالامال از حسهایی متفاوت بود.
سالها ازدواجش با فاطمه را عقب انداخت. چون
آن دختر جفت روحش نبود.
سالها حسرت پدر شدن را پشت هر بهانه و هر
دلیلی مخفی کرد و خود را بیمیل نشان داد.
#پارت_559

اما فقط خودش میدانست و خدایش، که چقدر
برای همچنین لحظاتی حسرت خورده بود و
آرزویش داشتن فرزندی از گوشت و خون خودش
بود.
برای دیدن فرزندش…
فرزندی که مادرش، عشق زندگی و تنها حکمران
دل زخمخوردهاش باشد .
هر چقدر مشقت و سختی در این سالها کشید، با
همین لحظه و با همین کلمهی ناقص فرزندش،
جبران شد.
-چی شد که برگشتی؟ که یادت اومد رسام سیوپنج
ساله هم حقی از این بزرگ شدن و راه رفتن
بچهش داره؟

شاداب سرش را چرخاند، تا جواب دهد.
اما با برگشتن سرش، صورت رسام که برای
فرزندش خم شده بود را ، با فاصلهای کم در مقابل
صورتش دید.
آب دهانش را سخت قورت داد و نگاهش بین
چشمان و لبهای رسام به گردش درآمد.
فاصلهشان، انقدر نزدیک بود که حتی هرم
نفسهای داغ مرد را حس میکرد.
لبش را با زبان تر کرد و نگاه مرد با مکث به
سمت لبهای غنچه و سرخش کشیده شد و در
لحظه میل کامل گرفتن از آنها به سرش زد.
هوسانگیز و خواستنی… دو کلمهای که با وجود
شاداب به خوبی معنایشان را درک کرده بود.

-من فقط…
مرد هیسی کرد و حرف شاداب نیمه ماند.
دخترک کشش عجیب و غریب بینشان را احساس
کرد و تنش از این میل بیحدشان نسبت به
همدیگر، گر گرفت.
ناگهان با افتادن و سپس گریهی معین، هر دو به
خود آمدند و از بخت بد، این نزدیکی و این
لحظات
پرتلاط ِم شیرین بینتیجه ماند.
#پارت_560

شاداب که دید معین با پدرش آرام شده و گویا
رسام، بر عکس او جمع دو نفرهشان را ترجیح
میدهد، تمام شور و هیجانش خوابید و از جا بلند
شد و در سکوت به آشپزخانه رفت.
و نگاه خیرهی رسام را به خود و موهای چون
ابریشمش ندید.
میز را برای دو نفرشان چید و لحظهای بین در
کنارش نشستن یا رفتن دچار تردید شد.
رسام هیچوقت او را پس نزده بود و آنطور که در
حمام او را از خود راند، برایش سنگین تمام شده و
برای ماندن در کنارش معذب بود.

میز شامشان ساده بود، اما دخترک با سلیقه و هنر
ذاتیاش آن را چید و مقداری عشق چاشنی
چیدمانش کرد.
در نهایت، وقتی متوجه دیر کردن رسام شد،
سرکی به بیرون کشید و با ندیدنش، مقداری آب
برای خودش ریخت.
به خیالش که رسان به خاطر حضور او سر میز
نمیآید. میخواست خود را با آب سیر کند و برود
و در یکی از اتاقهای اضافهای که دیده بود، تا
صبح را به عذاب عشق از دست رفتهاش بنشیند.
و شاید از آرمان طلب کمک کند، تا بلکه راه حلی
برای زندگی رو به فروپاشیاش پیدا کند.
خود را موجود اضافهای میدید که تحمیل شده. از
ابتدا که عمهاش او را به رسام سپرد و روزهای

اول هر روز از نگاه مرد میخواند، که موجود
اضافهای بیش نیست، تا به امروز و…
رسام که پسرکش را خوابانده بود، با حس بویی نا
آشنا به آشپزخانه رفت و گفت:
-بوی سوخت میاد.
شاداب از فکر بیرون آمد و هینی کشید و فوری
زیر گاز را خاموش کرد.
دختر ِک هواسپرت، ناگتها را از تابه خارج کرده
بود، اما زیر گاز را خاموش نکرده و حال دود و
بوی روغن سوخته کل آشپزخانه را گرفته بود.
#پارت_561

رسام که خیالش از سلامتی شاداب راحت شد،
حال نگران بود…
با این حجم از دود ممکن بود هر لحظه سیستم
اطفاء حریق فعال شود و امشب هم مثل تمام این
چند هفته نتواند بخوابد.
با عجله سیستم تهویه و هود را روشن کرد و رو
به دخترک عصبی غرید:
-حواست کجاست؟ اومدیم و من نبودم. مگه تو یه
بچه تو این خونه نداری؟
شاداب هیچ نگفت و سکوت انتخابش بود.
و امان از این ناز ذاتیاش و مظلومیتی که همیشه
مرد را محصور خود میکرد.

به طوری که هنوز ثانیهای نگذشته، از صدایی که
بر سر او بلند کرده، نادم بود.
شاداب تابه را از روی گاز برداشت و داخل
سینک گذاشت و تا خواست آب را باز کند، رسام
از بازویش گرفت و او را به سمت خود کشید.
شاداب شکه از حرکت ناگهانی مرد، وحشت زده
نگاهش کرد.
رسام نفسی گرفت و توپید:
-دخترهی… مگه عقل تو کلهت نیست؟ میخوای
آب بگیری تو روغن داغ؟
حواسش پرت بود و در سرش هزارهزار معادلهی
نیمه مانده و حل نشده وجود داشت.

ناگهان طاقتش طاق شد و بچهگانه با دست
ضربهای تخت سینهی مرد کوبید.
-به من بگو ببینم، تو اگه بودی من با یه مرد
دیگه…
مرد خشمگین انگشتانش را جلوی دهان دخترک
گذاشت و کلمات با صدای سخت شدهای از دهانش
بیرون پریدند:
-هیس… گفتی نگفتیا..
#پارت_562
شاداب دیگر خونش به جوش آمد…
حرف حقش را هم که اجازه نداشت بزند.

دخترک خودش قبول داشت که اشتباه کرده. اما
مرد چه پیش خودش فکر کرده بود که بار همه
چیز را روی دوشهای شاداب انداخته و تاوان کار
کرده و نکرده را از او میگیرد؟
شاداب دست او را کنار زد و نفس عمیقی گرفت:
-شام آمادهست. بفرمایید بخورید.
به تابه اشاره زد و پرتمسخر گفت:
-اگر خطری برای بچهتون نداره و اجازه
میفرمایید بشورمش.
همین بود…
شاید نیاز بود روحیهی جنگجوی شاداب خودی
نشان دهد تا به مرد تلنگری بخورد.

شاداب دوباره به سمت تابه رفت و آب را باز کرد
و با غیض روی روغن خنک شده ریخت.
رسام نگاهی به هیکل ساعت شنی دخترک انداخت
و چشمانش روی باسن خوش فرمش مکث کرد.
“تولهسگی” زیر لب پچ زد و نزدیک شد و از
آبچکان دو لیوان برداشت.
اما این لیوان برداشتن، حکایتی پشتش داشت و این
رسام شیطنت.
دخترک که رسام را چسبیده به خودش حس کرد
چشمانش گرد شد و دستانش بیحرکت ماند.
رسام دستش دور کمر شاداب حلقه شد و کمی او
را عقب کشید و به خود کوبید و همزمان پچ زد:

-ادب شدی یا چی؟!
#پارت_563
ذهن دخترک هنوز هم رسام را چسبیده به خودش
باور نداشت.
خاطرات زیادی از عشقبازی او و شیطنتهای
گاه و بیگاهش در ذهن…
رسام خم شد به سمتش و شاداب به کل هر چه در
ذهن داشت را فراموش کرد!
کنار گوشش نجوا کرد:
-هوم؟ نگفتی!؟

آن نفسهای داغ در گوشش یک طرف…
آن دستهای گرم و مردانهاش که راهشان را به
زیر پیراهنش و قسمتهای حساس پیدا کرده بودند،
طرفی دیگر…
شاداب آب دهانش را سخت قورت داد و به سختی
لب زد:
-همون یا چی حساب کن شما…
مرد نچی کرد و بیطاقت به دستانش اجازهی
پیشروی داد.
مالکانه تاخت و مطمئن شد که رد دستانش، کمی
از حس مالکیتش را روی تن بلورین دخترک به
جا بگذارد.

شاداب برای سرپا ماندن زیر دستان بیرحمش که
نقطهبهنقطهی تنش را لمس میکرد، دستش را به
لبهی کابینت گرفت.
-گفتی اومدی بمونی…
شاداب با این حرف و صدای خشدارش تازه
توانست باورد کند…
لمسش از سر خواستن بود…
صدایش پر از تمنا بود…
همان لحن همیشه داغ و بیطاقتش در مقابل
دخترک…
با صدایی که میلرزید پاسخ داد:
-اومدم بمونم. ولی بدجور بابت این چند ساعت
شکنجهت انتقام میگیرم!

مرد هومی کرد و بیطاقت دستش از لباس زیر
شاداب رد شد.
-خوبه! تو تخت انتقام بگیری بهتره.
#پارت_564
تمام عصبها و نورونهای شاداب به شور افتادند
و ناخنهایش از شدت فشاری که به کابینت
میآورد درد گرفته بود.
-میگیرم رسام. انتقام خیلی چیزا…
رسام دستش را عقب کشید و کمی فاصله گرفت و
دخترک در ثانیه دلش از این دوری لحظهای
گرفت.

تا به خودش بیاید رسام اورا با خشونت چرخاند و
دستانش دور کمر باریکش حلقه شد و او را بلند
کرد و روی کابینت و لبهی سینک نشاند.
مردمکهای شاداب از هیجان این نزدیکی، یک
جا ثابت نمیماند و خودش در تب نیاز و خواستنی
میسوخت که نمیدانست چطور رفعش کند.
لحظهای نفس زنان خیره به هم ماندند و فلفلش
نالید:
-من و
ِل
وص خودت کن رسام.
مرد که دستش برای نوازش روی موهای او بود،
چنگ شد و سرش را کمی عقب کشید و با خشونت
لبهایش را روی لبهای سرخش نهاد.

نالهی پر از دلتنگی و خواستن شاداب در دهان
رسام خالی شد و با چنگی که به بازوهایش زد،
این حس زیبا را به او هم انتقال داد.
بوسهشان با حرص و
ِلع
و خواستن آغاز شد،
میانهی راه هوس، لذتش را دو چندان کرد و در
نهایت تب عشق بیحدشان به آن شور بخشید.
رسام از خودش و این حس مالکیتی که داشت
ترسید.
فلفلش ترکش کرده بود و شانس یاریاش کند و
امشب را زیر دستان او دوام بیاورد.
#پارت_565

اتاقشان پنجرهای نداشت.
اما گویی این صبح دلانگیز را با نور و گرمای
خورشید، چشم باز کرده.
آخر در آغوش معشوقش بودن و نعمت گرمای
تنش را داشتن، کم از حرارت و داغی آفتاب
نداشت.
-بیدار شدی…
بیدار شده بود و چهحس نابی داشت، که رویای
شیری
ِن
شبهای تلخت، حقیقت بیداری و
هوشیاریات شود.
تکانی به تنش داد و نالهاش به هوا خواست.

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 2.3 / 5. شمارش آرا : 3

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا