رمان طلایه دار

رمان طلایه دار پارت 144

4.7
(3)

طلایه دار:
آسانسور به طبقهی مورد نظر رسیده بود و شاداب
نمیدانست بماند و به حرفهای زن گوش بدهد، یا
برود.
-شما مگه طبقهی سوم نیستی دختر؟ حواست نیستا!
کوتاه خندید و سری تکان داد و با دست دختر را
بدرقه کرد.
-امان از شما جوونا! برو عزیزم خوشحال شدم.
شاداب نفسش را سخت بیرون فرستاد و با یک “به
همچنین” از آسانسور خارج شد.
برای ناهار لوبیا پلو و برای معین کمی حریر بادام
درست کرد.

از پسرش و روند رشدش غافل شده بود و خیلی
وقت بود، که برای چکاپ و قد و وزنش به
پزشک مراجعه نکرده بود.
فارغ از تمام ترسهایش به رسام فکر کرد و با
لبخند، تکهای خیار در دهانش گذاشت.
آخرین رابطهشان را در ذهن مرور کرد و تمام
وجودش از یادآوری آن لحظات ناب و نفسهای
داغ َمردش، درست کنار گوشش، زیر و رو شد.
دلش لک زده بود برای رسام و فلفل گفتنهایش،
رسام و آن نگاه آدمکشش و رسام و هر چیزی که
مربوط به او میشد.
-صبر میکنم با بابات بریم دکتر جیگ ِر مامان.
گفت و لپ فرزندش را محکم بوسید.

-فکر خوبیه… آمادهای برای دیدنش؟!
#پارت_527
شاداب که توقع آرمان و حضورش را نداشت، جیغ
خفهای کشید و دستش را روی قلبش گذاشت.
-حواست کجاست دختر؟ من زنگ زدم بعد در و
باز کردم.
دختر که هنوز تپش قلبش شدید بود نفس سختی
گرفت و لب زد:
-صدای آهنگ زیاد بود نشنیدم. مگه کلید داشتی؟

مرد که صبح دسته کلیدش را به شاداب سپرده
بود، سری تکان داد.
-آره دو تا دارم.
ناگهان شاداب با یادآوری جمله اول آرمان، هیجان
زده پرسید:
-قضیه چیه؟ ببینمش؟ رسام و؟
مرد سری تکان داد و سوییچش را روی اپن پرت
کرد.
-آره، آخرین وعدهی غذای خونگی هم به ما بده،
که میخوام بفرستمت خونهی بخت.
گفت و به سمت سرویس رفت و ندید، چگونه
لبخند دخترک جمع شد که بغض مهمان گلویش
شد.

دلش پیش پسرعمویش و تنهاییاش میماند. کاش
خانهشان نزدیک بود تا هر روز برایش آشپزی کند
و محبت این چند وقتش را به گونهای جبران کند.
میز را چید و حال تمام حسهای خوب و بد دنیا
در وجودش با هم مسابقه گذاشته بودند.
رسام را میدید؟
چه میگفت؟
چگونه دلجویی میکرد؟
اصلا او فرصت رفع دلخوری میداد؟
#پارت_528
***

ماشین را کناری پارک کرد و دوباره برایش
توضیح داد:
-ببین مستاجرت و با پول رد کردم رفته.
صدایش را صاف کرد و سعی کرد جوری حرف
دلش را بگوید که سوء تفاهم نشود.
-تنها بیرون زدنت از خونه، و تنها موندنت تو این
شهر بزرگ، تا آخر عمر براش میشه یه گرهی
کور و از درون میخورتش…
نگاه از شاداب گرفت و ادامه داد:
-اما اگر بفهمه این مدت و کسی حمایتت کرده، یا
مثلا تو خونهی کسی زندگی کردی. این مشکل
بزرگی میشه که شاید هیچوقت حل نشه.

شاداب حرفهای او را کاملا درک میکرد. این
تجربه را یکبار با نیما داشت.
فقط اینکه نیما، خودش ادامهی روابط را
نمیخواست و به نظر میرسید، آرمان قصد ندارد
بیخیال تنها خانوادهش شود.
پس کار او را راحت کرد و حرفی که نمیدانست
چگونه به شاداب بگوید را عنوان کرد.
-به رسام نمیگم.
آرمان نفسش را سخت بیرون فرستاد و زیر لب
زمزمه کرد.:
-خدا پدرت و بیامرزه.
سپس معین را از دست شاداب گرفت و بوسهای
روی سرش نشاند.

-فقط و فقط به خاطر زندگیت. وگرنه من هیچ
ابایی ندارم که بدونه، شاداب تنها نیست و هر چند
کوچک و جمع و جور اما کسی و پشتش داره.
دل شاداب به همسرش قرص بود، اما با این حرف
آرمان سرش را بالاتر گرفت و با چشمانی براق
نگاهش کرد.
-ممنونم.
#پارت_529
دستش به سمت دستگیره رفت و هماهنگیهای
نهایی را با هم انجام دادند.
-پس من به یکی میسپرم بهش خبر بده که
تهرانی.

شاداب آب دهانش را پر سر و صدا قورت داد و
لب زد.
-باشه.
هر دو همزمان با هم در را باز کردند. شاداب
ماشین را دور زد و معین را از آرمان گرفت، تا
او بتوان چمدانش را بیاورد.
-اگه مشکلی پیش اومد، تعلل نکن و زنگ بزن
شاداب.
فقط سرتکان داد.
-خونه و مبله اجاره داده بودن و خالی نیست. گفتم
چک کردن، همه چیز هست، اما باز چیزی نیاز
داشتی زنگ بزن.
لبخندی به نگرانیاش زد و کلید را داخل قفل
انداخت.

-بیا تو…
آرمان چمدان را کنار در واحد گذاشت و قدمی به
عقب برداشت و با صدای آرامتری گفت:
-ریسک نکنیم. بهتره کسی من و اینجا نبینه.
در تایید حرفهایش “باشهای” گفت و نگاه دلتنگ
مرد بین خودش و فرزندش به گردش در آمد.
-یه حسی بهم میگه دیدن تو و شوهرت، به همراه
بچهتون قشنگترین تصویر دنیاست.
استرس از دل شاداب پرکشید و لبخند از تهدلی
نثار مرد کرد و آرمان درنهایت با خیالی آسوده،
آن دو را ترک کرد.

رفت و دخترک به سمت خانه چرخید. شاداب دل
پا گذاشتن به داخل را نداشت.
نه وقتی ستون خانهاش نیست و عدم حضورش به
او دهن کجی میکند.
آن روزی که برای اولین بار رسام را دیده بود،
در ذهن و خاطرش زنده شد.
#پارت_530
همان روزی که تن خسته و درماندهاش را به داخل
خانه کشیده، همانجا کنار در ُسر خورده و روی
زمین نشسته بود.
همان لحظهای، که صدای فندک زدنش را شنیده
بود…

همان ثانیهای، که عطر خوشبویی زیر بینیاش
پیچید و دنیایش را معطر کرد…
و همان مردی، که لبهی تخت صورتی رنگش
نشسته بود و با آن ژست دختر کشش سیگار
میکشید…
لبخندی زد و وارد خانه شد و صدای خندههای
خودش و فلفل گفتنهای رسامش در گوشش پیچید.
رسام بیخبر و بیدعوت در زندگیاش حاضر و
دنیایش شد.
او خدای دوم شاداب بود و آدمها، هر جای زندگی
که ایستاده باشند، راهشان را به سمت معبود پیدا
میکنند، پس شاداب هم میتوانست.

اصلا مگر شاداب بیخیال تمام جانش میشد؟
رسام هم نباید، از او ناامید میشد، حتی اگر کمی
دلش را شکسته باشد.
بغض کرد و در خانه را بست.
حتی اگر رفیق نیمه راه شده باشد، نباید از او رو
میگرفت.
پلهای پشت سرش را ویران ساخته؟
شاداب کفش آهنین به پا کرده، که راهی دوباره
برای رسیدن به قلب و جانش برپا کند.
و اگر راه نشد، بیراهه انتخاب بعد
ِی
اوست.

دخترک مملو از حسی ناب و زیبا، نگاهش دور
خانه گشت و زیر لب زمزمه کرد:
-دین و ایمونمی رسام… کافرم نکنی.
#پارت_531
دل خوش بود، به این که رسام هم بیقرار دیدنش
باشد و هر چه زودتر به تهران بیاید.
پس وقت را تلف نکرد و زمانی که خانه را تمیز و
مرتب دید، با کودکش به سمت حمام رفت.
در این مدت در خانهی آرمان از شرم و خجالت،
دیربهدیر به حمام میرفت و حال معنای؛ “هیججا
خانهی آدم نمیشود” را با تمام وجود تجربه کرده
بوده.

در این خانه، به اندازهی کافی لباس داشت.
لباسهایی که رسام در خور فلفلش تهیه کرده بود
و دخترک در خانه میپوشید و بیشتر دل مرد را
میبرد.
از لباسهای جدیدی که برای معین خریده بود،
تنش کرد و موهای بلندش را به بغل شانه زد.
-شبیه بچه مثبتا شدی مامان.
ریز خندید و موهایش را پشت گوش انداخت.
-بابا بیاد، بگم ببرتت آرایشگاه، خوشگلت کنه.
گفت و با دست روی زمین ضرب گرفت و با
شوق و ذوق و لبخندی، از ته دل برایش خواند.
– َسرسری بابا بیاد/ صدای کفش پاش بیاد.

دست و پا زدن محکم فرزندش و آن خندیدنهای
بیریای معین دنیایش را رنگی کرد و با خود
تصمیم گرفت، که دیگر اشک نریزد و تا زمانی
که زنده هست، رسالتش خندیدن و خوشبختی باشد.
از جا بلند شد و معین روی تشکش قرار داد.
به خوبی آگاه بود که خیلی زود فرزندش با غلت
زدن تمام خانه را دور زده و یکجا بند نمیشود.
#پارت_532
تلفنش با آرمان را به پایان رساند و نگاهش به
قرمه سبزی جا افتادهاش خیره ماند.

عمر شادیاش زود به پایان رسیده بود و تمام
تصمیماتش مبنی بر شاد بودن، دود شده و به هوا
رفته بود.
درد است، که خوشبختیات بند کسی باشد و او
اینطور، نا امیدت کند.
حال دوباره از قلب چند تکهاش خون چکه میکرد.
سه روز…
سه روز بود که خبر پیدا شدنش را به رسام داده
بودند، اما خبری از او نبود.
روز اول که نیامد، به خیالش که در راه مانده، که
شاید ماشینش خراب شده.

پس تدارکاتی که برای ورود رسام دیده بود را
جمع کرد و روز دوم را، با طی کردن همان
مراحل به انتظارش نشست.
و ساعت از نیمه شب گذشته بود، که طاقتش طاق
شد و قرارش، مبنی بر تماس نگرفتن با آرمان را
فراموش کرد و شمارهاش را گرفت.
وقتی آرمان حرفهای او را شنید، متعجب شد،
چون خبر داشت که رسام همان روز راهی تهران
شده و اینکه پی همسر و فرزندش نرفته، حسابی
گیجش کرده بود.
اما حرفی نزد، تا دل بیقرار دخترک را آشفتهتر
نکند.

و با پرس و جو متوجه شد، که رسام این چند روز
را در پنتهاوس تهرانش گذرانده.
و حال ساعت ده صبح، به ناچار حقیقت را به
شاداب گفت و نفهمید، قلب و روح دخترک چطور
سقوط کرد.
#پارت_533
تلفن جدیدش را که خریده بودند، هیج شمارهای
نداشت و در نهایت تمام خانه را گشت، تا شمارهای
از بیبیگل پیدا کرد و به ناچار با او تماس گرفت.
با شنیدن صدایش که لرزی دائمی در آن نهفته بود
و حاصل گذر زمان و سرد و گرم چشیدن بود،
دلتنگ و کمی خجالتزده گفت:

-سلام بیبی.
فقط شاداب بود، که وقتی غمگین بود، او را بیبی
و زمانیکه حال دلش خوش بود، اسمش را کامل
میخواند.
بغض چاشنی صدای لرزانش شد و نالهای از
آوارگی رسام و شادابش کرد.
-دردت به سرم. جا ِن بیبی؟ کجا رفتی مادر؟
شریک نیمه راه شدی برای رسامم؟
شاداب لب گزید و هیچ نگفت. روزی فکر
میکرد، زمان محاکمه، سرش بلند و زبانش دراز
است و حال.
-کجایی دختر؟

شاداب پرز فرشی، که معین سعی در خوردنش
داشت، را از او گرفت و پاسخ داد:
-خونهی تهران بیبی…
بیبیگل صدایش را آرام کرد و پچ زد:
-پسر عموت که دور و برت نیست؟ رسام اومده
تهران. مبادا متوجه بشه دختر. حالش خوب نیست،
حالش و خرابتر نکنی.
شاداب “نه” بیجانی زمزمه کرد و پشت دست
پسرش را نوازش کرد، تا دست از سر فرش
بیچاره بردارد.
#پارت_534

و گلهمند خطاب به بیبیگل گفت:
-نیومده پیشم بیبی. رفته پنتهاوس. آدرسش و
دارید؟
بیبی، عمه مرضی را صدا زد، تا آدرس خانهی
رسام را پیدا کند، اما مگر مرضی میتوانست
ساکت بماند؟!
تلفن را از بیبی گرفت و ابتدا چشمغرهی غلیظی
نثار تلفن کرد و سپس کنار گوشش قرار داد.
-الو شاداب، خوب رسامم شناختت که اسم فلفل داد
بهت. دستت درد نکنه، از بالا تا پایینمون و
سوزوندی و رفتی.
بیبی، با کف دست ضربهای به گونهاش زد و
شاداب بین گریه خندید.

-دلم تنگ شده براتون.
مرضی چشمهایش را در حدقه چرخاند. دخترک
دیگر مثل اوایل بچه نبود، زبان بازی و
سیاستزنانه چاشنی رفتارش کرده بود.
-بایدم بشه. کم خوبی کردم؟ آدم دلش تنگ محبت
میشه دیگه.
شاداب لپش را گاز گرفت، تا صدای خندیدنش به
گوش او نرسد.
-برو از دل پسرم در بیار شاداب. بد داغی به دلش
گذاشتی.
شاداب غصهدار لب زد:
-چشم.

آرمان پشت خط
ِی
عمه مرضی شد و او که آرمان
را جای پسرش دوست داشت. با عجله گفت:
-تا لباسات و بپوشی و آدرس و واست میفرستم.
#پارت_535
پاهایش را روی میز گذاشت و لمیده در صندلی
سفید رنگ، چنگی به فندک زیپوی روی میزش
زد.
سیگار برگش را میان انگشتانش گرفت و قبل از
روشن کردنش، لحظهای چهرهی شاداب پی ِش
چشمانش جان گرفت.

از آن روز به بعد، دیگر نکشید، از همان روز
اولی که در خانهی لعیا دیده بودش.
هربار که کام میگرفت، از بین دودها دخترک
نحیف و رنجوری را میدید، که اشک چشمانش و
چهرهی دردمندش، چنگ به دل و جانش
میانداخت.
دوباره به سیگارش خیره شد و همزمان با
پوزخندش، آتش فندک را زیر سیگارش گرفت.
فقط نیاز داشت، بعد از تمام اتفاقات، چند روزی
را به زندگی گذشتهاش برگردد و سپس به دنبال
پسرش میرفت، تا آن دختر بیمعرفت، برای
خودش و دلش زندگی کند.

چند سال کنار هم ماندن را با دوخ ِط ناقابل، ویران
کرد و رفته بود.
با تمام کوتاهیهایش به دخترک حق ترک کردنش
را نمیداد.
از او توقع اعتماد کردن داشت، از اویی که تمام
این چند سال را برایش جنگیده بود، توقع ذرهای
حمایت داشت.
و همپایش بودن… همین که هر گاه سرش چرخید،
فلفل ریزهاش، را نزدیک خودش ببیند بزرگترین
حمایت بود.
اما دریغ…
چه توقعی داشت؟
مادرش به راحتی کنارش گذاشت…
پدر و عمویش معاملهاش کردند…

از همسر صیغهایش که نمیتوانست توقع داشته
باشد، میتوانست؟
#پارت_536
سرش را بالا گرفت و کمرش کمی به عقب متمایل
شد تا بتواند، برج پیش رویش را کامل ببیند.
آب دهانش را سخت قورت داد. محل زندگیاش
هم، مثل خودش لرز به تنت میانداخت و روز اول
دیدارشان را در ذهنش تداعی میکرد.
با فشردن معین به تنش، کمی آرامش برای خود
خرید و پاهای لرزانش را روی پلهی اول گذاشت.

و چند پلهی باقیمانده، منتهی به لابی را با قدمهای
بلندی برداشت.
رسامش بود دیگر، ترس نداشت که…
او دخترکش بود و دخترها همیشه دل پدرهایشان
را میلرزانند. دلیل این اضطراب و تریدش را
درک نمیکرد.
لابیمن، به احترامش از جا بلند شد و کمی سر خم
کرد.
-سلام. با آقای جدیری کار داشتم.
مرد کمی تعلل کرد. جدیری در این سه روز، دو
مهمان قبلش را قبول نکرده بود.
اما دلش نیامد، دخترک را رد کند و با تکان سر و
گفتن؛ “الساعه” تلفنش را برداشت.

رسام تازه از تراس به داخل خانه بازگشته بود و
تصمیم داشت، سرکشی کوتاهی به امور کاریاش
داشته باشد.
با صدای تلفن خانه، مسیرش را از اتاق به سمت
تلفنبیسیم روی جزیره کج کرد و با دیدن شمارهی
لابی من، اخم غلیظی میان ابروانش جا خوش
کرد.
لابی من رو به شاداب پرسید:
-گفتید ؟
خانو ِم
با این حرفش ابروی رسام بالا پرید. خیلی وقت
بود خانومی پا به پنتهاوسش نگذاشته بود!
نه از زمانی که شاداب وارد زندگیاش شد!

#پارت_537
اما امان…
امان از صدای لطیف و مظلومی که حافظهاش
آشنایی قدیمی با آن داشت.
صدایش به مانند نشستن قطرات باران پاییزی بر
روی صورت دلچسب است و برایش به مانند
زیباترین سمفونی دنیا میماند.
-بهشون بگید، خانوم معین اومده.
دخترک از گفتن فامیلیاش صرف نظر کرد و با
صدای خودش، خبر آمدن فرزندش را به او داد، تا
مبادا دست رد به سینهاش بزند.

رسام با اخمی غلیظ دهان باز کرد که بگوید کسی
را نمیبیند.
اما همان لحظه صدای گریهی پسرش به گوشش
رسید و نفس صدا داری کشید و با صدای که کمی
خشدار شده بود، لب زد:
-راهنماییشون کن بالا.
شاداب حتی نفهمید چطور جلوی در خانهی او
رسید و بلاتکلیف به در بسته خیره ماند.
قدمی نزدیکتر شد و همزمان در باز شد و شاداب
این نزدیکیاش با او را عقب نشینی کرد.
رسامش همیشه مهربان بود، اما برخورد روزهای
اول او را برای دشمنش هم نمیخواست.

چپ میرفت یکطور ایراد میگرفت و راست
رفتنش ممنوع بود.
-دید زدنت تموم شد؟! بیا تو.
#پارت_538
خاطرات به مانند سیلی عظیم به مغزش هجوم
آوردند و اینبار، مثل سری پیشش زبانش کوتاه
نبود.
-نه! نشد.
رسام دستی به چانهاش کشید و قدمی به جلو
برداشت.
کمی خم شد و همزمان از عطر مست کنندهی
دخترک دمی عمیق گرفت.

معین را از آغوش شاداب بیرون کشید و با بیمیلی
و بدخلقی از شاداب پرسید:
-میری، یا چی؟!
شاداب با عجله وارد خانه شد و بیحواس زمزمه
کرد:
-یا چی!
معین شروع به دست و پا زدن کرد و رسام
نقطهبهنقطهی پسرک کوچکش را از نظر گذراند.
نمیدانست حکمتش چه بود…
انگار خدا او را لایق پدری کردن نمیدانست…
آن دو سال و حال…

به سمت شاداب که بلاتکلیف نزدیک چستر قهوهای
رنگ ایستاده بود برگشت و با جدیترین لحن
ممکن پرسید:
-چی میخوای؟!
شاداب نگاهش دور خانهی دوست داشتنی او
چرخید و در نهایت مقاومتش شکست و شرمنده به
چشمان او خیره شد.
-ببخشید.
تای ابروی رسام بالا پرید و شاداب دوباره نگاه
دزدید.
همان بهتر که نمیتوانست بگوید از همه چیز خبر
دارد.
همین که صدای آرمان و تمام اتفاقات این چند سال
در ذهنش روی دور تکرار بود، برایش بس بود.

#پارت_539
اگر رسام میفهمید او خبر دارد، وای که اگر
میفهمید.
-چیو ببخشم؟
شاداب قدمی به جلو برداشت و کلمات پشت هم از
دهانش خارج شدند.
-رفتن بیموقعم و فقط…
دستش را بالا آورد و جایی روی پیشانیاش را
نشان داد.
-به اینجام رسیده بود. بینتون زندگی میکردم و از
همه غریبهتر بودم.

معین دستانش را به سمت مادرش دراز کرد، اما
شاداب در غصههایش غرق بود.
-جلوی چشمام با فاطمه میرفتی و دروغ میگفتی.
اشک ناخواسته از چشمش سرازیز شد و ادامه داد:
-من یه بار وقتی پدر و مادرم و از دست دادم یتیم
شدم…
چانهاش لرزید…
مقصر بود، اما فقط خدا میدانست که شاداب چه
زجری را متحمل شده.
-یه بارم وقتی وقتی فهمیدم کامل ندارمت و وقتی
دوباره با فاطمه دیدمت…

مرد با دیدن چشمان خیس و دل پر دلبرش، سیب
گلویش بالا و پایین شد.
همیشه اشک ریختنهای او وجودش را زیر و رو
میکرد و وای به روزی که، خودش مسبب جاری
شدن این گوهرهای ارزشمند بود.
شاداب تمام شنیدههایش که آرمان به او گفته بود،
را فراموش کرد.
صرف نظر از همه چیز؟ از این مرد گله زیاد
داشت.
#پارت_540

-تو به من دروغ گفتی. فاطمه و به من ترجیح
دادی. شب و بغل من صبح کردی، روزش و با
فاطمه رفتی بیرون.
دیگر به مرد رسیده بود و مشتش را محکم به
بازوی او کوبید.
کوبید و رسام فقط نگاهش کرد، تا آرام بگیرد.
-تو به من بگو، کی با فلفلش این کارو میکنه؟
دل مرد از لحنش لرزید و ترجیح داد نگاه از او
بگیرد.
مشتهای شاداب از ضربه زدن به بازوهای سخت
و عضلانی مرد خسته شد و دستان ظریفش چنگ
بلوزش شد و پیشانیاش را به ساعد او تکیه زد و
هایهای گریست.

برای تمام این چند سال…
برای غیبتش و درد فراغی که کشیده بود…
برای حضورش و در عین حال مال او نبودنش….
برای آن شب سرد و پر از تنهاییش و فشاری که
متحمل شده بود…
ناگهان به خودش آمد.
آمده بود که رفع دلخوری کند و از رسامش بابت
این تنها گذاشتن دلجویی.
اما تا رسامش را دید، مثل همیشه سر درد و دلش
باز شد و حتی گله از او را هم پیش خودش برد.
دوباره تکرار کرد.

-ببخشید. رفتم که کمتر عذاب بکشی. که مجبور
نباشی انتخاب کنی. فاطمه قبل از من بود و من
حقی نداشتم.
مرد با صدای خشداری پاسخ داد:
-فاطمه هیچوقت نبود. و من گزینهای جز تو برای
انتخاب نداشتم.
#پارت_541
دل شاداب میان عذاداریاش، به نقطهای روشن
رسید.
میدانست فاطمه جایگاهی ندارد، اما شنیدنش از
زبان مرد جور دیگری روحش را جلا میبخشید.

شاداب نگاه نرم و آرامتر مرد را که دید، جرات
بیشتری پیدا کرد و گفت:
-فقط خواستم، دورت خلوت شه. خیلی درمونده
بودی. میدونستم، نمیشه که من انتخابت بشم.
تلخ لبخند زد.
-من حتی دیدم که از با من بودنت پشیمونی.
چشمان مرد تیرهتر شد و اخمش غلیظتر، که باعث
شد دهان باز شدهی شاداب برای ادامه بسته بماند.
رسام آرزو کرد که شاداب مرد بود، تا جواب این
حرفش را با مشت محکمش بدهد. ذهن مریض این
دختر، تا کجاها پیش رفته؟.

-بعد از سی و پنج سال، میدونم چکار کنم که
پشیمون نشم. اگه دست زدم بهت، حقم بودی.
بچه را به سمت شاداب گرفت و سپس به طرف
آشپزخانه راه افتاد.
– اما حالا دیگه نیستی، نمیخوام که باشی.
کنار یخچال ایستاد و سرش را به سم شادا ِب مات
مانده چرخاند و لحظهای نگران رنگ پریدهاش
شد.
-اگر صد نفر باهم بریزن سرم، دردش به اون
زخمی که تو زدی نمیرسه دختر. از چشمم
افتادی.
شاداب بیتوجه به حرفش، معین را روی زمین
رها کرد و به سمت آشپزخانه رفت. آمده بود بماند
و محال بود، با این حرفها عقب بکشد.

#پارت_542
-تاب نداشتم، چشمات و ندوزی به چشام.
تاب نداشتم مثل همیشه، نازم و با نگاهت نخری.
فراری بودی…
تو از من فراری بودی. خودت باعث شدی اشتباه
فکر کنم. که فکر کنم، بار روی دوش و اضافهام.
رسام دستی در هوا تکان داد…
دیگر نمیخواست…
وقتش بود حتی قلبش را هم نادیده بگیرد و آدمهای
بیمعرفت دورش را از زندگیاش حذف کند.

-الان چی تغییر کرده که اومدی حرف میزنی؟
گفت و پرتمسخر به دختر نگاه کرد. حدسش سخت
نبود، که بیبیگل یا عمه مرضی همه چیز را به
او گفته باشند.
-فقط دیدم. بدون تو موندن کار من نیست.
رسام تکخندی زد و بلافاصله، پر از خشم غرید:
-تا یکی دو هفته دیگه پسرم و ازت میگیرم و
بعدش میتونی بری پی زندگیت.
اشارهای به خانهاش زد.
-خونه، ماشین، پول و هر چیزی که بخوای دو
دستی تقدیمت میکنم، فقط…

مکثی کوتاه کرد و با صدای آرام و خشداری
ادامه داد:
– دیگه دور و بر من نباش.
ناگهان که گویی مرد را آتش زدهاند، که به طرفش
آمد و بازویش را در دست گرفت و به سمت
خودش کشید.
-زنی که اسم رسام جدیری و یدک میکشه و یه
شبش و بدون اطلاعش بیرون سر میکنه، دیگه
جایی تو خونهی من نداره.
#پارت_543
شاداب ناباور به او نگاه کرد و لب زد:

-نمیتونی انقدر سنگدل باشی.
رسام خشمگین فشاری به بازویش آورد و بدون
توجه به “آخ” زیر لبی دختر، تمام آن دو سالی که
بدون او درست نخوابیده بود را مرور کرد.
آمده بود که آن دربهدریها و بیخوابیها تمام
شود.
تمام کارها را نصفه رها کرده بود و زحماتش
فاصلهای با نابودی نداشتند، اما برای او آمده بود.
که مرهم شود و کنارش باشد…
-تو از سنگدلی حرف نزن شاداب. تو که…
تلخ نگاهش کرد و فقط لب زد:

-دمت گرم…
حرفش را خود و بلاخره دست شاداب را رها کرد
و به سمت اتاقش راه افتاد.
نگفت که سه هفته، درست نخوابیده و تمام این
مدت، شبهایش را در خیابانها آواره بوده و
نقطهبهنقطهی شهر را گشته.
نگفت کابوس شبهایش بیپناهی دخترک بود و
قدمی تا رسیدن به جنون فاصله داشت.
میانهی راه موبایلش زنگ خورد و او که منتظر
تماس شخصی بود، راه رفته را برگشت و تلفن را
از دهان پسرش که از روی زمین برداشته بود،
خارج کرد.
-چکار کردی بابا!

#پارت_544
تلفن را پاسخ داد و بیتوجه به شادابی که دستش
روی بازویش و خودش خیره به فرش مانده بود،
به اتاقش رفت.
هنوز تمام کارها در خوزستان را سامان نداده بود
و پول هنگفتی خرج کرده بود، تا هر چه زودتر
حکم شیخ را ببرند.
این مرد حتی نفس کشیدنش هم بوی دردسر میداد.
شیخی که رسام بدون هیچ رحمی تمام مدارک و
زندگیاش را تحویل اطلاعات داده بود و حال هیج
راه فراری نداشت.
-بگو…

مرد پشت خط با کمی مکث گفت:
-پسره نزدیک محضر فرار کرده آقا…
رسام پوزخندی زد و سیگاری از جعیهی
مخصوصش خارج کرد.
-دختره در چه حاله؟
فاطمهای که برای رسیدن به پول، نقش یک عاشق
پیشه را برای رسام بازی میکرد.
پولی که قرار بود، با این داماد فراری ببرند و به
ریش رسام بخندند.
-راستش آقا خودکشی کرده. ببخشید تقصیر…

رسام حرفش را قطع کرد.
او خواسته بود این دو را به عقد هم در بیاورند تا
دیگر حرف و حدیثی این وسط باقی نماند و کسی
دور و برش نپلکد.
-انتخاب اون به تو چه که غذر خواهی میکنی؟
مرد دستپاچه از صدای عصبانی رئیسش، که این
روزها هیچ روی خوش نشان نمیداد، دوباره
تکرار کرد.
-ببخشید.
#پارت_545
رسام کام عمیقی از سیگارش گرفت و با صدای بم
شدهای گفت:

– بهشون خبر بده که دارم میام املاکم و پس
بگیرم. سی سال مفت خوری بس.
کمی مکث کرد و سپس ادامه داد:
-آماده باشید واسه جنگ و بهشون برسون، رسام
جدیری جز َچشم چیز دیگهای بشنوه، خوب
نمیشه.
“چشم آقای” مرد را که شنید سیگارش را درون جا
سیگاری اسکلتی شکلش خاموش کرد و لباسهایش
را پوشید.
گهگداری ذهنش به سمت دخترک مانده در
پذیراییاش کشیده میشد، اما شاداب خوب
میدانست که بازی با غیرت مرد عاقبت خوشی
ندارد و حال باید با عواقبش کنار میآمد.

ساک دستی کوچکش را از کمد بیرون کشید و زیر
لب زمزمه کرد:
-کاش فقط غیرتم بود. تا بفهمم کجایی و سالمی، یا
نه بیچاره شدم دختر.
احساس خوبی نداشت… اینکه دیگر فلفلش پیش او
احساس امنیت نمیکرد یک درد بود.
و اینکه خودش نتوانست دخترکش را پیدا کند،
هزار درد.
چه کسی دورادور مراقب همسرش بود؟
کدام بیناموسی چشمش به دنبال زن او و حق او
بود؟
چه کسی، که بهتر از رسام از جای شاداب خبر
داشت و طی یک تماس ناشناس به رسام خبر از
جا و مکانش داده بود؟!

کلافه بود و کلافه تر شد…
دخترک را باید زندانی میکرد.
نمیبخشیدش، اما اجازه نمیداد نگاه کسی دیگر هم
روی او بیفتد…
مشتش به دور دستهی ساکش سفت شد، حتی
فکرش هم فرقی با مرگ نداشت.
#پارت_546
شاداب که او را ساک به دست دید از جا پرید و
وحشت زده خودش را به در خروجی رساند و
مانع رفتنش شد.

-میدونم اشتباه کردم. نرو. توروخدا، بیا موندن و
ساختن و تمرین کنیم. بیا نرفتن و یاد بگیریم.
رسام دستی چانهاش کشید و بیحوصله او را کنار
زد.
-پند و موعظهت و ببر جای دیگه.
کفشهایش را پوشید و دلش برای دستان کوچک
فلفلش که دور مچش حلقه شده بود رفت و لعنت به
دلش.
-رسام. من این مدت ُمردم. من بدون تو نمیتونم.
مگه من دختر کوچولوت نبودم؟ میتونی از من
بگذری؟ نگام کن و بگو میتونی…

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.7 / 5. شمارش آرا : 3

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا