رمان طلایه دار

رمان طلایه دار پارت ۸۳

5
(1)

-کجا برم شاداب؟

بینی اش را بالا کشید و خودش را کمی به عقب هل داد
حال راحت تر میتوانست صورت رسام را ببیند..

-همونجایی که این چند وقت بودی..

-نه شاداب برای چی برم؟
مگه دیوونم همچین جایی رو ول‌کنم..
این همه سختی کشیدم که بتونم بقیه عمرم‌کنار تو باشم…

با دست هایش اشک های شاداب را پاک کرد..

-دیگه گریه نکن مامان کوچلو من..
من هیچ جایی دیگه نمیرم
حاضر نیستم این اغوش رو با هیچ چیز دیگه ای توی دنیا عوض کنم

با بوسیده شدن پیشانی اش لبخندش جان گرفت…

عمیق به چشم‌ های هم نگاه کردن..

-چقدر دلت ازم پره که با کوچکترین تلنگری اینجوری گریه میکنی..

-نباید باشه؟

پوزخندی زد و بر خلاف تصور های شاداب جواب داد..

-چرا حق داری..
ولی منم دلم از تو‌ پره شاداب..

چرا اینگونه حق به جانب با او حرف میزد..
چه کار اشتباهی انجام داده بود؟

-تو چرا؟

نفسی چاق کرد و با فکری مشغول ادامه داد..

-خیلی وقت ها، خیلی چیز ها ازت انتظار نداشتم..
ولی تو به راحتی از اونها رد شدی
حتی یک درصد هم‌تو ذهنت نیومد که اگه رسام‌بود چه واکنشی نشون میداد..

-مثل چی؟چه کار اشتباهی کردم که خودم خبر ندارم..

-نیما.

با شنیدن اسم نیما گلویش خشک شد..
میدانست که هیچ از نیما خوشش نمیاید…

-منظورت چیه رسام، چه ربطی به نیما داره؟

-خودت میدونی من چقدر ازش بدم میاد..
ولی بازم اون شده بود همه کارت..
من از تو‌انتظار نداشتم ‌تو‌نبودنم بخوای انقد باهاش احساس صمیمت‌ کنی
با اینکه از گذشته و قصدش خبر داشتی..

فکر نمیکرد انقدر دوستی بین انها رسام را ناراحت کند..

خبر نداشت که رسام به همه حسودی میکرد.
دوست نداشت شاداب را با هیچکس تقسیم کند..

نمیخواست در برابر زورگویی های رسام کم بیاورد‌
او غیب شده بود‌ و ‌حالا اورا مقصر میدانست…

-من کار اشتباهی نکردم اقای جدیری، کار اشتباه از شما بوده..

-کارای اشتباهم رو بهم بگو تا دلیل برات بیارم
اما شاداب تو هیچ دلیل خاصی نداری برای این همه صمیمیت بین خودت نیما…

شاداب عصبی شده بود از این همه قضاوت نا به جا ،از این همه حق به جانب بودن او..

-این که نبودی..کنکور قبول شدم نبودی..
دانشگاه رفتم نبودی..معین به دنیا اومد نبودی..
میخواستم اسم انتخاب کنم نبودی..
شناسنامه بگیرم نبودی..
معین مریض میشد نبودی..
بازم بگم؟

به راستی رسام چه لحظه هایی را از دست داده بود..
اه پر از حسرتش از گوش های شاداب جا نماند…

بوسه ای روی موهای شاداب نشاند و اورا محکم تر به اغوش کشید..
انقدر محتاج به این اغوش بود که هرچقدر از ان کام میگرفت سیر نمیشد..

-خوبه که بهم گفتی، باید حرف میزدی.
همه چی رو درست میکنم
فقط میتونم بهت بگم من معذرت میخوام..

چطور میتوانست این لحظه هارا جبران کند..
این ساعات گذشته بود، خیلی زیاد..
و هیچ کاه فرار نبود برگردد..

-بخواب قشنگم..حواسم به معین هست..

شاداب با حرف هایی که زده بود و گریه هایش سبک شده بود..
به خواب عمیقی احتیاج داشت برای ارامش جسمی..

دو دستش را دور بدن نهیف شاداب پیچاند و‌گفت..

– فقط خود خدا میدونه چقدر میخوامت شاداب.

شاداب لبخندی به رویش پاشید و با فکری پر از سوال و‌ درگیری به خواب رفت…

نیمه های شب با صدای گریه‌معین بیدار شد نگاهی به جایش انداخت که رسام را بالای سرش دید

در حال سیر کردنش بود.
برای شاداب این لحظه قابل پرستش بود .

رسام پدری بود که هرکسی ارزویش را داشت..

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا : 1

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا