رمان طلایه دار

رمان طلایه دار پارت ۷۹

4.7
(3)

اخم هایشان کم کم در هم گره خورد !

در نبود رسام ،شاداب و‌کودکش برای انها انقدر عزیز شده بود که با‌ کوچکترین اهانتی به او از دست رسام که برای انها عزیز دردانه بود عصبی شوند…

-نه اصلا ،من خودم یه حرف مسخره زدم !

چشم های منتظرشان را که دید بحثی که پیش انداخته بود و رسام منکرش میشد را تعریف کرد..

-عمه جون بهتر نبود این حرف رو نمیزدی؟

-نمیدونم خیلی بد شد…

-حرف خوبی نزدی شاداب تو دست گذاشتی رو غیرت رسام
اون هنوز شوهرته و پدر بچت!
بهتره به حرفاش گوش کنی مطمئنم دلیل هایی داره برای این نبودنش !
عجله کردی..

نگاهی به بی بی انداخت
چه عذری میتوانست نبودش را توجیح کند!

-حالاهم بهتره به حرفش گوش کنی..
برگرد سر زندگیت مادر .
راحت نساختیدش که الان با بچه بازی خراب کنید..

سری به حرف های بی بی تکان داد
بیشتر از این نمیتوانست مزاحم انها باشد

عقب گرد کردند و بیرون رفتند
شاداب ماند و دل پر از غصه اش..

دلش میخواست در اغوش رسامش برای چند ماهی به خواب برود تا تمام اتفاق هارا فراموش کند ..

ولی این کار شدنی نبود..

با زنگ خوردن موبایلش رشته افکارش پاره شد..

با دیدن اسم نیما لبخندی زد و مشغول صحبت کردن با او شد

برای او تمام ماجرا را توضیح داد
از تصمیم رسام و…

با امدن رسام به اتاق حرفش نیمه ماند…
به سمتش حرکت کرد که شاداب بدون هیچ حرکتی سر جایش ایستاد…

-الو شاداب اونجایی ؟چیشد دختر .

نیما برای ثانیه ای ساکت نمیشد..

موبایل را از دست شاداب کشید و‌کنار گوش خودش گذاشت..
منتظر مانده بود برای ادامه حرف های نیما..

شاداب خواست دهن باز کند حرفی بزند که با گذاشتن انگشتش روی لب هایش اورا ساکت کرد..

-حتما اون وروجک بیدار شده اره؟
اخ شاداب از طرف من یه بوس گنده ازش بردار..
دلم براش تنگ شده جوجم رو.

با شنیدن حرف های نیما خونش به جوش امده بود.

انگار در این مدت بیشتر از هرکسی به همسر و فرزندش نزدیک بوده…

-به به اقا نیما، مشتاق دیدار!

با شنیدن صدای رسام کمی جا خورد

-دیگه دوست ندارم کوچترین صحبتی با زن من داشته باشی وگرنه برات بد تموم میشه !

بدون اینکه منتظر جوابی از جانب او باشد گوشی را قطع کرد..

-راه بیوفت، من باید تکلیفم رو با تو‌ نیما مشخص کنم .

سمت معین رفت و او را در اغوش گرفت..

-مرتیکه فقط کم مونده بیاد برای بچه من پدری کنه!

وقتی دید شاداب قدم از قدم برنمیدارد تشر زد:

-خشک نشو شاداب وسایلت رو جمع کن بریم

-برای بچه خودش داره پدری میکنه…

رسام به جنون رسیده بود..
تمام تلاشش را میکرد که جلوی بی بی و عمه راضی بی ابرویی بار نیاورد

نمیخواست با داد و بیداد کردن طفلش را بترساند…

-شاداب خیلی دیگه داری گنده تر از دهنت حرف میزنی!
اون بی همه چیز کی باشه که بخواد بیاد سمت تو ؟
تا ده میشمارم پایین باش وگرنه خوردت میکنم

همراه با معین از اتاق بیرون رفت..
هنوز بهت زده وسط اتاق مانده بود ،میترسید که رسام به سراغ نیما برود ..
دیر یا زود این اتفاق میوفتاد .
وسایلش را جمع کرد و از اتاق بیرون آمد..

بالای پله ها ایستاد و نگاهی به پایین انداخت

بی بی گل اروم مشغول توضیح دادن چیزی به رسام‌بود
عمه راضی هم با معین مشغول بود…

دسته چمدانش را در دست گرفت و‌کشان کشان دو پله پایین امد..
با امدن رسام موهایش را داخل فرستاد..

-نمیتونی بگی بیام کمک؟زبونت که خوب برای زبون درازی بازه.

چمدان را در دست گرفت و پایین رفت..
وسایلی که از کودکش پایین بود را داخل ساک دستی کوچکش ریخت و سمت بی بی گل رفت…

-بی بی میدونم این چند‌ وقت خیلی با معین اذیتت کردم ببخشید..

با امدن رسام حرفش نیمه ماند

-زود باش دیگه، چیکار میکنی شاداب ؟

از این همه بد رفتاری های رسام دلش گرفت
بغض کرده خودش را بغل بی بی انداخت
دستی پشت کمرش کشید و سرش را بوسید

-نگران نباش مادر درست میشه، سخت نگیر قربونت برم .

با عمه راضی هم خداحافظی کرد و به انها قول داد که زود به زود پیش انها بیاید…

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.7 / 5. شمارش آرا : 3

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا