رمان طلایه دار

رمان طلایه دار پارت ۴۷

3.8
(4)

شاداب نگاه پر بغضش را به رسام داد، چه باید می گفت؟
از این می گفت که از روزی وارد زندگی اش شده تمام وجودش را پر از خودش کرده؟

چطور می توانست چیزی بگوید وقتی که می دانست شیرینی خورده این مرد همین الان پایین کنار پدرش نشسته و منتظر مردش است؟

تلخندی زد و بدون اینکه نگاه پر اشکش را از او بگیرد گفت:
– برو.

رسام اما انگار که یکی پاهایش را با میخ به زمین کوفته باشد خیره‌ چشمان زیبای شاداب بود.

چشمانی که یک زمان شادابی را در آنها می توانست ببیند و حال…؟

آهی کشید و بدون اینکه چیزی بگوید از جایش بلند شد و به سمت در اتاق رفت، دل دل می زد که نرود اما وقتی شادابش چیزی خواسته بود مگر می توانست حرفش را زمین بزند؟

در را باز کرد و بیرون رفت و به سرعت از اتاق دور شد، اما نفهمید که شاداب به محض بیرون رفتنش بغض لانه کرده در گلویش ترکید و هق هق دردناکش اتاق را پر کرد.

***

وقتی دوباره به جمع بازگشت فاطمه سریع به سمتش برگشت و با لب هایی آویزان گفت:

– کجا بودی عزیزم؟ نمی گی یهو می ری من اینجا دلم برات تنگ می شه؟

رسام که هیچ حوصله او و اداهایش را نداشت موبایلِ در دستش را نشان داد و کوتاه گفت:

– تماس کاری بود.

شیخ که در حال تماشا کردنشان بود نیشخندی زد و همانطور که میوه های پوست کنده شده توسط همسر دومش را در دهان می گذاشت با ابرویی بالا انداخته گفت:

– تماس کاری؟ این وقت شب؟
– کار شب و روز سرش نمی شه شیخ! وقتی رییس باشی مجبوری خودت بالا سر کارگرات باشی.

شیخ نگاه خیره و سنگینش را پس از خند ثانیه از روی رسام برداشت و به فاطمه داد:

– شوهرت هر کار می کنه که تو خوشبخت باشی؛ یادت باشه بازخواستش نکنی که این خلاف حکم پیغمبره!

رسام پوزخندی زد و سرش را پایین انداخت، مردک نمک به حرام حتی دلش به حال دختر خودش هم نمی سوخت!

با اینکه می دانست که رسام هیچ علاقه ای به دخترش ندارد و حتی ممکن است سر و گوشش بجنبد و هیچ واهمه ای از این نداشته باشد باز هم اصرار داشت به انداختن فاطمه بر گردنش!

دلش می خواست از دست این طایفه سر به کوه و بیابان بذارد.

اگر حکم مهمان را در خانه اش نداشتند بی شک تا به حال از در عمارت بیرونشان می کرد.

اما حیف که دست و بالش بسته بود، حیف و صد حیف که حتی خودش هم نفهمیده بود چطور او توانسته بود شیخ رسام بزرگ را به تورِ صیدش بیاندازد!

فاطمه که مثل همیشه حرف پدرش را سرمه چشم هایش کرده بود با خودشیرینی خودش را به رسام چسباند و رو به جمع گفت:

– مگه من می تونم اصلا چیزی از شیخ رسام بخوام جز این که بذاره من همدم و همراهش باشم؟ مراقبش باشم و براش پسرهای قدرتمند و زیبا به دنیا بیارم مثل خودش؟

رسام اما منزجر شده بود.

از این که دختری در سن و سال فاطمه خودش را تا به این حد خار و خفیف می دید که تنها فایده اش در زندگی را در بچه داری و بچه آوری می بیند احساس می کرد می خواهد بالا بیاورد!

او تمام تلاشش را می کرد تا شاداب درسش را بخواند و از بهترین دانشگاه مدرکش را بگیرد، تا هر جا که نشست با افتخار از موفقیت های فلفلش بگوید.

با دستش فاطمه ای که به بازویش چسبیده بود را از خودش جدا کرد و سعی کرد به جمع بفهماند که دیگر وقت خداحافظی است.

– عمه جان لطف می کنی بگی بیان این جا رو جمع و جور کنن؟ ساعت دوازده نصف شب شده!

راضی که با چشم هایش برای رسام خط و نشان می کشید لبخند زورکی ای زد و همانطور که بی میل از جایش بلند می شد گفت:

– چرا که نه شیخ، هر چی شما امر کنید!

شیخ نیم نگاهی به رسام که عصا قورت داده کنار دخترش نشسته بود و سرش را در موبایلش فرو برده بود انداخت.

خودش هم خوب می دانست که رسام هیچ دل خوشی از او ندارد و اگر هم الان پذیرای حضورش است صرفا بخاطر چیز دیگریست نه از روی علاقه به مهمانش.

اشاره کوتاهی به همسر زیبا و جوانش کرد و رو به فاطمه گفت:

– خب دختر، بهتره ما هم بریم بذاریم شیخ رسام هم بره استراحت کنه که امروز حسابی به زحمت افتاد.

فاطمه که از شنیدن حرف پدرش جا خورده بود با لب های آویزان به سمت رسام بازگشت:

– مگه قرار نشد امشب رو پیش ما باشی؟

رسام هوف کلافه ای کشید و سعی کرد خودش را آرام نگه دارد.

تمام فکر و ذکرش پیش شاداب بود که آن گونه در اشک و گریه خودش را غرق کرده بود و بعد این دختر دم از شب نشینی می زد؟

لبخند مصنوعی ای تحویلش داد و چیزی سرهم کرد تا از شرش خلاص شود:

– من فردا باید از صبح زود برم سرکار فاطمه جان، امشب هم که تا الان پیش هم بودیم؛ بذار برای یه روز دیگه که منم فرداش رو کاری نداشته باشم.

فاطمه آمد چیزی بگوید که شیخ وسط بحثشان پرید و با جدیت رو به دخترش گفت:

– حرف مردتو نشکن، وقتی یه چیزی می گه تو باید بگی چشم!

فاطمه با بغض نگاهش را از رسام گرفت و با خداحافظی زیرلبی از در عمارت بیرون رفت.

شیخ که کنار رسام ایستاده بود نگاهش را از فاطمه گرفت و به او داد:

– حواست به قراری که داشتیم باشه پسر، قرار نیست جز فاطمه من کسی کنارِ شیخ رسام باشه!

رسام دست هایش را مشت کرد و لبخند زورکی ای روی لبانش نشاند، دلش می خواست همان مشت را در دهانش بکوبد!

مردک برای خودش می تازید، هیچ فکر نمی کرد کسی که جلوی رویش ایستاده کیست و با چه کسی دارد حرف می زند؟

بدون این که چیزی بگوید فقط برای حفظ حرمت مهمان بودنش، دستش را به نشانه راهنمایی کردنش به سمت در دراز کرد.

– شب خوبی بود، امیدوارم باز هم اینجا ببینمتون شیخ.

شیخ نیشخندی زد و همانطور که به سمت ماشینش می رفت گفت:
– خیلی زود رسام، خیلی زود!

به محض اینکه سوار ماشین شد رسام در را محکم بهم کوبید و با عصبانیت نفس حبس شده اش را محکم بیرون داد.

دلش می خواست از ته دل داد بزند و به همه بفهماند که دست از سرش بردارند!

***

شاداب با شنیدن صدای کوفته شدن در بزرگ ورودی عمارت یکه ای خورد.

تلخندی روی لبش نشاند و به این فکر کرد که فاطمه چه سورپرایزی برای رسامش آماده کرده بود که اینطور سریع رفتند.

شب نشینی های شیخ ها کم کم برایش جا افتاده بودند.
می دانست که هر وقت مهمانی ای در راه باشد این بدین معناست که دست کم تا بامداد روز بعد باید حضورشان را تحمل کند و اینکه الان شیخ قصد رفتن کرده بود فقط بیانگر ذوق رسام بود!

رسام با قدم‌های بلند خودش را به عمارت رساند، همینکه می‌خواست از راه پله بالا برود راضی جلویش را گرفت و با تشر گفت:

– این چه طرز برخورد کردن با مهمون بود عمه؟ نمی‌گی شیخ یه وقت ناراحت می‌شه؟

رسام پوزخندی زد، چرا راضی فکر می‌کرد که ناراحت شدن شیخ برایش مهم است؟

راضی که توهم رفتن چهره‌اش را دید با لحن آرام‌تری ادامه داد:

– عمه فدات شه، شیخ پدرزنته! هر کار کنی هم پدرزنت باقی می‌مونه، احترامشم قبل از اینا بخاطر موی سفیدشم شده واجبه؛ این طرز برخورد امشبت اصلا درست نبود رسام!

رسام اما عصبی و کلافه گفت:

– من نخواستم پدر زنم باشه که الان از اینکه پدر زنمه می‌گید! من نخواستم مهمون خونم بشه ولی از در عمارتمم بیرونش نکردم، پس قبل از موعظه کردناتون به چیزای دیگه‌ای هم که هست فکر کنین!

راضی خواست چیزی بگوید که بی‌بی گل از پشت سر رسام چشم و ابرویی بالا انداخت تا جلویش را بگیرد.

خوب می‌دانست که اگر رسام از کوره در رود هیچ بنی و بشری جلودارش نخواهد بود.

رسام که دید عمه‌اش در جواب چیزی نگفت سری به نشانه تایید تکان داد و راه اتاق شاداب را در پیش گرفت.

خوبی آن طبقه این بود که به جز اتاق موقت خودش و اتاق شاداب درواقع هیچ‌کس دیگر به آن سمت رفت و آمد نداشت.

شاداب که از فرط گریه کردن بی‌حال روی تخت دراز کشیده بود و به سقف نگاه می‌کرد در ذهنش سناریوهایی مختلفی می‌چید از آنکه امشبِ رسام چطور پیش خواهد رفت بدون اینکه بداند که رسام پشت در اتاقش ایستاده.

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.8 / 5. شمارش آرا : 4

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا