رمان شوگار پارت 90

داریوش زیر چانه اش را میبوسد و نمیفهمد:

_کجا فرستادم…؟الان فقط میخوام انگشتاتو روی پوست کمرم سُر بدی….

گونه ی چپ دخترک به بالش نرم نزدیک میشود و لحظه ای تیزی دندانهایش را روی پوست نیمه برهنه اش حس میکند….

_آخ…جواب منو بده لطفا…تو…داریوش صبر کن….

داریوش بالاخره با نگاه خمار سربالا می آورد:

_هوم….؟بگو زودتر…

_میگم که…تو دایه رو سراغ من فرستادی…؟اون جوری حرف میزد که…که اگر من نیام ، تو یکی از اون کنیزا رو انتخاب میکنی…

داریوش لحظه ای در تردید دست و پا میزند…

چه کسی دایه را به دنبال شیرین فرستاد….؟

خودش…

اکنون چگونه این را توجیه کند که…دایه را او نفرستاده است…؟

داریوش لحظه ای در تردید دست و پا میزند…

چه کسی دایه را به دنبال شیرین فرستاد….؟

خودش…

اکنون چگونه این را توجیه کند که…دایه را او نفرستاده است…؟

فقط میتواند نوک بینی اش را ببوسد و از قهر کردنش بترسد:

_من قرار نبود هیچکدوم از اون دخترا رو انتخاب کنم….خُب…؟

مردمک های شیرین روی چهره ی سخت شده ی مرد میرقصند…

_تو فرستادیش…؟

اگر بگوید نه…قهر میکند…؟

یا شاید هم به خانه ی پدرش برگردد…ها…؟

_خودش چی گفت…؟

انگشت شست شیرین جهت رویش ته ریش مرد را نوازش میکند و به بی قراری اش دامن میزند:

_اون گفت آقا از ما خواستن براشون بزم رقص ترتیب بدیم…تو واقعا خواستی…خواستی زنا برات برقصن…؟

داریوش آهسته سر میچرخاند و لبهایش را به همان انگشت شست میچسباند…

عمیق میبوسد….

_فقط میخواستم حرص تو رو دربیارم…!

ابرو های شیرین طرح اخم میگیرند و همینکه میخواهد برای صحبت کردن دستانش را از قفل دست های او آزاد کند ، بیشتر فشرده میشود:

_ دلم برات تنگ شده بود لامصب…میخواستم با پاهای خودت برگردی تو بغل داریوش…چطور برت میگردوندم پس…؟

چانه ی دخترک سخت میلرزد…

یا از خشم و یا از حرص:

_از این به بعد…اگر باهات قهر بشم…میخوای با این روش منو برگردونی…؟

داریوش نمیفهمد….

چرا این دختر با روانش بازی میکند…؟قهر دوباره…؟

بی نهایت او را میخواهد…

مانند یک دیوانه ی زنجیری ، آنقدر نسبت به این دختر حریص شده بود که هیچ جوره نمیتوانست حرصش را با آن فشار های گاه و بیگاه خالی کند….

برای همین لب به لاله ی گوش دختر میچسباند و با صدای گرفته ای نفس میزند:

_تو که دیگه حق قهر کردن نداری…داری…؟

_لطفا جوابمو بده…اگر من باهات قهر باشم…یا تو از دست من عصبانی باشی…بازم از این بَزم های کوفتی راه میندازی…؟

کوفتی….

چقدر حسادت کردنش دیوانه کننده است…اینکه روی این مرد حس مالکیت دارد و نمیخواهد او را با احدی شریک شود…داریوش را از خود بیخود میکند….

_تو همین دیشب از من خواستی اون دخترا رو از کاخم بیرون کنم…مسلما بزم رقص با نگهبونا و دربونای کاخ اونقدری جذاب به نظر نمیرسه….

شیرین لحظه ای حرص و عصبانیت تمام جانش را میگیرد…همان دستانی که از قفل پنجه های داریوش آزاد کرده بود را محکم و پشت سر هم ، روی سینه ی مرد میکوبد و میان این بلبشو ، مرد با لذت مشت هایش را به جان میخرد….

این دختر ، همان چشم سیاه یاغیست که بعد از بوسه ی اولش ، سیلی روی صورت مرد خوابانده بود و آن لحظه…

فقط خدا میدانست داریوش چقدر آن دختر را میخواست…

سر در گریبانش فرو میبرد و نفس های تند ، و تقلاهای عروسک را مهار میکند…

میبوسد…میبوید…

همانگونه که آن روز میخواستش و دستش به او نمیرسید….

تمام تنش را میپرستد….

***

از پشت سر ، نمای جذاب موهایش را نگاه میکند….

دارد آن ها را میبافد….

خط سفید گردنش را میبیند….

آن لباس زیبا و مجلل…

دایه همه چیز را طبق برنامه آماده کرده بود…

و چقدر خوب که این بار را از زیر سؤال های شیرین قصر در رفت…

شاید اگر نمیدانست داریوش از رفتن دایه به خانه ی آنها خبر نداشته ، اوضاع را امن و امان تر نگاه میداشت….

_هِی…قبل از اینکه اون زُلفا رو ببندی بیا اینجا….

شیرین از نیم رخ به طرفش برمیگردد و با ناز نگاهش ، سینه ی مرد را از تک و تا می اندازد:

_کور خوندی …من دیگه بَرّه ی تو نمیشم….!

داریوش دم حرصی از لای دندان هایش میگیرد و از جا بلند میشود…

موهایش ازبند کش رها شده و تصویر وحشی و جذابی از خودش به نمایش گذاشته است…

نزدیک که میشود ، شیرین موهایش را که حالا کاملا بافته شده اند ، پشت شانه اش میفرستد و از آینه ، خیره ی مرد قوی هیکل و نیمه برهنه ی پشت سرش میشود….

مردی که دست روی میز کنسول ستون میکند و از پشت سر ، بینی اش را لای آن موها میفرستد:

_بَرّه کوچولوی من حالش خوبه…؟؟

سر شیرین کج میشود و به ناگهان از جا برمیخیزد…

حرکتی که باعث میشود داریوش به صورت غیر ارادی ، راهش را با قفل کردن دستانش روی میز ، سد کند:

_هِی هِی هِی…هنوز که حتی یه گاز کوچولو هم نزدم….!

ریز میخندد و صدای خنده هایش با بوسه ای محکم و آبدار خفه میشود…

بوسه ای پر سر و صدا ، که تمام وسایل روی میز را چپه میکند…

این عشق بازی ها انگار تمامی نداشت…

اصلا انرژی این مرد تمام میشد یا نه…؟

وقتی کامش را گرفت…دستش روی کمر باریک افسونگر چنگ میشود…شیرین سرش را پس میکشد و پیشانی اش را روی سینه ی مرد میگذارد….

_چرا سیر نمیشی تو…؟؟من از این … از این اتاق برم دیگه تو چنگت نمی افتما…

صدای نفس های تندش از ملودی نوازندگان به نام دنیا هم زیبا تر است:

_آدمی که یه عمر گرسنه بوده…همیشه با دیدن غذا به ولع می افته…

شیرین حتی نمیداند مقابل این همه خواسته شدن چه کند…

واقعا قبل ها به خواب این مرد آمده…؟

_منو نگاه کن…شب که میام عمارت ، میخوام تو همین اتاق ببینمت….

نگاه شیرین آهسته روی جای زخمی که بهبود پیدا کرده بود میدود و با انگشت لمسش میکند:

_داریوش…؟

لبهای مرد اراده ای از خودشان ندارند…فقط بوسه میخواهند…لمس پوست این گلبرگ خوشبو را میخواهند و به گونه اش میچسبند:

_جون…؟ببینم چشماتو…شنیدی چی گفتم…؟

شیرین در حرکتی غیرقابل پیشبینی ، خم میشود و لبهایی که گزگزشان امان از او بریده بود را به جای زخم میچسباند:

_من….

هنوز حتی یک کلمه نگفته است که با فشار بی امان مرد ، روی تک تک استخوان هایش مواجه میشود…

این بوسه های نادر ، و ناگهانی اش…آخر مرد دیوانه را می کُشت….

_سِقه لویات بام…لیوه م کردیه…لیوه….

(قربون لبات بشم…دیوونم کردی…دیوونه….)

همین گه گدار لُری گفتن هایش ، نشان از اوج استیصال درونی او مقابل این دختر هستند…

میشود کسی را اینقدر دیوانه وار خواست…؟

یا این همه صبر ، او را به این روز درآورد…؟

_من نمیخواستم بهت آسیب بزنم…اون شب…

لمس سر انگشتان دخترک روی سینه اش ، بازی با دلش راه می اندازد….

جای زخمیست که خودش با خنجر زد…

یادگاری خودش…

و این لحن نازدار و پر از شرمندگی…مگر میشود بیشتر از این او را گرسنه نگاه داشت وقتی تمام انرژی اش را از او گرفته بود….؟

  1. _شششش…امروز به همشون اعلام میکنم…همه باید بفهمن…داریوش ، بالاخره با اون چشم سیاه لعنتی ازدواج میکنه…!

دخترک حالا با برق درخشان نگاهش سر بالا میگیرد و چشم میدوزد به مردی که ، داشت میان زنانگی هایش جای محکم و سلطه گرانه ای باز میکرد…

Share:

دیدگاه ها

یک دیدگاه

Leave a پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دسته‌ها