رمان شوگار پارت ۸۶

 

 

 

-حالا خوب شد…؟چقدر گفتم نکن…؟

 

 

مادرم با آن چاقجوری که به کمرش بسته بود ، خانه را جارو میزد و غرولند کنان ، هر لحظه بیشتر به جان من آتش می انداخت…

 

 

گوشه ی پنج دری کز کرده بودم و به بارش باران نگاه میکردم…

قطره هایی که یکی پس از دیگری ، حیاط را به رگبار بسته بودند….

 

 

_هیچ معلوم نیست چی شده…شاید تا حالا یکی ازون عفریته های داخل کاخ ازش آبستن شده باشن…

 

 

چنگی به سینه ام میخورد…

از لج من میکند…

برای اینکه لج من را دربیاورد…ممکن است هر کاری بکند….

 

 

_با پای خودت لگد به بختت زدی…اون مرد خاطرخواهت بود دختره ی نفهم…میتونستی تو کاخش خدایی کنی…

 

 

پوست لبم را میجوم و فکر میکنم حتی آسمان هم با شنیدن این حرف ها عصبی میشود…

یک رعد و برق…

مادرم هر لحظه ، جارو را تند تر و تند تر روی آن فرش لچک ترنج میکشد:

 

 

_ببین با زبونت چه خرابی به بار آوردی ورپریده ی نادون…

 

 

 

 

 

 

_حالا…حالا باید چکار کنم …؟

 

به محض اینکه صدای پر از لرزش من را میشنود ، کمر راست میکند…

کمی نگاه….کمی سرزنش از نوع خودش…

 

جارو را بالا می آورد:

 

_حالا دیگه…؟طرف ول کرد و رفت چطور میخوای برش گردونی…؟

 

 

چانه ام گرد میشود…نگاه به ترنج های فرش میدوزم…

دیگر حتی خبری از رعد هم نبود که با آن بیرون بروم و داریوش را از آن کاخ لعنتی اش…از لابه لای آن همه زن بیرون بکشم….

آن آفرین …دخترک مونارنجی که با دستانش…با آن ماساژ حرفه ای ، دائم در اختیارش بود….

یا حتی یک خطر بزرگتر…

دختر تیمسار …!

 

 

_فکر کردی از آسمون تالاپی افتادی پایین هر چی پسره رو ردش کنی بازم میاد سراغت…؟نه هیچ جا از این خبرا نیست….

 

 

 

هی میخواهد بیشتر من را بسوزاند…

دارد اشتباهم را به رخم میکشد و…

خب من میترسیدم…

حتی الان هم میترسم…

من حتی اگر نترس ترین زن دنیا هم باشم ، نمیتوانم مقابل عفتم…دامن پاکم ریسکی به جان بخرم…

حتی هنوز نمیدانستم آن عوضی از ایران خارج شد ، یا نه….

 

_حتی اگر فرشته ی آسمون باشی ، وقتی این قدر جون به سرش کنی دیگه کلاهش هم بیفته طرفت ، واسه برداشتنش برنمیگرده…

 

صدای کوفته شدن در خانه ، آن هم در این ساعت…کمی عجیب به نظر میرسید….

 

 

زیر باران…آقام و جاهد خانه نبودند….

یعنی ممکن بود برگشته باشند…؟

 

 

میخواهم از جایم بلند شوم که جارو را برایم روی زمین می اندازد:

 

_پاشو کمرم شکست…

 

با نفسی حرصی ، به طرف دسته جارو میروم و مادرم برای باز کردن در ، به طرف خروجی راهرو قدم برمیدارد….

 

 

 

 

آشغال ها و گرد و خاک را با جارو ، به خاک انداز منتقل میکنم و وقتی برای دور ریختنشان به طرف آشپزخانه میروم ، صدای به هم خوردن در ورودی هم به گوش میرسد….

 

 

با همان جارو و خاک انداز ، آنجا می ایستم و با دیدن شخص رو به رویم ، لرز بد دیگری به تنم می آید…

 

 

_علیک سلام شیرین خانم…!

 

مادرم با اخم جلو می آید و وسایل را از دستم میگیرد….

زن عمو اما با سر شانه های خیس خورده ، بدون تعارف به طرف نشیمن قدم برمیدارد….

مادرم چشم غره میرود که چرا جواب سلامش را نمیدهم و هرکس نداند ، من خیلی خوب میدانم مادرم یک عمر ، چگونه با این عفریته سر و کله زده است….

 

_بیا اینجا دختر جون…بیا تا آقات نیومده حرفمو بزنم و برم….

 

صدای ترق تروق استکان و سینی در آشپزخانه ، میگوید مادرم در حال آماده کردن وسایل پذیرایی است:

 

_کجا با این عجله…؟بعد از سالی و اندی تشریف آوردین که سریع برین…؟

 

من قدم های آهسته ام را به طرف اتاق برمیدارم و او را سر پا میبینم ….

کنار کرسی:

 

_ای بابا مروارید جون…ما که هردومون خوب میدونیم بچه هامون چه گلی به سرمون زدن…بهتر نیست خودمونو به کوچه علی چپ نزنیم…؟

 

مردمک هایم گرد میشوند…

بچه هایشان…؟

او اکنون دارد من را هم با سیاوش جمع میزند…؟

 

مادرم با سینی آماده ی چای سر میرسد و او همیشه بساط چای اش به راه است:

 

_یعنی چی قربونت برم…؟این پسر شماست که فیلش یاد هندستون کرده زنشو فرنگ جا گذاشته که بیاد اینجا آتیش به زندگی دختر من بندازه…؟

 

 

چشم های دریده ی زن عمو به من دوخته میشوند:

 

-از کجا معلوم شیرین با پای خودش نرفته باشه…؟اگر پسر کوچیک نصرالله خان منو خبر نمیکرد از قبر جدم باید میفهمیدم این دوتا کجان…؟چرا یه کم این دختر یاغیتو نصیحتش نمیکنی…؟

 

 

مادرم سینی چای را روی میز میگذارد و من آنقدر از این مکالمه شوکه ام ، که زبانم بند آمده است….

او خودش کاملا آگاه است…

خیلی خوب میداند من نقشی در آن روز نداشتم…

همه و همه اش زیر سر پسر یک لا قبای اوست…

 

_دختر من خداروشکر از نزاکت بیست برده…الانم که پسرت با کسی دیگه ازدواج کرده چرا میاد دور و بر شیرین…؟کم بود با اون ازدواج بی موقع اش هر بد و بیراهی رو از هر کس و ناکسی شنیدیم…؟یه بار میگفتن دختر آصید با یه مرد غریبه فرار کرده ، دست سیاوش مونده تو پوست گردو…یه بار میگفتن دختره عیب و علتی داره که پسره پسش زد…ازت تمنا میکنم بفرستش تا قبل از اینکه یه رسوایی دیگه تو کارنامه مون نذاشتن…

 

 

زن عمو هنوز هم ننشسته است و دسته ی کیفش را فشار میدهد:

 

_شیرین…شیرین وای به حالت اگر یکی بفهمه اون شب با کی بودی…وای به حالت اگر بخوای زندگی پسر منو خراب کنی…

 

سبنه ام این بار از خشم بالا و پایین میشود…

تا کی میخواهد این آزار و اذیت هایش را ادامه دهد..؟

 

_من خودم شوهر دارم خانم…یه بار دیگه پسرت سر راهم قرار بگیره ، به داریوش میگم…

 

 

تمام صورتش انگار با همین دو جمله ی کوتاه آتش میگیرد…

و باز هم صدای در خانه…

 

مادرم که میبیند من میتوانم از خودم دفاع کنم ، برای باز کردن در میشتابد و یک رعد و برق دیگر ، تک لامپ اتاق را خاموش میکند….

برق ها میروند و زن عمو میان آن تاریک و روشن اتاق ، با همان کیفی که یک دم زمین نگذاشت ، به طرف من می آید….

درست یک قدمی ام می ایستد و من در آن هوای نیمه روشن ، برق چشمان عصبانی اش را میبینم:

 

 

_اگر کوچکترین خبری به گوشم برسه…اگر داریوش خان بفهمه دزدیدنت کار سیاوش بوده ، به همه میگم خودت باهاش فرار کردی…..!

 

 

گاااپ….قلبم با ترس از جا کنده میشود….

و آن زن ، با شنیدن صدای به هم خوردن در هال ، هنگامی که از کنارم خارج میشود ، آهسته تر از قبل لب میزند:

 

_حواست به زبونت باشه دختر…!

 

او میرود و من جا میمانم….

با پاهایی خشک شده ، و صدای مادرم که من را شوکه تر…و پر دلهره تر از تمام عمرم میکند:

 

 

-خوش آمدید دایه خاتون….خیلی خیلی خوش آمدید…!

 

 

 

 

ورود دایه به اتاق ، همراه میشود با رعد و برقی شدید ، که با خودش برق ها را هم میبرد….

 

من جا مانده ام …

حرف های زن عمو پاهایم را به زمین میخ کرده اند….

اگر چنین دروغی پشت سرم بگوید…؟

اگر بخواهد با آبرویم بازی کند تا بتواند ثروت و موقعیت پسرش را با چنگ و دندان حفظ کند….؟

 

قامت دایه را در سیاهی اتاق میبینم….

و صدای مادرم :

 

-خاک به سرم ، شما همینجا بمونید تا من برم روشنایی بیارم….

 

صدای برخورد قطره های درشت باران روی شیشه های پنج دری…

حوض کوچکی که صد در صد پر شده بود و حیاطی که تاریک تاریک بود….

 

او هم مانند من ، در سکوت خیره ی چهره ام است….

قلب من هم کند میتپد…و هم تند…

یک ریتم مختل و نامنظم که باعث شده بود نوک انگشت هایم…پاهایم یخ بزنند:

 

_استقبالت از مهمان در همین حده…؟

 

 

چانه ام میلرزد و به سختی آن را نگه میدارم:

 

_سلام…!

 

_اون زن…

 

لبهایم را به هم میچسبانم و یک رعد و برق دیگر ، برای لحظه ای اتاق را روشن میکند تا چهره ی فوق جدی دایه ، جلوی چشمانم نقش ببندد…

 

_مادر پسری بود که قبلا شیرینی خورده ش بودی…؟

 

سر تکان میدهم و مهم نیست اگر میبیند یا نمیبیند…

او به هر حال تحقیق میکرد و میفهمید…

نباید دروغ میگفتم…

نباید شواهد را علیه خودم ثبت میکردم…

 

_اومدم خبری بهت بدم…!

 

دستانم را در هم قفل میکنم …سایه ی قامت بلند آن زن چشم سیاه ، درست روبه رویم قرار گرفته:

 

_درمورد آقاست….میخوای بشنوی…؟

 

مردمک هایم میلرزند…

چه اتفاقی افتاده است….؟

نیم قدم پیش می آیم و حالا آن ریتم مختل ، سرعت میگیرد:

 

_چی شده….؟

 

صدای هن و هن نفس های مادرم به گوش میرسد… و نور طلایی رنگی که در دست دارد نزدیک میشود…

دایه قبل از اینکه مادرم برای نشستن تعارفی کند ، دست به سمتش دراز میکند:

 

_روشنایی رو به من بدید و ما رو تنها بذارید…

 

نور روی چشم های سرمه کشیده ی دایه می افتد …

مادرم اول نگاهی به من می اندازد…و بعد پیرزن مرموزی که هیچگاه نفهمیدمش…

 

_باشه…شما بفرمایید وقتی حرفاتون تموم شد براتون چای و میوه میارم…

 

روشنایی را از مادرم میگیرد و بعد از اینکه مطمئن شد او کاملا از ما دور شده ، آن نور را بالا میبرد و جلو می آید…

 

_میخوای تا ابد اینجا بمونی…؟

 

دلهره ی عجیبی به سینه ام ریخته میشود…

او هیچوقت برای یک کار پیش پا افتاده ، این همه راه را برای آمدن به خانه ی ما نمیکوبید…

همینکه تا اینجا آمده عجیب نیست…؟

 

_من نمیدونم چی شده …اول باید بهم بگی چه اتفاقی افتاده که مجبور شدی به خونه ی پدری من بیای…اونم زیر این بارون…!

 

روشنایی را به دیوار کوب خاموش وصل میکند و به طرف من برمیگردد…

حتی از یاد برده بودم باید آن را از دستش بگیرم..

 

_اگر امشب به کاخ برنگردی…برای همیشه اینجا موندگار میشی…!

4.5/5 - (19 امتیاز)

Check Also

رمان ویدیا جلد دوم پارت 46

رمان شوگار پارت ۸۷

              پلکم میپرد…و دایه ، قبل از اینکه من …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.