رمان شوگار پارت ۲۸

کنار شیرین جا میگیرد و تکیه اش را به صندلی میدهد…

این عطر غلیظ دیگر چه بود برایش استفاده کرده بودند..؟

بوی خودش را نمیداد دخترک یاغی…

 

نگاه در آینه میگرداند…

چشمهای شوفر بیچاره فقط روبه رویش را نگاه میکند اما داریوش…

فضای بین راننده و عقب را با دکمه ی مخصوص بالا میکشد…

 

از اینکه او اولین زنی بود که با خودش به یک بزم مهم میبرد ، نمیدانست خوشحال باشد یا پر ازحرص…

 

امشب نگاه همه ی مردهای آن مهمانی ، قطعا و قطعا روی این دختر بود…

همه میخواستند بدانند مردی که از زن ها فراری است ، برای اولین بار با چه کسی دیده میشود…

 

چگونه دختری بوده است که داریوش را جذب خودش کرده و…مطمئن است امشب علاوه بر آن حس پیروزی بزرگ…میبایست جلوی دید بیش از سیصد مرد مجرد و غیر مجرد را روی این دختر بگیرد…

 

پیشنهاد مزخرف نقاب…برای شناخته نشدن او بود…

برای اینکه آن سیاوش بی رگ او را نشناسد…

اصلا حتی از گوشه ی چشمش هم نگاهی نکند…

 

نمیداند دلیل مشت شدن انگشتانش چیست…

نمیداند این سوال ، درست در لحظات آخری که نزدیک به باغ عروسی هستند ، چگونه به ذهنش می آید….

 

اما حس میکند برای سرکوب کردن میل به این همه حرص و کنجکاوی ، لازم است بپرسد…

نیاز دارد که بداند:

 

_بین تو و اون پسره…

 

شیرین با شنیدن کلمات انتخابی داریوش ، سربرمیگرداند…

 

داریوش نفسی تازه میکند و بدون نگاه به صورت بزک شده اش ، با جدیت میپرسد:

 

– بینتون اتفاقی افتاده…؟؟

 

پلک میزند دخترک و این نقاب بی صاحب چرا او را اینقدر زیبا نشان میدهد…

داریوش را به جاهایی که نمیخواهد میکشاند و اکنون میشود جوابش را بگیرد…؟

 

-چه اتفاقی مثلا…؟چرا باید به تو جواب بدم…؟

 

مردمکهایش را از روی آن دو لب سرخ و رنگی بالا میکشد…

از نوع نگاهش ، شیرین لحظه ای شرم میکند…

دخترک سرکش ، شرمش میگیرد و گونه های رنگ گرفته اش زیر پارچه ی نقاب قایم میشوند:

 

_چقدر با هم راحت بودین…؟رفت و آمد داشتین…؟

 

مکث میکند و جواب دادن به سوال داریوش اینقدر سخت است….؟

 

_محرم که نبودین…تنها جایی میرفتین با هم…؟؟

 

پاشنه ی کفش شیرین در موکت ضخیم کف ماشین فرو میرود:

 

_گاهی یواشکی…چرا میپرسی…؟؟

 

…همین کلمه ی کوتاه باعث میشود داریوش لحظه ای آن کروات مزخرف را از گلویش فاصله دهد…

 

کاش میشد دست برد و گذشته ی این دختر را پاک کرد…

خودش هم ازدواج کرده بود…

یک دختر داشت از همسر اولش…با روابطی بازتر…

با گذشته ای پُر تر و پُر تر…

اما داریوش هیچوقت روی هیچ زنی اینقدر احساس مالکیت نداشت که…؟

 

او را از ماه ها قبل میشناخت…

در خوابش…در رؤیاهای مردانه اش…

 

از اینکه گردن آن سیاوش لگوری را نشکسته بود ، حرص روی حرص انباشته میکرد…

 

_بابات میدونست دخترش یواشکی با یه مرد قرار میزاره…؟

 

از لحن تند و بدون انعطاف داریوش ، لرزی به تن دخترک وارد میشود…

یک حس عجیب…

همه ی دخترها از مرد غیرتی خوششان می آمد یا فقط او بود که با این کلمات حس و حالش عوض میشد…؟

 

_من کار بدی نکردم که از کسی بترسم…فکر کردی همه ی مردا مثل خودتن..؟که با زور دخترا رو بوس میکنی …؟

 

 

 

داریوش لحظه ای ازگوشه ی چشم ، لبهایش را برای هزارمین بار نگاه میکند…

بوسه ی زوری…

دیشب…آن تن نیمه برهنه ی دیوانه کننده…

 

 

سرش را به طرف کبوتر خم میکند و از نزدیک ، رنگ گرفتن پوستش را میبیند…

همان نقطه هایی که از زیر نقاب معلوم بود…

تند شدن نفس هردویشان قابل درک است و…داریوش نمیخواهد احدی آن صحنه را ببیند…

 

هیچکس…

حتی یک مگــس نر…

 

_هیچ مردی حق اینو نداره که مثل من باشه…فهمیدی…؟؟

 

شیرین از آن نزدیکی نمیترسد و…خدا لعنتش کند…

چرا دیگر از این نزدیکی ها عوقش نمیگیرد..؟

 

_یَــ یَــعنی چی…؟این سوالا واسه چیه…؟؟

 

ماشین بالاخره متوقف میشود و داریوش همان لحظه ، تار موی فر شده و بلند را از کنار یقه ی پوشیده ی لباس ، کنار میزند:

 

_اینو مثل یه گوشواره وصل گوشِت کن….وصلش کن که با خودت تکرار کنی…اگر قراره ده سال دیگه عمر کنی…یا حتی صد سال دیگه…تنها مرد زندگی تو …داریوش زنــــدِ…

 

 

****

 

شیـــرین:

 

گفته بود باید در تمام طول مهمانی دستم دور بازویش حلقه باشد…

اضطراب داشتم…

از بدو ورود به سنگفرش آن باغ ، روزنامه نگار ها در حال عکس برداری بودند…

 

دوربینهایی که به عمرم حتی در دست عکاس باشی های شهر ندیده بودم…

 

نورپردازهای بزرگی که سراسر آن باغ را پر کرده بودند…

پاشنه ی کفشم در سنگفرش فرو میرفت و باعث میشد تعادلی روی آن کفشهای بی صاحب نداشته باشم…

 

این او بود که مرا کنترل میکرد…

بدون لبخند…

بدون جواب دادن به یک سؤال…

حتی فکرش را هم نمیکردم این آدم ، اینقدر معروف و به نام باشد…

آری … در شهر کوچک ما او فرماندار بود اما…

اینجا طهران است…

نه آن شهر کوچکی که حتی اگر من هم دوبار پشت سر هم بیرون میرفتم ، همه ی اهالی آن شهر من را شناسایی میکردند…

 

 

بالاخره با راهنمایی دست او و خدمتکارهای جشن ، به محوطه ی خالی شده باغ میرسیم…

میز و صندلی های بسیار زیبا…

 

چند نفری که در بدو ورود ایستاده بودند برای خوشامد گویی و…

هنوز صورتشان را ندیده بودم…

 

از همین دور هم میتوانستم شباهت آن زن را به زن عمو بفهمم…

 

خنده ام میگیرد…

اگر زن عمو میفهمید به همسر یکی از رؤسای کشور شباهت دارد ، قطعا دیگر حتی خدا را هم بنده نمیشود…

 

ریز میخندم و او نمایشی دهانش را به گوشم میچسباند:

 

-چیز خنده داری دیدی کبوتر…؟؟

 

صدای پچ پچ های در گوشی دختران ، میان ساز و آواز آن خواننده گم میشود…

مطمئنم اینجا هم کلی طرفدار دارد این آقای زنـــد هیز و چشم چران…

و من از اینکه حرصشان را بالا بیاورم ، عجیب خوشم می آمد و دلیلش را نمیدانستم…

 

-هیچی…یه نفر رو شبیه زن عموم دیدم…!

 

دستم را آهسته از دور بازویش جدا میکند و همزمان که به ورودی نزدیک میشویم ، آن را دور کمرم سُر میدهد:

 

_شششش…تکون بخوری سوژه ی هزار تا روزنامه چی شدیم…سر جات وایسا دختر نقابی…!

 

گلویی صاف میکنم و آخرین قدم را که برمیدارم ، با دندان های چفت شده سرم را بالا میگیرم..

 

سر بالا کردن من همان و…میخکوب شدن آن یک جفت کفش پاشنه بلند ، روی سنگفرش باغ همان…

 

خون در رگ هایم یخ میبندد…

چیزی را که میبینم ، دارد تمام تنم را به لرزه وا میدارد…

 

_خوش آمدید جناب زنـــد…این عروسی باشکوه رو مدیون شما هستیــم…!

 

 

مردی که با تملق تشکر میکند ، از طرف او بی جواب میماند…

جوابی نمیشنود و با نگاهی زیر افتاده ، به من هم خوش آمد میگوید…

اما آن زن…

زن تپل و سرخ رو من را با نگاه خریدارانه برانداز میکند…

 

-هزار ماشالله آقا…خوش اومدین…پا رو چشم ما گذاشتین…!

 

خودش است…

زن عمو…

من را…نمیشناسد…؟

 

لب باز میکنم…صدایی از حنجره ام بیرون نمی آید و پهلویم زیر فشار بی امان انگشتان قوی او قرار میگیرد…

 

با رنگ و رخی پریده ، همراهش کشیده میشوم…

عمو و زن عمو اینجا چه میخواستند…؟

چند نفر دیگر به پیشواز می آیند…

آدم های مهم و …پولدار…همه شان در ثروت غرق بودند از وجناتشان میبارید…

 

چانه ام سفت و محکم سر جایش مانده…

بوهای خوبی به مشامم نمیرسد…

میخواهم سر برگردانم و برای بار دوم ، عقب را نگاه کنم…

میخواهم مطمئن شوم آن زن و مرد…عمو و زن عموی من هستند…

پدر و مادر سیاوش….

 

اما او باز هم لب به گوشم میچسباند تا دختران این بار از حسادت بمیرند:

 

_سرت رو برنگردون…الان با واقعیت روبه رو میشی…!

 

چیزی از درونم کنده میشود…

یک وحشت بی معنا سراسر تنم را میلرزاند…

کسی به طرفش دست دراز نمیکند چون همه میدانند او به کسی دست نمیدهد…

میدانند قصد رها کردن کمر منِ بیچاره را ندارد…

 

دستمال یزدی بگیرها مشغول رقص باباکرم هستند…

زن های رقاصه ای که در شهر ما ، ورودشان ممنوع بود…

آب دهانم را به سختی قورت میدهم و نگاهم را بالا میکشم…

تا روی صورت او…به او که با اقتدار گام برمیدارد و به میز مخصوصی راهنمایی میشود…

 

_عروس و دوماد اومــــدن…بزن سازتو لوطـــی…

 

دف ها و سازها شروع به نواختن میکنند…

هلهله ای در کار نیست…

اینجا مهمانی اعیان ها بود…

زن و مرد قاطی…

 

سنگینی نگاه من را از این پایین متوجه میشود و سرش را به طرف من برمیگرداند:

 

 

_چشماتو باز کن…اینجا همه چی واقعیه…!

 

 

ماشین لوکسِ عروس و داماد جایی حوالی وسط باغ متوقف میشود و…شاه داماد از آن پایین می آید..

 

گاپ…گاپ…گاپ…

 

جریان خون در رگهایم ، به طور کامل متوقف میشود…

چشمانم به همان نقطه خیره میمانند و خشک میشوند…

 

زنی که احمقانه اصرار داشتم زن عمو نیست و فقط شبیه اوست ، خبر ندارد…

انگار نمیداند نباید روی سر دختر آن تیمسار معروف نقل بپاشد…

نمیداند و با هلهله اسکناس ها و نقل و نبات را روی هوا می اندازد…

 

داماد ، با لبخند در جلو را باز میکند و عروسش…با لباس پُف دار و بلند سفید رنگ ، با کمک دست دراز شده ی او ، از ماشین پیاده میشود…

 

صداها در گوشم قطع میشوند…

شریان حیاتی ام دستکاری میشوند..

زیر زانوهایم خالی شده و همان لحظه ، تنم توسط دست قوی داریوش زنـــد ، مهار میشود…

کاملا در آغوشش جا میگیرم و…

حالا عروس و داماد با لبخندی که تمام صورتشان را در برگرفته است ، به طرف مهمانان قدم برمیدارند…

 

خود خود اوست…

خنده مال اوست…قد و قامت…

کسی که بدون هیچ پرده ای دست از عروسش میگیرد و پیاده میشود…

همه چیز چقدر لوکس به نظر میرسد…

ماشینشان…

این جشن…

حتی…خود سیاوش….

 

 

من اما مانند اسکلتی ، همانجا در آغوش داریوش زند رها شده ام…

قطعا اگر کمرم را رها کند ، مانند تکه پارچه ای ، روی زمین سقوط خواهم کرد…

 

عروس و داماد با هلهله ی زن عمو ، درست از کنار ما عبور میکنند …

فقط یک لحظه ی کوتاه ، نگاه سیاوش روی مردی که مالکانه و حامیانه من را در آغوشش گرفته بود میچرخد….

 

در کسری از ثانیه تمام هیجانات تلخ دنیا ، به قلب من سرازیر میشوند تا به سرعت صورتم را در سینه ی آن غریبه پنهان کنم…

که پناه آورم به آغوش مردی که نه برادر بود و نه پدر…

او مردیست که چندین بار من را گوشه ای گیر انداخته و به مسلخ بوسه هایش کشانده …

حالا همان مرد…سینه ی آن زور گوی هیز …شده بود پناهگاه من…

 

من سرم را میدزدم و نگاه سیاوش روی صورت او میماند…

یک نگاه بد…

 

همه چیز در لحظه ای کوتاه اتفاق می افتد…

سیاوش و عروسش از کنار ما عبور میکنند و…

 

من میمانم و مردی که احتمالا از من میخواست تا آخر این شب ، دندان روی جگر بگذارم…

که میخواهد زجرم دهد…

میخواهد کاری کند با چشمان خودم ، شکستن بت آرزوهایم را ببینم…

 

 

آقام میدانست سیاوش چه غلطی کرده است…؟

جواد میدانست سیاوش من را قال گذاشته و…برای مادرش عروس متومل آورده است…؟

 

 

چقدر زود دستش برایم رو شد…

چقدر با به یاد آوردن حرفهای گذشته اش ، احساس حقارت میکردم…

 

 

_چشماتو نبــــند…باز کن و خوب بهشون نگاه کن…!

 

 

من با نفسی بند رفته بیشتر و بیشتر سرم را آن تو فرو میکنم…

 

وقتی از تلفنخانه به خوابگاهش زنگ زدم ، آن نگهبان به او گفته بود یک دختر تماس گرفته و….به یاد دارم تعجب و شگفتی سیاوش را…

 

او از اینکه شخص پشت خط ، کسی جز من نبود شوکه مانده بود…

 

و حالا…

 

زنـــد دست پشت گردنم میبرد و به زور فاصله میدهد تا ببینم:

 

 

-این همون پسریه که عاشق دختر عموش بود…عابــد و زاهـــد…آسه میاد..آسه میره…فقط یه کم دو دوتا چهارتاش باهم نمیخونه…یه کم ترش و شیرینش زده بالا…به کم قانع نیست…

 

 

ضربه ی مهلکی به قلبم وارد میشود…

من….کم بودم…؟

 

سرم را از آنجا بلند میکنم و به سرعت فاصله میگیرم…

نمیخواهم حتی یک لحظه ی دیگر ، اینجا…این شوی سنگین را تحمل کنم…

 

هنوز نیم قدم فاصله نگرفته ام که پهلویم محکم فشرده میشود…

اجازه نمیدهد…

من باید با چشم خود ، جهنمم را میدیدم…

 

_شششش…تو حق فرار کردن نداری…با همدیگه قول و قراری داشتیم…!

 

اسید از شکمم ، تا گلویم را میسوزاند…

یک تخته سنگ بزرگ راه نفسم را بسته است:

 

_نمــ ـیخوام اینجا بمونم…میرم تو ماشین…

 

دست زیر چانه ام میبرد…

همه جا شلوغ است…

ساز و آواز به راه است و هر کسی مشغول کاری…

رقص…خنده…نوشیدن…خوردن…

 

 

نگاهش نمیکنم…

باید او را گناهکار میخواندم یا خودم را…؟

باید از او تشکر میکردم…؟یا بابت صحنه ای که نشانم داده بود ، تا قیام قیامت از او بیزار میشدم….؟

 

او من را با یک واقعیت بزرگ روبه رو کرده بود…؟یا اینکه…

 

_تو…مجبورش کردی…؟؟

2.9/5 - (15 امتیاز)

Check Also

رمان ویدیا جلد دوم پارت 46

رمان شوگار پارت ۳۹

    حُکم میکند و شیرین به یک باره پلک هایش را باز میکند… چشم …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.