رمان شوگار

رمان شوگار پارت ۱۱۳

شیرین:

محکم مچ دستش را گرفته ام ، و دخترک کوچک با شوق بالا و پایین میپرد…
مانند ندیده ها ، به بچه های همسن و سال خودش نگاه میکند و…
کبریا هم مانند گم کرده ای ، چشمانش روی تمام نقاط اطراف دو دو میزند…
گاهی با هر حرف مادرم خجالت زده میشود و سرش تا روی سینه اش پایین می آید…
و حتی گاهی میبینم که با حسرت ، به جاهد و آسیه نگاه میکند.

_من اَژ اونا…من اژ اونا…!

آسیه دست روی دهانش میگذارد و به منی که کلی از دست آن فسقلی حرص میخوردم ، میخندد.
بدون اینکه خم شوم ، آهسته رو به وزّه خانم لب میزنم:

_اینقدر منو اذیت کنی دیگه بیرون نمیارمتا…دست منو ول نکن…خُب…؟

خدا میداند فشار روحی و اضطرابی که از آوردن آن بچه تحمل میکردم چقدر بود.
مانند یک امانتی گرانقیمت ، محکم گرفته بودمش و او هم یک دم از شیطنت دست نمیکشید:

_عمه…؟من بادتُنَک میقام…ببین اون عموهه داله…!

_عه…وایسا یه جا بچه…!

کبریا سراغ مرد بادبادک فروش میرود و من حتی آن یک لحظه ی کوتاه هم ، دست بچه را رها نمیکنم.

_میقام بلم اونجااا…!

لب میگزم و این بازار آمدن ، با آوردن بچه کوفتم شده بود.

مادرم نامحسوس کنارم می ایستد و لب میزند:

_مثل شمر با این بچه حرف نزن ، یه دو فردای دیگه که خوشگلیت از چشم شوهرت بیفته و این فسقلی بزرگتر بشه خوب میدونه چطور میونه تونو خراب کنه…!

بازدم پر از حرصم را بیرون فوت میکنم.

-میگی چکار کنم خانجون…؟دستشو ول کنم بره زیر سم اسب آژانا…؟اگر ماشین بهش بزنه چی…؟

شیفته تقریبا به گریه می افتد و مادرم تشر میزند:

_آخه بازار جای بچه آوردنه…؟اونم چی…؟بچه ی خان…!

هوف میکشم و همزمان با رفتن آسیه به طرف طلافروشی ، مادرم صدایم را میشنود:

_غلط بکنم اگر دفعه ی دیگه بیارمش…!

نگاهم روی کبریا سر میخورد.
و تحولی که در صورتش میبینم ، برایم تازگی دارد.

رنگ از رخش پریده…و مردمکهایش دائم میلرزند وقتی که آن بادبادک را دست بچه میدهد:

_بفرما…دیگه اینقد جیغ جیغ نکن و دست شیرین جون رو محکم بگیر خوشگلم…

دخترک به هوا میپرد و بادبادک را می قاپد…

نگاه میچرخانم تا علت عوض شدن حالت های چهره ی کبریا را بفهمم.
ولی به جز جارچی ها و دست فروش ها ، چیز دیگری نمیبینم.

_بریم سرپوشیده…؟اینجا هیچی نداره…!

مادر آسیه است که میگوید و مادرم در جوابش ، به آسیه اشاره میکند.

عروسی که رو به روی ویترین جواهر فروشی ایستاده بود و جاهد در کنارش ، با چشم های برّاق ، ذوق و شوقش را نگاه میکرد:

_فعلا بریم ببینیم عروس خانم ، طلا چی پسندیده.

و نگاه من ، هنوز که هنوز است ، روی حرکات عجیب کبریا قفل شده…

***

_ممنون…خیلی خوب بود…!

کبریاست که با آن لحن مهربان و آرامش تشکر میکند.

صدای قدم های تند و سریع دختر کوچولو در دالان میپیچد و کامران روی هوا بلندش میکند.

حالا میتوانم خودم باشم…
بدون هیچ احساس مسئولیتی…
تا آمدن به خانه هزار بار جانم بالا آمد و برگشت:

_حالا بازم میریم باهم…میخواستم ببرمت خونه مون ، ولی چشمام خواب خواب بود…

_اگر میرفتیم داریوش عصبانی میشد…!

چانه بالا می اندازم :
_نه بابا…ولی غلط بکنم یه بار دیگه اون فسقلی رو با خودم بیارم …یه تنه پدرمو درآورد…!

کبریا آرام میخندد و امروز بیشتر از هر روزی ، لیخند روی لبش میدیدم.

نگاه به اطرافم می اندازم و وقتی مطمئن میشوم کسی نیست ، چشمکی حواله اش میکنم:

_تو هم بد چیزی هستیا…قبلا با جواد رفته بودی بیرون…؟

در لحظه میبینم که چگونه چشم گرد میکند و با ترس ، دست روی قلبش میگذارد.

نگاه میکند و از اینکه کسی حرفم را شنیده باشد ، میترسد:

_هیـــع…شیریـــن…؟

صمیمیتش را دوست دارم.
من دختری بودم که خیلی با کسی اخت نمیگرفتم.
هیچ دوستی هم به جز آسیه نداشتم:

_نترس کسی نیست…حواسم بهت بود همش این دُکون ، اون دُکون رو نگاه میکردی…

لب میگزد و خون به گونه هایش حجوم می آورد:

_فکر میکنی اگر باهاش رفته بودم کسی نمیفهمید…؟

دهانم باز میشود و بدون اینکه بخواهم ، خمیازه ام به راه میشود..

او میخندد و من دست روی دهانم میگذارم:

_باشه…بعدا برام تعریف میکنیا…من برم یه چرت بزنم ، داریوش بیاد نمیذاره بخوابم…!

با همان خنده چشم میبندد و ناگهان ، روی گونه ام خم میشود.

بوسه اش متعجبم میکند .او داشت از من تشکر میکرد…

به روش خودش…!

و شاید من ، خاطراتی که این دختر ، با برادر بزرگترم داشت را برایش مرور کرده بودم..

_وقت شامه ، خیلی نخواب چون بعدش بی حوصله میشی…!

***
دست و پاهایم درد میکنند.
خسته ام و انگار که به اندازه ی یک هفته ی متوالی روی اسب سوار بوده ام.

صورتم را در نرمی بالش فرو میکنم و با نفسی عمیق ، چشم میبندم.
آنقدر از دست آن بچه حرص خوردم ، آنقدر حواسم به کبریا بود که جایی نرود ، اصلا نفهمیدم کجا رفتم…و برای چه…

حقیقت این بود که من ، حتی بیشتر از داریوش نگران دخترش بودم.

طفلی که مادر نداشت و احتمالا در آینده ، سخت گیری های من را جای ظلم های یک نامادری میدید…!

با حس گرمای بوسه ای روی پیشانی ام ، آهسته پلک باز میکنم…

تار میبینم اما ، به خوبی میتوانم عطر خنک لباسهایش را تشخیص دهم…

_هومممم…بیدارم نکن دیگه…!

بوسه اش اینبار روی پلکم فرود می آید و نفس عمیق میکشد:

_کوه کَندی…؟پاشو یه کم شوهرداری کن…!

چشم هایم را اینبار کاملا باز میکنم و ریش هایش بیشتر از هر چیزی در دیدراسم قرار میگیرند.

لمسشان را دوست داشتم و به من حس خوبی میداد.
موهایش نه سیاه سیاه بودند…و نه بور…
موهایش موهای مخصوص داریوش بودند…ریش هایش هم…

_نگهداری از اون فسقل بچه از کندن کوه هم سخت تره…

چانه ام را میبوسد و همانجا پچ میزند:

_برات تحربه میشه که دیگه رو حرفای بیخود پافشاری نکنی…!

چشم درشت میکنم و برای جلب رضایتش ، صدای خواب آلودم را مانند بچه های تخس و لجباز به گوشش میرسانم:

_من گرسنمه داریوش…الان وقت سرزنش کردن یه شیرین گرسنه نیست…!

با دندان هایش بینی ام را گاز میگیرد و مشت های من را به جان میخرد…

ادای گریه که در می آورم ، اینبار بوسه های مالکانه اش را به سر و رویم میزند…
لب هایم را میبوسد و با دستش ، ملافه ی روی تنم را کنار میزند…

دل من از گرسنگی و هیجان ضعف میرود و او با نفسی حرصی ، به اندازه ی یک بند انگشت فاصله میگیرد:

_پاشو زودتر شاممونو بخوریم بیاییم بخوابیم…!

خواب…؟بله ، من که میدانم منظور واقعی اش همان خواب است مثلا…!

میگوید و با بی میلی از روی تخت بلند میشود..

من اما با حسی خوب دست و پاهایم را کش و قوس میدهم و میبینم که پشت میز مینشیند.

شب ها اینجا غذا میخوردیم.
و روز ها در سالن غذاخوری…

کنار کاوه ، کامران و شیفته…

_وِری چوپو فرینَک…وِری تا نیومامه سراغت…!

(پاشو فریبنده ی چوپان ، پاشو تا نیومدم سراغت)

از مثالش خنده ام میگیرد و بالاخره بلند میشوم:

_عروسی جاهد عقب افتاد…!

اخم میکند و به صندلی اشاره میکند تا زودتر بنشینم.
موهایم را پشت گوشم میفرستم و نگاه او را جلب لباس زیبایی که تنم بود میکنم.
یک پیراهن چین دار کوتاه…که روی زانوهایم افتاده بود.

دستم را میگیرد تا کنارش بنشینم و من هم همین کار را میکنم.

_چرا عقب افتاده…؟

این را میپرسد و خودش مشغول کشیدن غذا در بشقابم میشود.
وقت هایی که تنها بودیم ، حضور خدمتکارها ممنوع بود.
مگر اینکه خودمان صدایشان بزنیم:

_بابای آسیه خواسته جاهد خونه ی جدا بگیره…جاهد هم تا یه ماه دیگه پولش جور نمیشه.

پ،ن: چوپون فرینک ، کسیست که حواس چوپان را از گله اش پرت میکند تا گرگ به گله حمله کند.

داریوش اینبار برایم سوپ میریزد و سرباز ها و خدمتکارهای آن بیرون میبینند چگونه برای زنش غذا میکشد…؟

_اگر بحثش پول و خونه ست حل میشه…مشکل اصلیش چیه…؟

قند در دلم آب میشود وقتی حمایت هایش را میبینم.
مهربانی اش…
او خیلی با شعور بود و من در عمر هجده ساله ام ، هنوز که هنوز است مردی را ندیده ام که از راه برسد…از کار بیاید ، و خودش برای همسرش غذا بکشد.

نور روشن شده در چشمانم را که میبیند ، ملاقه ی کوچک را در سوفله ی گران قیمت رها میکند و صورت به صورتم مینشیند:

_ای سِیل کردنته پا چی بَنِیم…؟
(الان این نوع نگاه کردنتو پای چی بذارم…؟)

لب هایم کش می آیند و بوسه ی سریعی روی گونه اش میزنم:

_تو خیلی خوبی…!

لحظه ای همانگونه نگاهم میکند و انگار که یکه خورده باشد ، لب میزند:

_اثرات بازار رفتنه…؟میخوای هر روز سربازا رو به صف کنم یه دور بزنی و بیای خونه…؟

پیشانی ام را روی شانه اش میگذارم و از ته دل ، قاه قاه میخندم.
با او حالم خوب بود.
چون به جز مردانگی ، چیزی از او ندیده بودم:

_من کاملا جدی ام…ببین اگر بازار رفتن باعث میشه مثلا شب بعد اون لباس عربیتو برام بپوشی ، من با کمال میل میفرستمت…!

سرم را بالا میگیرم و چشم های برّاقم را در نگاه متحیرش میدوزم:

_نه دیگه…خسته شدم امروز…بهمم خوش نگذشت…الان داره بهم خوش میگذره…!

چشم هایش روی صورتم میچرخند.شاید منتظر است بیشتر توضیح دهم و من ، میتوانم آن قلب های رنگ رنگی را در انعکاس نگاهش ببینم.

دست زیر چانه ام گرد میکنم و سرم را مقابل صورتش کج میکنم.
درست مانند یک بچه خرگوش کوچک:

_اونجا دلم برات تنگ شده بود داریوش…!

مردمک هایش به شدت تکان میخورند و لحظه ای نفسش بند می آید.
و من ، به اینکه چقدر زن بدی برایش بوده ام ، پی میبرم…

او این همه با من مهربان بود و من تا بحال ، هیچ کلمه ای که بتواند حالش را خوب کند ، به زبان نیاورده بودم…

ثانیه ای بعد ، وقتی جمله ام را کاملا هضم میکند ، به ناگهان دستش پشت سرم چنگ میشود و نزدیک تر از یک بند انگشت ، روبه روی نفس هایم می غُرّد:

_تو فقط دلت تنگ بشه ، خودم بلدم درمونش کنم…!

نوشته های مشابه

یک دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا