رمان زهر چشم

رمان زهرچشم پارت ۳۸

4
(11)

گلویم می‌سوزد…
تنم را انگار میان یک دریاچه‌ی یخ زده فرو کرده‌اند…
از سرمای بیش از حد، سلول به سلول تنم انگار کنده می‌شوند.

هیچ آبی انگار توی تنم نیست و گلویم به خاطر بی آبی خشک شده…
بالاخره بعد از کمی تلاش و جان کندن ناله‌ای می کنم که زیر حجم و بزرگی که بینی و لب‌ها و چانه‌ام را گرفته، خفه می‌شود.

کسی حرف می‌زند یا شاید هم طبق معمول خیالات است و وهم…

صدا را می‌شنوم، از جایی نزدیک‌تر، ولی درد و سوزش حتی از من قدرت فهم و درک را هم گرفته است.

می‌خواهم پلک‌هایم را باز کنم، اما انگار دستانی قوی روی پلک‌هایم فشار وارد می‌کند و اجازه‌ی تکان خوردن به آنها را نمی‌دهد.

نمی‌توانم حرف‌ها را بفهمم…
پوست دستم می‌سوزد و طولی نمی‌کشد که دوباره میان دردها، بی‌خبری و بی‌هوشی، مرا سمت خود می‌کشاند.

بار دیگر که هوشیار می‌شوم سخت با پلک هایم می‌جنگم و بلاخره از هم باز شان می‌کنم.

این بار جستجو صدای قطره‌های آب چیزی نمی‌شنوم…
و طول می‌کشد تا چشمانم، که سیاهی می‌روند، به محیط شبیه بیمارستان عادت کنند.

تک تک اعضای داخلی و بیرونی تنم می‌سوزند و انگار کنده می‌شوند…
دست چپم سنگین است و بالا نمی آید برای کنار کشیدن ماسک اکسیژنی که انگار به جای اکسیژن، سم وارد ریه‌هایم می‌کند.

قطره اشک بدون اینکه بخواهم از گوشه چشمانم می‌لغزد و بین موهایم گم می‌شود…

تنها چیزی که حس می‌کنم درد است…
درد…
درد…
و درد…

دلم می‌خواهد صدایم را بالا برده و کسی را صدا کنم…
کسی که بیاید این درد لعنتی را از تنم بگیرد…
اما قدرتی برای باز کردن هم ندارم….

لب هایم می‌سوزند و تصاویری گنگ و گیج کننده از ذهنم عبور می‌کنند…
تصاویری که درد را انگار توی تنم دوچندان می‌کند و قفسه سینه ام می‌سوزد…

کاش کسی بیاید…
بیاید و دوباره مرا توی همان خواب عمیق و بدون درد فرو ببرد…

خوابی بدون کابوس…
کابوس هایی که خودم میدانم حقیقت هستند و قابل لمس…

دست راستم را با زحمت بالا می‌برم…
آن ماسک لعنتی را پایین سر می‌دهم صدای خش دار و ضعیف از ته گلویم بیرون می‌آید…

کاش کسی بیاید و آن تصاویر گیج کننده و گنگ و عذاب آور را از توی ذهنم بیرون بکشد….

– کسی… نیست؟!

صدایم آنقدر ضعیف و درمانده است که به گوش خودم هم نمی رسد چه برسد به بیرون از این اتاق لعنتی و سرد….

زیادی شبیه آن اتاق‌های تیمارستان نیست؟!

با بغضی نفسگیر نگاه می‌گردانم و با دیدن تنک آب روی میز بغل تخت، دست لرزانم را به آن سمت دراز می‌کنم.

به زور انگشتان سر شده ام را به تنگ می‌رسانم و آنجا با کمی تلاش روی زمین پرت می‌کنم..

همان تکان کوچک، از من نیرویی چشمگیری می‌گیرد…
قفسه سینم به خس خس می افتد و نفس هایم سخت بالا می آیند…

طولی نمی‌کشد که در با شتاب باز می‌شود و نگاه تار و اشکی من، با درد به آن سمت سر می‌خورد…

چیزی که می‌بینم را باور ندارم…
شاید رویایی دوست‌داشتنی بین کابوس‌های عذاب‌آورم ظاهر شده…
شاید هم…
سرابی بیش نیست….

پلک می‌زنم و همان یک تکان کوچک به پلک‌هایم، نگاهم را واضح تر می‌کند…

با دیدن چشمان بازم تند و سریع خودش را به من می‌رساند…

– حالت خوبه؟!

گلویم بیشتر می‌سوزد…
دستم بیشتر تیر می‌کشد…
سلول به سلول تنم بیشتر درد می‌کند…
و من حالم اما خوب است….

خوب است وقتی او با آن نگاه لجنی رنگش توی چشمانم خیره شده و حالم را می‌پرسد….

خوب است وقتی توی جهنمی ترین لحظات عمرم پلک باز کرده و او را می‌بینم…

نگاهش در صورتم می چرخد…
برای اولین بار است که با تمام اعتقادهایش چهره‌ام را کنکاش می‌کند و دوباره می‌پرسد

– خوبی؟!

دستش را سمت بالای تختم دراز می‌کند و دکمه‌ای که آن بالا نصب شده را می‌فشارد…

– الان دکتر میاد.

بلاخره لب های به هم چسبیده‌ام را از هم باز می‌کنم…
نه وهم است و نه خیال…
رویا هم نیست…
خود اوست که کنارم ایستاده و نگاه پر از نگرانی‌اش در چهره‌ام می‌چرخد.

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4 / 5. شمارش آرا : 11

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا