رمان بالی برای سقوط

رمان بالی برای سقوط پارت 140

3
(3)

گونه‌ی تپلش را مانند گربه به سینه‌ی فراز مالش داد که دل کافر هم برایش می‌رفت.
دستم را زیر آب گرفتم و پس کمی خیس شدنش به سمت صورتش بردم و رویش کشیدم.

با بدقلقی و نق و نوق صورتش را این سمت و آن سمت می‌کرد اما بالاخره پیروز این میدان من بودم.

– آوینا مامان می‌دونی تو بغل کی هستی؟

– بابا؟

شگفت زدگی و تعجب را می‌شد از چهره‌ی هردویمان خواند. بابا؟
به پته پته افتادم:

– با…ت…تو…از کجا می‌دونی باباست؟

با همان چشمان بسته لب زد:

– چون خواب دیدم که بابایی می‌آد دنبالم می‌لیم (می‌ریم) از اینجا بیلون!

فراز بود که با صدایی خش برداشته میان حرفش پرید:

– اذیتت کردن بابایی؟

و آوینایی که همچنان نصفش خواب بود اصلا متوجه‌ی لفظ بابایی آخر جمله نشد.

– نه…اینقده خوب بودن…بَلام قذا (غذا) می‌آولدن (می‌آوردن) خولاکیای خومشَزه (خوشمزه) می‌گلفتن (می‌گرفتن)…تازه من‌و بُلدَن (بردن) شَهلِ بازی اما من دلم تولو می‌خواست!

با لبی لرزیده دست جلو بردم و گونه‌اش را نوازش کردم.

– من دور تو بگردم!

– مومونی؟ بابایی من‌و نجات داد؟

– آره دورت بگردم…چشمات‌و باز کن بابایی رو ببین فدات بشم!

– فِلا خوابم می‌آد.

و بعد درجا صدای نفس آرامش به گوش رسید.
انگار از فعالیت زیاد، خسته بود که از خواب هم بیدار نمی‌شد.

فراز با خنده پیشانی‌اش را بوسید و عطر موهایش را عمیق نفس کشید.
هر چه که بود…هر چه که گذشت…پدر خوبی می‌شد!

***

– آوینا بشین مامان جان.

– من موخوام بِلم مهدکودک!

دست به سینه به سمتم اخم پرتاب می‌کرد.

– جون…من اون اخمت‌و بخورم.

چشم غره‌ام نصیب شیر کردن محدثه شد.

– مَ مّ می‌شه فعلا وسط حَلفَم نَپَلی (نپری)؟
من جدیم الان!

صدرا پقی زیر خنده می‌زند و فراز باز هم در سکوت با چشم قربان صدقه‌اش می‌رود.

– نه خیر…صد بار گفتم اینم صد و یکمین بار…مهد بی مهد!

پایش را به زمین کوبید.

– بابا!

پوفی کردم که بغ کرده خودش را در آغوش فراز انداخت. از زمانی که بیدار شده بود یک لحظه نمی‌توانست از فراز جدا شود.

– جان بابا!

– مومونی نمی‌ذاله بیا لاضیش (راضیش) کن!

انقدری زیبا اخم کرده بود که دلم می‌خواست قید تمام جدیتم را زده یک گاز اساسی و پر از بوس از لپ‌هایش بگیرم.

فراز آخی گفت و همزمان که در آغوشش می‌چنلاندش، دقیقه به دقیقه و ثانیه به ثانیه جای جای صورتش را می‌بوسید.

سرش را به سمت گوشش برد و چیزی در گوشش زمزمه کرد. مسلما زیادی وسوسه برانگیز و خوب بود که چشمان آوینا برق زده و گره‌ی ابروانش از هم باز شدند.

– باشه بابایی؟

با عشوه لب بهم فشرد.

– چش.

– ای من فدای این چشمات بشم!

نیمچه لبخندی زده برگشتم تا غذایم را تفتی دهم.

– بوبویی؟

– جانم قلبِ بوبویی!

– امشب پیش من می‌خوابی؟

محدثه ناتوان پقی زیر خنده زد و صدرا به سرفه افتاد اما من خونسرد به ادامه‌ی کار غذایم مشغول شدم.
هول شدن که نداشت وقتی قرار هم بر ماندنی نبود!

صدایم را بلند کردم:

– بابایی امشب سرکاره عزیزم!

بی برگرداندن سرم خیلی راحت می‌توانستم یکه خوردن‌شان را ببینم.
نکند منِ آمین را فراموش کردند؟

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3 / 5. شمارش آرا : 3

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا