رمان بالی برای سقوط

رمان بالی برای سقوط پارت ۳۵

همانی که نام بردنش ممنوع بود!
همانی که اسمش به راحتی می‌توانست تا چند روزی مرا مهمان رخت و خواب و چهاردیواری این خانه کند.
دست روی قلبم گذاشتم تا حال و هوای برگشته‌ی لعنتی‌اش را خاموش کنم.
او ممنوع زندگی‌ِ من بود.
مخصوصاً حالایی که پای آوینا این وسط بود!

– محدثه حواست به صحبت کردنت باشه…حتی زنگ زدنت به من هم!
این وسط دیگه بحث بحثِ من نیست، بحث بحثِ آویناست.

باشه‌ی آرامش که به گوشم رسید، آوینا را بهانه کردم تا سریع‌تر گوشی را قطع کنم.
آوینا خواب بود و این اجازه برای من صادر شد.
اجازه‌ی غرق شدن در افکاری که هیچ جوره دست بردار نبودند.
افکاری که شامل من و او می‌شد.
اویِ بی‌معرفت!

***

– خوب بخون که فرداشب مهمونی دعوتیم.

سر از کتاب رو به رویم بیرون آوردم و نگاهی به اخم‌هایش که در حال تماشای فوتبال بود کردم.

– مهمونی؟!
مهمونیِ کی؟!

– اَه…خو مگه تو کوری توپ‌و می‌ندازی اون سر دروازه!…خاک تو سر همه‌تون.

ابرویی بالا انداختم.
عجب!

– مهمونیِ دوستمه.

کتاب‌ها را بستم و هومی گفتم.

– مهمونی‌ش چجوره؟ اینکه بدونم چه لباسی بپوشم و اینجور چیزا…

بدون آنکه یک ثانیه دل از آن صفحه‌ی تلوزیون بکند، لب باز کرد:

– آدمای آنچنان مذهبی نیستن اما آنچنان هم باز نیستن…آهنگ و اینجور چیزا پخشه، حجاب هم آزاده اما خب همه زن و شوهرن…ما هم جایی می‌شینیم که چشم تو چشم اینایی که هر جور لباسی می‌پوشن نشیم.

چشمانم گرد شد.

باور نمی‌کردم فراز اجازه‌ی رفتن به همچین جاهایی را بدهد اما…
انگار تهِ حرفش مرا متوجه ساخت.
کتاب‌ها را به دست گرفتم و به سمت اتاق خودم رفتم. به شدت کنجکاو مهمانیِ فرداشب بودم و فکر نمی‌کنم با این اواضاع توانایی ادامه‌ی خواندن را داشته باشم.
به دیوار تکیه دادم و در فکرم پوشیدن چه لباسی چرخ می‌خورد.
اقامت چند ماهه‌ی عمه خانم اینجا، رابطه‌ی شکرآب و لج و لجبازی میان‌مان را بهتر کرده بود.
حتی بعد از رفتنش هم با هم خوب رفتار می‌کردیم.
برکت وجودیِ عمه خانم بس عجیب بود!

– آمین من می‌رم حجره کمک حاجی، چیزی نمی‌خوای برای خونه؟!

– نه!

صدای بهم خوردن در خانه که به گوش رسید، از جا بلند شدم و به سمت آشپزخانه رفتم.
از فکر این مهمانی لعنتی هیچ تمرکزی روی امتحان سه روز دیگرم نداشتم.
صدای زنگ تلفن باعث شد به خودم بیایم.

– بله؟

– علیک سلام خانمِ خونه دار!

لبخندی زدم و به مبل تکیه دادم.

– علیک سلام خواهر گرام!
راه‌ِتون این ورا افتاد.

خیلی خوب می‌توانستم آن چشم غره‌ی پشت تلفن را حس کنم.

– مرض…چرا چرت و پرت می‌گی؟
خوبه می‌دونی چقدر سرم شلوغه!

نیشخندی زدم.

– سرت شلوغ نینیِ جدیده!

زیر خنده زد و من تمام جانم ذوق رفت برای آن نخودی که هفت ماه دیگر به دنیا می‌آمد.

– خیله خب، از من بگذریم…تو چطوری؟ فراز خوبه؟

نفسی گرفتم.

– شکر ما هم خوبیم.

به پته پته افتاد. اخمی کردم و گوشی را دست به دست کردم.

– چیزی شده؟

– نه نه!

تپه تپه کردنش زیادی مشکوک بود.
چشم در حدقه چرخاندم.

– چیشده عاطی؟

صدای پوف کلافه‌اش از پشت گوشی آمد. حس می‌کردم نمی‌دانست چگونه حرفش را بزند یا از کجا شروع کند.

– مربوط به مامان یا…باباست؟

– ببین…اِم…بابا تصمیم گرفت…یه مهمونی بگیره همه رو دعوت کنه!

خونسرد لب زدم:

– خب؟

سکوت کرده بود و سکوت کرده بودم. خودش خوب می‌دانست که تا تهِ جمله‌اش را فهمیده بودم.

– اِم…گفت که بهت اطلاع بدم تو هم باید بیای!

پوزخند صداداری به لب نشاندم که صدای اعتراضش بلند شد:

– آمین!…تو رو خدا اینجور نکن، اونا که دشمنت نیستن!

– بابات بعد از چند ماه تازه یادش اومد دختری هم داره؟!

– آمین…

اخم‌هایم با شدت بیشتری درهم فرو رفتند.

– آمین‌و چی؟! دارم واقعیت‌و می‌گم…اون بابایی که داری راجبش حرفی می‌زنی از زمانی که ازدواج کردم زحمت نکشید حتی به من یه زنگی بزنه ببینه مُردم یا زنده، الان یادش اومد منی هم هستم؟!
نه خیر خواهرِ من…الان دیگه پایِ آبروش و صحبت مردم وسطه!

– آمین جان، خواهر من بیا و از خر شیطون بیا پایین…این حرفا چیه آخه می‌زنی؟!

با دست موهایم را از روی پیشانی کنار زدم.

– واقعیت…این حرفا یه مشت واقعیته!

باز هم صحبت‌ها و نصیحت‌هایش را از سر گرفت. بی‌خبر از آنکه دیگر هیچ چیز در گوشم نمی‌رفت. بی‌حس‌تر از این حرف‌ها شده بودم.

– کاری نداری؟ باید برم درس بخونم!

– یعنی فرداشب نمی‌آی؟

– نه…مهمونی جایی دعوتیم، نمی‌تونم.

صدای باشه‌ی آرامش که به گوشم رسید، گوشی را با خداحافظیِ آرام‌تری قطع کردم.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا